تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :923

روزی روزگاری ...

انتخابات مجلس بود. فتحعلی افشار ملقب به « ساعد سلطان» کاندیدا شده بود. رعایا را از روستاها آورده بودند که رای بدهند. اما آنها معنی رای دادن را نمی دانستند . از چند نفرشان پرسیدم برای چه شما را به تکاب آورده اند؟ گفتند آورده اند رضایت خودمان را از اربابمان به صندوق بیندازیم! گفتم رضایت را خودتان می نویسید؟ گفتند ما که سواد نداریم، کاغذی به دست ما می دهند که آن را به صندوق بیاندازیم و سجل مان را مهر می کنند. این مهر نشانه این است که ما از اربابمان راضی هستیم . در آن اوقات زنان حق رای نداشتند. در روزنامه ها می خواندم که در تهران زنانی هستند که تحصیلات دانشگاهی دارند اما نمی توانند در انتخابات شرکت کنند. انتخابات در تکاب مطابق یادداشتی که از آن اوقات دارم روز بیست و سوم مهرماه 1328 انجام گرفت.

در این سال ها رادیو به تکاب راه یافته بود. برق نبود اما عده ای رادیو باری دار داشتند. سابقا در اوان جنگ جهانی دوم دو رادیو به تکاب آمده بود. یکی از سردار افشار و دیگری از دکتر قازاریان آورده بود. از جمله کسانی که رادیو باری دار آندریا خریده بودند یکی شوهر عمه من بود.

زرین تاج کوچکترین عمه من بود که از مادر با پدرم خواهر بود. از پدری دیگر بود. عمه و شوهر عمه رادیوشان را بر می داشتند و به خانه ما می آمدند . مراسم شب عروسی محمدرضاشاه پهلوی با ثریا را از رادیو شوهر عمه شنیدیم. سال 28 بود و وضع اقتصادی منطقه به خصوص بر اثر خشکسالی خوب نبود. انتقاد مردم برانگیخته شدهبود که مردم از گرسنگی می میرند و شاه برای خودش عروسی مفصل گرفته است. عروسی شاه با ثریا بختیاری روز دوشنبه 23بهمن ماه 1329بود.

در اواخر سال 1329ابوالحسن هاشمی به عنوان شهردار تکاب انتخاب شده بود. او هم صاحب امتیاز مدرسه و هم مدیر و هم معلم کلاس ششم ابتدایی بود. مدرسه شش معلم و یک خدمت گزار داشت. کارهای دفتری را خود معلم ها انجام می دادند. یک معلم با رفتن هاشمی به شهرداری، کم شده بود. در تعطیلات عید سال 30حسن نوعی مرا صدا کرد و گفت تورا به عنوان معلم می خواهیم به مدرسه ببریم، من در آن موقع چند روز بود که هفده سالگی را پشت سر گذاشته بودم. گویا قبلا با پدرم هم صحبت کرده بودند. اول کلاس چهارم و بعد کلاس سه ابتدایی را به من سپردند. آقای نوعی (که قبلا معلم کلاس پنجم بود) رفت به کلاس ششم و نیز مدیریت مدرسه را بر عهده گرفت. آقای مینایی، معلم کلاس چهارم، رفت به کلاس پنجم، معلم کلاس سوم رفت به کلاس چهارم، من رفتم به کلاس سوم، معلمان کلاس اول و دوم سرجای خود ماندند. من که به دروس کاملا مسلط بودم خوب از عهده تدریس برآمدم. چون روحیه خشن نداشتم و ندارم و آدم با اعتدالی درهمه امور هستم، معلمی با روحیه ام سازگار آمد. بچه ها را دوست داشتم،بچه ها نیز به من محبت پیدا کرده بودند. درس فارسی را با طمانینه برای بچه ها می خواندم و می خواستم آنها هم چندبار بخوانند. در تدریس انشا و حساب می خواستم ابتکاراتی از خود به خرج دهم.

بهار به زودی به پایان رسید. امتحانات برگزار شد. به مدیر مدرسه ثابت شده بود که معلم خوبی هستم. حقوق سه ماه را یک جا دادند، دویست و چهل تومان شده بود. ماهی هشتاد تومان. چهل تومان خودم برداشتم و دویست تومان به پدرم دادم که به آن نیاز داشت. دکان به کلی دچار رکود شده بود. جزجایی که وقتش را در آن بگذراند و بعضی از دوستان به سراغش بروند و اختلاط کنند، مفهوم دیگری نداشت. تابستان سال 30با همکلاسی های سابق که برای تحصیل به شهرهای اطراف گسیل شده بودند و برای گذراندن تعطیلات به تکاب آمده بودند، بیشتر وقت گذراندم و از برنامه های تحصیلی شان اطلاعاتی به دست آوردم و فهمیدم که در برنامه تحصیلات دبیرستانی دروسی به نام فیزیک، شیمی، جبروزبان خارجه هست. و در روزنامه ها هم اعلان آموزشگاه ها را که در تهران جوانان را برای تحصیلات متفرقه سوم متوسطه آماده می کردند با حسرت و تاسف می خواندم. آتش شوق تحصیل روز به روز در سینه ام بیشتر شعله می کشید. تابستان بیشتر در مطالعه رمان گذشت.

مهرماه 30را با آموزگاری ادامه دادم اما برای تابستان حقوقی به من پرداخت نکردند، شاید برای آن بود که تمام سال تحصیلی را تدریس نکرده بودم. از اول مهر 30دوباره آموزگاری را از سر گرفتم. به طور جدی به فکر درس خواندن افتادم. چیزی که آتش شوق مرا شعله ور تر کرد، خواندن کتابی بود به نام اعتماد به نفس . این کتاب را یک انگلیسی به نام دکتر اسمایلز در 1905 تالیف و علی دشتی در سال های 1301 تا 1305 ترجمه کرده است.

کتاب شرح حال کسانی است که با فقر و فاقه و دست خالی توانسته اند بر اثر کوشش و پشتکار و راه ندادن یاس و ناامیدی به خود در مقابل مصائب و موانع پایداری کنند و سرانجام به مقصود برسند.

سال های بعد که در تهران کارشناس و مامور تالیف کتاب های درسی بودم درسی از این کتاب دریکی از کتاب های درسی درج کردم و عنوانش را گذاشتم« بخواه، یادبگیر، امتحان کن» و این سخن ناپلئون که یکی از کسانی است که قدرت اراده به وجه نمایان و خارق العاده در وجود او نمایان شده است. نوشته اند که بدترین کلمه ها در گوش وی « نمی توانم ، نمی دانم و نمی شود» بود و در پاسخ این سه کلمه می گفت: بخواه، یادبگیر و امتحان کن. از بزرگان ایرانی که شرح قدرت اراده او و عشقش را به آموزش در آن درس آوردم یکی میرزاتقی خان امیرکبیر بود.

میرزا تقیخان در کودکی در آشپزخانه قائم مقام فراهانی کار می کرد. او مواظب بود که هرروز به هنگام ناهار غذای فرزندان ارباب را از آشپزخانه به مکتب ببرد و پس از ناهار ظرف های خالی را برگردند. تقی در دقایقی که پشت در اطاق درس منتظر می ماند، آنچه را آموزگار می گفت به خاطر می سپرد و پیش خود تکرار می کرد.

روزی قائم مقام برای امتحان فرزندانش به مکتب خانه رفت. مطلبی از آنان پرسید که در پاسخ درماندند. تقی از بیرون اتاق اجازه خواست تا پاسخ گوید. آنگاه که این اجازه به وی داده شد، به درستی به همه پرسش ها پاسخ گفت. قائم مقام پرسید: تقی! توکجا درس خوانده ای؟ تقی ماجرا را بیان کرد که چگونه به هنگام آوردن غذا و انتظار در پشت در آنچه را می شنیده به خاطر می سپرده است.

قائم مقام او را انعامی داد. اما تقی آن را نپذیرفت و تقاضا کرد به او اجازه دهند در مکتب خانه بنشیند و به درس آموزگار گوش فرا دهد. از آن پس تقی، شاگرد آشپزخانه ، از هر فرصتی برای آموختن و برای پرورش نیروی ذهنی خود بهره جست تا کارش به آنجا رسید که امروز تاریخ نگاران نام او را در ردیف مردان بزرگ روزگار جای می دهند .

نتیجه مطالعه این کتاب این بود: بدون معلم درس خواهم خواند. در درجه اول یک دوره کتاب اول دبیرستان (هفتم) لازم بود.

بچه های ابراهیم خان، مالک ده همپا در همدان درس می خواندند. خرداد ماه 31 که برای تعطیلات به منطقه برمی گشتند و طبق معمول در فاصله همدان تا دره تکاب در خانه ما اتراق می کردند. از پسر بزرگتر سلیمان خان خواستم یک دوره کتاب هفتم، از کتاب هایی که خود در دبیرستان خوانده و کنار گذاشته اند ، به من بدهد و او این کار را کرد.

 

بررسی و نوشته: حسن انوری
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید