Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1652

سفر به ایران (قسمت دوم)

 (مقالات گذشته - تابستان 80)

معروف است که احساسات تند زودگذر هستند. هنگامی که پس از گذشت چند روز هیچ خبری نشد من گمان کردم که درست اندیشیده بودم تا اینکه سرانجام صدای در زدن را شنیدم یک دوست پشت در بود.

او گفت:« گمان می کردم جمعه گذشته، تعطیل پایان هفته من، همه چیز درست شده است اما بیدار شدم و اگر برای تو می­نوشتم شاید آن را از بدقولی من می دانستی. امروز وقت آزاد کمی دارم، آیا می توانی بیایی؟ دوستان من نمی توانند بیایند اما همسرم و مادرم در انجا هستند. از نیمه های ناهار دلپذیر ایرانی در «باشگاه تهران» جایی که پیش از آن سفارت آمریکا بوده من از همراهانم برای رفتن سر قرار ملاقات غیرمنتظره پوزش خواستم.

نور نیمروزی برای عکاسی مناسب نبود، اما از آنجا که ما به زودی باید تهران را ترک می کردیم می شد ترتیب قرار دیگری را داد و برای چنین صمیمیتی مشکلات فنی را باید نادیده می گرفتم. پس از آن فهمیدم که در پس همه این رویدادها رازی نهفته بود.

- « در دوره کارم با دکتر میلسپو آشنا شدم و برای او احترام بسیاری قائل بودم فکر می کنم آمریکائیان برای کشور ایران، دوستان بی طرف و صادقی هستند. همسرم در کالج آمریکایی آشنا شده است ما هر دو بر این باوریم که از نظر اخلاقی به کشور شما مدیون هستیم.»

- «سرانجام شما را دیدم و با شما گفتگو کردیم. درخواست شما غیرمتعارف است اما قلباً اعتراضی نداریم. این بهترین روشی است که ما می توانیم مراتب قدردانی خود را به کشور شما نشان بدهیم. پس بر آن شدیم که اجازه دهیم به زندگی خصوصی ما وارد شوید. از شما می خواهیم که ما را دوستان خود بدانید.»

در بالکن سفارت در پرتو نور کمرنگ شامگاه ایران، فرصت کردم به این برخورد فکر کنم در تالار گروه جاز موسیقی می­نواخت. جفت های شاد رقصان و سبکبال از سرسرای بزرگ می گذشتند. یک فواره کوچک در استخری آرام، آب فشانی می­کرد. اینجا یک باغ ایرانی بود! شگفتا که همه این ها در برابر قرار ملاقات غیرمتعارف، یا بهتر بگویم غیرعادی نیم روزی هیچ افسونی نداشتند. در میان این مهمانان، که دعوت شده بودند تا به ما خوشامد بگویند آیا کسانی می توانستند برای من اهمیت و ارزش آن دوستان را داشته باشند که برای چند لحظه ای به زندگی آنها وارد و سپس خارج شده بودم؟ در پایان سفر من و «لوفور» (Le fevre) از گروه در دره کشمیر ناشتایی می خوردیم او گفت: «اکنون ما اینجا با مدرن ترین ابزارهای علمی برای ضبط منظره ها و صداهای پیرامون خود و در پی آشکار کردن حقیقت هستیم.»

«اما حقایق همواره از برابر ابزارها می گریزند زیرا حقیقت پدیده ای معنوی است. تنها پس از آنکه سفر به پایان رسید، هنگامی که چیزهای بزرگ مهابت خود را از دست دادند و چیزهای کوچک معلوم شد که پیش از آنچه تصور می رفت دارای ارزش راستین هستند، یک نویسنده می تواند سیر و سلوک خود را ارزیابی کند.»

آرزوهایی که به دنبال آنها بودم یعنی برقراری ارتباط شخصی و دوستانه میان نمایندگان خاور و باختر چه اندازه کم تحقق یافتند؟ تهران دیگر بسیار دور از دسترس بود. اما در ورای این فرسنگ ها به آن دو دوست می اندیشیدم که سنت ها را کنار گذاشتند تا ما را لحظه ای در زندگی شخصی خود شریک کنند.

کاهش کاروانسراها و افزایش گاراژها

با گذر از میان کشتزارهای خشخاش به سبزوار رسیدیم و جایی در یک گاراژ پیدا کردیم که آن گونه که گفته می شد چندان هم بد نبود. برای یک مسیر زیارتی به سوی مشهد گاراژها بسیار عالی هستند.

ایران روزگاری سی هزار کاروانسرا داشته است پس از آمدن خودروهای موتوری فاصله میان ایست گاه ها افزایش یافت و به سرویس های دیگری هم نیاز پیدا شد. کاروانسراهای کهنه از رونق افتادند و گاراژها اهمیت یافتند. در حیاط یک گاراژ، مردم با چهره های گوناگون در هم می لولند و هنگامی که به درون اتوبوس های موتوری می چپند و به شکل یک گروه زوار درمی­آیند در اینجا گونه های مختلف مردم را بیشتر آن چه که در خیابان های شهر ما دیده می شوند می توان پیدا کرد.

سفر به ایران

مکمل این گاراژ مدرن اتوبوسی است (که نام گاری یا دلیجان برای آن برازنده تر است) مالامال از مسافر که کناره های آن همچون درخت کریسمس آذین شده و پر از قمقمه های آب، آفتابه و خرت و پرت هایی است که زائران درون اتوبوس نمی­توانند آن ها را بر روی پاهایشان تلنبار کنند. سه چهار مرد هم در بیرون، پشت اتوبوس می نشینند و خاک های راه را نوش جان می کنند. اگر سازندگان اتوبوس، آن راه ها و آن چه که بار خودروشان شده بود را می دیدند حتماً دچار بیماری قلبی می­شدند! یک راننده مشرق زمینی مصداق کامل این ضرب المثل است که «نادانی موهبتی است ...»

شهر عمر خیام

از نیشابور شهر فیروزه و عمر خیام به سرعت و بدون درنگ گذشتیم. هنگامی که به سوی گنبد طلایی مشهد رهسپار بودیم گروه زائران زنجیروار و پشت سرهم، یادآور «افسانه های کانتر بری»، جاده ای پرپیچ و خم را می پیمودند. بیشتر آنان زنان چادرسیاه، سوار بر چهارپا آهسته آهسته به سوی بارگاه حضرت اما رضا هشتمین نواده حضرت محمد پیغمبر که خداوند روح او را قرین رحمت فرماید می راندند.

در گرداگرد این بارگاه، دروازه هایی زیبنده شهر سمرقند وجود دارد. اما هیچ مسیحی حق ورود به آنجا را ندارد، اگرچه مسیحیان در سال 1911 به عنوان سربازان روسی به صحن داخلی مسجد گوهرشاد هجوم بردند.

به همراه یک افسر شهربانی خوش برخورد و هوشمند از فراز بام های منطقه مقدس از کاشی های درخشان و زیبا و گنبدهای برجسته طلایی و فیروزه گون آنجا عکس برداری کردم.

در یک شامگاه که چراغ نورافشان آسمان در واپسین پرتوهای خورشید آرام آرام بالا می آمد در بیرون طاقی در کنار دروازه شمالی که یادآور دروازه بهشت بود ایستاده بودم. بر فراز دروازه، برج ساعت همچون جورچینی که خام دستانه سرهم شده بود، سر به آسمان می زد. خطی فرضی مومنین را از کفار جدا می کرد حتی در روزهای پیش از ماه محرم که ماه تعصب های مذهبی است نیز نمی شد از این خط گذشت.

یک ایرانی به من گفت که تو نباید از اینجا پیش تر بروی. در آن هنگام هر دو در پشت ستونی ایستاده بودیم، او را به کناری زدم تا بتوانم آن گنبد درخشان و مناره های بلند و پرتوهای آنها را که آسمان را همچون زوبینی می شکافتند ببینم. در آنجا، در کنار هم تفاوت های مذهبی فراموش شده بود. در برابر این منظره پرشکوه، حسادت درباره حق و حساسیت درباره آن، دیگر معنایی نداشت.

شگفتی من از این نبود که چرا نمی توانستم پیش تر بروم بلکه از این بود که چگونه محیط اطراف را می توانستم تحمل کنم: بلوار پرهیاهو، اتوبوس هایی که در برابر مغازه های تو صف بسته بودند و بخشی از صحنه آستانه، گورستانی که از برای مجاورت با آرامگاه امام هشتم، واپسین آرامگاه مردم ثروتمند بود و می شد با پرداخت پانصد تومان (240 تا 600 دلار) دفنگاهی را در نزدیکی حرم خریداری کرد.

شاید واژه «آرام گاه» واژه درستی نباشد زیرا پس از چندی هنگامی که نیاز شد استخوان مقیمان پیشین برداشته شده و کالبد تازه ای جای آن را می گیرد امروزه همه آنها جابجا شده اند و دولت به خانواده مردگان غرامت می پردازد. عجیب ترین پیاده­روها در شهر مقدس مشهد از سنگ گورهای مسلمانان ساخته شده که نوشته های آنها در زیر گام های مدرنیسم محو می­شوند.

دیدار با بزرگترین کتاب دوست ایران

در یک نیم روز، از میان کشتزار خشخاش با گل های سفید در کنار دشتی خاک آلود گذر کردیم تا به باغ زیبایی که بزرگترین کتاب دوست ایران آن را در میان تپه های خشک درست کرده بود رسیدیم. حاج آقا ملک، مردی ساده و فروتن، کتابخانه ای دارد با 46،000 جلد کتاب که برخی از آن ها یگانه و بی همتا هستند. او از این که در آمریکا تنها عمرخیام را می شناسد و سعدی و حافظ و فردوسی که نمایندگان شعر ایران هستند را نمی شناسند ابراز تاسف کرد. از او پرسیدم: «آیا این گنجینه گران بها در برابر آتش پاسداری می شود؟» زیرا هنگامی که این چیزهای گران بها که یک جا گردآوری شده باشند، حادثه ای کوچک می تواند پیامد شومی داشته باشد. سرانجامی که کتابخانه باستانی «مونت آئوس» به آن دچار شد. افسوس! همچون دست نوشته های تذهیب کاری شده کوه سینا، برای یکی از گران بهاترین گنجینه های ایران هیچ گونه پاسداری بایسته انجام نمی شود.

سفر ما در ایران به پایان رسیده بود و به سوی پاسگاه مرزی «اسلام قلعه» در مرز افغانستان رهسپار شدیم تا سفر خود را دنبال کنیم ...

برای مطالعه قسمت اول کلیک کنید.

فصلنامه سفر - تابستان 1380
بررسی و نوشته: اوئن ویلیامز- ترجمه: فریدون فریار
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی



 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید