تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1767

اندر فوائد هم اندیشی معماران پیرو جوان

مقدمه :

دل و دماغ اگر باشد و چوب سید بزرگوار ، علیرضا خان قهاری و البته زمزمه های محبت آمیزشان ، آنوقت چهارشنبه ها آدم به جای مکتب ، سر از موزه در می آورد یا خانه ایرانشهر ، و هستند تک و توک دوستان و آشنایان از قدیمی ترها تا جوانان جویای نام و این کمترین کاری است که میتوان معماران و دست اندرکاران دیگر را جمع و جورشان کرد حول موضوعاتی که دغدغه های جامعه مریض الاحوال معماری است وهمین هم به یمن همت دو بزرگوار ( بانوی ارجمند انوشه خانم منصوری و ایضاً علیرضا خان قهاری حفظهما الها تعالی ) صورت میگیرد از دیگر محاسن چهارشنبه ها این است که اگر قاطبه اهالی معمار این سرزمین در خانه و دفترهایشان بست بنشینند و سرشان توی کاغذ و کتاب و کامپیوتر هایشان باشد و دغدغه ها شان سر و کله زدن با کارفرماهای رنگ و وارنگ و بزک و دوزک دیوارهای شهر و روستاهای تازه شهر شده باشد ، اوضاع از این هم که هست بیشتر قمر در عقرب خواهد شد . پاتوق موزه و خانه ایرانشهر ، جایی است که بعضی از همین دوستان از لاک خود در می آیند و دل می سوازنند به این حال و اوضاع که مگر اتفاقی بیافتد و افاقه ای شود در احوال وخیم معماری و شهرسازی و هر آنچه به کالبد شهر و روستا مربوط میشود در واقع چهارشنبه هامی فهمیم که نظام های اداره کننده جامعه در هماهنگی با یکدیگر و در فضای کاملاً آزاد میتوانند شرایط فرهنگی مناسب رشد فراهم آورند . تازه در آن صورت است که صنفها شکل واقعی پیدا خواهند کرد و سپس آدم های دلسوز و کاردان ، مجال تمشیت امور را خواهند یافت و آنگاه حرفه ، صاحب پیدا خواهد کرد . ولی اینهمه شوربختی که گفته آمد دلیل نمیشود که دست از هر کار بشوئیم و نومیدانه بر باد رفتن را نظاره کنیم پس همین جا به همه آنانکه با هر انگیزه و شوروشوقی ، تنور فرهنگ به ویژه از نوع مسائل معماری و شهرسازی را گرم نگه میدارند ، دست مریزاد میگوئیم و خدا قوت . نکته دیگر که در این مجال بایدش گفت ، سخن از طبع نازک معماران است و برج عاج نشینی شان و برنتافتن عقاید دیگران که موجب میشود عزلت گزینند و وقعی نگذارند به این گونه تلاش ها که به زعمشان راه به جائی نخواهد برد .

این کمترین ، خود از آندسته معماران کج اندیش بوده که نومیدانه سر در گریبان داشته و بر این باور که کار فرهنگی در این چارچوب های تنگ ، طرفی نخواهد بست .

هر چهارشنبه مجالی دست می دهد تا درد دل جانکاهی که سینه تمام متفکران عرصه فرهنگ و بالاخص قاطبه معماران و شهرسازان را مالامال نموده ، سر باز کند و بهانه ای میشود برای بازگو کردن آنچه که باید به جد در موردش اندیشید و عمل کرد و آن همان نجات شهرمان از زیر بار خرد کننده تراکم جمعیت و ساختمان ، ماشین و دود و دم و هیاهو و جارو جنجال است .

هم اندیشی ، مجالی فراهم آورده که در این فقره فرهنگ گفتگو شکل بگیرد و روشنفکران و متفکران این حوزه نگاهی به دورو براندازند و این حقیر با تکرار حضور در این جمع ، تازه در می یابم که سر از لاک روزمرگی در آورم و به حرکتی پیوندم که پیش از من بزرگانی آغازش کرده اند و همت جمعی را مطلبد تا جامعه معماران در مسیری معین حرکتی را شکل دهند شاید که آیندگان از برکاتش نصیبی برند .

موضوعاتی که با انتخاب دوستان پیش کسوت ، محمل گفتگو های «هم اندیشی » قرار میگیرد ، با تنوع بسیار مباحث و زاویای بی شمار از کار ، حرفه ، فرهنگ عمومی ، مسائل شهر و غیره را میکاود و گاه کثرت مطالب ، جویندگان راه را از اصل به دور نگاه میدارد. بی جا نخواهد بود که آن مصداق معروف خانه از پای بست ویران است را دور از ذهن نپنداریم . در روزگاری که شهرهای بزرگ و بالاخص پایتخت دارد از زور ساختمان ، جمعیت ، ماشین و دود و دم متیرکد و هوایش و آسمانش را به ثمن بخس میفروشند و زشتی و پلشتی از در و دیوار شهر می خزد و بالا میرود ، سخن از کیفیت و بهبود و ارتقاء فرهنگی راندن بی شباهت به مصداق اندیشیدن خواجه در نقش ایوان نیست . همین شهر قرون وسطایی که جمعیت شهر و روستاهای دیگر را مانند سیاهچاله ای بلعیده و در آن نه آهنگ و شادی و حیات که بوق و دود و هیاهو و دغل جاری است ، عقب مانده ترین مفهوم و مصداق را از مد نیت به نمایش می گذارد . میلیونها آدم که روزگارشان را باید در شالی ها ، گندمزارها ، در پی رمه ها و در کارگاه ها و کارخانه ها بگذارنند ، مانند مور و ملخ از سر و کول هم بالا میروند . یاقشونند ، یا دیوانسالار و خدمه و اکره دیوانی یا کلاه هم را بر میـدارند و سر آخر چیزی که ته کاسه می ماند ، نه بوی تمدن می دهد و نه بوی معنویت دارد و نه نشان از هویت و نه حتی ثروتی . شهر مانند غولی هفت سر سراسر دامنه کوه البرز از شرق و غرب و از جنوب تا کویر مرکزی را زیر بختک خود پوشانده و هرروز فربه تر از روز قبل ، بر خاک سنگینی میکند و از جای جای این سرزمین هنوز مهاجرین جان به لب رسیده را می بلعد و آنان در دامان این غول زاد و ولد می کنند و هر روز برایشان پل های هوائی می سازند و خیابان های دو طبقه و بوستان و هر روز به تعداد پزشکان و بیماران ، ماشین ها و رانندگان ، آسفالت و سیمان و آهن و اداره و نیز و شرکت ، جشنواره و نمایشگاه و.... افزوده میشود و این جمعیت هر روز بیشتر در غبار دود دم گم میشوند و آنوقت روشنفکران هر عرصه میکوشند تا شرایط را اندکی بهبود بخشند .کمی حلاوت برای این خیل عظیم به ارمغان آورند و کارگزاران زیست محیطی میخواهند کمی از سیاهی و تباهی هوا بکاهند . از دور که به این هیاهو نگاه میکنی می بینی برای بازگرداندن چوپانان ، شالیکاران ،صنعتگران ، کشاورزان ، و همه همه به زاد و بومشان خیلی دیر است اما ناگزیر باید این اتفاق جاری شود . زندگی در کلانشهرها و بخصوص پایتخت ، تنها زمانی میسر خواهد شد که تمام هم و غم روشنفکران براین قرار گیرد که در نهصتی ملی ، ارزش های فرهنگی را اعاده کنند و کرامت انسان را به وی بازگردانند . مفهوم شهر و زندگی شهری و کار را بدانان بیاموزند . وسعی بلیغ کنند که از انفجار قریب الوقوع جمعیت پیش گیرند . انجمن های حامی زندگی سالم را سازمان دهند و دولت مردان را تشویق کنند که سرمایه های ملی را مصروف بازگرداندن جمعیت به جایگاه های واقعی کار و سکونت سالم کنند . هم اندیشی تمام روشنفکران عرصه های فرهنگ و دانش قرار گیرد و آنگاه ذیل آن اهداف ، به شکافتن مباحث فرهنگ در حوزه های تخصصی و آموزش به نسل جوان کشور کمر همت باید بست .

حبیب اله شیبانی

مجموعه مقالات مرتبط : تجاربی از هم اندیشی    
عضو مرتبط : حبیب اله شیبانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید