تاریخ آخرین ویرایش : چهار شنبه،11-7-1397
تعداد بازدید :72

سنگ بناي حضور انگليسي ها در ايران

MGID3360
magiran.com > روزنامه دنياي اقتصاد > شماره 4353 29/3/97 > صفحه 30 (تاريخ و اقتصاد) > متن
 
  


سنگ بناي حضور انگليسي ها در ايران
بخشي از گزارش برادران شرلي از دوره شاه عباس

مترجم: آوانس، به كوشش علي دهباشي
برگرفته از: سفرنامه برادران شرلي

چهلستون قزوين، كاخ شاه عباس

    بعد از اينکه به قدر دو سه ميل از خاک ايران طي کرديم سر آنتوان همه ما را احضار کرده و به اجتماع به زانو افتاده از خداوند عالم تشکر نموديم که صحيح و سالم به مقصود رسيده ايم. اگرچه چندي بود که اميد از حيات خود بريده بوديم، ولي رئيس ما چنان شخص با عزم و جزمي بود که در بدترين مشکلات و در عين مهلکه ابدا اثر ياس و نااميدي ظاهر نمي ساخت بلکه با شجاعت ما را تشويق مي کرد و دلداري مي داد که نترسيم زيرا که جان خود را در راه ما گذارده بود. شهر اولي که ما ديديم خيلي محکم و متحصن بود. هيچ خانه اي پديدار نبود. فقط مکاني مي ديديم مانند کوه بزرگي که از امکنه متعدده آن دود برمي خاست و اين از خانه هاي آنها بود که به طرز عجيبي در زير کوه کنده بودند. قريب سيصد خانه در آنجا بود. کوچه ها خيلي قشنگ و مانند ميز صاف و مسطح بود. در قله کوه سوراخ هاي بزرگ کنده بودند، که به اين کوچه ها و خانه ها روشنايي برسد. در آنجا ماکولات وافر از هر قسم پيدا کرديم.
    مردمان آنجا خيلي خوش رفتار بودند و ميل داشتند که به ما خدمتي بنمايند. نيز قريب صد نفر سرباز در آنجا بودند زيرا که پادشاه ايران در تمام سرحدات خود قراول قرار داده است. همگي سوار بودند و لباس قرمز پوشيده و عمامه هاي قرمز با پرهاي قرمز به سر مي نهادند و هميشه تير و کمان و شمشير و نيزه و اسلحه آتشي را همراه حمل ونقل مي کنند. اين سربازها به طور احترام با ما رفتار کردند و گفتند که پادشاه ما وقتي ورود شما را بشنود نهايت خوشحال خواهد شد. بنابراين بعد از يک شبانه روز استراحت در آنجا سفر خود را به سمت قزوين که شهري است مشهور و خيلي قديم امتداد داديم. قصبه هاي زياد در عرض راه ديديم ولي هيچ يک چندان اهميتي نداشت همين قدر بود که هر قدر پيش تر مي رفتيم مهرباني نسبت به ما بيشتر مي گرديد. در هر قريه که سکني مي کرديم، هر شب روساي آنجا پيش ما آمده لوازم ما را به ما پيشکش مي دادند و هرکس که خانه اش بهتر بود ما را در آن منزل مي داد. از اين امر نهايت خوشوقت مي گرديد و همچنين زنان آنها مي آمدند به ما تعارف مي کردند و ما از اين امر خيلي متعجب مي شديم. زيرا که مدت طويلي بود که صداي زني نشنيده بوديم.
    در عرض راه قزوين بنايي ديديم که به منتها درجه اسباب حيرت گرديد و آن را پادشاه حاليه بنا کرده است. در بعضي نواحي مملکت آب کم است و اين پادشاه با کثرت اهالي خود نهري حفر نموده است که بيست منزل راه است و از رودخانه آب به مملکت خود آورده است و نهر را به طوري حفر کرده اند که به فاصله شصت زرع روي آب باز است. خلاصه در اثناي سفر چون ديديم که امنيت در کار است سر آنتوان، آنجلو را که راهنماي ما بود با يک نفر انگليسي موسوم به جون وارد چهار روز جلو فرستاد که به طور مخفي به قزوين داخل شده تهيه منزلي براي ما ببيند و دوباره به استقبال ما تا دو سه ميل آمده از مغرب گذشته ما را راهنمايي کرده به منزل خودمان ببرد، بدون اينکه اهالي شهر مطلع شوند، زيرا که اسباب و لوازم تشريفات به طوري که شايسته شان ما باشد نداشتيم و به واسطه سفر طولاني خود همه چيز از دست رفته بود. ولي آنها نتوانستند به طوري که بايد به اختفا بپردازند و ناظر پادشاه و حاکم شهر اين مطلب را شنيده پيش آنها آدم فرستادند و پرسيدند که اين شخص که به حضور پادشاه مي آيد کيست؟
    آدم هاي ما حقيقت حال را به آنها گفتند، ولي در باب روز ورود ما به آنها اطلاع ندادند. هم آنها و هم اهالي شهر از اين مطلب نهايت افسرده خاطر بودند زيرا که تهيه زياد مي ديدند که ما را با شئون لازمه پذيرايي کنند. ولي ما بنا بر ميل خود شب هنگام وارد شديم و آنها از اين بابت ملول شدند. روز بعد ناظر به خانه ما آمد و جمع کثيري از خدمتگزاران و مردمان متشخص همراه بودند و با سر آنتوان تعارفات کرده، بعد ناظر به قدر بيست ليره طلا پيش سر آنتوان گذاشته، گفت از جانب پادشاه ولي نعمت خود که اکنون در جنگ هاي تاتارستان است خواهش مي کنيم که اين هديه ناچيز را قبول کنيد، زيرا که سفرهاي دراز کرده ايد و چون در مملکت ما غريب هستيد ممکن است نتوانيد في الفور مقاصد خود را حاصل کنيد. پس از شما خواهش مي کنم که عفو بفرماييد که نمي توانم تمام شرايط مهمانداري را به جا بياورم. بعد گفت همه روزه همين قدر پول براي مخارج يوميه و ساير لوازم به شما داده خواهد شد، اينقدر را من از جانب خود خدمت مي کنم تا اينکه پادشاه مراجعت فرمايند و آن وقت يقين دارم که سه مقابل اين به شما داده مي شود.
    سر آنتوان بنا بر مناعت و بزرگ منشي خود آن پول را با پاي خود دور کرده گفت: اي ايراني جوانمرد بر شما پوشيده نباشد که من براي گدايي پيش پادشاه نيامده ام. بلکه شهرت بزرگي و رشادت او را شنيده غنيمت دانستم که به حضور او برسم و دست او را ببوسم و جان خود را در معاونت او و امداد در محاربات ملوکانه او فدا نمايم. ايراني چون اين جواب را شنيد دفعتا عقب رفت و تعظيم زيادي کرده، جواب داد ببخشيد من اکنون مي فهمم که شما خودتان شاهزاده بزرگي هستيد. زيرا که از کلمات شما و جواب با مناعت شما پيداست. سر آنتوان جواب داده، گفت: خير من شاهزاده نيستم، بلکه ولد دوم يکي از نجباي انگليس مي باشم. ولي در فنون حربيه تعليم و تربيت يافته و در دربار شاه خود طرف امتياز واقع شده ام و به اين جهت آمده ام که خدمات خود را به پادشاه شما بنمايم، اگر آن اعليحضرت قبول فرمايند.
    ايراني جواب داد که من يقين دارم که پادشاه ما از آمدن شما خيلي خوشوقت خواهد شد و کمال مسرت براي او دست خواهد داد که مثل شما شخص متشخص را در دربار خود قبول کند. بعد از اين حرف يکي يکي با همه تعارف کرده خداحافظي کرد و رفت. به مجرد رفتن او حاکم شهر با جمعيت و مردمان متشخص که همه اسب هاي ممتاز داشتند به ديدن ما آمد. خود حاکم شخصي بود مهربان و خوش وضع و با تشخص. او هم با سر آنتوان و همه ماها تعارف زياد کرد و گفت که هر خدمتي که از دست من برآيد مضايقه نخواهم کرد. سر آنتوان از او تشکر زياد کرده، گفت: اميدوار هستم که اسباب تصديع و مزاحمت زياد فراهم نکرده باشم. او هم خداحافظي کرده رفت.
    آن شب هم ناظر و هم حاکم به قدري هداياي مختلف براي سر آنتوان فرستادند که ما متحير شديم و هر روز همين مهرباني را کردند و گويا در ملاطفت با ما با هم رقابت مي نمودند. خلاصه بعد از پنج شش روز از ورود ما البسه فاخر و اسب هاي ممتاز به هم رسانديم آن وقت ناظر پادشاه سرآنتوان را با همه ما در عمارت پادشاه به مهماني دعوت کرد. سر آنتوان قبول نمود. وقتي به آنجا رفتيم ناظر با چهل نفر مردمان متشخص سواره تا نصف راه به استقبال ما آمده از ما پذيرايي ملوکانه کردند. وقتي به عمارت رسيديم وضع با شکوهي مشاهده کرديم. درب عمارت را با کمال قشنگي زينت داده با سنگ هاي گرانبها مکلل نموده بودند به طوري که نظير آن در دنيا وجود ندارد. هفت پله بالا رفته به اين درب رسيديم که به قدر شش يارد عرض داشت و از يک سنگ بسيار سختي بود. وقتي از آن پايين آمديم و به آن در نزديک شديم، ناظر به سر آنتوان گفت که رسم اين است که هرکس از آن در داخل شود بايد پله اول آن را ببوسد و اين رسم مخصوصا براي اهل خارجه است اما شما مختار هستيد و به طور ميل خود رفتار کنيد.
    سر آنتوان جواب داد که محض احترام پادشاه من نيز اين رسم را معمول خواهم داشت. اين را گفته خود و برادرش سر رابرت شرلي تعظيم کردند ولي کليه ماها پله را بوسيديم. اين امر اسباب منتهاي خوشوقتي ناظر و همراهان شد. بعد داخل خانه شديم و هر اتاق آن به طور باشکوه مزين بود از ديوارها پارچه هاي زردوزي ممتاز آويخته بود و زمين از قالي هاي بسيار خوب فرش بود. ولي نمي توانم تفصيل اقسام غذاها را بنويسم. در هر غذايي برنج بود و آن را به الوان مختلف ملون ساخته بودند. نيز دسته مطرب پادشاه هم در اين مجلس و هم در منزل خودمان هميشه براي ما حاضر بود. نيز در آن مهماني ده نفر زن بسيار خوشگل بودند که لباس هاي قيمتي پوشيده به رسم مملکت خود مي رقصيدند و در تمام مدت جشن مي خواندند. آن روز را در آنجا گذرانديم و در وقت مراجعت به خانه خود همه مردمان متشخص از ما مشايعت کرده تشريفات ملوکانه به جا آوردند و شيپور و طبل مي زدند. حاکم هم به همين قسم از ما مهماني کرد، و همه کس مي خواست اظهار محبت نسبت به ما بنمايد.
    در اين بين چاپاري از نزد پادشاه از تاتارستان آمده اعلاني آورد که پادشاه به دست خود نوشته بودند و آن را يکي از نجباي قزوين براي استماع اهالي قرائت کرد و ما همگي براي شنيدن آن رفتيم. مضمون آن اين بود که بايد براي مهمان هاي ما جميع لوازمات از قبيل اسب و نوکر و ... حاضر و مهيا باشد و هر کس اطاعت نکند جان او در خطر خواهد بود، و اگر احدي به پست ترين شخص از ملازمان آنها بدرفتاري کند بايد سر او بريده شود. چون اين اعلان خوانده شد همه اهالي با ميل آن را بوسيدند.
    خلاصه خوب است که صرف نظر از شرح پذيرايي خود کرده به بعضي تفصيلات بپردازيم که چگونه اين پادشاه به تخت و تاج خود رسيده است. بعد درباب مراجعت او از پذيرايي که از ما کرد خواهم نگاشت. بايد دانست که در ايران قانون يا رسمي در کار است که وقتي پادشاه مي ميرد پسر ارشد او چشم هاي برادرهاي خود را در مي آورد که مبادا آنها طرف ميل اهالي واقع شوند و اسباب عصيان فراهم آورند. پادشاه حاليه که موسوم به شاه عباس است پسر دوم بود و وقتي خبر فوت پدر خود را شنيد به کردستان فرار کرد. و يک چندي در سرحدات ايران زندگي مي کرد. و به قدر هزار نفر تا بين همراه داشت. برادر بزرگش چون بر تخت نشست کاغذ هاي ملاطفت آميز به او نوشت که اگر برگردي و متابعت کني جان تو در امان خواهد بود و هيچ صدمه اي به تو نخواهد رسيد. بلکه شئون زياد داده خواهد شد. ولي او اطمينان به حرف پادشاه نداشت و در وضع خود باقي ماند. بلکه تابين هاي او روز به روز زياد شدند.
    شخصي از نجبا که پيش شاه خيلي مقرب بود به طور مخفي کاغذي به شاه عباس نوشت که اگر والي گري فلان مملکت را که بزرگ ترين ولايت ايران است به من وعده کني، مي توانم اسباب قتل پادشاه را فراهم بياورم. به طوري که شما شاد شويد. شاه عباس جواب داد که با محبتي که پادشاه حاليه برادر من نسبت به شما دارد، اگر شما او را به قتل برسانيد و سلطنت او به من برسد البته براي اين خدمت شما را بزرگ ترين والي ايران خواهيم کرد. اين کاغذ را با خون خود نوشته فرستاد. زيرا که براي ثبات عهد اين رسم را به کار مي بردند. آن شخص چون کاغذ را تحصيل کرد نهايت خوشحال شد و اسباب هلاکت پادشاه ولي نعمت خود را که زياده از حد او را دوست داشت، چنانکه خود من به گوش خود از ايرانيان شنيدم، فراهم آورد. ولي خود پادشاه طرف ميل اهالي نبود، وزير مقرب اين تدبير را به کار برد و به دلاک پادشاه پول گزافي داد که وقت تراشيدن سر پادشاه سر او را ببرد. وقتي دلاک اين کار را کرد وزير فورا پيش پادشاه جديد خود پناه برد و او به طور محبت او را بوسيد. تمام مملکت منقلب شد. پنج شش نفر پادشاه شدند. بعضي برادرهاي کور و عموهاي کور خود را پادشاه ناميدند و ملت بر حسب ميل خود نسبت به هر کدام از آنها حمايت مي کردند.
    در اين اثنا شاه عباس با قوايي که داشت به ميان آمده قزوين را محاصره کرد زيرا که اهالي آن نمي خواستند او را قبول کنند. ولي بعد از چند روزي شهر را تسخير کرده، اول اهالي را از دم شمشير گذرانيد. بنابراين قواي او روز به روز زيادتر شد و به سمت اصفهان که بزرگ ترين شهر مملکت است و از قزوين ده منزل راه است يورش برد. از هر طرف مملکت را تسخير کرد و مردم به اجتماع تحت بيرق او آمدند.
    
     


 روزنامه دنياي اقتصاد، شماره 4353 به تاريخ 29/3/97، صفحه 30 (تاريخ و اقتصاد) 

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید