تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1454

روز معمار مبارك

به نام يگانه معمار هستي

ماجرا از روزي آغاز شد كه به مطب دندانپزشكي رفته بودم ، در لابي مطب منتظر بودم تا نوبتم برسد و ..... دقايقي نگذشته بود كه عاقله مردي مودب و با وقار كنار من با عذر خواهي نشست و كتاب هندسه عمومي روي پاي مرا ديد و خلاصه صحبت ما تا جايي پيش رفت كه از آينده و چه كاره شدن من حرف شد و من دندانپزشكي را در سر داشتم و سوداي پزشكي اما مردد، اما بعد از اتمام كارم با دندانپزشك ( جهت مشاوره تحصيلي) هم مشغول صحبت با هم بوديم.

در لا به لاي صحبتهاي ايشان متوجه شدم كه خانم دكتر دندانپزشك خواهر آقاي مخاطب من است ، و براي بازسازي ويلاي خواهرشان به مطب آمده اند تا صحبت كاري داشته باشند، ايشان آرشيتكت بودند و من نمي دانستم يعني چه ؟

درب اتاق باز شد و خانم دكتر بيرون آمد و با خنده و احترام به افراد حاضر برادر خود را معرفي كرد و گفت كه برادرشان (آرشيتكت ) هستند و لطف كردند و دعوت مرا قبول كردند ، حاضرين تمام قد براي آقاي مهندس (آرشيتكت ) ايستادند و ايشان هم به پاس احترام دست روي سينه گذاشتند و من نيز هيجان زده محو جمال و كمالات ايشان شدم به طوري كه براي يك مصاحبه در جهت انتخاب رشته از ايشان وقتي گرفتم، ايشان مرا به كارگاه ساختماني در خيابان قائم مقام فراهاني دعوت كرد و من هم فرداي آن روز رفتم .

كارگاه بزرگ و خوبي بود و شعبه از يكي از بانكها در آن در حال ساخت بود و من سراغ آقاي مهندس را گرفتم وبالاخره خود را جلوي درب اتاق ديدم ، با ديدن من از جا بلند شد و آمد و با سلام و خوش آمد گويي وارد كارگاه شديم . كلاه پلاستيكي سفيدي روي سر گذاشت و كلاه زردي هم به من داد تا محافظي باشد براي خطرات احتمالي، مورد احترام همه بود ، سري از بقيه بالاتر ، خوش تيپ و گهگاهي پيپ روي دهان ، ادكلن خارجي ، قهوه مي نوشيد ، فرانسه صحبت مي كرد ، ماشين پاترول سوار مي شد و كلاه شاپو روي سرداشت و......

پزشكي را فراموش كردم و از سال دوم دبيرستان رياضي ثبت نام كردم و عكسي كه آن روز با آقاي مهندس انداخته بودم را روي ديوار اتاق هر روز مرور مي كردم كه مبادا فراموشم شود كه قرار است كه و چه شوم .هر روز با روياي معمار بودن ، معمار شدن ، معمار زيستن زندگي كردم و اين جمله اي بود كه آقاي مهندس به عنوان پند به من داده بود كه ( معمارانه ببين نه معماري را ، تفاوت تو در اين است ) .

ساليان گذشت و من در معماري قبول شدم ، آقاي مهندس پس از بازنشستگي به پاريس بازگشت و من درسم تمام شد و امروز به خودم نگاه مي كنم و ميبينم نه تنها آن نشدم كه مي پنداشتم و دوستش داشتم بلكه از سرخوردگي آن نگاه معمارانه به پوچي اين معماري فقط تماشاگر نابوديش هستم ، خشت به خشت و دانه به دانه .... 

به قول سهراب سپهري..   ما هيچ ؛ ما نگاه ..... 
روز معمار مبارك

محمد علي عرفانيان



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید