تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1664

سرزمین مادری - فرخ باور

سولــِداد براوو، خانم خواننده ی ونزوئلایی چهل سال پیش در یکی از آوازهایش می خواند: " بین مردم من و مردم تو خط و نقطه کشیده اند. وقتی که پرواز می کنم روی زمین فقط کوهسار و رودخانه می بینم. آن جا نه خط می بینم و نه نقطه".

هرجا که درخت تبریزی می بینم آن جا سرزمین من است. وقتی برگهایش را می بینم که سرش را برای باد تکان میدهد انگاری بگوید نه بابا! ای وای! آخ آخ. به به، چه خوب. آنجا جای من است. آنجا که چنار تنومند کهن باشد. از او پرسم که این چون است و آن چون. یکی را داده ای صد ناز و نعمت. یکی را قرص جو آلوده در خون. افرا و بید چه هوشیار، چه مجنون، هر کجا که باشد. آن جا خانه ی من است. این جمله ایست که تاجیک و افغانی با لهجه ی خودشان می گویندو آذری ها و ترک ها می گویند. کشمیری ها هم می گویند. مردمان دره های سبز می گویند. میان رودان و بین النهرینی ها می گویند. هرجا که نخل هست، که در کودکی بالایش می رفتم و هسته های خرما را برای خواهرم که خود خرما را می خواست پایین می انداختم خانه ی من است، کنار اروند رود، کنار شط العرب. به زبان دیگران سخن گفتن و اشتباه لپی کردن و خندیدن، انجا هم جای من است. جایی که زبانشان را نمی فهمم و از آنها تنها صداهایی می شونم که برایم نا مانوس یا ناهنجار است و فقط با بالا انداختن ابروها اخم کنجکاوانه ی آن ها را به لبخند تبدیل می کنم، آنجا هم خانه ی من است. اما برای ماندن جایی را انتخاب می کنم که بیشتر حس کنم.

قبایل و مردم ما بارها جابجا شده اند. جای همدیگر را گرفته اند. همین اسرائیلی ها که میگویند اینجا مال ماست و ما اول اینجا بودیم کوه نشینانی بودند که از رود اردن گذشتند و کم کم در دشت فلسطین جا خوش کردند. حق هم داشتند. آنجا مانند بهشت بود. اما کم کم هر وقت که توانستند شبیخون زدند و شهرهای فیلیسته ای ها را تصرف کردند. روزها با زبان خوش و با بده و بستان. شبها با دزدی و زور و تجاوز. البته! این مهم است، آن ها هنوز یهودی نشده بودند. آن ها رمه دشتند و هرکسی که بیشتر رمه و گوسفند داشت شاه بود. وهنوز تا رسیدن موسی فاصله بسیار بود.

صحرا نشینان سامی هم از راه رسیدند و جای سومر ها را گرفتند. آن ها قرن ها سری به این بهشت می زدند و به آن سرزمین سبز و پر از جویبارهای پر آب غبطه می خوردند، اما به یکباره فرا رسیدند و گرفتند و ویران کردند و جا گرفتند. آنگاه شدند بابلی و اکدی. و تمدنی دیگر به راه انداختند. تازه، سومری ها هم از راهی دور رسیده بودند. لابد قبل از آنها کسان دیگری و قبایل صحرا نشین در میان دجله و فرات در حال دامداری و کشاورزی دیمی بودند، اما سومری از در آشتی در آمند و جویبار و بند کشیدند و بیابان را پرآب و آباد کردند و بهشت را ساختند. بهشت آن ها بحرین بود. مقر خدایان. دستشان به آن نمی رسید. اما بین النهرین را کپی برابر با اصل ساختند و همانجا ماندند و البته گهگاه برای تجدید خاطره از همان راهی که می شناختند و آمده بودند بالا می رفتند. به افغانستان و به کرانه های دریای مازندران بر می گشتند و چاق سلامتی می کردند و تازه ها را نشان میدادند و بده بستان می کردند.

اما آخایی های وحشی از شمال فرا رسیدند همه جا را ویران کردند تا بعد با یک چیزی مثل "طرح مارشال" آن جا را دوباره بسازند و مهر خود را بر آن بزنند: اینجا هلنستان است!". قبلا هم هیچکس اینجا نبوده. باور ندارید؟ از خود ما بپرسید. سیر تاریخ عوض شد. عقب رفت. صبر کرد. دوباره ریشه دواند و رشد کرد. جا نگرفت. دوباره جنگ و دعوا کرد و دوباره خشک شد. دوباره به عقب رفت. بعد این آمد. بعد آن آمد. آخرش هم مغول ها آمدند و کشاورزان را دعوت کردند گله دار شوند. اما بعد تجارت باز گسترش یافت. سرزمین ها نیز با هم قاطی شدند. او ِر لاب شدند. مردمش هم بارها با هم اور لاب شدند اگرچه مقامات قومی مذهبی شان غدغن کرده و کلی هم جریمه تعیین کرده بودند. اما قرو قاطی شدند. این از خاصیت جنگ هست که زورش از همه بیشتره.

البته خدای ثروت زور پولش از زور اسلحه ی خدای جنگ هم بیشتره و داستان تاریخ تمدن ما همینطور هست که دیدیم و می بینییم. راستش سر در نمی آورم. فرض می کنم اگر طبیعت خیلی بیش از این دست و دل باز بود و همه جا سرسبز. پربار. غنی. شاداب. همه جا بهشت. همه جا آفتاب. بسیار حاصلخیز. دیگر چرا جنگ؟ چرا مهاجرت؟ چرا زورگویی؟ جر زدن؟ دروغ گفتن؟ کشتن و توی پوست او رفتن؟ اما بلافاصله 70 میلیون سال پیش را یادم می آید. همه جا سبز. حتی گروئنلند هم گرین. جنبش سبز ها از همان جای سبز و بزرگ بر آمدند اما مدتها صبر کردند و وقتی که وقتش شد در دنیا پخش شدند. آنزمان، که آنقدر همه جا سبز و درختان بزرگ که حیوانتش هم غول پیکر. اما همه که گیاهخوار نبودند. آول گیاهخواران آمدند و گوشتخواران که کوچک اندام و فرز بودند مدتی صبر کردند و وقتی که وقتش رسید ناگهان به گیاهخوارن چاق و چله حمله کردند. اسمش را گذاشتند تعادل. اعتدال. سیاست تعدیل. تا همین آخرها هم ادامه داشت. قبلا که وحشی بودیم عصبانی که می شدیم سر هیچی به هم می گفتیم "نفستو می گیرم ها!!".

بعد که متمدن و سازنده شدیم گفتیم "تعدیلت می کنم ها!". به هرحال، هربار که یک امپراتوری ورچیده شد به خط نقطه ها افزوده شد. در سرزمین ایرانیان که ما باشیم ساسانیان که ورچیده شدند عرب ها آمدند و اسلام آموردند. خدا عمرشان بدهد. اما عجب زورگویانی شدند. ما مجبور شدیم اسلامی که ارمغان آوردند را برایشان حلاجی کنیم. باور ندارید از بپرسید. این ها را از طالقانی بپرسید می گوید اگر هر روز خدا را به یک میلیارد سال تشبیه کنیم، شش میلیارد سال عمر زمین معادل شش روز خدا می شود. به اینصورت تئوری نسبیت را خود خداوند برایمان کنار گذاشته بود تا به بلوغ رسیدیم خودمان کشفش کنیم. اینها همه هست.

خیلی چیزها هم هنوز نیست. اما همه ی اینها جدول مندلیف خودش را دارد. میدانیم کههست و ما هم به دنبالش می گردیم. خط نقطه ها مزاحمند و خط نقطه ها همینطور بیش و بیشتر هم می شوند. حق خود مختاری ملل شده حق خود مختاری قبایل. فکرش را بکنید اگر اربابان جهان حالا بخواهند کشور پهناور لیبی را بر اساس تعداد قبائلش تقسیم کنند و اسمش را بگذارند آزادی. برابری. برادری و فرانسویان سارکوزی را با زبان خوش عربی از رو ببرند. اما چرا ینهمه منم منم. اینهمه جنگ. مقدار آب همانست که هست. نه کم می شود ونه زیاد. چرا اینهمه جنگ بر سر آب؟ خب کثیفش نکینیم. آلوده به رادید اکتیفش نکینم. راهش را پشت خط- نقطه ها کج نکنیم. شور است و بخار که ناگهان سردش می شود. یخ می زند، اما باز رها می شود و شیرین به دریا می رسد.

بالاخره که مثل بچه های آدم باید با هم آشتی کنیم. این را به چه زبانی باید گفت؟ حالا به هر زبانی. نه خیر! قره باخ مال من است. نخیر! من از اول این جا بودم. مال من است. نخیر. به زور آمدی و عمدا اینقدر زاد و ولد کردی تا مال تو شود اما در کتابها نوشته اینجا مال منست! به دخترم از اول یاد ندادم "مال منه!" و هر روز که به پارک میبردمش یک بچه ی دیگر که با این عقیده موافق نبود می آمد و بجای این که بگوید به به! خوشم آمد، اسباب بازیهای دخترم را می گرفت و می گفت "مال منست" و با خودش می برد و همینطور که دور می شد من آه می کشیدم. بعد ها شهردار تهران آمد و گفت اینقدر گل میکارم و مردم ببرند تا؟ بقیه اش را یادم نیست. تا آدم بشوند؟ تا سیر بشوند؟ تا اینقدر حرص نزنند؟ تا چشم و گوششان پر بشود؟ تا از رو بروند. تو نیکی میکن و در دجله انداز.

ببین چی شد؟ هر روز بمب. دیگر چی مانده؟ ها! به همین دلیل نوبت لیبی شد و بعد لبنان و سوریه. بعضی ها هم دلشون که تنگ میشه عالمانه و عامدانه می پرسند " پس کی نوبت ما میشه؟". همین. کی نوبت ما انسان ها میشه که آشتی کنیم. زبان ها و غذا ها و رفتار ها مانند رقص ها و پایکوبی ها و هنر ها و ادبیات "ها" و فرهنگ ها مانند رنگین کمانند. چاشنی بشریت اند. حالا که اینقدر فن آوری داریم که ماشین بجای ما کار کند. حالا که اینقدر تولید داریم که زیادی هم می آوریم و دور میریزیم. تقسیم کنیم. جنگ چرا؟ خط نقطه چرا. رودخانه که زمنی خدایی داشت را چرا از وسط شقه کنیم؟ تقصیر از گاو است که اینقدر ما را واداشت شقه اش کنیم که معتاد شدیم و یا به نام دانش یا به نام قوم و ملیت یا به نام مالکیت، همه چیز را شقه می کنیم. حتی رودخانه را و خدایش را نه حرمت. که فراموش کرده ایم. ناسپاسی می کنیم.

آخر برسر فرزندان آدم چه رفته است؟ نقشه های هر قوم که به دنبال سرزمین بزرگ خودش هست را روی نقشه جغرافیا بیندازیم تا داد بزنیم که برسر اور لاب ها چه خواهد آمد. اسرائیل بزرگ: از نیل تا فرات. کردستان بزرگ: از شرق ترکیه تا شرق ایران. ارمنستان بزرگ از همانجای کوچکی که هستند تا ناف ایران و شرق ترکیه. البته با تکنولوژی کنونی می شود کوه آرارات را هم جابجا کرد و به ایران برد. اگر خدای نخواسته بقایای کشتی نوح در کناره های کوه آرارات یافت شود که لابد اسرائیلی ها ادعای مالکیت می کنند. دیگه واویلا. اگر این نفت نبود! نفت را ترا بخدا ول کنیم. یهمه باهم. یکدفعه. نفت را ول کنیم. نخواستیم. وگرنه اسرائیل میرود زیر دامن لبنان می گوید نفت دریای بین لبنام و قبرس مال منست. غده س سرطانی هم همین کار را می کند. یکدفعه بزرگ می شود و می گوید اینجا مال منست. همه اش مال منست و مرگ را برای همه و خودش ارمغان می آورد. راه حل عدالت یا بهتر بگویم تعدیل است. چه معنا دارد کشور به این بزرگی، با آنهمه نفت و گاز و آب شیرین فقط برای شش میلیون لیبیایی باشد. گاو چران ها که به دنبال علوفه هستند درست می گفتند. این که یک مشت عرب و عجم کونشان را روی نفت گذاشته اند دلیل نمی شود که آنهمه نفت مال آنها باشد. باید آن را تعدیل کرد. آن هم مانند علوفه است و مال همه ی چارپایان. اگر چارپا بداند ما دو پایان چقدر غصه ی آن ها را می خوریم تا ابد وفادار ما میمانند. حال این زمین وزمان و نفت و علوفه و زبان و علم و ادب و ما بچه های آدم. کی بود گفت "خدا خر رو شناخت و شاخش نداد؟!".

فرخ باور - 6 شهریور 90

مجموعه مقالات مرتبط : سرزمین مادری    
عضو مرتبط : فرخ باور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید