تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1084

شهر آئینه من است!

یکی از شگفتی های ادبیات فارسی، برایم اینست که مجموع چند کلمه (در عنوان بالا ، چهار کلمه)،مفهومی چنان فلسفی را ببار می آورد که انسان را ناگزیر به کمک گرفتن از عرفا می کند ومن در حالی که سرشار از مشغولیت فکری، درباره "شهر آئینه من است" بودم، غزل شماره 355 از کتاب گزیده غزلیات شمس را هم می خواندم.  این کتاب شامل غزلیات مولاناست ولی به اسم مراد او، یعنی شمس به چاپ رسیده است.غزل این گونه شروع می شود:

هر شش جهتم ای جان، منقوش جمال تو         در آینه درتابی، چون یافت صِقال از تو

بنا به رسم انشاهای دوران مدرسه، که اگر می خواستیم بگوئیم آن چه که نوشته ایم، خیلی کاردرست است و ما کاربلدیم، حتما بیتی از شاعری اسم ورسم دار در آن می گنجاندیم، منهم دیدم عجب شعر با حالیست. دوباره و در نهایت تمرکز شعر را برای خودم خواندم و معنی کردم. خودم و شهری مثل تهران را روبه روی هم قرار دادم و خیلی صبور و بادقت، به شکلی که معنی در مغز و ذهنم، جای گزین شود تکرار کردم:  "هر شش جهت یعنی  بالا، پائین، شمال، جنوب، شرق و غرب آدمی، نقش گرفته از جمال شهرست، و این در حالیست که باز تاب "من ِ" من هم ، به واسطه صیقل دادن آینه (شهر)،  توسط خودم است". بنا بر این معکوس آن هم،  بنا به قوانین طبیعی و یا علم فیزیک و یا هر دو، یعنی آینه شدن من هم برای شهر، زمانیست که شهر مرا صیقل داده باشد!

عجب نتیجه شگفت انگیزی شد. بعد از کمی وقت دادن به خودم برای تفکر بیشتر، دیگر باور کردم که این شهر بی در و پیکر و بی محابا،  مرا با انواع ترفندها و در اقسام منگنه ها چنان صیقل داده که مجالی برای من باقی نگذاشته. وحالا که این چنین شده که او می پسندد، من هم سعی می کنم آئینه ای تمام عیار باشم. پس  خودم را توضیح می دهم تا ببینیم در چگونه شهری هستم. ظاهرا کمی پیچیده شد ولی ساکنین تهران از جمله من، متخصص در پیچیده کردن ساده ترین چیزها هستند تا بگویند خیلی کارمان درست است. کم چیزی نیست.

  اگر شهر تهران، خودش را در من نگاه کند،خواهد فهمید که از هر چیزی که طبیعت در اختیارم قرار داده به عناوین مختلف روی گردانم. مثلا دماغم را دوست ندارم و آن را عمل می کنم تا شکل امروزی بگیرم ولی نمی دانم چرا  نمی توانم درست نفس بکشم وصدای فش فش نفس هایم هم موجب آزار دیگران است. رنگ موهایم را هم دوست ندارم. آدم های آن ور آب،موهائی به رنگ روشن دارندو من برای این که از آن ها جلو بزنم موهایم را رنگ و وارنگ با جلوه های ویژه می سازم. ولی هیچ کس نمی فهمد و دوستان  کاربلدم، ایراد می گیرند ومی گویند دیگر شخصیتی درست و اصیل ندارم و فقط برای خودم خرج تراشی کرده ام. 

شلخته هستم، تند تند راه می روم و به همه تنه می زنم.احترامی برای سالمندان، کودکان و معلولین قائل نیستم.اصلا چرااین ها، جا را با وجود خودشان تنگ کرده اند؟ بی رحم نیستم، ولی پیرو قانون قدرت وزور هستم و معتقدم جائی برای ضعفا نیست.  موقع حرف زدن از کلمات خارجی استفاده میکنم در حالی که الزاما معانی آن ها را هم نمی دانم. از پیشینه خودم شرم دارم و عاشق تکنولوژی های حیرت انگیز هستم،حتی از نوع به درد نخورشان. در امر زباله سازی، حرفه ای هستم. وقتم همیشه در راه ها و شرایط اضطراری که خودم آن ها را به وجود آورده ام، تلف می شود وفرصت سوزی می کنم. ثروت را می شناسم و از آن لذت می برم.  عاشق عرفان هستم.  فقیرم. فقر فرهنگی، فقر ادراک قوانین و امثالهم.  پر سرو صدا و شتابان عمل می کنم و در این راه هیچ ملاحظه ای ندارم.
 ... لختی به خودم نهیب می زنم که "آهای".

خامش کن و زبان دگر گو و رسم نو          این رسم کهنه را چه مکرر گرفته ای

  اگر به خودم مجال بدهم که به بقیه باز تابی هایم در آئینه شهر بپردازم، بطور حتم سر رشته کار و زندگیم از دستم می رود.  واقعا من چه هستم؟ یک موجود ناموزون، بی سامان و خشن و زورگو؟ به خودم مجال فکر کردن می دهم. از یک طرف، آقا فیله شهر قصه شده ام که نهایتا به دستش شناسنامه ای به نام منوچهر داده اند  بدون آن که از فیل بودنش نشانی  به جا مانده باشد، از سوئی دیگر حس می کنم برخلاف شعر شاعر، به جای شش جهته بودن، از جانب بزرگان اداری و متولیان اقتصادی، شش دره 1 شده ام.

ولی از آن جائی که در نا امیدی بسی امید هست، شاعر یعنی مولانا، در تایید امید واری و در ادامه غزل، به کمک می آید و می سراید:

آینه ترا بیند اندازه عَرض ِ خود         در آینه کی گنجد، اَشکال کمال تو

خوشحال می شوم وآرزو می کنم که اَشکال ِ کمال ِ ما آنقدر اعتلا پیدا کند که آئینه ما یعنی شهرمان،  گنجایش این همه را نداشته باشد. این چنین باد.

خوب چهر کشاورزی        آبان 1393

مجموعه مقالات مرتبط : شهر آیینه من است    
عضو مرتبط : خوبچهر کشاورزی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید