Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1775

سفر به ایران (قسمت اول)

(مقالات گذشته - تابستان 80)

آنچه را که می خوانید بخشی از سفری است که در مجله ناشنال جئوگرافیک اکتبر 1931 برابر با 1310 خورشیدی گروهی از شرکت خودروسازی سیتروئن فرانسه سفر پژوهشی و اکتشافی را برای گذر از کشورهای لبنان، سوریه، عراق، ایران، افغانستان تا کشمیر را آغاز کردند.
سفر این گروه در 4 آوریل 1931 (17 فروردین 1310) از بیروت آغاز شد. آنان در روزهای پایانی ماه اوت (نیمه نخست شهریورماه) به کشمیر رسیدند و بخش یکم از این سفر به پایان رسید این نوشته در آنجا و پیش از آغاز بخش دوم سفر به سوی بخش خاوری چین برای گذر خطرناک از جاهایی بود که پیش از آن هیچ وسیله چرخ داری از آن گذر نکرده بود، فراهم شده است.

سفر به ایران

نام مجله ناشنال جئوگرافیک با تاریخ روابط ایران و آمریکا پیوند دارد. در زمان احمد شاه و نخست وزیری سردار سپه، سرگرد «ایم بری» معاون کنسول آمریکا در تهران که گزارشگر این مجله نیز بود هنگامی که از سقاخانه آقا شیخ هادی در تهران در تاریخ 27 تیرماه 1303 عکاسی می کرد گروهی از افراد تحریک شده به عنوان اعتراض به او حمله کردند و او را که زخمی شده بود به بیمارستان نظمیه رساندند. اما در آنجا نیز گروه به بیمارستان ریخته و با داس و چکش و قمه و آب جوش او را کشتند. به دنبال این رویداد در تهران حکومت نظامی اعلام شد. پس از آن کنسول و کاردار آمریکا با ذکاءالملک فروغی وزیر امور خارجه وقت دیدار و گفتگو کردند. در این جلسه کنسول از دولت ایران درخواست خون بها برابر 60،000 دلار برای بازماندگان «ایم بری» و همچنین پرداخت 100،000 دلار برای کرایه کشتی جنگی امریکایی برای فرستادن جنازه به امریکا کرد. دولت آمریکا بعداً از دریافت خون بها به طور مستقیم صرف نظر کرد، و قرار شد این وجه در یکی از بانک های امریکا سپرده شود و با بهره آن هر سال سه دانشجوی ایرانی  در امریکا تحصیل کنند. در آذرماه همان سال 2 نفر از متهمین این پرونده نیز اعدام شدند. برخی از آگاهان این رویداد را برآمده از رقابت های انگلیس و امریکا در آن زمان می دانستند به ویژه در آن هنگام موقعیت شیخ خزعل که با حمایت انگلیس در خوزستان پرچم استقلال برافراشته بود نیز به خطر افتاده بود. به هر حال این واقعه نفوذ گسترده آمریکا در ایران را حدود 30 سال یعنی تا پس از 28 مرداد 1332 به تاخیر انداخت.

از این گزارش مصور 58 صفحه ای، بخش که درباره ایران نوشته شده به فارسی برگردانده شده است.
گزارشگر با فرهنگ، تاریخ و گذشته ایران آشنایی دارد از این رو بیشترین شمار عکس های او از ایران و پس از آن از افغانستان هستند.

سفر به ایران

او همه جا به دنبال چیزهای کهنه و قدیمی است از تغییرات و مدرنیسم در ایران دل خوشی ندارد و از پدیده هایی همچون تغییر لباس مردان، خراب کردن خانه های قدیمی برای کشیدن خیابانهای تازه همه جا انتقاد می کند. با این همه گاهی در شرح مطالب درباره ایران دچار اشتباهاتی شده است همچنین اظهارنظرهایی کرده که شاید پذیرفتنی نباشد.

رسیدن به مرزهای ایران نو

گویی با دست کشیدن بر چراغ جادوی علاءالدین، صحرای داغ همچون سرابی ناپدید شد و جای خود را به دهکده ای دوست داشتنی داد، به سوی جایگاهی که گرداگرد آن را نرده های سیمی فرا گرفته بودند راندیم در پمپ بنزین موتورهای تشنه خودروهای ما گویی همچون کودکانی بودند که دایه ای مهربان با شیشه پستانکی پر از بنزین و گریس آنها را سیراب می کرد. این جا از روزگار اسکندر تاکنون برای هیچ کاروانی برای گذار به هند و کشمیر ایستگاه نبوده است.

سفر به ایران

در مرز با سرهنگ اسفندیاری و ستوان جهانگیری راهنمایانمان برای گذر از ایران در حال دگرگونی دیدار کردیم. آن ها برای آسان کردن سفر ما در کشورشان خود را دچار گرفتاری های فراوانی کرده بودند اما پافشاری فراوان آنها برای پدیده های نو، آن هم در سرزمینی که گذشته ای بسیار زیبا داشت برای ما گاهگاهی درک نکردنی بود. با رهبری پادشاه ایران، فرمانروایی با نیروی مطلق، بسیاری از ایلات و عشایر گوناگون یکپارچه شده اند. کلاه پهلوی، مرزهای ناهمانندی های قبیله ای را در هم شکسته و به آنان همبستگی ظاهری و درونی بخشیده است. از دید ما این کلاه های آفتابگردان دار ایرانیان را جندان خوشایند نمی نمایانند اما سرزمین ایران و چشم اندازهای آن همچنان زیبا مانده اند زیبایی هایی که حتی ظریف ترین هنرهای ایرانی نیز تنها می توانند بخش کمی از آن را بنمایانند. دره های بزرگ سرسبز که گرداگرد آنها را تپه های کم درخت یا بی درخت فرا گرفته و دشت های فراخ که رگه های ارغوانی آن ها را در میان گرفته اند و پاره های زمردگون در دل دامنه های اُخرایی رنگ کوه ها و دره ها؛ ایران در بهار به راستی زیبا است.

نگاهی به بیستون

در کنار شهر کرمانشاه دسته های زنان با چادرهای سیاه و روبنده، نشسته بودند در کنار دشت های پربار و حاصلخیز تا کوه های بدون گیاه یا کم گیاه، چشم اندازهای زیبایی دیده می شد.

سفر به ایران


از روزگاران بسیار دور این جا می بایست جایگاه گردش گروهی بوده باشد. اگر چنین بوده این روش تاکنون همچنان دنبال می شود. در پشت سر گروه های شاد مردان کت پوش و زنان بدون روبنده، سنگ نگاره نام آور طاق بستان دیده می شود.
صحنه شکاری که بر شنگ کنده شده می تواند سده ها پیش تر در میان این تپه های نوک تیز و پهنه ای با شیب ملایم که کرمانشاه بر روی آن ساخته شده است، روی داده باشد. شاید این دشت از همان سرچشمه ای آبیاری می شده که خسرو سوار بر قایق به همراه بانوان تردست رباب نوازی که گرازان را به دام مرگ می کشانند، در حال شکار است.

کتیبه بیستون هنوز در جایگاه نخستین خود بر فراز پرتگاههای کرمانشاه جای دارد. ما بسیاری از دانش خود درباره تاریخ باستان را از برای خودستایی فرمانروایان داریم. در هیچ جا شاید سنگ نگاره ای جالب تر ازاین را نتوان یافت که از برای دور از دسترس بودن آن بر فراز صخره بیستون یا بهیستون، سر هنری روالینسون (sir henry rawlinson) را واداشت تا به کمک دوربین چشمی، آن را رازگشایی کند. مسافر این وضعیت را هیچ گاه نمی تواند دریابد مگر آنکه با پاها و چشمان خود آن را بیازماید همان گونه که من از آنجا بالا رفتم تا به جایی رسیدیم که دیگر نتوانستم پیش تر بروم. همدان در آغاز اکباتا نامیده می شده است. یادمان های «استرومردخای» هنوز در نزدیکی این شهر که مرکز بازرگانی فرش ایران است به چشم می­خوردند. اما باید شتاب می کردیم.

سفر به ایران

 

مارکوپولو از راه قزوین به تبریز رفته بود در «سیاهِ دهان» ما به همان جایی رسیدیم که او روزگاری از آنجا گذر کرده بود. دراین دهکده که راه های تبریز و همدان به هم می پیوندند دو خودرو که سرنشینان آن از اعضاء و دوستداران «انجمن ناشنال جئوگرافیک» بودند برای خوشامدگویی به پیشواز ما آمده بودند. در زیر باران ریزی که می بارید از قزوین گذشتیم و با سختی به اردوگاه خود در بیرون از تهران رسیدیم، جایی که یک دسته نامه در انتظار ما بود پیش از اینکه باران تندتر شود افراد گروه آنچنان آرزومند خواندن نامه های شان بودند که در هوای آزاد آنها را باز کردند و به خواندن پرداختند و لک شدن نامه ها نیز برای آنها اهمیت نداشت.

قربانی شتر در تهران

در بامداد روز پس از ورود ما به تهران در میدان مرکزی شهر شتر قربانی می کردند این آیین غیرمستقیم، به روزگاری برمی­گردد که خداوند درست آنگاه که ابراهیم می خواست برای او اسماعیل را قربانی کند برای وی بره ای فرستاد تا آن را به جای فرزندش قربانی کند. اما به باور ما مسیحیان این اسحاق بوده است که باید زنده می ماند نه اسماعیل.

سربازان با حالت بی احساس و خشک در صف های دراز، افسران آراسته و خوش پوش بر روی اسب، تماشاگران زن و مرد جدا از یکدیگر همچون تئاتر، گروه موزیک ایرانی ارتش با سازهای بادی و طبل موزیکی گوشخراش وحشی و حسرت آلود را می­نواخت. افسران فرمانده سوار بر اسبان آراسته با پر و شتری با زرق و برق فراوان که با گردنکشی و سرسختی به سوی مرگ رانده می شد.

درخشش کارد لحظه ای بعد به همه تنش ها پایان داد. گروه های مردم پراکنده شدند. تکه های گوشت یک صف رنگارنگ از اتوبوس ها در انتظار گروه های مردمی بودند که به خانه هایشان بر می گشتند برای گریزی سبکسرانه و شاد از واقعیت خشن زندگی امروزین شتر تنها یک بهانه است.
در این شهر «تازه ها» خیابان های پهن از میان خانه های آباد و زیبای قدیمی که زیبایی آنها هرگز جایگزینی نخواهد داشت، بُریده می شوند و مردان با کلاه پهلوی و اتوبوس ها با صدای زوزه بوق هایشان در سر چهارراه ها؛ در جستجوی یافتن چیزی می گذشتند، من هم در جستجوی یافتن چییزی از این کشور بودم که شکوه آن در نمایشگاه اخیر لندن به نمایش درآمده بود. هیچ شهری از رویاها ساخته نشده، اگرچه شاید رویاها آن را ساخته باشند. امّا من در جستجوی یک مینیاتور  ایرانی بودم که هم در رویا و هم در حقیقت وجود داشته باشد.

البرز در پشت و دماوند در بالا، تهران شهری با باغ های سرسبز و کاخ های زیباست، اینک همچون اورشلیم از دیواره های خود بیرون می زند.
در مغازه های عتیقه فروشی، اشیاء نایاب و گرانبها و چیزهای بدلی و کم ارزش در کنار هم در زیر لایه ای از گردوغبار بر روی یکدیگر انباشته شده اند، شال های (ترمه) گرانبهایی که روزگاری در میهمانی های پر زرق و برق و یا پذیرایی های مختصر به جای سفره گسترده می شدند، اینک در کنار مغازه ای کوچک، تار عنکبوت بسته و درهم و برهم و بی نظم برای فروش آویزان شده اند. این شهر در حال دگرگونی یعنی تهران را کسی چگونه می تواند برای کسی که در بند طلسم و افسون این نام جادویی است ترسیم کند؟

روشنایی ملایم، یک استخر آرام در میان درختان سر به فلک کشیده، چهره ای خیال انگیز از مشرق زمین موسیقی و شادمانی نمودار می کرد، جستجو در دنیای معنوی که شاعران آن را نشان می دهند. اما بیگانه ناآگاه را توان وارد شدن به آن نیست من در تکاپوی درک و به دست آوردن آن دنیای معنوی بودم.
در یک شامگاه که به دنبال یافتن نشانی بودیم، در پشت شانه های کسی که ما را راهنمایی می کرد درخشش چشمانی مخمور را دیدیم. همچنان که زمان بر ما می گذشت من دریغ می خوردم که چرا چیزی از این زیبایی های شورانگیز را نمی­توانم برای آنهایی که ایران برای آنها یک معنویت است و نه زنجیره ای از سینماها و مغازه ها، بنمایانم.

سفر به ایران

در کاخی قدیمی، شام را که چلوکباب بود خوردیم این کاخ را ناصرالدین هشت دهه پیش به صاحب پیشین آن یعنی صدراعظم خود  بخشیده بود گرداگرد دیوارها نگارگری هایی از سه نسل گذشته دیده می شد. در زیر نگاره هریک از آن شخصیت ها نام وی نگاشته شده بود. استاد تاریخی ای که بسیار جالب و کمیاب بودند و چهره کنت گوبینوی فرانسوی نیز در میان آنها بود. برای آن که بتوانم از این نگارگری های دیواری برای مجله عکس برداری کنم صاحب آنجا با مهربانی، رستوران را برای چند ساعتی بر روی همگان بست و پنکه های سقفی را باز کرد.

این رستواران غیرعادی در کنار استخری بود که بیدهای مجنون در آن سایه افکنده بودند جایی زیبا و دلنواز و خوردن غذاهای دلچسب ایرانی در بالکنی که نور ماه آن را روشن می کرد به من آرامش می داد؛ به ویژه در پایان روزی که آن را زیبا از برابر دوربین من گریخته بود.

این کستانتینی (Costantini) عضو گروه ما که مردی مهربان و روراست بود  در یافت مردی که ما را در یافتن نشانی کمک کرده بود پشت میز کاری ما نشسته است و در کنار او همان چشمان زیبا در میان چادر سیاه می درخشید و این کستانتینی بود که به آن بیگانه های مهربان گفته بود من چه می خواهم:
-«من از محدودیت زن ایرانی آگاهی دارم. می شود با پرداخت پول از یک مدل عادی استفاده کرد ولی من عکس چنین کسی را نمی خواستم . کسی که من می خواستم از او عکس بگیرم، باید ارزش مندی ها و ویژگی های ایران را تمام و کمال دارا باشد و آن کسی نیز که بخواهد به ما کمک کند باید از روی درک کامل و دوستانه این کار را انجام دهد.»
- «شاید بتوانم ترتیب این کار را بدهم برای شما در هتل پیغام خواهم گذاشت.»

ادامه دارد ( سفر به ایران - قسمت دوم)





فصلنامه سفر - تابستان 1380
بررسی و نوشته: اوئن ویلیامز- ترجمه: فریدون فریار
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید