تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1190

شهر یاران بود و جای مهربانی این دیار......

شهر من تهرانی بود که باغ‌هایش،بستان‌های سیب و خرمالو و انارش، باغ انگوری تاکستان‌ها و چنارستان‌هایش دل را به اسارت می‌گرفت. فضای رازآلود و  پرراز و رمز باغها و درختانش پر بود از قصه‌پردازی‌ها و پرگویی‌های گنجشک‌ها، سارها،  قناری‌ها، کلاغ‌ها... گذر باد از لابلای این درختان آدم را به بافته‌های چهل‌گیس یا به بلندای نام‌داری و دلاوری امیرارسلان می‌رساند.  دورتا دور شهرم تا دوردستها جنگل و درختزار بود. شرق و غرب و شمالش را درختزارها و جنگل‌ها می‌پوشاند.   شهر من تهرانی نبود که با نابودی جنگل‌هایش دیگر نشود در آن نفس کشید.. شهری نبود که همه  تنش به اسفالت گذرگاه خودرو بدل شده باشد و برای انسان جایی نداشته باشد. شهرم با مردم مهربان بود.

شهر من تهرانی بود که صدها قناتش صدایی همیشگی از جویهای روان تداعی می‌کرد و در گوش رهگذران نوایی عاشقانه می‌ریخت.  شهر من تهرانی بود که محله‌هایش، از قنات‌آباد تا چاله هرزش، از دروازه شمرون تا دروازه قزوینش در هر گوشه بازارچه‌های طاق‌دار داشت با دکان‌های نانوایی، سبزی‌فروشی... و یکی که هر چه بخواهی از او با اندک پول خرد بخری و با خود به مدرسه ببری. خروس‌ها نه تنها بامدادان و نیمروز صدایشان از هر گوشه کنار بگوش می‌رسید، که در سیمای آب نباتی دلپذیر با تو به مدرسه می‌آمدند. شهرم حقابه خدشه دار صدها هزار کشاورز و باغدار مولد رودهای کرج، جاجرود، لار، شاهرود و چندین رود دیگر را چنین خشن نمی‌نوشید و تبه نمی‌کرد تا از باغشهری پایبند حق و پارسایی به کلانشهری زورگو و تبهکار بدل شود.

بازار بزرگ شهرم روح داشت،مردم دوست و بزرگوار بود. با صدای چکش بازار مسگرها و بازار کفاشها هویتش با تولید گره می‌خورد. اذان مسجدش آدم را به از خود برون شدن و پرهیز از قیل و قال روزمرگی می‌خواند. شهرم ساختمان‌های بی هویتی بنام‌های  بیگانه «مال»، «مارکت»، «هایپرمارکت» یا مرکز خرید نداشت تا از الگوی مصرف تا عادت خرید کالای تولید خودی و از رفتار تا هویت مرا مقهور مصرف‌زدگی بیگانه محور و از خود بیگانگی کند. 

شهرم ساختمان‌هایی از جنس مهربانی داشت. خانه‌ها مهربانی با طبیعت و با مهمان را خوب می‌شناختند. سیمایی از آجرهای ساده و آب انباری داشتند که از قنات مهربان محله پر می‌شد.  هشتی با حوض کوچکی هشت بر نخستین میزبان بود و چه میهمانوازی‌ها که نمی‌کرد.  اتاق‌ها با شماره درهای پنجره دارشان نامیده می ‌شدند، سه دری، پنج دری، هفت دری.. خانه‌های شهرم مهمان نواز بودند.  هشتی مهمان را به مهمانخانه که پنج دری آرام و متینی بود می‌راند تا از او با چای گرم یا نوشیدنی و شربتی خنک پذیرایی شود. اگر عصر تابستان بود، هشتی، مهمان را به حیات خانه و تختی که روی حوض بود می فرستاد تا لختی زیر درختان، گذر نسیم از روی آب حوض به صورتش برسد و بوی گس و سبز برگهای درخت انجیر در فضای ذهنش ماندگار شود.  

ساختمان‌های شهرم مصالحی از جنس سادگی و بومی داشتند.مصالحی از زیرپای خویش یا از پیرامون نزدیک بکار می‌گرفتند تا در ساخت دیوارها و سقفها مصالحی سازگار و بومی بکار گرفته باشند. سنگ کوه‌ها را بیهوده به سر و رویشان نمی‌آویختند تا سیمایی ناسازگار از سنگهایی مصنوعی و هزار رنگ به شهر بدهد و در لرزش‌ها مایه مرگ شود.  ساختمان‌های شهرم شن و ماسه رودها، زیستگاه و جان‌پناه هزاران زیستمند دیگر را غارت نمی‌کردند تا سرپناه بسازند. ساختمان‌های شهرم به بهای نابودی آبزیان و رودزیان قد نمی‌کشیدند.  نخاله ساختمانهایش دره زیبای آبعلی را نابود نمی‌کرد. سازندگان باور داشتند که خانه دیگر موجودات را نمی‌توان ویران کرد و برای خویش خانه آباد ساخت. از اثر دیر و دور کارهایشان هراسی منطقی و درست داشتند. آنچه که به آن امروزه اثر پروانه‌ای گفته می‌شود.  

منظر شهرم ساختمان‌هایی با ظاهر غریب و متظاهرانه نداشت تا با آرایه‌های ناسازگار بخواهد نگاه بخرد و ناهماهنگی با بوم، ناهماهنگی با اقلیم، ناهماهنگی با زیستمندان و ناهماهنگی با انسان و فرهنگش را تداعی کند.

شهر من خط آسمان را حرمت می‌گذاشت.  چشم اندازش دماوند بود و کوه‌های شمال و شرق و غربش... شهرم نیازی به برج‌های میخ مانند نداشت. هر کجا بودی دماوند را یا توچال یا آبشار دوقلو را می‌دیدی و راهت را درست می‌کردی.. شکوه دماوند در شهرم محترم شمرده می‌شد و به اسطوره‌های آرش کمانگیر می‌پیوست.

شهرم چشم اندازهایش را گرامی می‌داشت.شهرم به ری یا راگا پهلو می‌زد و او را با قدمت بیش از  5-4 هزار سال که بنای نخستش به هوشنگ و گاه به کیخسرو پسر سیاوش  یا به پیروز فرزند یزدگرد با نام‌هایی چون رام فیروز و... نسبت داده می‌شود را تکریم می‌داشت. خاطره حکمرانی آل بویه در پهنه‌ای گسترده را همواره در ذهن داشت. این حرمت و تکریم به ری امروز با لعابهای دروغین، ناسازگار وپول محور از دست رفته است. شهر من تالاب اشک را حرمت می‌گذاشت.  دریاچه حوض سلطان و دریاچه نمک قم را سلامت و درست می‌خواست. پساب یا پسماندش را به جان ری نمی‌ریخت تا امروز دریاچه‌ای از زهرابه گورستان زباله کهریزک مانند سرطانی بدخیم به جان مردم این منطقه افتد و با هیچ ترفندی نشود درست و درمان از پسش برآمد.  

شهرم آئین های کهن را گرامی‌ می‌داشت.در شب‌های بلند یلدایش حافظ خوانی و مراسم بزرگداشت آغاز پیروزی روشنایی و نور بر تاریکی و سیاهی رواجی پرعاطفه داشت. مادران برای فرزندان حافظ می‌خواندند و از روح بیدار مردم این سرزمین درباره زمان آمدن پادشه خوبان به سنتی هزاران ساله می‌پرسیدند. نذرها و سفره‌های آئینی با ریشه‌های چندهزار ساله تداوم می‌یافت که گذشته از تزکیه روح و پیشگیری از روزمرگی، تخم مهر و خیرخواهی و پارسایی را می‌پراکند.  در آئین‌های سوگواری با لفت و لعاب فراوان علم فراز می کردند و کتل‌ها را به آسمان می رساندند تا عروج سالار شهیدان را به سوگ نشینند. تو گویی تکراری هفتاد و دو گانه از سوگ سیاوش است و این آئین جلوه‌ای بود از تعامل و باهم شدنی شگفت و باور محور میان مردم شهر.  در جشنها و در پیشگام آنها نوروزِ نزدیک به  4 هزار ساله، همه ریزه‌کاریهای پیشواز بهار رفتن و دیدن روی عمونورز از سفره هفت سین بدون ماهی و بدون سکه همراه با شمع و شب‌بو و شیرینی و گاه  شله زرد و... تا بازدیدهای حتمی و غفلت ناپذیر بزرگان و خویشان و نزدیکان تداوم می‌یافت.  در همه آئین‌های مردمی در معابد و مساجد شهر نور باور جاری می‌شد. در مراکز و حوضه‌های علمی، دانش پهلو به پهلوی ارزشها گام برمی‌داشت. در  قهوه‌خانه‌های شهرم کتاب جوانمردی برگ می‌خورد و تاریخ دیرینه این سرزمین کهن از زبان شاهنامه خوانان شنیده می‌شد.  

و سرانجام...

برج‌های تقلیدی در شهرم نبود.  تنهابرج طغرل فروتن بدون خودنمایی اما در اوج شکوه کنار شهرم آرام گرفته بود با بسی کاربردهای نجومی و تقویم نگاری بر دوشش.  میان آن که می‌ایستی انگار با همه افلاک و راه شیری به وحدتی ژرف رسیده‌ای و آنها ترا به سفری دوردست می‌برند.  روی دیوارش که آرام دست بکشی... نجواهای غریبی را می‌شنوی. اگر در او نمازی به دل بگزاری از زمین کنده خواهی شد.. انگار چهارزانو بنشینی و با چشمان بسته به عرش برسی.  لمس نرم دیوارهای برج با چشمان بسته حس غریبی در پی دارد.  آزمایش کنید...      

برج طغرل

 

برج طغرل

برج طغرل

فاطمه ظفرنژاد

استان مرتبط : تهران  
عضو مرتبط :   


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید