تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1486

شب يلدا

در شهر
بی مسمی نيست، بگوئيم
هرآنچه در شهر ميگذرد به نوعی به شهر مربوط است.

در جايی و زمانی ميخواندم، "آنان ملاحظه ميکردند که در بعضی ايام و فصول، روزها بسيار بلند می شوند و در آن روزها، از روشنی و نور خورشيد بيشتر می توانستند استفاده کنند.

اين اعتقاد پديد آمد که نور و روشنايی و تابش خورشيد، نماد نيک و موافق بوده و با تاريکی و ظلمت شب، در نبرد و کشمکش...
همين دو سه هفته پيش بود،
تاريک بود ولی ديروقت نبود و
در همين کوچه خودمان که شبها تاريک است،
نور دو دهنه تنها بقالی محل که پس از فوت پدر، وارثين آن را "سوپر" ناميدند، در اين تاريکی، موجودات زنده از گربه گرفته تا مامور گشت و کارگر ساختمانی و افراد ديگری نظير من که به هر بهانه قصد قدمی در شهر را دارند، نا خودآگاه جذب تنها نور محله ميکرد.

آنشب داد و قالی بود، بين دو جوان کم سن و سال، که اگر هردو به مدرسه ميرفتند، شايد سالهای اول دبيرستان. صدای بلند و فريادگونه و نا محترمانه از آن برادر کوچک صاحب "سوپر"، و ديگری محمد بود، کارگر ساختمانی و افغانی.
محمد چند ساليست اينجاست، بارها اين دو جوان را در حال بازی و سوار دوچرخه در عصرهای تابستان ديده بودم. جثه ای کودک وار و سر ودستی پير از کار و روزگار. عصرها لباس خاکی روز کاريش را چهارزانو در تشتی در کارگاه، که خودم يک روز او را ديدم، ميشست و آن يکی را تن ميکرد و هميشه تميز در کوچه او را ميديدم. دو بار به او گفتم "لباسهای گرم پسرم که برايش کوچک شده را برايت کنار گذاشته ام و او با غروری که داشت، نيامد.

ولی آنشب او را هيجان زده و بی قرار ميديدم، او نميخواست پاسخگويی کند و آن يکی فرياد ميزد "برو بيرون...
کشمکش "نور و ظلمت" بالا گرفت و صدای بلند ارباب گونه و سکوت مظلوم، مرا وادار به ترک روشنايی کرد و راه تاريکی را برگزيدم. با خود ميگفتم "آيا اگر در کنار آن بقالی، نور پنجره های چوبی يک خانه فرهنگی هم به کوچه تاريک ميتابيد، بازهم آن اتفاق مي افتاد؟

آن شب من هم آرامش نداشتم و پس از چند لحظه به طرف "نور" برگشتم. محمد را تنها در نيمه تاريکی فضای کوچه ديدم، گويی دمپايی های پلاستيکی او به زمين چسبيده بود و نميدانست به کدام طرف برود.
گفتم، محمد چه شده؟ چيزی نگفت و سکوت کرد، در نيمه تاريکی چشمان درشت اورا ميديدم که با غرور زياد، تنها اشک سرگردان را رها نميکرد. زيرلب گفت، "نميدانم چه شده ولی به من پرخاش کرد و گفت، افغانی یه بی سر و پای فلان فلان شده از سوپر برو بيروون"، "ما با هم دوست بوديم ولی او به مادر من فحش داد".

اينبار من در سکوت بودم و او زمزمه ميکرد، "اگر اوضاع اينگونه نبود، من نميامدم، من اينجا کار ميکنم، برای عزيزانم پول ميفرستم، شب ها چه کنم؟ کار نيست و تنها هستم. فکر ميکردم او دوست من است".
نميدانستم چه کنم، گويی کفشهای من هم به زمين چسبيده بودند، اهل فرهنگ ياغی گری و کشمکش نيستم، وگرنه در اين ظلمت او را تنها نميگذاشتم. کلماتی از دهان من خارج شد و او نگاه ميکرد. گفتم، محمد، تو مرا ميشناسی و شايد سه برابر تو سن...

کاری از دستم بر نميآيد ولی دلم ميخواهد، از طرف خودم، از طرف آن "نا دوستت" و از طرف همه ملت ايران، از تو عذرخواهی کنم. در تاريکی ميديدم که آرامش به صورتش بازگشت و آن اشک را ديگر نديدم و هر دو در سکوت هرکدام به طرفی رفتيم.
من ديگر محمد را نديدم، گفتند از اين شهر رفته.

رنگ دانه های انار

سالها پيش، من هم دوستی داشتم. امين، کارگر ساختمانی نبود، او مهندس ساختمان بود. در کابل مهندس شده بود و به بهانه ادامه تحصيلات عاليه به پاريس رفته و پس از اندی او را در الجزاير شناختم، مهندسی سرشناس.

امين دختر و همسرش که چند ماهه در انتظار فرزندی ديگر بود را تنها گذاشته و از آنها تعريف ميکرد و اين اوايل اشغال خانه او توسط همسايه شمالی.

فرزند دومش نيز دختر به دنيا آمد و اورا يلدا ناميدند، فرزندی که پدرش را نديده بود. امين اغلب از شب يلدا حرف ميزد. او ميگفت، اين شب بلند ما نيز صبح ميشود.

چند سالی گذشت و عادت داشتيم گاهی بعد از کار همديگر را ميديديم و در جنگل نزديک پتنگ بازی ميکرديم. عصر بود، امين آمد و بسيار خوشحال و فرياد ميزد، امشب شب يلداست. گفتم امين بهار است چه ميگويی، گفت شب يلداست، عزيزانم ميآيند. شب طولانی من تمام شد.

آنشب يلدای کوچک را با چشمانی درشت، در آغوش پدر ناشناخته مينگريستم، از راه پاريس آمده بودند و خسته، ولی شادمانی اين خانواده، وصف ناپذير. نه هلهله ای بود و نه مراسمی، و من رنگ دانه های انار را در چشمان زيبای يلدا ميديدم که اشکهای پنهان پدرش را نگاه ميکرد.

بعد ها، به ياد او دخترم را يلدا ناميدم.

داريوش زمانی - آذر هزاروسيصد و نود

عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید