Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1156

شناخت شهر (مقالات گذشته-زمستان 1387)

در حدود نه سال پیش - یا کمی کمتر از این - به مناسبتی، خواستم که برای شناخت شهر راهی پیدا کنم که به سوهایی مطلوب بنگرد؛ نه از جامعیت به دور بماند و نه به شاخص های مهم (اما فرعی بر ذات شهر) چندان که زیاده، خیره شود. در آن فرصت، «مقطع شهری» به مثابه ابزاری برای ورود به شهر را برگزیدم و در چهار نوبت، چهار صفحه، بر آن نگاشتم و امروز، نه از آن یادداشت ها می گذرم و نه بر آنها متکی خواهم بود!

شهر موجودیتی است پویا و پیوسته و وابسته به سرزمینی که زنده اش می دارد. شهر مدام دگرگون می شود و این دگر شدن را می زید؛ به آن دامن می زند و هر چه پی آورد این مهم را - نه همیشه به بیانی روشن و ساده- می نمایاند.

 شهر می تواند هم ثبات یافتگی نهادها و هم فرسایش پذیری آنها را بنمایاند. شهر می تواند نهاد خانواده را بر مبنای معیارهایی که چندان مقبول سنت ها و فرهنگ محلی نیست، در برخی موارد پرورش دهد و تا حد تقدس خواستار ماندگاری اش شود و نیز می تواند خانواده هایی دیگر را، تا حد فروپاشی در شرایط اقتصادی، اجتماعی، رفتاری غرق کند. شهر می تواند در بخش هایی از سطح خود مظهر رفاه زندگی سازمان یافته مردمان به نظر رسد و در جایی دگر و بس نزدیک، اینها نمایانگر وضعیت بحرانی ای شود که برخی از شهرسازان کوته بین سال های میانی قرن بیستم را برانگیزاند تا برای آنها «شهرسازی تعویضی» را چاره قلمداد کنند.

شهر، در ذات خود، موجودیتی است رشد یابنده و رویایی است مدام؛ زیرا برای دفع بیماری های بومی و فصلی و انتقالی، خود مدام در پی چاره جویی است. شهر پیوسته رشد کالبدی - سطحی می کند زیرا نمی تواند حرفه ها و مشاغل خدماتی و تولیدی خود را رشد ندهد و شهر نمی تواند شبکه های تاسیساتی و تجهیزاتی فنی - رفاهی خود را توسعه ندهد و دست کم، فضای زیرین خود را هزینه جای گذاری آنها نکند.

انسان هایی که از دیرباز زندگی های کوتاه و میان مدت در شهرهای دیگر - سوای دیار خود - را تجربه می کنند، معمولاً خواستار بهزیستی آنها می شوند و منافع مالی شخصی خود را حتی در رشد و امنیت آنها پیدا می کنند. شهر موجودیتی است که از یکصد و پنجاه سال پیش تا کنون، همه جا پذیرای میهمان می شود.

شهر، چنان که در کلیات ذاتی اش دیدیم، مدام در جنب و جوش است؛ می زید و امکان و شوق و توان زیستن به ساکنان و به میهمانان خود می دهد.

از اینکه بگذریم و از دیدگاهی دگر که بنگریم، و پی جوی جایگاه این رشدیابی که بشویم، پاسخی یک سره خطی و قابل تعمیم برای تمامی شهرها به شکلی برابر نمی یابیم. شهر، در امر بسیار مهم توسعه یابی مدام اش «جای» از کجا می آورد؟

از دیدگاه ما، برای یافتن پاسخی برای این پرسش، باید به مقیاسی دیگر - خردتر و برخوردار و متکی بر عوامل و متغیرهایی دیگر- به موضوع بنگریم؛ جایی که معماری و شهرسازی با یکدیگر پیوندهای خود را می نمایانند؛ آنجا که شهر را به مثابه تافته ای کم و بیش مرموز و تدبیر شده از یاخته ها یا سلول هایی می یابیم که روی به یکدیگر دارند، با یکدیگر ترکیب می­شوند تا هر یک ویژگی های درونی خود را پس از سنجش و هماهنگی با آنچه در همسایگی خود پیدا می کند، به مقیاسی گسترده تر، شکل نهایی دهد. بر پایه همین نکته ای که گفتیم، سخن معماری از سخن شهرسازی جدا می شود. معماری، بدون معیارهایی که باید زیبا و کارا و پایدار و نمادین و متشخص اش بدارد، به دنیا نمی آید و شهر - به نوبه خود - در پی به میان آوردن نیازها و خواسته ها و هدف هایی که مقیاسی متفاوت نسبت به معماری دارند، سازنده سخنی دیگر می شود؛ ابزارهایی زبان شناختی و نشانه شناختی خاص خود را به میان می آورد و خواه و ناخواه، زمینه هایی نه در باب شرط گذاری، که تحمیلی را بر واحدهای معماری - شهری شکل دهنده اش تحمیل می کند.

شهر را چه پیشینیان ما ساخته باشند و چه در طول نسل معاصر خودمان بسازیم، می توانیم نتیجه گفت و گوی، تعامل و تفاهم، دادوستد تجربه ها و دانسته ها و مشاوره در امور ویژه مدیریت، و مشارکت در فضای مدنی شهری که شهروندان زنده­اش می دارند، بدانیم.

از این دیدگاه، شهر دو موجودیت برخوردار از ارزشی بس والا را برابر یکدیگر و در تعامل و تقابل با یکدیگر قرار می دهد؛ یکی یاخته ها یا سلول های معماری - شهری و مجموعه فضاهای ارتباطاتی و کمکی - کاربردی ای که ما «میان شالوده شهری» یا «اینفراستراکچر شهری» می خوانیمش و دومی، فضای انسانی - مدنی ای که به دو شکل متفاوت اما متکمل، سازنده محیط با جوّ شهری دانسته می شود.

و تا اینجا، مفهوم شهر را به گونه ای مورد توجه قرار داده ایم که بوی و طعم «پلاتفورم شهر» را به قید شناخت دو حد متضاد - متکملش برایمان بازگو کند: کالبدی و انسانی.

در معنای دو مولفه یا شاخه اصلی و اساسی سازنده شهر، یعنی کالبد آن و آدمی و زادگانی که در آن می زیند - چنان که گفتیم - گفت و گوی ها و همدلی ها - و گاه نیز رغابت ها و خصومت هایی صورت می گیرند که نادیده گرفتنشان، مانع آن می شود که بتوانیم به معنا و مفهوم شهر برسیم. در واقعیت امر، مرز میان رغابت و خصومت، همانند مرز میان عشق و فداکاری، بس ظریف است و گذار از یکی به دیگری می تواند هم امری دشوار تا حد ناممکن به نظر برسد و هم می تواند، به سادگی، و برپایه وسوسه و موضع گیری هایی رخ دهد که می دانیم آدمیان - به سادگی - بر مرکب نامیمونش سوار می­شوند.

و از این دیدگاه است که می خواهیم به مفهوم شهر توجه داشته باشیم.

شهر از طریق فضایی فهم می شود که درونش و پیرامونش رابطه هایی نسبتاً پرشمار (و البته قابل بازشماری، رده بندی و ارزیابی) وجود دارند و - در حقیقت امر- آنها هستند که تشخّص و هویت به آن می بخشند.

فضای شهری فراگیر همه چیز است: رابطه های خانوادگی و آموزشی، بازرگانی و تولیدی، دوستانه و عاشقانه، مدیریتی و مدنی. این رابطه ها هر روز، شکل برون و ذات درون شهر را دگرگون می کنند. گوشه ای از آن را چندان شلوغ و پر ازدحام می کنند که تنها برای مدت زمانی کوتاه می توانی تحملش کنی و گوشه ای دیگر را چندان آرام و تهی از آمد و شد می کنند که تو را به یاد روستاهایی که می شناسی می اندازد و همین رابطه ها می توانند، نقطه ای دگر از شهر را دارای هویتی کنند که نه می­توانی به آن عشق بورزی و نه می توانی نبودنش را بپذیری شهر، از رابطه های گونه گونی که در جاهای متفاوتش برپا می کند، انسان جذب می کند؛ در جایی آدمیان را گردهم می آورد و در جایی دیگر پراکنده شان می کند. در جایی به گرمی پذیرایشان می شود، و در جایی دیگر، تو را به جبر، درون خودش نکه می دارد. شهر، از طریق بازشناسی رابطه هایی که در آن جاری اند، فهم می شود.

شهر، برخلاف آنچه برایش ترسیم می شود، بر پایه آنچه در سطح افقی اش وجود دارد، فهم نمی شود. زیستگاهی که در طول زمان شکل گرفته و آدمیان، آرام آرام ساخته و برایش پرداخته اند، متکی بر دو جهت متضاد و متکمل، صورت حقیقی و واقعی پیدا می کند: یکی در سطح افقی و دیگری در عمق.

و می دانیم که آدمیان، آنگاه که روابط خود را در سطح افقی می گسترند، تنها متناسب با فاصله ای که از مبدأ و مرکز شهر دارند، دور حلقه هایی، به بنا کردن چیزهایی برابر دست می یازند. اینجا سخن هایی متشابه و برابر با خود و با زمین شهر دارند؛ برعکس، آنجا به عمق توجه دارند، هم کاوشی دارند گسسته از آنجه در پیرامونشان روی می دهد و هم آنچه می­اندیشند و می گویند، روی به علم معنا دارد.

برای پایان دادن به این یادداشت می توانیم بگوییم هر بنایی که در سطح شهر می روید تا پیکره شهر را بیاراید، همانند هر انسانی است که درون شهر به تعمق در معانی می پردازد، همانند «گل نیلوفر» ی است که، بی ریشه، نمی تواند گلبرگ های ناز خود را در سطح پاک آب، روی به افقی بی کرانه، بگشاید. 

بررسی و نوشته: محمد منصور فلامکی
فصلنامه هفت شهر - شماره 25- زمستان 1387
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

عضو مرتبط : محمد منصور فلامکی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید