تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1426

عصر مغول و نفوذ ایرانیان در چین (قسمت اول)

به رغم حوادث خونباری که هجوم وحشیانه مغول در پی داشت، ایرانیان توانستند به تدریج مغولان را رام کنند و فرهنگ اصیل خود را جلوه گر سازند. آنچه در پی می آید، به اختصار به همین موضوع در روزگار نبیره چنگیز، قوبیلای می پردازد زمامداری قوبیلای قاآن عصر جدیدی در امپراتوری جهانی مغول به شمار می اید و با دوران سی ساله قبل از آن تفاوت بسیار دارد: دوران گذشته، زمان کشورگشایی ها، ایجاد حکومتهای موقت در مناطق اشغالی شرق و غرب، اطمینان نداشتن از پشت مرزها و رویارویی با تشنج ها و شورشها در مناطق اشغالی بود؛ همه این موارد سبب می شد که دستگاه گرداننده فاقد سکون و آرامش لازم برای رویارویی و تطابق با تحولات جدید و متوالی، و استقرار اصول و موازین تازه و یکدست در سراسر امپراتوری باشد؛ ولی سرانجام با فتح سراسری چین و سپس ایران در آخرین سالهای زندگی مُنگو قاآن و وضع قوانین جدید اقتصادی و اجتماعی به توسط او که آمیزه ای از سنن مغولی و قوانین رایج در ممالک مفتوحه بود، دوران سکون و آرامش و شکل گرفتن کامل حکومت آغاز شد. در واقع دوره قوبیلای قاآن عصر سروری عنصر مغول بر نیمی از جهان محسوب می شود.

حکومت مغولان پس از فتح کامل چین، مجذوب فرهنگ و تمدن کهن و اصیل آن مملکت وسیع، دست نخورده، متمدن و ثروتمند شد، و با انتخاب پکن به پایتختی، پایتخت از مغولستان به چین انتقال یافت. ممالک متصرفی جدید در جهان به فرزندان و خویشان امپراتور واگذار گشت و خلاصه برای مغولان برخورداری از نعمات و برکات ناشی از سلطه بر بخش وسیعی از جهان، که تا آن زمان بی سابقه بود، آغاز شد.

به این ترتیب بود که امپراتوری مغول که در این دوره از اقیانوس کبیر تا فاصله ای نه چندان دور از دریای مدیترانه را شامل می شد. به تعبیر امروزی به صورت کنفدراسیونی درآمد که ممالک فدرال با حفظ استقلال داخلی، در موارد بسیار کلی و عمومی، از مرکز امپراتوری فرمان دریافت می داشتند؛ خراجهای متداول را می پرداختند، در جشنها و قوریلتاها همراه با هدایای گرانبها و فراوان شرکت می کردند و قوای انسانی و مادی در اختیار سپاه امپراتوری قرار می دادند.

امپراتوری مغول در دوران طولانی حکومت قوبیلای قاآن (658-693ق) طبیعتاً چنان مجذوب فرهنگ و تمدن چینی گردید که تقریبا ماهیت مغولی خویش را از دست داد و چینی مآب شد. آداب و رسوم مغولی تحت الشعاع سنتهای چینی قرار گرفت. مغولستان که با وجود نقل و انتقالات جانشینی، کم و بیش طبق تقسیمات اولیه در دست شاهزادگان چنگیزی باقی مانده بود، و با قرار گرفتن بر سر راه چین به ایران و اروپا، نفوذ فرهنگها و تمدنهای شرق و غرب را در خود پذیرفته، دستخوش دگرگونیهای مادی و معنوی فراوان شده بود، پس از انتخاب پکن به پایتختی و از اعتبار افتادن قراقروم، و با اولویتی که حکومت برای چین قایل شد، به تدریج به انزوای گذشته خزید و تا امروز با تمام زیر و بمهای ادوار، تقریبا حالت سنتی خود را حفظ کرده است.

امپراتور با آنکه خود از مدتها پیش بر اثر تبلیغات رهبانان چینی رسماً بودایی شده بود، سیاست نیاکان خویش را که اعطای آزادی مذهبی به همه اقوام و ملل بود، دنبال کرد و دستور داد متون بودایی، انجیل، تورات و قرآن را به زبان مغولی ترجمه کردند. « آزادی مذهبی که قوبیلای با شیوه مغولی در چین رواج داد، در آن مملکت بیگانه نبود و سابقه ای طولانی داشت؛ ولی آنچه در حکومتهای چینی و مغولی بی سابقه بود، نحوه کاربرد این آزادیها بود: چینی ها از فرهنگ و تمدن ادیان گوناگون برای پیشبرد هنر و صنعت خود استفاده می کردند؛ در حالی که مغولان اقوام گوناگون را برای هدفهای توسعه طلبانه و اقتصادی به کار می گرفتند.

سیاست آزادی مذهب، سبب گردید که با وجود رخنه کامل اداریها و نظامیان چینی در دستگاه حکومت، ایرانیان طبق روش خاص خود و با سابقه ای که در دوران گذشته کسب کرده بودند، نفوذ خویش را گسترش دهند. سلطنت طولانی قوبیلای، عصر رقابت و رویارویی خطرناک دو عنصر چینی و ایرانی در دستگاه مغول است که با وجود بُعد مسافت و بیگانه بودن ایرانیان می توان جرأت ادعا کرد که تفوق و برتری با عنصر ایرانی بوده است.

در اولین فتوحات در چین شمالی، اداره مناطق مفتوحه به دست یک شخصیت ایرانی به نام محمود یلواج سپرده شد؛ و از آن زمان بود که پای ایرانیان کارآزموده در چین افسانه ای و دوردست، آن بود که در زمانی که مغولان هنوز بر سراسر چین مسلط نشده بودند، سپردن حکومت نواحی اشغالی به چینی ها را دور از حزم و احتیاط می دیدند، ضمناً در بین افراد خود نیز اشخاص کاردان و باکفایتی که بتوانند چنین شغلهای حساسی را بر عهده گیرند، نمی یافتند.

اینک برای روشن شدن بهتر موضوع به شرح چگونگی استقرار خاندانهای بزرگ ایرانی در چین می پردازیم: گذشته از خاندان محمود یلواج، که پسران و نوادگانش نسل به نسل دست اندرکار سیاست بوده اند، یکی از شخصیت های دیگر، که خود و افراد خانواده اش تا چند نسل در چین مهمترین شغلها را داشتند، سید اجل بخاری نام داشت که کار خود را از زمان مُنگوقاآن شروع کرده بود. جد سید اجل که از خاندانهای متنفذ و اصیل بخارا محسوب می شد، در زمان سلجوقیان به علت اختلافات سیاسی با حکومت، به چین پناهنده شده بود و به تدریج پس از تهاجم مغول، نوادگان وی به خدمت آنان درآمدند و در زمره کارگزاران مهم قرار گرفتند.

سید اجل با تجربه هایی که در چین اندوخته بود، از جانب منگو قاآن به حکومت قراچانگ منصوب گشت و مأموریتش سبب شد که مسلمانان پراکنده در این ایالت گرد آیند و مرکزیتی ایجاد کنند. قراچانگ، که یاچی نیز خوانده می شد، همان یون نان (Nan-Yon) امروزی است، و به همین دلیل اکثر مسلمانان چین امروزی را در خود جای داده است؛ و در آن روز نیز ایالتی بزرگ و آباد بوده اکثریت قریب به اتفاق اهالی آن را مسلمانان تشکیل می دادند. حکومت این ایالت ابتدا با یعقوب بیگ - پسر علی بیگ، از نوادگان محمود یلواج- بود که یکی پس از دیگری به حکومت رسیدند.

«به اجل مسمیّ وفات یافت؛ و این از نوادر است!» به راستی شخصیتی که چنین مدتی طولانی حساس ترین شغلها را در دستگاه مغول به عهده داشته باشد و به مرگ طبیعی از دنیا برود، جزء استثناهای کم نظیر است. پس از مزگ این وزیر، نواده اش ابوبکر، به این مقام رسید و مانند جدش لقب «سید اجل» گرفت. ابوبکر نیز بسیار مورد مهر قاآن بود؛ مدت وزارتش دو سال طول کشید و آنگاه درگذشت. این وزیر هفت برادر داشت که هر یک عهده دار شغل مهم و حساسی بود. خاندان سید اجل نه تنها در چین، بلکه در ایران نیز شهرتی فراوان کسب کرد و به همین دلیل «سید اجل» در دستگاه مغول خود لقبی شد از «معتبرترین القاب و اسامی» که در مواقع بخشیدن امتیاز به وزیری، او را به این عنوان ملقب می کردند!

در این دوره، در دستگاه حکومتی یک عنوان چینی نیز متداول گردید که «فنجان» خوانده می شد و به معنی وزیر بود. وزیر بزرگ را «شوفنچان» می گفتند، به معنی زبده وزرا و وزیر بیدار؛ و همچنین «بایان فنجان» به معنی وزیر توانگر و ثروتمند. سید اجل بخاری لقب بایان فنچان نیز داشت، و برادران و برادرزادگان و نوادگانش نیز، که هر یک در شهری حاکم بود، عنوان فنچان داشتند.

پس از مرگ ابوبکر، امیر احمد بناکتی، ایرانی دیگری، به مقام وزارت رسید. او در مدت تصدی در این مقام پس از قاآن بزرگترین و ثروتمندترین شخصیت در چین به شمار می رفت و دوره وزارتش اوج قدرت ایرانیان در دستگاه امپراتوری مغول بوده است. مارکوپولو در باره اهمیت و شهرت وی چنین می گوید: «مردی بود گستاخ، محتال و در خان نفوذ بسیار داشت؛ به اندازه ای که خان به او هرگونه آزادی عمل داده بود، و او هم هرچه دلش می خواست، می کرد. ابدا به ادارات رسمی از جمله دادگستری، اعتنایی نداشت و هر که دشمن او بود یا برخلاف میلش قدم بر می داشت، کارش ساخته بود. کافی بود نزد امپراتور برود و بگوید: قربان، فلانی علیه سلطنت قیام کرده و جزایش مرگ است! خان هم برحسب معمول جواب می داد: هر نوع صلاح می دانی، اقدام کن. با این وضع احدی جرأت مخالفت با او را نداشت.

همه مردم، حتی رجال درجه اول مملکت، همیشه در حال وحشت به سر می بردند... احمد مرد مطلق العنان چین بود.» این وزیر دارای جواهرات بی بدیل بود و از جانب سلطان لقب شوفنچان داشت. تعداد پسران وی به بیست و پنج تن می رسید که هر یک شاغل مقامی بزرگ در مملکت بودند. به این ترتیب می توان ادعا کرد که چین تا حدی در تبول خاندان امیراحمد بناکتی بود.

در اینجا با سوالی روبرو می شویم که حائز اهمیت است و منابع ما چیزی درباره آن نگفته اند و آن اینکه: آیا این وزیران ایرانی الاصل مقیم مرکز امپراتوری تاحدی به اوضاع موطن اصلی خود هم می اندیشیده اند؟ به این پرسش می توان چنین پاسخ داد که هر چند به علت اشتغالات داخلی و جدایی روزافزون دستگاه مرکزی از ایران و بُعد مسافت، مجال زیادی برای بروز چنین علقه هایی باقی نمی ماند، و ماندگار بودن در چین و با خود داشتن همه افراد خانواده، موجب بوده است که از وطن اصلی ترک علاقه کنند، با این حال دور از تصور نیست که توانسته باشند مانع دخالت بی رویه سلاطین در ایران شده باشند، و همچنین حکومن ایران توانسته باشد از طریق اینان آسانتر به خواستهای خود جامه عمل بپوشاند و به امتیازاتی دست یابد. شامل همین عامل کمک کرده باشد تا حکومت مرکزی از کارهای داخلی ایران فارغ بماند و حکومت مغولی مستقر در این سرزمین را به حال خود واگذارد؛ بدان حد که در حدود پنجاه سال پس از چنگیزخان، وابستگی ایران به پایتخت در حد تشریفات و رد و بدل کردن سفیران و هدایا و خراج سالانه تقلیل یافت وچندی نگذشت که پس از قوبیلای، این رشته ارتباط بازهم باریکتر شد.

عصر مغول و نفوذ ایرانیان در چین

بنا به آنچه گذشت و با نیرو گرفتن روزافزون عنصر ایرانی، کارگزاران چینی و مغولی که موقع و مقام خویش را متزلزل می دیدند و به هراس افتاده بودند، همواره در جستجوی راهی می گشتند تا به نوعی در تضعیف این گروه بکوشند، و از هر حادثه ای برای تحریک و دسیسه چینی بر ضد ایرانیان بهره گیرند. برای نمونه بلوایی را که در دوران وزارت امیر احمد بناکتی اتفاق افتاد، نقل می کنیم تا شاهدی بر این معنی باشد:

در خلال وزارت امیر احمد بناکتی، در ایران، یهودیان که به دنبال فتوحات هلاکو درصدد کسب قدرت بودند و پیوسته به دنبال بهانه می گشتند، به عرض اباقا که ولیعهد بود، رسانیدند که: در قرآن آیه ای وجود دارد که می فرماید: اقتلواالمشرکین کافّه؛ یعنی همه مشرکان شایسته کشتن اند. اباقا که به هراس افتاده بود، طی نامه ای قوبیلای را از این موضوع آگاه کرد و از وی نظر خواست.

ضد اسلامی ها و ضد ایرانیهای مقیم دربار که منتظر بهانه بودند، این قضیه را بزرگ کردند و به وی چنین فهمانیدند که چون مسلمانان نیروی بسیار یافته و بر امور مملکتی مسلطند، با توجه به این آیه، همواره خطر بزرگی برای حکومت محسوب می شوند و باید برای این کار فکری اساسی کرد.

قاآن که او نیز هراسان شده بود، مجلسی ترتیب داد و علمای اسلام را دعوت کرد و از مقتدای آنان بهاءالدین بهایی -قاضی القضات- سوال کرد: «آیا این قضیه صحیح است؟» وی جواب داد: «صحیح است.» قاآن پرسید: «پس چرا کفار را نمی کشید؟» جواب داد: «هنوز وقت درنیامده است و ما را دست نمی دهد!» قاآن خشمگین شد و گفت: «مرا باری دست می دهد!» و فرمود تا او را بکشند.

امیر احمد بناکتی مانع شد و گفت: «قاضی جواب درستی نداده است. باید از شخص دیگری پرسید.» این بار قاضی علاءالدین طوسی را به همراه چند تن از علمای دیگر آوردند و برای روشن شدن کامل قضیه، جلسه مناظره ای تشکیل دادند. در این مجلس قاآن خود شرکت کرد و گفت: «محمد را که آفریده است؟» گفت:«خدا.» پرسید: «چنگیز را که آفرید؟» گفت: «خدا.» قاآن گفت: «پس چنین معلوم است که خدا به بندگان دو نظر دارد: یکی نظر لطف و دیگری نظر قهر. محمد را به نظر لطف آفریده است و چنگیز را به نظر قهر؛ و نسبت به هردو صفت نظر مساوی دارد.

پس شما چگونه طرف لطف او را بر قهر ترجیح می دهید؟» علما جوابی نداند. قاآن گفت: «مگر در کتاب شما نیامده که هر که فرمان اولوالامر را خلاف کند، مجرم است؟» قاضی پاسخ داد:« آری، چنین است.» گفت: «چطور است که شما از فرمان چنگیز و از حکم من تجاوز جایز می شمرید؟» قاضی گفت: «از احکام شما آنچه موافق کتاب است، قبول داریم و هر چه نیست، قبول نداریم.» قاآن در خشم آمد و فرمان داد همه قضات ولایات را معزول کنند؛ واعظان بر سر منابر نروند؛ موذنان اذان نگویند و ذبح اسلامی ممنوع شود و به این مضمون قریب یک خروار یرلیغ نوشتند.

سرانجام چون کار سخت شد، امیر احمد و سایر مسلمانان متنفذ تقاضا کردند جلسه دیگری تشکیل شود و روحانی دیگری طرف سوال قرار گیرد. این بار قاضی حمیدالدین سمرقندی را که روحانی بزرگ و شهیری بود، آوردند. وی در جواب سوال قاآن گفت: «این آیه وجود دارد.» قاآن گفت: «پس چرا مشرکان را نمی کشید؟» وی جواب داد:« چون شما نام خدا بر سر یرلیغ می نویسی، مشترک نباشی. مشرک کسی است که خدا را نشناسد.» قاآ« از این جواب خوشش آمد و قانع شد. به روحانی انعام فراوان بخشید و دستور دادن یرلیغهایی که برای آزار مسلمانان نوشته بودند، باطل کردند. آنگاه همگان خلاصی یافتند و بار دیگر کار اسلام رونق گرفت.

امرای چینی و مغولی به دنبال این توطئه دست از تحریکات برنداشتند و همچنان دشمنی خود را با ایرانیان و به خصوص وزیر بزرگ -امیراحمد که سردسته آنان بود- ادامه دادند. پیوسته بین اینان اختلاف و مشاجره بود، و حتی اتفاق افتاد که یک بار در حضور قاآن کتک کاری و فحاشی کردند و همواره می کوشیدند که آن وزیر را از مقامش به زیر کشند؛ ولی تا وی در قید حیات بود، به چنین توفیقی دست نیافتند و به قول رشیدالدین: «امیر احمد وزارتی به ناموس کرد، قریب بیست و پنج سال.» چون دشمنان از برکناری وی عاجز شدند، تصمیم به قتلش گرفتند و به دنبال توطئه ای او را از میان برداشتند.

قوبیلای قاآن که از خبر مرگ وزیر متاثر و ناراحت شده بود، دستور داد برای خرج مراسم تدفین چهار هزار بالش به خاندان وی بخشیدند و با احترام فراوان به خاکش سپردند؛ ولی اندکی بعد کار وزیر متوفی و خاندانش به تباهی کشیده شد. دست اندرکاران که می خواستند پسران و نوادگان و خلاصه خاندان وزیر را که در سراسر چین ریشه دوانیه بودند، از میان بردارند، به قاآن خبر دادند که امیر احمد در زمان حیات، گوهری بزرگ و بسیار قیمتی که نظیرش نزد سلطان یافت نمی شود، از جواهرفروشان خریده و به قاآن عرضه نداشته است و اینک نزد همسرش نگاهداری می شود.

ماجرا از جانب قاآن دنبال شد و هنگامی که صحت قضیه معلوم گردید، آتش خشم قوبیلای زبانه کشید و این بار از دشمنانش پرسید: «چکار باید کرد؟» آنان گفتند: «باید نعش وزیر را از گور بیرون کشید و رسوایش کرد.» به فرمان قاآن چنین کردند و طناب برپایش بستند و بر سر چهار سوی بازار بزرگ شهر پکن به دار آویختند، اموالش را به خزانه امپراتور منتقل کردند، همسرش را به منزله شریک جرم کشتند و زنانش را بین بزرگان تقسیم کردند و دو پسر بزرگش، امیرحسن و امیرحسین را پوست کندند!

پس از این واقعه و با مقدمه چینی های مخالفان، ستاره اقبال ایرانیان برای مدتی رو به افول گذاشت، و مسلم بود که جانشین امیر احمد وزیری ایرانی نخواهد بود؛ هرچند که ایرانیان دست از تکاپو برنداشتند. از جمله مبارکشاه دامغانی که در دستگاه قوبیلای کرّ و فرّی داشت و به قول رشیدالدین: « مقرب و مقبول القول بود» دست به اقدام زد، ولی موثر واقع نشد، و این بار شخصیتی ایغوری به نام سنگه به وزارت رسید. زمان انتقام بیش از پیش فرا رسیده بود. وزیر و یارانش برای درهم کوبیدن نفوذ ایرانیان از هیچ کوششی دریغ نکردند و بهانه های گوناگون را چون سلاحهای برنده ای به کار انداختند...

در این مدت که شاید بتوان آن را عهد کسوف اسلامی در چین دانست، دشمنان به هر طریق صدماتی بر مسلمانان وارد آوردند و دست به تصفیه ای عظیم در بین شخصیت های بزرگ و عمه دینی زدند و روحانیان را تار و مار کردند. از جمله امام برهان الدین بخاری را که در پکن امام جماعت بود و جلسات وعظ داشت و مریدان و نفوذ زیادی کسب کرده و با تبلیغات خویش چینیان بسیاری را به دین اسلام گروانیده بود، نزد سلطان خطرناک جلوه دادند. تا بدانجا که به چین جنوبی تبعید شد و در تبعید درگذشت.

سرانجام عرصه چنان بر مسلمانان تنگ شد که «لاجرم بسیاری از اهل اسلام جلای وطن اختیار کردند». مدت خذلان کار مسلمانان به قولی چهار سال و به قول دیگر هفت سال به طول انجامید و گذشته از عواقب اجتماعی، نتایج اقتصادی مهمی به بار آورد؛ زیرا تجارت عمده بین المللی در دست بازرگانان ایرانی بود، و چون آنان چین را ترک کردند و تجار جدید نیز از آمدن به آن کشور سرباز زدند، در امر بازرگانی رکود معتنابهی پدید آمد.

ایرانیان که منتظر فرصت بودند، به امپراتور فهمانیدند که این همه از نتایج منع ذبح اسلامی و منع انجام فرایض دینی است. اگر این کار بار دیگر رایج شود و مسلمانان در امر دین مختار شوند، بازرگانان کار خود را از سر خواهند گرفت. سرانجام اجازه قاآن مبنی بر لغو فرمان گذشته صادر شد، و بار دیگر مسلمانی رونق گرفت.

این بار اطرافیان ایرانی قاآن و کلا دولتمردان ایرانی دستگاه مغول درصدد انتقام برآمدند؛ از همان نوع انتقامهای کاری و کمرشکنی که در مورد خودشان به کار رفته بود. در نزاع و رقابت بر سر قدرت، عنصر ایرانی سرانجام در دستگاه امپراتوری مغول فایق آمد، و گذشته از آنکه وزیران و کارگزاران درجه یک حکومتی همچنان از میان ایرانیان انتخاب شدند، اینان توانستند شاهزادگانی را مسلمان کنند. نفوذ در بین خاندان سلطنتی بزرگترین توفیق اینان بود.

مطالب مرتبط : قسمت دوم مقاله عصر مغول و نفوذ ایرانیان در چین

بررسی و نوشته: دکتر شیرین بیانی
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید