تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1466

طراحی محیط

برای یک طراحی خوب و پر احساس و دل نشین باید سنگ را دوست داشت و شناخت. باید دستی که سنگ را از بستر رودخانه یا از کوه کند و شکست و آهسته روی دیوار کار گذاشت و شاقول کرد دوست داشت و شناخت. باید کاه گل را خوب شناخت و به تغییر رنگ آن در سرما و گرما، سایه و آفتاب، تر و خشکش آگاه بود و آن را بوئید و کسی را که که آن را ورز داد و لگد مال کرد و بنّا را که آن را چینه چید و سنگ روی آن گذاشت به یاد آورد و کارش را دوست داشت. باید سادگی سایه های دور و نزدیک روی دیوار کاه گلی را که مانند آفتاب پرست یا مانند خودمان بی ادعا رنگ عوض می کند شناخت و دوست داشت. باید در آب روان یک جوی باریک کشتی بازی کرده و به دنبالش دویده و خوشحالی کرده باشی تا بتوانی بی آلایشی آن را دوباره حس کنی تا خوب طراحی و نقاشی کنی. باید بوی گندم و خرمن آن را شنیده باشی، روی خرمن کوب نشسته و باد دادن کاه را دیده و با زحمت آن آشنا شده باشی و عصر در قهوه خانه ی ده کنارشان بوده باشی تا محیط را همانطور که هست طراحی کنی و دوست بداری و نقاشی وان گوگ با آن مرد روستایی کنار همسرش که از خستگی دهانش باز مانده را ببینی و درک کنی. باید مزه ی گس شب، هنگامی که هوا گرگ و میش می شود و رنگ سبز درختان با آبی آسمان ترکیب  شده و زمان یک لحظه باز می ایستد را چشیده باشی و آرزوی کشیدنش را از ته دل داشته باشی تا بتوان آن را  کشید و طراحی نمود. باید سکوت یک شب مهتابی را دیده باشی که تا گاوها تکان نخورده اند نمی توان سفیدی یا رنگ ابلق آن ها را در آن محیط آرام ببینی تا بتوانی تابلویی مانند شب مهتابی موندریان را تصور کنی. باید انگور را چیده باشی و پرده ی تار روی حبه ی آن را نرم زدوده باشی تا رنگ شفافش را دیده و به آن خیره شده باشی تا هنگامی که روستایی ایتالیایی آن را در کوچه های سنگفرش ده، جلوی انبار له می کند و شیره اش را در می آورد و در چلیک چوبی می ریزد با آن هماهنگ شوی، هنگامی که آفتاب محیط اطرافش را با سایه روشن هایش جذاب و داستان هایش را برجسته می کند، تا بتوانی صحنه را روی کاغذ ثبت کنی و حال وهوای خنکی کوچه و گرمای کار و داستانی که هر ساله تکرار می شود و پیش می رود و عشقی که هربار آفریده می شود و تاریخ  سازمی گردد را درک کنی، اسیرش بشوی تا تاوان آزادی را با طراحی و نقاشی پرداخت کنی. باید زیر پنبه های سفید بزرگ ابر در آسمان لاجوردی روی خاک و چمن دراز شده باشی تا مانند اشکان بچه ها را بالای ابرها در حال بازی تصور کرده و آرزوها کرده باشی روزی با آن ها همبازی شوی تا شاید بتوانی صحنه ها را طراحی و رنگ ها را روی برگ سفید کاغذ آبرنگ بیاوری. باید به کیاب و آشتیان رفته باشی، میان عشایر بویر احمد و فارسی مدان و میان بزهای بازیگوش آن ها رفته و دوغ ترش آن ها را در قاشق بزرگ چوبی نوشیده و سپس سوی درخت شاه توت دویده باشی و سر قنات رفته و ماهی های قرمز و خاکستری کوچک را زیر آفتاب دیده باشی تا میل به طراحی و نقاشی را یافته و یاد گرفته باشی. باید از پشت و لابلای تنه ی سالم درختان روی سرازیری تپه ی مشرف به خانه های روستایی هنوز پر از آدم نگاه کرده باشی تا احساس تابلوهای سپهری درون جانت رخنه کرده و خواسته باشی آن را باز یافته و دوباره طراحی کنی. باید گل های همیشه بهار لای سنگهای باران خورده و خزه گرفته را دوست داشته و رنگ آمیزی شان را شناخته و آن ها را نچیده نرم لمس کرده باشی تا لذت مینیاتور ایرانی را درک کرده و دست به قلم برده، دستت را روی قالی کشیده باشی تا اینهمه حس زندگی را روی بوم آورده باشی. تا طبیعت و انسان و کار او را دوست داشته باشی. تا حرکت ابرها و سایه ی گرم و خنک آن ها را روی تن و بدن خودت وروی پستی بلندی های دور و نزدیک کوه های بنفش و تپه های خاکی و دره های سبز که در آن ها راه رفته ای را در ذهن وجود ثبت کرده و از خود بیخود شده باشی. باید انرژی نهفته در باد و ژرفای دریا را حس کرده باشی و شیفته و محو تماشای آن کلیسای دو رنگ کوچکی که روی نوک سنگی دماغه ی بلند ساخته اند، که زیر کف سفید موج های پرسروصدای بلند گم شده و دوباره آشکارمی گردد شده تا آن را با دلت طراحی و رنگ آمیزی کنی. باید داستان مردمی که خانه های کوچک ماهیگیری شان را روی کمرکش کوه چسبانده و چشم به دریا داشته و از برابر یورش کشتی های ریش قرمز عثمانی، ارباب دریای مدیترانه فرار کرده  را حالا زیر آفتاب با لکه های سفید روی متن سبز طراحی کنی و به آب زده و از دریا نترسی تا به بندر دیگری برسی. باید خانه های کرانه ی بوشهر را دیده باشی و داستان پدر را در آن ها بو کشیده باشی تا جزئی از آن ها شده و آن را با حس روح مکان طراحی کرده باشی. نمی توان منظره و محیط را بدون آن که با آن درگیر شوی طراحی کنی. مهارت را می توان تصویر کرد اما جسم است و روح ندارد. حس ندارد. با کسی حرف نمی زند. نگاهت می کند. خودش را نشان می دهد. چقدر سمفونی پاستورال زیباست، شنیدن "غژغژ محور جهان" در سمفونی نهم زیباست و آدم را به دور دستهای ناشناخته می برد. چقدر پرستش بهار استراوینسکی زیباست و انسان را شارژ می کند و آدم می خواهد در مزرعه هایی که خورشید می بوسد برود. چقدر نخوردن ماهی و لب به لب شدن با آن زیر پوست آب زیباست هنگامی که بدون ترس به سراغت می آیند. چقدر روبرو شدن با بائوباب بزرگ که هر شاخه اش به اندازه ی یک چنار بزرگ است هیجان دارد. مثل اینست که یک دایناسور از دل تاریخ 70 میلیون ساله ناگهان جلویت سبز شده و ترا به یاد شاهزاده کوچولویی می اندازد که با سادگی اش دنیایی را برایت باز کرد و می خواهی طراحی اش کنی اما نمی توانی. در کاغذت جا نمی گیرد. هیجان را می گویم. چقدر دلت خواسته تلالوی رنگارنگ آب روان روی قلوه سنگهای کف جو را روی کاغذ ثبت کنی و نتوانسته ای و باز پافشاری کرد ه و باز نقاشی کرده باشی و باز خیط شده باشی. چقدر دلت خواسته سهراب را در لحظه ی آخر به پدر شناسانده باشی و صحنه ی رقص پدر و پسر قهرمان و پهلوان را طراحی کرده باشی و مینوتائوروس وحشتناک را به شکل یک جوان برومند که چنگ می نوازد در نور بامداد کشیده باشی تا پس از 2500 سال تزئوس قهرمان آتنی او را از پای در نیاورد و تو اسطوره را دگرگون کرده و خودت را برای همیشه در آن جا انداخته باشی. مانوی ها بهترین نقاش ها وصورتگرها نیز بودند و با یک حرکت مداوم دست مجلس خود را طراحی کرده و شادی و شگفتی نگاه شان را روی کاغذ نشان می دادند. آن ها فکر می کردند گندم نیز روح دارد و اگر آن را با تیغ درو کنی درد می کشد و گریه می کند. اما خود شان درو شدند. قدیمی ها فکر می کردند همه چیز روح دارد و سنگ هم روح دارد. به دنیا می آمدند و از دنیا می رفتند، پس پدر و مادر هم داشتند و ما نمی دانستیم. قدیمی ها آنقدر ساده و بی پیرایه با محیط رابطه داشتند و خود را جزئی از آن می دانستند و برای چشمه و آب روان و باد و آسمان و دریا و کوه و آتشفشان روح تصور کرده تا همانند خودشان انسانشان بدانند، مانند بچه ها، بچه هایی که بدون سانسور و بدون رعایت قانون، نقاشی کرده و احساس خود از محیط را مستقیم بیان می کنند ولی خود را هنرمند نمی دانند. از اول هم خود را هنرمند نمی دانستند، حالا هم نمی دانند و ژست هنرمندانه نمی گیرند. کسانی که به عمق ماجرا می رفتند، مانند پیتاگوروس که همان فیثاغورث خودمان است، به چنین جانی احترام می گذاشتند و مانند مانویان گوشتخواری نمی کردند. حالا، آیا می شود صبحانه یک کلـّـه پاچه ی کامل با چشم خورد و مستانه قهقه زد و نقاش و طراح خوبی هم بود؟ مساله را می توان برعکس هم مطرح کرد: آیا می توان نقاش خوبی بود و صبحانه یک پرس کامل کلـّـه پاچه و چشم خورد؟ یعنی مسائل را هم مانند موارد نقاشی باید از زوایای مختلف و گوشه های گوناگون نگاه کرد تا به عمق و ژرفای آن پی برد و روح آن را دریافت، تا خوب طراحی کنی. در آب روان طبیعت و تاریخ چنان غوطه ور شوی که خود را فراموش کنی و آنقدر محو نقاشی و طراحیت بشوی که آخر سر کمکت کنند ترا که یخ زده ای، بتوانی از روی دیوار پایین بیایی. یا بتوانی از روی کرت مرطوب شالیزار بلند شوی. یا از آب شالیزار بیرون بیایی. یا بتوانی از توی قایقی که پس از چهار ساعت نقاشی، مَـد از ساحل دور کرده یا برعکس، ساحل را از کفش های غوطه ور و قایقت دور کرده دوباره روی زمین بازگردی. ستارگان و سیاره های خیام را در آسمان روز روشن ببینی و مانند مینیاتوریست ها سری هم پیش آن ها بروی و مانند کامبیز روشن روان آهنگ بسرایی تا بیژن بیژنی بخواند و مانند ابراهیم حاتمی کیا فیلم موج مرده و ارتفاع پست بسازی. موج گاهی هست و گاهی نیست و باید مانند فوتوریست ها آن را نقاشی کنی. حالا، با اینهمه تفاصیل آیا طراحی و نقاشی واقعا واجب است؟ لازم است؟ با دیوار خانه و اداره لازم و ملزوم یکدیگرند؟ اصلا ممکن است؟ مصلحت است برای طراحی و نقاشی آدم سحر خیز باشد اما کله پاچه نخورد؟ فکر کند همه چیز روح دارد اما به جان و مال و ناموس مردم نظر نکند؟ تجاوز نکند؟ اگر آنچنان باشد و اینچنین نکند آیا چنین شخصی نقاش است یا قدیس؟ یعنی آیا قدیس ها نقاش بودند؟ یعنی نقاشی می توانست قدیس های واقعی را از قدیس مآب های قلابی سوا کند؟ اگر چنین است یعنی نقاشی سنگ محک است و آب طلای روی مس را می برد و هرکه در او غش باشد را سیه روی می کند. حالا اگر دستمان نلرزد، محیط جان و دلمان را طراحی کنیم
فرخ باور- بهمن 1392
موضوعات مرتبط : هنر محیطی    
عضو مرتبط : فرخ باور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید