تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1511

شب چله ای که گذشت و حافظی که ماند

سلطانی پر جلال و جبروت با خرمنی از آویزهای زرین بر گردن و حمایلی نیلگون بر دوش با خاتون و سوگلی حرمسرا عزم ولایتی نمودند، با نزول مرکب همایونی در دروازه شهر نایب الحکومه ایالت با چماقی سمین بر چهار پایه ای استوار مقدم سلطان را گرامی داشت و خاک پای شاه و خاتون را توتیای چشم نمود؛ یکی از رعایا که از ظلم حکومت به الامان امده بود فرصت را غنیمت شمرد و برای ستاندنِ دادِ خویش کرسی برگرفت و فریاد و برآورد: اعلیحضرتا - علیا حضرتا...

ناگهان از گوشه ای ایادی حکومت اشارتی نمودند که اگر شکایتی برود کارت با کرام الکاتبین است و خورشید فردا را نخواهید دید، رنگ از رخسار شاکی پرید و ضمن پائین آمدن از کرسی گفت:" دیگر عرضی ندارم" ؛ بنابراین در پیشگاه اساتیدی که حضرت حافظ را تفسیر می کنند باید گفت دیگر عرضی ندارم ولی :

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود برسر آتش میسرم که نجوشم

زمان طلوع خورشید در اول دی ماه یکی از نقاط عطف طبیعت است طبیعتی که همه چیز آن بر پایۀ نظم کیهانی است طبیعتی که این فرصت را ایجاد می کند که خلقت، طولانی ترین شب سال و ظلمانی ترین ساعات را در نیمکره شمالی در سال تجربه کند و شب چله را به امید زایش دوباره خورشید به جشن بنشیند. در شب چله هر چند که دل های همه ایرانیان از همنشینی ها و دیدار ها روشن است ولی باز هم در آرزوی دیدن دوباره خورشید شب را به سر می آورند زیرا می دانند که تاریکی حامل رازی است که عشاق بی قرار از آن آگاهند، عشاقی که از عشق الهی عروج را می طلبند و عشاقی که معشوق خویش را در زمین می یابند .

در شب رازی نهفته است که حلاوت کشف آن در مستور بودن آنست .
در شب یلدا حافظ به خانۀ همه مهمان است و راز می گشاید و امید زندگی می بخشد که عشق می آموزد و عشق می وزد . شراب الهی را جرعه جرعه در کام شب نشینان می ریزد تا گرمی جذبۀ خدایی را با گرمی خورشید خور روز همسان سازد .
از آنجا که حافظ شاعریست که گوشه چشمی هم به معماری دارد لذا میتوان اذعان کرد که او فضاهائی را می سازد که زیباتر از اصل است، گویا خشت و گِل را لمس و سالهاست با پرگار صوَر مهندسی را ترسیم می کند، فضائی که حافظ می سازد در تصور پر از عشق و شور و محبت و زیبائی است، فضائی است طرب انگیز پر از نواهای شور انگیز که انسان را به وجد و پرندگان را به نغمه سرایی می کشاند .
وقتی که از آسمانی ساده و پرنقش حکایت می کند عظمت افلاک را به تصویر در می آورد، آنچنان با دقت پرگار را در تصور حرکت در می آورد که هیچ مهندسی این چنین دایره ای نکشیده است .

آن که پُر نقش زد این دایره مینایی
نیست معلوم که در گردش پرکار چه کرد
دایرۀ فلک را به قدری با اتکاء به مهارت می زند که مطمئن است که علیرغم سرگشتگی پرگار، سوزنِ ثابت آن مختصر حرکتی نخواهدکرد .
دل چو پرگار به هر سو دورانی بزند
وندران دایره سرگشتۀ پا برجا بود
نقش و نگار کون و مکان - کوه ها، دشت ها، سبزه ها، گلها - زیبائیها همه نقش است که در ذهن اوست و بدنبال نقاشِ آن است.
خیز تا بر کِلک آن نقاش جان افشان کنیم
کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
با این همه به آنچه هست و خواهد بود بی اعتناست و دنیا را در عشق و جذبه خدا می بیند و دم را غنیمت می شمرد.
بیا که قصر امل سخت سُست بنیاد است
بیار باده که بنیاد عمر بر باد است
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود
زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
به همین جهت جز راه میکده و کوی یار و راه خرابات جائی نمی یابد . او جز آستان معشوق راهی نمی جوید.
جز آستان توام در جهان پناهی نیست
سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست
چرا ز کوی خرابات روی بر تابم
کزین بهم به جهان هیچ روی و راهی نیست
معماری حافظ در جای جای کلام او نهفته است و هر گوشه ای از بنا را که می بیند بیاد رخ معبود می افتد که اگر نقش می بست آنچه را که در تصورش بود شاید معجزه ای بود در نقش آفرینی
در نمازم خم ابروی توام یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
گهگاه اشعار حافظ این شک را تقویت می کند که شاید عشق الهی بهانه ای بوده است برای وصول به عشق زمینی چون اگر کسی طعم عشق زمینی را نچشیده باشد و تا در میخانه جامی سر نکشیده باشد چگونه می تواند اینقدر دقیق حال و هوای فضا را ترسیم کند . هر چند که دست تقدیر را مقصر می داند که راه به خرابات می برد .
من زمسجد به خرابات نه خود افتادم
وینَم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
هر چه بود شاعری بود توانا - مهندسی متفکر - درویشی وارسته - عاشقی سرگشته و نقاشی ماهر که اگر پرگار نداشت و قلم موئی که ترسیم کند تصوری داشت که امروز و دیروز و آینده را به تصویر می کشید و ساحری بود که سحرش همه وجود را می فریفت و زیبائی دنیا را هدیه می داد بدون آنکه بدان پایبندت کند.
از این سرایِ دو در چون ضرورت است رحیل
رواق طاق معیشت چه سربلند و چه پست
او برای همه آرزو میکرد:
بزمگاهی دلنشین چون روزۀ خلد برین
گلشنِ پیرامُنش چون روضه داراسلام

یزدان هوشور

عضو مرتبط : یزدان هوش ور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید