تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1416

شهر نوشت

یک" شهر" م ؛ از خود می گویم ؛ از مردم ام ؛ از کوچه هایم ؛
یک" شهرم" ؛لبریز از زندگی و هیاهو؛با آدم ها یی که بی رنگند؛
یک" شهرم" ؛ پر ازخانه های کوچک و بزرگ باشکوه و بی شکوه ؛
یک" شهرم" ؛ پراز پنجره ؛ پنجره هایی بزرگ و کوچک ؛ پنجره هایی رو به نور خورشید ؛اما بیشتر بسته ؛
یک شهرم ؛ شاید خیالاتی ؛ اما پنجره ها ی خانه هایم به آدم ها شبیه اند. آنها نیز سفیدو مات یا بی رنگ اند ؛
پنجره ؛ پنجره ؛ فریاد از پنجره های کوچه هایم ؛
پنجره هایی که:
خوشبختی اهل خانه را ازرهگذران و همسایه پنهان کرده ؛
راه نور چلچراغهایشان را درشبهای تاریک به روی رهگذر کوچه ؛ بسته اند.
هم آنها که زمانی "نور" و"رنگ" آویزه شان بود ؛
اکنون بیرنگ؛ و مبهوت؛
بی تفاوت ؛ به تماشا نشسته اند:
رهگذران عاشق را ؛
رهگذران غمگین را،
رهگذران شاد ،
رهگذران خسته ؛
رهگذر" سردرگریبان " و دست درجیب ؛
پسرکان بازیگوش مدرسه ؛
دخترکان" قهقهه زن " و کیف بردوش ؛
گذر"مادروکودک" از پای پنجره ؛
عبوردو جوان دست دردست ؛و نجواکنان ؛
یا "مرد خستهی سربلند" با دستهایی پراز کیسه های رنگ رنگ .
جان کلام راه بر تماشای "زندگی درمن " آسمان ام "؛" کوچه ها وخیابان هایم " بسته است ؛
پنجره ها که روزگاری روزنه ای بودبرای جلوه ی زیباییهای من براهل خانه .
آن هنگام که :
طلوع آفتاب ؛ صبح هنگام ؛ وقتی به اتاق ها سرک می کشید خمودگی وخواب را می روبیدو زندگی و روز نو را هدیه می کرد؛
نور خورشیدآن هنگام که به حیاط خانه و دیوار همسایه می تابید نگاه ساکنین خانه را هرلحظه میهمان بازی نور؛ و نقش ونگاری می کرد ؛
غروب آفتابم ؛ آن نهایت رنگ ؛ و زیبایی نارنجی و آبی که بر سر و روی شهر پاشیده می شدو آهسته ودامن کشان از نظر ها می رفت و می شد از روزن خانه به تماشایش نشست ؛
"آسمان مخملی" و" شبها ی مهتابی پر ستاره ام" ؛ را یادت هست ؛ که آرامش خواب را به اهل خانه پیشکش می کرد ؟ ؛
ویاتابلوی زیبای فصل ها از این دریچه :
غلطیدن های گاه" تند" و گاه" کند" قطره های باران بهاری؛ بر شیشه ها؛
بازی" سایه ها"در زیرشاخه و برگ سبز درختان "چنار"و" نارون" درآفتاب داغ تابستان
وزیدن باد در پیاده روهای" پرازرنگ و برگ باران خورده ی پاییزی "
یاپایین آمدن" دانه های رقصان برف سفید برلب پنجره" وبرف بازی گنجشکها؛
وکوتاه سخن ؛
پنجره ها ؛ بگذارید تا رهگذران؛ با" تماشای نور و خوشبختی"خانه ها؛ لبخند بر لب ؛ ره بسپارند؛
و بگذاریدتا پیداشود ؛ اگردرخانه ای نومیدی هست ؛ شاید دستی برای زدودن غم ها "هدیه ای " پیشکش آورد.

تقدیم به دو عزیز- جناب آقای قهاری وسرکارخانم انوشه منصوری ودیگرانی که دراین عرصه خستگی و نومیدی نمیدانند.سپاس

مرضیه کیایی



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید