تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1484

میراث ماندگار : شب چله و حافظ

در قوانین و نظم هستی ، چه نیرو و انگیزه ای است که اینچنین میلیونها فرد را در پدیدهایی که نقاط عطف این گردش ها هستند را به حرکت و اقدامی یکسان وا می دارد ؟ انگار که نظم خود را در نهانخانه دل هر فرد به امانت می گذارد تا همگان مثال " یک " باشند . نقطه عطف که سپری شد دوباره به تکثّر وارد شود و هر کس راه شخصی خود را پیش گیرد. این نیست جز از جهان بینی ایرانیان که آن را از هزاران سال پیش به ارث برده و این نشان را با خود دارد که هستی را چه خوب می شناخته اند و بهره گیری از آن را به درستی پیدا کرده بودند.

شب برای آنها ظلمت نبوده بلکه زمانی برای جابجایی نوع زندگی و دست یابی به عمق کائنات بوده ، اگر شب و جادوی او نبود چگونه به اینهمه اسرار هستی واقف می شدند ؟
حال اگر کسی شب را اهریمنی خطاب می کند آیا بدان معنی نیست که او مفهوم ظلمت و روشنایی را نمی داند و فرق آن را با شب و روز ، و اندیشه ایرانی را؟

آیا کسی می تواند راه شیری را ببیند و از اهریمنی بودن شب بگوید ؟ خوشه پروین ، نزدیک شدن مشتری و زهره به هم ، تصور تعلق هر ستاره به کسی و اینکه شب به دنبال ستاره اش باشد، افتادن ستاره ها که آنقدر باشکوه و تاثیر گذار است که آنرا به مرگ شخصی بزرگ منتسب نمایند.

اگرشب نبود ؟؟؟
با دیدگاهی این چنین ، شبِ خرداد روز از ماه آذر، یا سی امین روز آذر ماه باید هم مبارک باشد. بلندترین قصه ای که از شب های هستی بتوان گفت و دید، همراه با میوه هایش ، تنقلاتش و پروریدن روح همراه با خواندن اشعاری بعنوان تفأل، وقتی کوزه ای کوچک را زیر درختی، شاید مُورد ، شاید سرو که سرِ آن را با دستمالی سبز پوشانده و روی آن آینه ای است، می بینید و می دانید که کسی که آن را آنجا گذاشته به پاکی تن و دعاگویان به پاس نعمت های بیکران از جمله سلامتی متبّرک بوده "چه حالی و چه واصل شدنی".

قابلِ امرِ ویی ، قابل شوی
وصل جویی، بعد از آن واصل شوی
مثنوی مولوی

آنگاه که شیئی کوچک را به نشانۀ خود و با تمام وجود محکم در دست می فشارید و نیت می کنید و آن را در کوزه می گذارید و می روید و منتظر آوردن کوزه که می دانید با چه سرور و دست افشانی به میانۀ مجلس آورده می شود، خواهید شد "چه حالی و چه واصل شدنی".

منتظرید تا نشانۀ شما توسط آن دختر کم سن و سال از زیر دستمال سبز و درون کوزه بیرون بیاید و کسی بیتی بخواند و شما آنرا به نیت خود ارجاع دهید . "چه حالی و چه واصل شدنی".
انسان از خود می پرسد این چه جمعی است که همه شعر می دانند و می خوانند ، انگار زمزمه ای و غلغه ای عرشی. این غلغه با اشعار حافظ چنان می شود که پنداری حافظ اشعارش را فقط برای این شبِ با شگون سروده . این اعتقادی بدیهی است، اوجامِ جهان بینِ جمشید را دارد، یک وارث تمام عیار ایرانی.

برگیر شراب طرب انگیز و بیا
پنهان ز رقیب "شعله" بستیز و بیا

مشنو سخن خصم که "بنشین و مرو"
بشنو ز من این نکته که "برخیز و بیا "

او حق دارد حکم کند چرا که او فقط در خدا نظر نمی کرد بلکه از نظر خدا به هستی نگاه می کرد، او در جایگاه یک ایرانی، زیبایی نامشروع و ممنوع برایش مفهومی نداشت. او خیال پرست و مرتاض نیست و جسم را مایه شرمساری نمی داند .

مردی ، زکَنندۀ در خیبر پرس
اسرار کَرَم ز خواجۀ قنبر پرس

گرطالب فیضِ حق، به صدقی حافظ
سرچشمۀ آن ز ساقی کوثر پرس

حافظ از "ماده" به عنوان سکوی پرتاب استفاده می کند و به آن تا عرش سرعت می دهد. در این بین او یک "اما" به صورت شرط می گذارد :

ز شعر دلکش حافظ کس بوَد آگاه
که لطفِ طبع و سخن گفتن دَری داند

در اقرار به تزویر هم تزویر نمی کند :
مِی ده که شیخ و حافظ و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

او مانند اجداد خود، به یقین زمان کرانمندِ باروَر را خوب می شناسد و عقیم کردن آن را صلاح نمی داند:
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیر
مجلس وعظ درازست و زمان خواهد شد

و نهایتاً خود را چنین می نماید که نمایانده شده:
حسد چه میبری ای سست نظم بر حافظ
قبولِ خاطر و لطفِ سخن، خدادادست

و نصیحت می کند:
بشوی اوراق اگر هم درس مایی
که علم عشق در دفتر نباشد

و استثنائا به حضرت حافظ "چشم" نمی گویم و اوراق را از عشق اما با جنس دیگری پر می کنم و اشعاری را که مادرم با عشق به حافظ و منتسب به او خطاب به ما می خواند را پر می کنم که :
من ار زانکه گشتم به مستی هلاک
به آیینِ مستان بَریدم به خاک

به تابوتی از چوبِ تاکَم کنید
به راه خرابات خاکم کنید

به آب خرابات غسلم دهید
پس آنگاه بر دوشِ مستم نهید

میارید در ماتمم جز رباب
مریزید بر گور من جز شراب

نشاید که در ماتم مرگ من
بنالد به جز مطرب و چنگ زن

خوبچهر کشاورزی - شب چله 1390

عضو مرتبط : خوبچهر کشاورزی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید