Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1628

ملی گرائی، سره نویسی و شکل گیری فرهنگستان زبان فارسی در دوره پهلوی اول(مقالات گذشته-1389)

فرهنگستان هاى زبان، محصول رشد و تکامل اندیشه هاى ملی گرایانه و شکل گیرى دولت نوین در اروپا، طى سده-هاى هیجدهم و نوزدهم میلادى و پیدایش و حاکم شدن مقوله« زبان ملى » است. اما در ایران، فرهنگستان زبان فارسى به عنوان فرهنگستان زبان ملى ایران، بیش از آنکه حاصل انتخاب و معرفى زبان فارسى به عنوان زبان ملى باشد، در اثر رواج سره نویسى افراطى عهد رضاشاه، پدید آمد که همواره یکى ازنمودهاى جدى ملی گرائى باستانگرا در حوزۀ زبان و ادب بوده است. البته پیشینۀ سره نویسى، به عهد مغولان هند و صفویان و خلق کتاب هاى مجعولى چون دساتیر به قلم زرتشتیان هند، و همچنین، سابقۀ تشكیل مجلسى براى لغت سازى و جلوگیرى از بی نظمى در املاى كلمات، به عصر ناصرالدین شاه قاجار بازمی گردد. اما در اواخر دوران قاجار و عهد مشروطه، این رویه به یكى از دغدغه هاى جدى بخش عمدهاى از منورالفكرهاى باستانگرا تبدیل شد و میراث آن، به عهد پهلوى اول رسید.در دوران سلطنت رضاشاه و در فضاى فرهنگى آن دوره -كه ملى گرائى بر تمامى اصلاحات و فعالیتهاى اجتماعى وفرهنگى تسلط داشت - توجه به سره نویسى و پرهیز از كاربرد واژه هاى بیگانه خصوصاً كلمات عربى و ترکى، به شكل جدی تر و رسمی ترى مورد توجه قرار گرفت و نابسامانی هائى كه در این كار پدید آمد، باعث شد تا زمینۀ تشكیل یك مجمع علمى و درنهایت، فرهنگستان زبان فارسى، براى گزینش و ابداع واژگان فارسى به شكل صحیح، فراهم شود. در مقاله حاضر، روند این تحولات براساس منابع عهد پهلوى اول، مورد بررسى و تحلیل قرار گرفته است.

به طور كلى، فرهنگستان هاى زبان، محصول رشد و تكامل انديشه هاى ملى گرايانه وشکل كم گيرى دولت نوين در اروپا، طى سده هاى هيجدهم و نوزدهم ميلادى و پيدايش و حالت شدن مقولة »زبان ملى « است. در واقع با شكل گيرى مقوله هاى ملت و كشور و دولت نوين در اروپاى آن عهد، مفاهيمى نظير زبان ملى، سرود ملى، پرچم ملى و مانند اين ها در سپهر سياست و فرهنگ ملت ها و كشورهاى نوين اروپا پديد آمد كه در نتيجة آن، در غالب كشورهاى اروپائى با مرزهاى جديد امروزى، از ميان زبان هاى گوناگون وبعضاً ، مختلف هر سرزمين، يك زبان به عنوان زبان ملى انتخاب و معرفى شد و به دنبال آن شكل فرهنگستان ها يا آكادمى هائى كه در آن كشورها وجود داشت يا در اثر اين تحولات شکل گرفت، در خدمت توسعه و بهبود و مطالعة زبان ملى هر كشور درآمد.

در طول سده نوزدهم میلادی،میراث این تحولات فکری و سیاسی اروپا و اندیشه ملی گرائی و مظاهر مختلف آن عمدتا از طریق کشورهای اروپائی و امپراتوری عثمانی،و از دوره اول حکومت قاجار وارد ایران شد. طی دوره ناصری و بخصوص در دوره مشروطه، ملی گرائی و مظاهر و اشکال مختلف آن ، بیش از پیش در ایران توسعه و استحکام یافت و میراث آن در وجوهی مشخص و قوام یافته، به دوره رضاشاه پهلوی رسید.

در دوران سلطنت رضاشاه، بر اساس سیاست های حکومت وی و تلاش برای ایجاد و دولت نوين، بسيارى از مفاهيم و مقوله هاى متعلق به دولت نوين نظير پرچم و سرود وزبان ملى نيز، موضوعيت رسمى پيدا كرد. اما برخلاف اروپا، فرهنگستان زبان فارسى به عنوان فرهنگستان زبان ملى ايران، بيش از آ نكه حاصل ا نتخاب و معرفى زبان فار سى عملى به عنوان زبان ملى باشد، درا ثر سره نويسى به وجود آمد. درحقيقت، آنچه زمينة شكل گيرى فرهنگستان زبان فارسى را به وجود آورد، نه تأسيس آكادمى براى زبان ملى ايران، بلكه پديد آمدن روند سره نويسى افراطى در عهد رضاشاه بود كه خود اين امر يعنى سره نويسى نيز، همواره يكى از نمودهاى جدى ملى گرائى باستان گرا در حوزة زبان و ادب فارسى بوده و هست.

سره نویسى و شکل گیرى فرهنگستان زبان فارسی

همان طور كه اشاره شد، توجه گسترده به زبان و ادب فارسى به عنوان زبان ملى ايران و كوشش براى كنار گذاشتن واژگان بيگانه (خصو صاً واژگان عربى) و سر هنويسى، يكى از عمده ترين وجوه ملى گرائى باستانگرا و قومگراى ايرانى در دورة معاصر به شمارمى رود. البته پيشينة سره نويسى، به قرنهاى قبل و عهد مغولان هند و صفويان، و همچنين سابقة تشكيل مجلسى براى لغت سازى و جلوگيرى از بى نظمى در املاى كلمات، به عهد ناصرالدين شاه قاجار باز مى گردد. (روستائى،1385، ص 76 )

اما در اواخر دوران قاجار و عهد مشروطه، اين رويه به يكى از دغدغه هاى جدی بخش عمد هاى از منورالفكرهاى ملى گرا و اسلام و عرب ستيز ايران تبديل شد و ميراث كه آن به دورة رضاشاه رسيد. در دوران سلطنت رضاشاه و در فضاى فرهنگى آن دوره -که باستانگرائى در قالب ملى گرائى بر تمامى اصلاحات و فعاليت هاى اجتماعى و فرهنگى چيرگى داشت، و رجال سياسى و فرهنگى آن عهد، و سيعاً آن را به ذهن رضاشاه تلقين مى كردند - توجه به باستانگرائى ادبى و به طور خاص سره نويسى و پرهيز از كاربر دواژه هاى بيگانه بويژه كلمات عربى و تركى، به شكل جدی تر و رسمى ترى مورد توجه قرار گرفت و نابسامانى هائى كه در اين كار پديد آمد، باعث شد تا زمينة تشكيل يك مجمع علمى براى گزينش و ابداع واژگان فارسى به شكل صحيح فراهم شود.

ابراهيم صفائى، دربارة آغازگرى اين جنبش به دست رضاشاه در سا لهاى وزارت جنگ و پيش از آغاز سلطنت، نوشته است:«رضاشاه، با هر نوع سلطة بيگانه در ايران مخالف بود؛چنانكه در حكم عمومى شمارة يك ديماه، شاهنشاهى 2480/ 1300 شمسى، ارتش، براى نخستين بار بسيارى از واژه هاى بيگانه را از ارتش بيرون ريخت و واژه هاى فارسی یا متداول در فارسی را، به جای آن واژه ها برگزید.»(صفائی ، بنیادهای ملی در شهریاری رضاشاه کبیر،2535،ص58)

ملك الشعراى بهار، از اديبان و رجال سياسى - فرهنگى مشهور آن عصر نيز، به همين موضوع اشاره داشته و آن را اقدامى در دنبالة مبارزة رضاخان سردار سپه با بيگانگان وبيرون راندن اروپائيان از شهربانى معرفى كرده و نوشته است:

« و بالأخره [سردار سپه] به اين كار يعنى اخراج بيگانگان اكتفا نكرد، بلكه بعدها به اخراج لغات بیگانه از فرنگی و ترکی و عربی نیز شدیدا اقدام کرده، کمیسونی در وزارت جنگ از بعضى افراد متعصب تشكيل داد كه به لغت فارسى سازى اقدام كنند و همين رفتار، موجب گرديد كه دولت مرحوم فروغى، به ايجاد فرهنگستان مبادرت ورزد، كه لااقل حالا كه كارى است و بايد صور ت پذيرگردد و لابد منه است، پس از طريق معقول تر و مناسب تری عمل شود.» (بهار، 1371،ج1،ص283).

منابع مربوط به اين عصر، چگونگى تأسيس فرهنگستان را بدين صورت معرفی كرده اند كه اقدام به تأسيس فرهنگستان، در سال 1314 و پس از بازگشت رضاشاه از  سفرتركيه و تأثيرپذيرى او از اقدامات ترك ها در زمينة تصفية زبان، و نيز به دنبال جنبشى كه در ميان مقامات رسمى و محافل ادبى به قصد تصفية زبا ن فارسى از كلمات بيگانه پديدآمده بود، صورت گرفت، و به دستور رضاشاه در اوايل سال 1314 بود كه نخستين بار

«فرهنگستان ايران » تشكيل شد و در همان ابتداى امر، اساسنامة آن در16ماده،به تصویب هيئت وزيران رسيد و كار خود را در پيرايش زبان فارسى آغاز كرد. نخستين رئيس آن، محمدعلى فروغى، نخست وزير وقت بود كه به فرمان رضاشاه در اين سمت قرار گر فت و ديگر رئيسان بعدى آن نيز، به فرمان خود رضاشاه به اين مقام منصوب شدند. (صفائى، بنيادهاى ملى در شهريارى رضاشاه کبیر در آینه خاطرات، 2535،ص23؛صفائی، بنیادهای ملی در شهریاری رضاشاه کبیر،2535،ص66)

گفتنى است كه رجال سياسى - فرهنگى آن دوره، همگى محمدعلى فروغى را پايه گذار اين كار يعنى تأسيس فرهنگستان دانسته اند و معتقدند كه به دليل فقدان اسلوب مشخص در ميان افراد مختلف و سوءاستفاده ها و افراط هائى كه در كار واژه سازى و واژه گزينى صورت مى گرفت، فروغى با تأسيس اين نهاد، درحقيقت خدمت بزرگى به فرهنگ و زبان فارسى انجام داد؛چنان که علی اصغر حکمت، در ضمن خاطره ای در اين باره گفته است:

بعضى از مجامع، سعى مى كردند لغات خارجى مخصوصا کلمات عربی را از السنه و مكاتبات رسمى برداشته و به جاى آنها، لغات و واژ ههاى غيرمأنوس باستانى بگذارند يا واژة تازه اى، بى اصل وضع كنند. بعضى ديگر هم كه ميل و نظر شاهنشاه را در اين باره دانسته بودند، به قصد استفادة شخصى و تقرب به مقامات عاليه، مى كوشيدند كه از این نهضت ملى به نفع خود بهره بردارى كنند و به حدى راه افراط و مبالغه پيمودند كه بيم آن مى رفت بناى رفيع و عاليقدر زبان شيرين بيان فارسى - كه از مفاخر اين قوم و ملت است - واژگون شود و جلوگيرى از تن دروى هاى آنها، اندك اندك مشكل گرديد. حتی وقتى يكى از آن محافل كه بعضى كلمات تازه وضع كرده و به عرض رسانيده بود، براى كلمة «امضا »، واژه «دستينه » را در ضمن تشريفات به دفتر مخصوص تقديم و توسط مرحوم شكوه الملك به عرض رسانيدند، پادشاه بزرگ، اين پيشنهاد و آن كلمة مجعول را نپسنديدند و فرمودند كه وزارت معارف، در اين باب با مسئوليت رسمى كه دارد، بايد كه در اين كلمات غيرمأنوس تجديدنظر نمايد و اين بندة نويسنده [حكمت] - كه در آن موقع متصدى وزارت معارف بودم-.[...]براى جلوگيرى از آن افراط كارى ها، مشغول كار شدم در تاریخ اسفندماه 1313[...] به تمام وزارتخانه ها مراتب را اعلام داشتم و مخصوصا تأكيد كردم كه [...]بايستى از هرگونه عجله و شتابزدگى در تغيير و تبديل كلمات واصطلاحات خوددارى كنند تا با مطالعه و تعمق خاص، وزارت معارف برحسب وظيفه اقدام نمايد و اكنون در نظر دارد كه انجمن مخصوصى، مركب از دانشمندان و اهل ادب وتحقيق تشكيل دهد كه موضوع را مورد بحث و شور قرار دهند [...] . اين نويسنده، به حكم وظيفه، پيشنهاد خود را به عرض مبارك شاهن شاه رسانيده، مورد تصويب قرار گرفت كه به تأسيس آن انجمن اقدام نمايد. در همان حال [...]، به يارى و مساعدت آقاى فروغى -كه در آن وقت سمت رياست دولت را داشتند - [...] . وزارت معارف، در اوايل 1314.ش كارخانة لغت سازى آن اشخاص را متوقف ساخته و آن انجمن ادبى - كه برحسب پيشنهاد اين بنده، به نام «فرهنگستان » موسوم گرديد - به صورت رسمى تشكيل يافت [...]. اولين جلسة فرهنگستان، در عمارت سابق مدرسة حقوق (لال هزار، كوچة اتابك)، در تاريخ خرداد1314 در تحت رياست خود مرحوم فروغى انعقاد يافت. لازم به ذكر نيست كه تاچه پايه مرحوم فروغى براى تدوين اساسنامه و تنظيم مقررات و آئين نامه هاى مربوط به آن،تحمل زحمت و صرف وقت فرمود[...]» (حکمت،2535،صص 23-26).

همچنين حكمت، همين خاطره را با برخى جزئيات متفاوت، در جاى ديگرى هم يادكرده است كه جا دارد آن نيز در اينجا آورده شود. زيرا جزئيات مذكور، برخى از وجوه ديگر اقدام به تأسيس فرهنگستان و نگاه رضاشاه را به سره نويسى، نشان مى دهد:

«از اول نهضت مشروطيت، روى وطن پرستى و احساسات مليت و ناسيوناليستى،يك توجه خاص به زبان فارسى مى شد؛ حتی يك روزنامه هائى يادم هست به اسم ايران نو چاپ مى شد كه چند ستونش را فارسى صرف مى نوشت، ولى اين اقدامات صورت منظمى نداشت. اعلاحضرت، هميشه مى فرمودند، براى مؤسسات و اصطلاحات قديم يك اصطلاحات فارسى جديد وضع كنيد (هما ن طور كه ملت همساية ما، تركيه هم نسبت به زبان تركى كرده)؛ اصطلاحات عربى را به صورت اصطلاحات فارسى درآوريد. اول دراين باب يك عد هاى در وزارت جنگ پيشنهاد شدند. خدا بيامرزد ميرزا ذبيح الله بهروز وچند نفر ديگر و ارباب كيخسرو [را]. اي نها، يك لغاتى وضع مى كردند [...] . بنده، گزارش به عرض رساندم [...] اجازه بفرمائيد كه يك جلس هاى تشكيل بدهيم به عنوان آكادمى واسمش را پيشنهاد كردم كه فرهنگستان بگذاريم، و در آنجا از روى دقت و بصيرت، باملاحظة سوابق لغوى و تاريخى الفاظ، به جاى واژ ههاى ثقيل و نامطلوب، كلمات فارسى مطلوب گذاشته شود. مرحوم فروغى، با من كاملاً هم عقيده بود و از اين لجام گسيختگى - كه هر كس يك لغتى وضع مى كرد - خوشنود نبود. ايشان، اين پيشنهاد را به عرض رسانيد و اجازه فرمودند و مجلسى فراهم كرديم به اسم فرهنگستان كه در آنجا، سى نفراز استادان فاضل و لغ تشناس و دانشمندان و همچنين، بعضى نظامى ها هم در آن شركت كردند و يك سلسله لغات در فرهنگستان وضع شد براى تأسيسات و ادارات [...]. بعد هم براى شهرها و نقاط سرحدى - كه به واسطة قرب جوار اسامى عربى يا تركى داشتند- اسامى فارسى گذاشته شد؛ [...]. اعلاحضرت فقيد هم، شخصاً اين لغت ها را رسيدگى مى كردند [...] و حتی بعضى از لغات [را] - كه تركيب عربى داشت - قبول مى فرمودند وهيچ ميل نداشتند كه لغت هاى غليظ گذاشته شود، لغت هاى عرب را نمى خواستند بكلى رفع كنند..» (صفائی، رضاشاه کبیر در آینه خاطرات، 2535،صص106-108)

بواقع، هم افراطكارى ها و سوءاستفاده هائى كه از گرايش رضاشاه به سرهنويسى صورت گرفت، باعث شد تا ادب اوعلماى آن عصر نظير فروغى و حكمت، به فكر چار بيفتند و با تأسيس يك مجمع علمى و ادبى، راه را بر تخريب هاى بى سرانجامى كه از اين طريق امكان داشت بر زبان فارسى وارد شود، ببندند، بخصوص كه خود رضاشاه نيز بامشاهدة برخى واژگان غريب و مجعول نوساخته، نسبت به اين رويه، واكنش نشان داد ولذا براى جلوگيرى از رواج چنان كلماتى، فرمان داد تا حتی واژه هاى مصوب فرهنگستاننيز پيش از ابلاغ به وزارتخانه هاو سازمانهاى دولتى، به نظر او برسند. صفائى، در اين باره،البته با چاپلوسى رايج در عصر پهلوى، نوشته است: «واژه هاى مصوب فرهنگستان، به نظر شاه مى رسيد و پس از توشيح، به وسيلة بخشنامه از طريق نخست وزيرى، به سازما نهاى دولتى رسانيده مى شد. جالب اينجاست كه رضاشاه، گاه با راهنمائى ذوق سليم، برخى از واژ ه هاى مصوب فرهنگستان را كه -فاقد سادگى و زيبائى بود - رد مى كرد و خود او بيش از هر كس در به كار بردن واژ ه هاى مصوب فرهنگستان مراقبت داشت و اگر كسى از وزيران و مأموران بلند پاية دولتى - كه با شاه رابطة مستقيم داشت - در گفتار يا نوشتة خود واژه هاى مصوب فرهنگستان را رعایت نمی کرد، به او تذکر می داد» (صفائی، بنیادهای ملی در شهریاری رضاشاه کبیر،2535،ص67)

همچنين على اصغر حكمت، در ادامة خاطرات خود، در مورد علاقة رضاشاه به زبان عهد فارسى و اصرار او بر استفاده از واژگان فارسى - كه ناشى از رهنمود روشنفكران آن به قوم گرائى و فارس گرائى تحت عنوان ملى گرائى بود - آورده است:

«ايشان [رضاشاه]، به زبان فارسى تا آن درجه علاقه مند بودند كه وقتى در حين عبور از خيابانها متوجه شدند كه در بعضى از مغازه ها و مؤسسات براى خود اسامى از لغت هاى بيگانگان (فرانسوى، انگليسى، روسى و آلمانى) اختيار كرده اند، نويسنده ياد دارد كه به موجب يك حكم كتبى، استعمال اينگونه اسامى را قدغن فرمودند و زمستان1316 شهربانى طهران، مأمور شد خيابانها را از اينگونه تابلوها، پاك و مصفا سازد ونيز فرهنگستان ايران را مأمور كردند كه اسامى شهرها و قصبات ايران [را]خصوصا درآذربايجان و خوزستان و گرگان - كه غا لباً يادگار زمان و حكومت عر بها و تركها بود به نامهاى فارسى زيبا تبديل كنند. اينك آن اماكن، با نا مهاى فارسى خالص زبانزد خاص و عام است.» (حکمت،2535 ، ص146)

و در توجيه اين تصميم آورده است:

«ايشان [رضاشاه]، اصل آزادى عقيده را محترم مى شمردند، ولى از طرف ديگر نسبت به فرهنگ ملى و حكومت ملى كه علاقة اساسى داشتند و بر آن بودند كه ايرانيان بايد همه، داراى يك زبان و خط و يك فرهنگ، حتی يك لباس باشند و در برابر قانون، همه متساوى و برابر، و فرقى بين مسلمان و غيرمسلمان در ميان نگذارند و در ميزان مالياتهاى عمومى و خدمت نظام عمومى و ساير امور اجتماعى هم يكسان باشند. وحدت كلمه وكلام به طور كامل در همة نواحى از مركز پايتخت تا آخرين نقطة مرزى، وجهة همت ايشان بود و با رعايت اين اصل استوار بود كه فرهنگستان ايران، مأمور شد براى شهر ها و قصبات ايران - كه اسامى غليظ تركى و عربى داشت - با نامهاى لطيف فارسى تبديل کند.» (حکمت،2535،صص236-237)

نسبت به عملكرد فرهنگستان و اصرار رضاشاه بر كاربرد لغات فارسى، قضاوتهاى مختلفى در همان سا لها مطرح شد. اما رجال سياسى - فرهنگى آن عهد بعضاً متعدد و،آن را اقدامى در مجموع مثبت و مفيد و مؤثر ارزيابى كردند؛ چنانكه ملك الشعرا تاً عمدى بهار، به عنوان اديبى صاحب نام - كه خود به طور گسترده تحت تأثير ملى گرائى رضاشاهى قرار داشته - در مورد اقدام رضاشاه در اين باره نوشته است:

«داستانهائى از تعصب ضدلغات [غيرفارسى] نيز از سردار سپه نقل مى كنند که شنيدنى است [... اما] انصاف بايد داد كه هرچند اين تعصب ها در مرحلة افراط قرار داشته است، خاصه در مورد لغات خيلى سخت گرفته و تند رفتند. اما همين عمل، با واكنشىكه تندروى ها را تعديل كند، سر و صورت خوبى به ادبيات، خاصه نثر فارسى بخشيده است كه بعد از مقايسه با نثر بيست سال قبل، اثر آنرا مى توان ديد. »(بهار،1371،ج1،ص284)

همچنين، منابع تاري خنگارى رسمى و تبليغاتى عهد پهلوى نيز، اقدام رضاشاه را درتأسيس فرهنگستان و تصفية زبان فارسى از كلمات بيگانه، از زمرة اصلاحات مهم فر هنگی اين عصر معرفى كرده و آن را گامى مهم و اساسى در تقويت روح مليت دانسته اند. براى نمونه، سعيد نفيسى در كتاب تاريخ شهريارى شاهنشاه رضاشاه پهلوی، در این خصوص همراه با تخريب متعصبانة دورة قاجاريه، چنين آورده است:

«ديگر از اصلاحات مهمى كه درين زمينه صورت گرفت، تصفية زبان فارسى ازكلمات و الفاظ و تركيبات ناملايم و ناگوار زبانهاى بيگانه و تأسيس فرهنگستان ايران، براى اين كار و اقداماتى بود كه دراين دوره، دراين راه به عمل آمد. ترديدى نيست كه زبان، يكى از آثار عمدة مليت هر قومى است و بايد نمايندة روح ملى آن مردم و مهيج ومسبب اين روح باشد. چنا ن كه در تاريخ هزار سالة گذشتة ايران، هرگاه كه روح ملى دركشور بيدار شده و نيرو گرفته است، بزرگان ايران يكى از مهمترين چاره جوئى ها را براى نافرمانى از بيگانگان، ترويج زبان و ادبيات و تصفية زبان دانست هاند. دانشمندان بزرگ ما- كه روح ايرانى نيرومند داشته اند - تنها به نوشتن كتاب هاى مخصوص براى اين كه ازاين كار پشتيبانى كرده باشند، قناعت نكرده اند، بلكه [تلاش] جدى در ساختن اصطلاحات وبى نياز كردن زبان از كلمات و تركيبات زبانهاى بيگانه داشته اند [...].از طرف ديگر، دردر مدت دويست سال گذشته و مخصوصا در سی سال پايان دورة قاجارها، زبان فارسی بسيار تباه و فاسد شده بود و به همين جهت، روح ادبى آن تنزل كرده و ضعيفتر ازهر زمانى شده بود. از طرف ديگر، علوم جديدى در تمدن امروز پيدا شده بود كه براى هيچ يك از آ نها اصطلاحاتى در زبان فارسى نبود و ممكن نبود با نداشتن آن اصطلاحات،آن علوم را به زبان فارسى تدريس كنند و يا تأليف كنند. ناچار [وضع] يك سلسله اصطلاحاتمهم، ضرورت كامل داشت. قهرا اين وضع، ايجاب مى كرد كه به اصطلاحات مهم و كارهاى عمده در زبان فارسى آغاز كنند كه خود زمينة يك سلسله اقدامات اساسى باشد و اين آرزوى هزار سالة دانشمندان ايران، برآورده شود. اين مشكل بزرگ مليت ايران به فرهنگستان ايران - كه دراين دوره براى اين مقصود عالى تشكيل يافت - سپرده شد.
و به زودى نتايج مهم آن در زبان فارسى پديد آمد و مردم باذوق ايران نيز، راهنمائى های حكيمانة فرهنگستان ايران را، با كمال آسانى و خوشروئى پذيرفتند و نتايج اين كار بزرگ، در زبان فارسى محسوس شد» (نفیسی،1344،ص99)

اما ارزيابى محققان مستقل دهه هاى بعد از كارنامة فرهنگستان، تا اندازه اى متفاوت است.به عنوانن نمونه، يحيى آرين پور در مورد كاركرد فرهنگستان در دورة رضاشاه، معتقد است كه:

«اما فرهنگستان يا آكادمى زبان و ادبيات هم [...]، اگرچه توانست زمام كار را ازدست ديگران به درآورده، اين خدمت را كه عبارت از منع رواج هزاران لغت مجعول وبى اساس بود، انجام دهد، ولى خود نيز از منظورى كه داشت، به دور افتاد و خود را در عمل مجبور ديد كه قسمت عمدة اوقات خود را صرفي كى از وظايف فرعى، يعنى انتخاب معادل ها براى لغات خارجى بكند؛ و خلاصه، كارى جز اين نكرد كه كلمات عربى وكه تركى و اروپائى را بردارد و كلمات فارسى به جاى آن ها برگزيند؛ و در تمام مدتى بود، پياپى لغت مى ساخت و دستور استعمال آن ها را به مراكز دولتى مى داد؛ ولى در اين كار هم توفيق نيافت. زيرا نه تنها بعضى از لغاتى را كه بحق مورد اعتراض بود، تجويز و رواج داد، بلكه موارد و طرز استعمال لغات را هم به درستى و با امثله و شواهد روشن نكرد و نتيجه، آن شد كه هركس آن ها را چنان كه خود فهميده بود در منشآت خصوصى و اداریبه کار برد،و بدین قرار مثلا وكلا و قضات، كلمات دادگاه، دادرسى، دادخواه ،دادخوانده، دادخواست، دادستان، داديار، دادسرا و دادنامه را - كه همه از يك ريشه گرفته شده و بعضى از آن ها بسيار غلط و نابجا بود - به صورت زننده و ناهموارى در لوايح واحكام پشت سرهم قطار كردند و رؤساى ادارات، به«اندام هاى خود آموزش لازم دادند»و يكى از رؤساى دارائى، فلان ملك خالصه يا محصول و درآمد آن را «بايگانى كرد » و«حضرت اجل »ها در مقام تجليل بيش تر، «جناب تيمسار » شدند. اشتباه عمدة فرهنگستان،در اين بود كه پيش از برقرار كردن اصول و قواعد زبان و دادن دستور كلى، به انتخابكلمات دست زد. كار لغت سازى فرهنگستان، به جائى كشيد كه ارباب قلم از آن بيرازى نمودند. چنانكه فرج الله بهرامى (دبير اعظم) نوشت: نويسندگان ما - كه جمال لغت وزيبائى كلام را از سعدى و حافظ به ميراث دارند - اگر در نوشته هاى خود از استعمال بعضى از لغات فرهنگستان خوددارى نمايند، پشيمان نخواهند شد.»
(آرین پور،1374،ج3،صص20-21)

در اين ميان، نويسندگان چپ ماركسيست دهه هاى بعد هم - كه اساساً برحسب فلسفة فكرى خود با ناسيوناليسم چندان ميانه اى ندارند و عمدتا جهان نگرند - با انتساب روشنفكران سره خواه به بخش ارتجاعى جامعه به سياق تحليل هاى طبقاتى خود، جريان سره نويسى را از اين زاويه نقد و رد كرده اند كه يك نمونة صريح آن، نقد باقر مؤمنى درباببسره نويسى در كتاب ايران در آستانة انقلاب مشروطيت و ادبيات مشروط، است:«ولى در مسئلة زبان در ادبيات مشروطه، به يك بيمارى -كه از همان روزهاى اول سركوب شد و شيوع پيدا نكرد- بايد اشاره بكنيم. اين بيمارى، «پارسى سره نويسى»يا به قولى، «پارسى بيغش »نويسى بود. اين بيمارى، ظاهرا مى توانست يكى از عوارض ناسيوناليسم ايرانى در برابر عرب معرفى شود [...]. ولى حتی يكى از ناسيوناليست ترين متفكران اين زمان، يعنى ميرزا آقاخان كرمانى هم، به قول فريدون آدميت، آن را «كار خنك لغوى » دانست؛ براى اينكه اين زبان، ميان متفكر و توده هاى انقلابى فاصلهاى عميق مى انداخت. فارسى سره نويسى، از مدتى قبل به عنوان يكى از تفنن هاى نويسندگان بى درد وغم شروع شده بود، ولى در اين زمان، به پناهگاه واماندگان دنياى كهن تبديل شد. گروهى از روشنفكران بودند كه موضع اجتماعيشان در حال متلاشى شدن بود. آن ها، اين را بخوبى حس مى كردند و مى كوشيدند تا دستاويزى براى ادامة حيات گروه اجتماعى خودشان پيدا بكنند. آن ها، روشنفكران وابسته به گروه هاى رشد يابنده يا توده هاى انقلابى نبودند.به همين دليل هم، نمى توانستند به آينده دل ببندند و به انقلابى كه مى رفت سربلند كند،تكيه كنند. پس به گذشته چنگ مى زدند و در جست وجوى دستاويزى براى توجيه حيات متزلزل خودشان، به ايران باستان پناه مى بردند. «پارسى سره »، در حقيقت براى آن ها يك دستاويز بود. نمونة اين آدم ها، جلال الدين ميرزا، يكى از ده ها پسر فتحعلى شاه قاجار بود كه نه مى توانست اميدى به جاه و جلال پدرى داشته باشد، و نه مى توانست خودش را به دامن بورژوازى نورسيده يا بدتر از آن، مردم كوچه و بازار بيندازد. اين بود كه درعصر جوشش توده ها، «نامة خسروان » كهن را به زبان پارسى به اصطلاح بى غش، سرهم مى كرد. نمونة ديگر، مانكجى نام زرتشتى پارسى بود كه به گسترش دين نياكان دلخوش كرده بود و حال آ نكه، آنطور كه آخوندزاده مى گفت: «شما از بابت دين و دولت خودتان، عمر خودتان را به آخر رسانيده ايد.»(مؤمنی،2537،صص144-145)اين نكته نيز شايان گفتن است كه در دورة رضاشاه و حتی قبل از آن، زرتشتيان ايران همچون پارسيان هند، به طور طبيعى جزو نخستين بانيان باستانگرائى و سره نويسى وتوجه به پرهيز از كاربرد واژگان بيگانه، خصوصا لغات عربى و تركى در زبان فارسی بودند. اين اقدام آنان، از عهد بابريان هند و خلق كتاب مجعول دساتیر و آثار سوختگی دیگری همچون دبستان المذاهب در هندوستان سابقه داشت و در دوران قاجار و بويژه عصر مشروطه، با بهره گيرى از حمايت و نفوذ استعمار انگلستان و فضاى سياسى باز نوپديد عصر مشروطه، به اوج خود رسيد .

در دوران سلطنت رضاشاه، باتوجه به علاق هاى كه رضاشاه نسبت به زرتشتيان ابراز مى كرد و علت آن، ناسيوناليسمى بود كه رجال فرهنگى آن عهد در قالب باستا نگرائى افراطى به وى تلقين كرده بودند، و نيز علاقة شديدى كه متقابلا زرتشتيان نسبت به پهلوى اول ابراز می کردند.و همچنين آزادى عملى كه رضاشاه در نتيجة اسلام ستيزى به زرتشتيان و ديگر اقليت هاى مذهبى داده بود،طبعاً فرصت خوبى براى بزرگان زرتشتى فراهم آمد تاتحت عنوان علايق ناسيوناليستى و ميهن پرستانه، حذف ميراث واژگانى فرهنگ اسلامى-عربى رايج در ايران را، از اين طريق دنبال كنند. از جملة اين افراد، ارباب كيخسرو شاهرخ،از رجال زرتشتى صاحب نام آن دوره بود كه در خاطراتش، ضمن اشاره به اين موضوع،خود را نيز از جملة نخستين بانيان سره نويسى درنشريات ايران معرفى كرده است.(شاهرخ،1382،صص 45-47)

درخور يادآورى است كه انگيزة اصلى زرتشتيان از روى آوردن به سره نويسى باستانگرائى و كنار زدن مظاهر فرهنگ و تمدن اسلامى - عربى و تركى، باورداشت داده هاى تاريخى مربوط به پيشينة اين آئين در ايران باستان بود كه آن ها، به طور جدى داده هاى مزبور را پذيرفته بودند و بعلاوه، جريان هائى همچون خاورشناسى و گرايش شديد و هدفمند خاور شناسان و ايران شناسان غربى به آئين زرتشت در دوران قاجار وپهلوی باورهاى آنان را شدت مى بخشيد .

درحقيقت، زرتشتيان و نيز روشنفكران آن دوران، تح تتأثير القائات شرق شناسان،بنيان مليت ايرانى را تنها در نژاد آريائى و سلسله هاى پادشاهى ايران باستان مى شمردند و آئين زرتشت و زبان فارسى را، ميراث ملى عهد سلسله هاى هخامنشيان، اشكانيان وساسانيان و ركن مليت ايرانى مى دانستند و در مقابل، زبان عرب و آئين اسلام را، زبان و دين تحميلى و بيگانه به شمار مى آوردند و از اين رو، وسیعا مى كوشيدند تا با بيرون راندن مظاهر فرهنگ عربى - اسلامى، فرهنگ ملى منتسب به دوران ايران باستان را احياكنند. در حالى كه امروزه به واسطة كشفيات باستان شناختى گسترده در ايران و شرق ميانه،بخوبى مى دانيم از يك سو، قدمت تمدنهاى باستانى و درخشان ايران از عهد هخامنشيان بسيار كهن تر است و به عنوان مثال، آثار تمدن و امپراتورى تقريباً ناشناختة عيلام، خود از پيشين هاى فرهنگى و تمدنى بسيار پربار و ديرين حكايت مى كند. لذا ديگر نمى توان نژادآريائى ساختة استعمار انگلستان را در هند و سلسله هاى هخامنشى، اشكانى و ساسانى،نماد صرف مليت ايرانى گرفت. از سوى ديگر، بسيارى از دستاوردهاى مدنى بر جستة تمدن و فرهنگ ايرانى، متعلق به فرهنگ و تمدن عربى و اسلامى و نيز سلسله هاى بظاهربيگانه و غيرآريائى ايران بعد از اسلام است. بنابراين، به رغم دنباله داشتن اين قبيل فعاليتهاى زرتشتيان و برخى از روشنفكران باستانگراى دوران بعد و زمانة كنونى، اصراربر سره نويسى تحت عنوان ملى گرائى، نه تنها نشان دهندة تعصبى بى بنيان و قوم پرستانه است، بلكه از ناآگاهى پيروان آن از بنيان زبان هاى فارسى و عربى و تركى و سيرتاريخى واقعى فرهنگ و تمدن كهن و درخشان ملت هاى ايران و ساير سرزمين هاى شرق ميانه، حكايت مى كند.

به هر حال، جريان سره نويسى و بخصوص افرا طهاى آن، از همان زمان رضاشاه ونيز دور ههاى بعد، با مخالفت بسيارى از اديبان و صاحب نظران برجسته و مشهور، مواجه شد. زيرا اين گروه از استادان فن، بيرون راندن تمام و كمال لغات عربى را از زبان فارسى تحت عنوان واژگان بيگانه، عامل تشديد ضعف لغوى و نابودى ذخاير معنوى كهن آن مى دانستند. از جملة اين افراد، سيدحسن تقى زاده بود كه در همان سال نخست فعاليت فرهنگستان (1314)به درخواست على اصغر حكمت، وزير معارف وقت، مقاله اى در نقد عملكرد ناصواب فرهنگستان و دخالت هاى نابجاى رضاشاه در كار آن نوشت كه زمينة خشم شديد رضاشاه را نسبت به وى فراهم آورد و باعث شد كه او از ترس جان،مادامى كه رضاشاه بر مصدر قدرت بود، به ايران بازنگردد. تقى زاده خود، در اين باره چنين نوشته است:

«آقاى حكمت - كه وزير معارف بود - مجله اى تأسيس كرده بود به نام مجلة تعليم و تربیت  و نسبت به آن خیلی شوق داشت. من وقتى در پاريس بودم، مرتب به من كاغذ مى نوشت كه يك مقاله براى ما بنويسيد. من هم يك مقاله نوشتم. خيلى خوشحال شد وآن را چاپ كرد و از من خيلى تشكر كرد [...]. آن وقت يك كاغذ ديگرى نوشته، گفته بود[...]، خواهش دارم باز يكى بنويسيد. من اين دفعه يكى نوشتم[...].آن را برضد فرهنگستان-كه لغت تازه مى ساختند - نوشتم. گفتم اين كار بى خود است و فارسى را خراب مى كنند. آن جا يك چيزى هم نوشتم كه حكم شده، اين عبارات و لغات را استعمال بكنند.مى گفتند، به تصويب همايونى رسيده. [...] من در آن مقاله نوشته بودم، اين، كار اهل علم است كه از اين مقوله بصيرتى داشته باشند و اين، با حكم و اين ها نمى شود. گفتم كه ازقديم گفته اند كه شمشير، در كار قلم نبايد مداخله كند. آقاى حكمت، اين مقاله را چاپ كرده بود. درين كار در طهران دودستگى بود. بعضى ها همان عقيدة مرا داشتند. مى گفتند

اين لغت سازى، بى معنى و نامربوط است. بعضى ها خود آن لغت سازها بودند. رضاشاه مجله خوان نبود. مجله و اين ها دستش نمى آمد. ظاهرا روزنامه هاى روزانه را مى خواند.آنها كه برضد هم مى نوشتند و ضد لغات جديد بودند، براى كمك به خودشان مقالة مرا از آن مجلة تعليم و تربیت برداشته و در روزنامه اطلاعات، در مقابل مدعی های خودشان چاپ كرده بودند. آن وقت مقالة من به او رسيده و يك مرتبة ديگر آتش گرفت [...]. درآن وقت آن قدر بى عقلى بود كه كار و بار با نظميه جارى مى شد. من كه در رم بودم، يك مرتبه تمام روزنامه ها شروع كردند و همه برضد من مى نوشتند [...] . اگر حكمت درطهران بود - براى كارى رفته بود مسكو - ممكن بود كتك بخورد. چند نفر زيردست اومن جمله آقاى رعدى و غيره را گرفتند، حبس كردند. آقاى حكمت جانى به در برد. چون مسافرت او طول كشيد، از ياد رضاشاه رفته بود.»(تقی زاده،1372 ، صص256-257)

به دنبال اين امر، به فرمان رضاشاه تمام آن شماره هاى مجلة تعلیم و تربیت را جمع کرده  با جايگزين كردن مقاله اى ديگر در جاى آن، مجددا همراه با شمارة ششم مجله منتشر كردند(افشار،1372،پاورقی ص257،آرین پور،1374،ج3،ص77).

مجتبی مينوى نيز، به عنوان يكى از نزديكان تقى زاده و از ادباى صاح بنام، ضمن نقل مفصل گفت وگوهاى خود و برخى از دوستانش با وى دربارة سره نويسى و فارسى فصيح وبايدها و نبايدهاى آن، صحبت ها و استدلا لهاى تقى زاد را در نقد سره نگارى هم مفصلا ذکر کرده است(مینوی،1367،صص476-496)؛ ضمن آن که خود را نیز از منتقدان سره نویسی و آن را «انشائى مصنوعى و بى مزه به نام پارسى سره » مى خواند(مینوی،1367،ص475).

در دهه هاى بعد هم، بسيارى از اديبان و محققان زبان و متون كهن فارسى، روند سره نويسى را مورد انتقادهاى تند و صريح قرار داده اند. از جملة اين اشخاص، عباس اقبال آشتيانى است كه در اين باره، زير عنوان «فارسى ساختگى »، چنين گفته است:

«كسانى كه خداوند خميرة وجود ايشان را به آب لطف ذوق و صفاى قريحه، سرشتهو با اعطاى اين لطيفة غيبى به مقام جليل پرستندگى مظاهر جمال و كمال ارتقا داده و ازساير اجناس مردم مميزشان كرده است، هرگاه كه به نمونه اى از كلام فصيح و بليغ فارسى از جنس كلام امثال فردوسى و سعدى و قائم مقام و نظاير ايشان برمى خورند، آن را كه نهادة خرد روشن بين اين اساتيد و رشتة زبان شيواى ايشان و بافتة دست هنرمندشان است،در حكم حله اى مى يابند، زيبا و منقش كه در مقابل جمال هيئت آن، مجذوب و فريفته مى مانند [...]. ادبيات فارسى، از اي نگونه حله هاى دلاويز زرتار بسيار دارد كه هريك از آن ها، با آ نكه نكبت ادوار و كج ذوقى مشتى خودخواه، گرد بى اعتنائى بر چهرة آن ها افشانده است، هم امروز اگر دست قابلى رخسارة آن ها را از پس نقاب فراموشى بيرون آرد و در دسترس ارباب ذوق گذارد، همان طراوت و دل انگيزى قديم را - كه معرف شاهكارهاى جاويد است - همچنان متضمن است [...]. معاصرين ناخلف ما، تنها به ايناكتفا نكرده اند كه اين جنس منسوجات و منقوشات زيبا را - كه گرانبهاترين يادگار اجداد هنرمند ما و مابه الامتياز شخصيت و قوميت ملت ايرانى است - در بوتة فراموشى وبی اعتنائى بيندازند، بلكه از ايشان جماعتى كه به تشخيص شخصى، سبك نگارش ساختگى خود را ميزان صحيح فصاحت فارسى مى دانند و يا مدعى آموختن انشاى نوينى از فارسى به جوانان نور ساند، با دستهاى خشن لرزان به نام اصلاح فارسى، چهرة نازك ساخته هاى مرغوب قدما را مى خراشند [...]. گروهى ديگر با قلم تراش بى انصافى، نقوش و الوان روحبخش قدما را مى سترند و به نام «پارسى سره » با قلمرنگ رنگ كاران، دودة رسوائى برجمال فارسى - كه دست ماهرترين مشاطگان شاهد زيبائى، يعنى سعدى آن را لايق عروج بر عالى ترين مدارج جلوه و جلال كرده - مى كشند [...]. ديگرى با وسمة ساخت مؤلفين«دساتير » و «بروز نگارش پارسى »، عروس بديع الجمال فارسى را نابينا كرده، قصد آن داردكه او را به چنين هيئتى عصاكش مريدان كوردل خود قرار دهد [...]. كسانى كه امروزه به يكى از اقسام فارسى ساختگى كه هيچ جانورى نه در اين دوره به آن سخن مى گويد مطلب و نه در هيچيك از قرون ماضيه به آن تكلم مى كرده، يا مطلب مى نوشته، انشاى مى كنند، درست نمى فهمم كه رسيدن به چه غرضى را مطلوب خود قرار داده اند؟ [...]گويا غرض آقايانى كه زحمت «پارسى سره » نوشتن را تحميل خود مى كنند، آن است كه به زبانى انشاى مطلب كنند كه از عناصر بيگانه خالى و مبرا باشد و در اين خط غلط، بيش از همه به تقليد بعضى پارسيان [زرتشتيان] كج فهم - كه با عرب كينة ديرينه دارند - بالغات عربى دشمنى مى ورزند، و به خيال خود مى خواهند با اين حركت ناممكن، انتقام شكست هاى قادسيه، جلولا و نهاوند را از تازيان بكشند. اگر ممكن است كه اين شكست ها را امروز به فتح مبدل ساخت و گفت دولت ساسانى هنوز منقرض نشده، احياى فارسى قديم - كه البته چيزى غير از «پارسى سرة » آقايان بوده است - نيز امكان دارد. » (اقبال، 1369، صص508-516)

به اين ترتيب، از زمان رواج گستردة سره نويسى عهد رضاشاه - كه تا زمانة حاضرنيز همواره آن را افرادى خاص و زرتشتيان و بويژه روشنفكران ضدعرب و اسلام كمابيش ادامه داده اند - بسيارى از اديبان و محققان انديشمند - كه از تعصبات ضدعربى و باستان و فارس گرايانه تا حدى به دور بودند - به نقد جدى و تند سره نويسان و سره خواهان پرداخته و تلاش كردند، ضمن دفاع از ضرورت حفظ مواريث لغوى زبان فارسى، زبان عصر حاضر را هم از گزند آسيب هاى متعصبان نابينا دور بدارند، و البته هما نطور كه مى دانيم، جريان سره نويسى به دليل گنگ، نامأنوس و نامفهوم بودنش، هرگز در ميان تودة مردم معمولى و تحصي لكرده، از اقبال برخوردار نشده است و افزون بر آن، جز تعدادى ازباستا نگرايان متعصب، نظير ذبيح بهروز و ابراهيم پورداوود ، عموم استادان فن و محققان و اديبان بنام، هيچگاه به اين رويه، به ديدة مثبت و سازنده، ننگريسته اند. 

کتابنامه

  • آرین پور،یحیی (1374). از نیما تا روزگار ما (ج3).تهران: زوار.
  • آیرملو،تاج الملوک(1380). خاطرات ملکه پهلوی. تهران: به آفرین.
  • اشیدری،جهان گیر(2536). اعلی حضرت رضاشاه کبیر در آینه زمان. تهران: ماهنامه هوخت.
  • تقی زاده،حسن(1372). زندگی طوفانی. (ایرج افشار، گرد آورنده). تهران: علمی.
  • تقی زاده،حسن(1320).جنبش ملی -ادبی. تهران: چاپخانه ارنغان.
  • تقی زاده،حسن(1326). لزوم حفظ فارسی صحیح . تهران: شرکت سهامی چاپ.
  • اقبال،عباس(1369). مجموعه مقالات عباس اقبال آشتیانی(سیدمحمددبیرسیاقی،کوششگر)تهران:دنیای کتاب
  • امیر طهماسب،عبدالله(2535). تاریخ شاهنشاهی اعلی- حضرت رضاشاه کبیر. تهران: دانشگاه تهران.
  • بهار،محمدتقی(1371). تاریخ مختصر احزاب سیاسی ایران(ج1). تهران: امیر کبیر.
  • جکسن،آبراهام(1383). سفرنامه جکسن.(منوچهر امیری و فریدون بدره ای ، مترجمان). تهران: علمی و فرهنگی.
  • حکمت، علی اصغر(2535). سی خاطره از عصر فرخنده پهلوی . تهران. وحید.

 

بررسی و نوشته: دکتر علی محمد طرفداری
تحقیقات تاریخی - فصلنامه گنجینه اسناد - سال بیستم - بهار 1389
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید