تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1161

غریبه ای در شهر دوست داشتنی من

 

با شتابی کودکانه ودر حالی که بنا بهرسم آن زمان سرم پائین بود ، به طرف مدرسه می رفتم.برای حمل و نگهداری کتاب و لوازم مدرسه چیزی شبیه یک چمدان کوچک داشتم که مثل کوله پشتی های الآن ، یک وسیله دانش آموزی برای طیف وسیعی از دانش آموزان بود. ناگفته نماند که چیز بسیار مزاحمی هم بود ،چون معمولا به دلیل کار کرد زیاد ، قفل وبست خوبی نداشت و معمولا در راه درش باز می شد.

در آن سالها (دهه 30) ، در کرمان ، کوچه ها آنچنان ترددی نداشتند مخصوصا کوچه های خارج دروازه ناصریه ،که شامل محله ما می شد. پس به هر کس که برخورد می کردی ، حتی اگر او را نمی دیدی ، می دانستی که آشنائی از همان محله است. من ناگهان سایه ای دیدم بلند ، که از بن بست کوچکی به طرف کوچه پیچید. در کودکی عکس العمل ها سریع و غریزی است پس سرم را فورا بالا گرفتم ، هم محله ای نبود ، غریبه ای بود باریک و بلند بالا ، با لباس تمیز ومرتب ، عصایش را روی مچ دستش انداخته بود ، کتابی بین دو دستش گرفته بود و مهمتر از همه این که ریش و سبیلی داشت که هر کس این چنین ریش و سبیلی داشت (بزی) ما فکر می کردیم پروفسور است. حتما یک لبخند کم رنگ هم داشت ، چون از او نترسیدم. پس من آنروز پروفسوری را دیده بودم که همه توجهم را به خود جلب کرده بود و بر خلاف همه غریبه ها از او نترسیده بودم.

موقع چای غروب و نوشتن مشق ، که مثل همیشه دور هم جمع بودیم ، با شگفتی از حضور پروفسور گفتم. پدرم تلخ گفت: او یک تبعیدی است. با خودم فکر کردم تبعیدی حتما چیز بدی است ،والا پدرم با این لحن نمی گفت. با کلنجارهای مداومی که با اهل خانه رفتم ،معنی دردناک تبعیدی و تبعیدگاه را کم و بیش فهمیدم و بدتر از آن فهمیدم که شهری که به هر دلیلی ،تبار و دودمان من از آن جا بود ، یک تبعیدگاه شناخته شده است.

بچه بودم و نمی دانستم آن چه که در درونم می گذرد احساسات متضاد نام دارد و از آزار دهنده ترین حالات انسان. زادگاهم را دوست داشتم ، صحرایش خوشترین بوهای زندگیم را داشت ، آفتاب و ماه و ستاره هایش بی نظیر بودند. باید روی مهتابی می نشستی تا این غوغا را ببینی. کوچه هایش هرچند خاکی ولی با یک آب و جارو ، بوی نم خاکش حالی داشت که حتی نمی دانستم چگونه تعریفش کنم مخصوصا وقتی با بوی اسفند و کندر همسایه در هم آمیخته میشد. باغچه هائی که همه درخت انگور و انار وشمشاد وبوته ای گل سرخ داشتند. البته برق شبانه روزی نداشتیم ولی کسی کارخانه برق آورده بود و از غروب به بعد دو سه ساعت برق داشتیم. بازار داشت ، آنهم چه بازاری پر از کاروانسرا ، میدان ، مسجد ، حمام ،آب انبار ، یک سینما هرچند کوچک و بدبخت. ولی چرا این همه بودن و داشتن ، نمی توانست با آنچه که از آن مرد درتبعید گرفته بودند برابری کند که همه بزرگترها ، اینهمه تاسف بار ودردمندانه لغت تبعیدگاه را به زبان می آوردند. بعدها متوجه شدم که دور بودن فاصله جغرافیائی از پایتخت چقدر می تواند برای شهری فقر با خود بیاورد. یعنی فهمیدم فقر به راحتی فواصل بعید را می پیماید چون ظاهرا آبادانی واقعی ، ترد و شکننده است و از راههای دور می هراسد و آن چه را که من "داشتن" می پنداشتم فقط آسایش مختصری بوده که ما مردم کرمان با صبوری زیاد خود ، جبران نداشته ها را می کردیم. اگر چنین نبود چرا بزرگترهای ما دست به تبعیدی خودخواسته زدند و از کرمان به تهران آمدند؟

خوبچهر کشاورزی اسفند 92

عضو مرتبط : خوبچهر کشاورزی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید