تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :2105

سرزمین مادری

هویت هر انسانی - یا شاید بهتر است بگوییم هر پدیده ای - بستگی تام و تمامی به گذشته ی آن دارد. از کجا آمده؟ در سیر حوادث زمان بر او چه گذشته و او خود در برابر هر واقعه یا حادثه ای چه رویکردی از خود نشان داده؟ اوج و فرودش چه بوده؟ و در یک کلام تاریخش چیست؟

هرچند گذشته و تاریخ در تعریف هر پدیده نقش عمده ای دارد اما همه چیز او نیست. عوامل و عناصر متفاوت دیگری نیز در هویت هر پدیده بلاخص انسان و جوامع انسانی دخیل است: باورها، دانایی ها و مهارت ها، قابلیت ها، دستاورها و حفظ دستاوردهها و تعامل با سایر واحد ها و عناصر در کنار بسیاری عوامل دیگر هویت می سازند.

این مباحث مهم اند چرا که انسان - یا مجموعه انسان هایی - که در تعریف "هویت" خود در بمانند فی الواقع در تعریف "خود" در مانده اند. انسانی "خود گم کرده" نه تنها در جامعه جایگاهی ندارد بلکه شان و جایگاه انسانی و معنوی خود را هم از دست داده و سرگردان و بی معنی در یک تکاپوی بی هدف و نباتی روز را به شب می رساند و به قول خواجه عبداله تنها به دنبال مرگ دوان است و وقتی به مرگ رسید از آن گریزان.

برای همین است که وقتی فردی یا جامعه ای با بحران هویت روبرو می شود ناگزیر، دو راه غلط - اما آسان - در برابر خود می یابد: گروهی ناخودآگاه جذب هویت به اصطلاح " همسایه" می شوند. وقتی طفلی در منزل آنچه را باید داشته باشد نیابد، ناخودآگاه مهر دیگری را به دل می گیرد. غافل از اینکه "دیگری" است.

این گونه می شود که جوانان ایران زمین که در این آب و خاک رشد کرده اند و میراث داران فردوسی و سعدی اند چندی است "فارگلیسی" سخن می گویند و "فینگلیش" پیام می فرستند. دوستی بر حسب مزاح می گفت حال که مادر خود را گم کرده ایم بجای جستجویش، که کاری سخت و سترگ است کار ساده را بر می گزینیم و مادر جدیدی مثل آنجلینا جولی یا امثال آن انتخاب می کنیم! هر چند این حرف خنده دار به نظر می رسد اما در کمال تلخی زیاد دیده می شود. مادر ما نیست اما همینقدر که خوشگل است و همه می شناسندش کافی است. حال اگر مهر مادری ندارد و نداریم چه باک؟

اما راه فرار دوم از بحران هویت، راهی است خطرناک تر. چرا که جذب هویت بی ریشه شدن را همه فهمند و به راحتی شواهد و عوارضش پیدا می شود اما ساخت هویتی کاذب مبتنی بر برخی حقایق جسته گریختهء تاریخی و بدون علم و آگاهی، راه به تعصب و وطن پرستی افراطی و فاشیسم می برد. اما در نزد "مدعیان خرد" و نه الزاما خردمندان، صورتی موجه و پسندیده می یابد. این شکل از بنیاد گرایی که چندان با طالبانیسم تفاوتی ندارد به نوعی بت پرستی مدرن در همه جای عالم تبدیل شده. گرایشات افراطی ایرانیان به ایران باستان و شکوه و جلالی که ای بسا ساخته ذهن معاصر است، شاهدی است کامل و صادق بر این مدعا. چقدر این روزها می شنویم که"هنر نزد ایرانیان است و بس" یا " ایرانیان باهوشند" گویی هر که در این مرز ها زندگی می کند با هوش است و هنر مند و قدمی بیشتر به سمت شرق یا غرب یا شمال یا علی الخصوص جنوب برویم اوضاع خراب می شود. همین نگاه را حتی به معادن و طبیعت و ... هم پیدا کرده ایم. محل اتکای این طرز تفکر نیمه دانی و اطلاعات یک سویه و صیقل نخورده است. بقول نیچه در کتاب چنین گفت زرتشت:"هیچ ندانی به از نیمه دانی بسیار نزد دیگران دیوانه بودن به از فرزانه بودن در نزد خویش".

این همه احساس تعلق کاذب آمیخته با جهل و تعصب که تمامی ندارد و در اندیشه بسیاری ارباب خرد هم یافت می شود، ناشی از تلاقی دو جریان است. جریان اول جستجوی هویت مادری و دیگری نیمه دانی و عدم آشنایی دقیق و عمیق به ماهیت این فرهنگ. متاسفانه تاریخ بشر بارها و بارها شاهد این تلاقی نا مبارک بوده و فجایع آن را بارها از سرگذرانده. مطمئنا همین تجربه تاریخی بود که در آلمان نیمه قرن بیستم پدید آمد و ناسیونال - سوسیالیزمش به بتی تبدیل شد که جهان را به خاک و خون کشید.

لکن سوء تفاهم نشود. هدف از این سخنان نه تنها این نیست که گرایش به سمت شناخت سرزمین مادری و هویت آن کاری است بیهود یا خطرناک بلکه بر عکس آنچه این مقاله مدعی است آن است که شناخت درست و بدون حب و بغض و علمی سرزمین مادری تنها راه زیست مشترک جهانی و زندگی آبرومند فردی و ملی است. ما ضرورتا باید شناختی عمیق داشته باشیم از آنچه هستیم، بر خوبی هایمان و داشته هایمان صحه بگذاریم - بدون خضوع بیهوده و غرور بیجا - و به اشتباهات و نداشته هایمان اعتراف کنیم - بدون خشم و سرافکندگی . و یاد بگیریم که در این دنیایی که امروز هر چه بیشتر اندازه هایشان با اندازه های "یک وطن" تطبیق می کند، همانقدر که ما سهم در آباد کردن داریم در آباد شدن هم مدیونیم. همانقدر که ایرانیانی چون حافظ و خیام را گوته و فیتزجرالد آلمانی و انگلیسی می ستایند و "مال خود" می دانند ما هم همانقدر صاحب بتهوون و دکارت و نیوتن و داستایوفسکی هستیم. همانقدر که باغ ایرانی میراث جهانی است بودا های بامیان هم مال ما و همه مردم جهان بودند.

نکته دیگر این است که ما در شناخت سرزمین مادری و هویت فرهنگی اش با چالش ها و بعضا گرفتاری هایی جدی مواجهیم. مهم ترین سوال دراین سبیل توانایی ارائه پاسخی آبرومند به این سوال است که ایران کجاست و ایرانی کیست؟ آیا اقوام ساکن در فلات ایران هویت ایرانی را تشکیل می دهند یا فارس ها؟ هویت ایرانی در شهر هایی مثل شیراز و اصفهان و همدان تعریف می شود و اقوام کوچ نشین نشانی از هویت میهنی ندارند یا قبایل و عشایر هم در تداوم مفهوم ایران و ایرانی مهم و تاثیر گذارند؟ حافظ ایرانی است؟ مولوی چه؟ نظامی؟ ابن سینا؟ فارابی؟ و...

ما معمولا همه این افراد و البته بسیاری دیگر را ایرانی و مظهر فرهنگ و هنر ایران می دانیم. شاید اگر در طول تاریخ می شد سفر کرد و با این افراد مصاحبه ای انجام داد، بسیاری اصلا نمیدانستند ایرانی یعنی چه؟ بر سبیل مثال آیا مولوی ایرانی است؟ صد البته ما مولانا را ایرانی می دانیم. اما در جواب افغان ها که او را متولد بلخ می دانند و از آن بد تر ترک ها که او را رومی می خوانند و مدفنش هم در قونیه است چه جواب می دهیم؟ لابد به زبان استناد می کنیم اما باید یادمان باشد بسیاری از بزرگان فرهنگ ایران، به زبانی می گفتند و می نوشتند که ما امروز نمی دانیم. این سینا و فارابی و خیام آثار مهمشان درباب حکمت و فلسفه و موسیقی و ریاضیات را به عربی گفته اند. اما درست در تناقض با آنچه درباره مولوی ادعا می کنیم، درباره ابن سینا و خیام می گوییم ایرانی اند چون در همدان و نیشابور مدفونند.

ما در تعریف هویت فرهنگی سرزمین مادری با چند گستره انداموار (=ارگانیک) مواجهیم. از سویی هزاران سال تاریخ را دربرابر خود داریم. ما می گوییم از 5 - 6 هزار سال قبل از میلاد در فلات ایران تمدن (ایرانی) بوجود آمد. حال آنکه آنچه به نام سرزمین ایران می شناسیم به دست کوروش بزرگ پایه گذاشته شد. جالب این است که بعد از حمله اعراب سیالیت این هویت به حدی زیاد می شود که تقریبا می توان ادعا کرد که اگر فردوسی به داد نرسیده این هویت مثل هویت مصری و سوری و ... مضمحل شده و به تاریخ می پیوست.

به همین ترتیب ما با گستره مکانی عظیمی هم روبروییم. اگر هر آنجا که زمانی به تعبیر داریوش بزرگ "نیزه مرد پارسی" بدانجا رسیده باشد را بخشی از سرزمین مادری بدانیم پس از بخش های غربی هندوستان تا نواحی شرقی بلغارستان و رود دانوب فرهنگ ماست - که نیست اما آیا گنجینه هخامنشی که در دهه 1960 در افغانستان یافت شد یا فرش پازیریک هخامنشی که در سیبری پیدا شد را می توانیم ایرانی ندانیم؟ در این صورت ما باید مرز های منحول سیاسی ایران که طی قرن ها دستخوش تاخت و تاز های فراوان بوده را ایران بدانیم یا از سر ساده لوحی نوعی الگوی جغرافیایی مبتنی بر "فلات ایران " را بپذیریم؟

همانطور که مثال زدم ما هم اغلب در تعریف این هویت ، سیال عمل می کنیم. اما وقتی دیگرانی هم همین کار را می کنند و مثلا خلیج فارسمان را خلیج العربی می خوانند دادمان در می آید. لکن چون همین تعریف را اول به خودمان و بعد به دیگران ارائه نداده ایم، در بعضی موارد بیخود دادمان در می آید در بعضی موارد باخود دادمان در می آید اما صدایمان بجایی نمی رسد و هی مجبوریم برویم توی اینترنت و در برابر خلیج عربی فرم خلیج فارس پر کنیم و از همه بد تر اینکه در برخی موارد اصلا حواسمان نیست که دادمان دربیاید و کار از کار می گذرد و ... هیچ.

برخی نظریه مند هستند که کوچه نشینی مروج نوعی بی وطنی است و زندگی مبتنی بر شهرنشینی و کشاورزی مستلزم ثبات و حفظ هویت ملی. غافل از اینکه شواهد تاریخی عموما در تقابل با این نظر است. مثلا در اغلب جنگ های تاریخی و معاصر ایران، عشایر اول مرزداران ایرانند و اقوامی که در نزد بعضی "نیمه دانان"، غیرفارس محسوب می شوند و طبعا غیرایرانی دانسته می شوند زیربنای هویت فرهنگی ایران را پایه گذارده اند و با تنوع فرهنگیشان به هویت سرزمین مادری غنا بخشیده اند.

این سرزمین مادری که این قدر نزدمان عزیز است، بیش ار هر مادری نیازمند مراقبت و رسیدگی و محبت است. باز هم با همان تاکید اجتناب از روحیه تهاجم بر دیگری و ایجاد فلسفه متعصبانه "خودی و غیرخودی". ایران را باید بزرک بداریم، وحدت ابنایش را پاس بداریم و باید بدانیم که اگر بخواهیم حقیقتا ایران را دوست بداریم و بشناسیم باید جهان را دوست بداریم و ایران را در جهان بشناسیم. باید در وهله ول سعی بکنیم که این مفهوم که آبادی و احیای ایران چه معنایی دارد و بر چه اساسی استوار است را پاسخی در خود بدهیم.

شهریار سیروس - 26 مرداد 1390

مجموعه مقالات مرتبط : سرزمین مادری    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید