تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1757

ققنوس «بم»

لف- شهرها و آبادي هاي اين ميهن پير و پر از مصايب، سرگذشت هايي جالب توجه دارند، زيرا افزون بر ستم هاي خانمان برانداز اجتماعي و سياسي همچون هجوم قوم مغول و ديگر اقوام بيابانگرد و جنگ هاي مداوم ملوک الطوايفي، بلاهاي طبيعت، خاصه زمين لرزه نيز، پيوسته دست اندرکار ايجاد تراژدي بوده است. 10سال قبل زلزله بم بود؛ فاجعه اي چنان بزرگ که توجه جهانيان را جلب کرد و بعد زلزله در لرستان بود و در آذربايجان و سيستان وبلوچستان و... و جهان همچنان بر مدار اندوه مي گردد!

ب- بعضي از شهرهاي ايران سرگذشتي چون آدميان دارند که متولد مي شوند و مي بالند و مي ميرند، مانند شهر شوش که در تمدن و فرهنگ ايلام (عيلام)، به مثابه گوهري درخشان بود و مرد... و يا تمدن حاشيه هليل که پيش از تمدن و فرهنگ بين النهرين به وجود آمده بود و سرانجام درگذشت تا در اين اواخر تکه پاره هايش به غارت مافياي غالب بر فروش عتيقه جات برود. اما بعضي از شهرهاي ايران شباهت به پرنده هاي اساطيري دارند و شهر بم همچون ققنوسي است که از خاکستر خود مي بالد و سربرمي آورد...

پ- اوج مدنيت و فرهنگ بم و آبادي هاي پيرامون آن (نرماشير)، متعلق به دوران اساطيري تاريخ ايران، دوران کيانيان است. (نرماشير)، نريمان شير، نريمان شهر، منسوب به نريمان، جد رستم است و نام (بم) برگرفته از نام بهمن است، پسر اسفنديار. آرتور کريستينسن، کيانيان را اميران محلي در شرق و شمال شرقي فلات ايران مي داند و در خيلي از کتاب هاي کهن ايراني، چنين گفته شده است که بهمن ابن اسفنديار بود که کوروش را مامور کرد تا نواحي غربي فلات ايران را از بي سروساماني درآورد و قوم بني اسراييل را از ستم بابلي ها رها سازد. در بعضي از همان متون قديمي، دانيال نبي را دايي کوروش مي دانند و در تورات، کوروش کبير به سبب همان آزادسازي قوم يهود و بناي دوباره بيت المقدس، مسيح معرفي شده است. زرتشت جهت تبليغ باورهاي اهورايي به کيانيان پناه برده بود و در همان سرزمين شرقي بود که دين جديد او پذيرفته شد و به تدريج در باورهاي زرتشتي، درياچه هامون، جايگاه نگهداري سوشيانت ها محسوب شد. اما گذشته از اساطير، در فرهنگ مردم (بم) و (نرماشير)، قصه هاي زيادي درباره (بم) و چگونگي و درواقع، چرايي بناي آن وجود دارد.

ت- در باورها و فرهنگ مردم بم است که بهمن، پور اسفنديار، پس از اطلاع از درگذشت رستم، به سيستان و زابل هجوم برد. زال و رودابه را در قفس کرد و سپس در حدود بم کنوني، فرامرز پسر رستم را دستگير کرده و از (دارآباد)، دار آورد و در (دارزين)، فرامرز را به دار زد. (اين نام ها، نام دو آبادي در کنار شهر بم است و خيلي از ساکنان آنجاها، فرامرزپور ناميده مي شوند، چون که بر اين باورند که از بازماندگان و نسل فرامرز هستند.) از آن پس، بهمن جهت تسلط بر سيستان، دستور داد که ارگي بنا نهند که به نام او (ارگ بهمن)، ارگ بم ناميده شد. اين ارگ در طي زمان، از عهد اساطير به بعد کارکردهاي چندگانه اي داشت، کارکرد نظامي براي تسلط بر اقوام بيابانگرد، کارکرد بازرگاني، چون که در مسير جاده ابريشم بود، کارکرد کشاورزي و کارکرد صنعتي، زيرا پارچه هاي بافت بم و کرمان، در همان دوران باستان و بنا به قول استاد باستاني پاريزي، حتي در مصر و شام نيز خريداران زيادي داشت.

ث- ميان کيانيان و هخامنشيان، آميختگي هايي است، آنطور که در بعضي از متون قديمي، بهمن را معادل اردشير درازدست نيز دانسته اند و يا ويشتاسب را همان گشتاسب، پذيراي دين زرتشت دانسته اند و در عين حال، ميان اساطير و باورهاي زرتشتي با باورهاي بني اسراييل، شباهت هاي زيادي است. آنطور که زرتشت را بعضي از متون قديمي، همان حضرت ابراهيم دانسته اند. و يا هفت امشاسپند، معادلي از شمعدان هفت شعله است و يا جمشيد در بناي «ورجمکرد» و جهت نجات هستي از سرماي زندگي سوز، شباهت دارد به کار حضرت نوح در بناي کشتي و يا کارکرد کيکاووس در پرواز به آسمان و دستيابي به قلمرو آسماني نظير نمرود است و کالسکه پرنده به قاليچه پروازکننده شبيه است و همچنين (فريسيان) در قوم بني اسراييل، باورهايي در دوزخ و پرديس، کمابيش نظير باورهاي زرتشتيان داشته اند و... اما هنوز در باب اين اشتراکات فرهنگي و باورهاي مينوي کار درخور توجهي در ايران انجام نشده است.

ج- اساطير، پس از تغيير باورهاي مينوي و يا بعد از تغيير نوع معيشت و نحوه گذران و امر توليد، به فرهنگ مردم واپس مي نشيند. بم و نرماشير متصل به زابل و سيستان، يکي از مراکز چهارگانه حکمت خسرواني در کنار خراسان بزرگ و سرزمين مادها (ماد همان ماه است و ماهان کرمان، مکان آرامگاه شاه نعمت الله ولي، متصل به قوم مادهاست و شايد يکي از مراکز مهم مغ ها بوده است) و پارس و شوش...
باري به هرحال، آن باورها، حالادر فرهنگ مردم بم و نرماشير هنوز قابل رديابي است. (هرچند با مهاجرت هاي وسيع، آن باورها دارند از ميان مي روند) اما من که مدتي شاگرد شادروان سيدابوالقاسم انجوي شيرازي، مشهور به پدر فرهنگ مردم بوده ام، در همان مناطق و به خصوص در بم و نرماشير به قصه هاي حيرت آوري برخورده ام که نشانگر ارتباطات با مردم چين و هند و از ديگرسو، نشانگر باورهاي مهري و زرتشتي بوده است. همچنين بعضي از اصطلاحات و باورها، نشانگر فرهنگ يوناني است، مثلادر کوهپايه هاي جبالبارز، مردم و خاصه کهنسالان به قصه اوليس و غول يک چشم، منتها به روايت محلي، باور دارند و يا به پاشنه پا «آشيلو»ي پا گفته مي شود، با افزودن «واو» تحبيب يا تصغير به (آشيل) يا چاقوهاي ساخت (راين)، شباهت تمام به شمشيرهاي يوناني دارند و هکذا...

چ- در دوران تاريخي و در زمان ساسانيان، باز شهر بم مورد توجه واقع مي شود. اردشير بابکان که کمابيش تمام شهرهاي مهم فلات را تسخير کرده بود از عهده تصرف ارگ باستاني بم (که در همان زمان نيز ارگي کهن محسوب مي شد)، بر نمي آمد. حاکم (و يا به قول قدما، شاه) شهر، هفتواد بود که به شدت و به سختي در برابر اردشير و لشکريانش مقاومت کرد. شرح ماجرا در کارنامه اردشير بابکان، آمده که يکي از اولين دروغ هاي تاريخ مکتوب ايران در بيان همين جنگ است. در آن متن قديمي وانمود شده که هفتواد به جهت جادوگري و آنکه داراي اژدهايي جادويي بود، توانست اردشير را شکست دهد، آنطور که او به اطراف رودبار کنوني در جنوب استان بگريزد و در آنجا باز نيرويي گرد آورد و با نيرنگ بر اژدها دست يابد، قدرت جادويي هفتواد را محو سازد و پيروز شود. آشکارا اين برداشت، دروغ است وانمود مي شود که اردشير نيروي اهورايي و مخالف قدرتمند سلطه او، نيروي اهريمني (صاحب اژدها) و جادوگر بوده است و در عين حال، کارکرد اردشير در آن متن، نمونه برداري از ايزد تشعتر، ايزد تير و باران ساز است. معادل و نظير با نمونه اساطيري و مندرج در «يشت ها»، ايزد تير دو بار با ديو خشکي مي جنگد که بار اول شکست مي خورد و بار دوم پيروز مي شود.

و اژدهايي که آب ها را محبوس ساخته است نابود مي شود و آب ها جاري مي شوند (در قصه هاي برخاسته از اساطير) و جهان تروتازه مي شود! باري به هرحال، در «ارگ بم» و در دومين قلعه، برجي وجود داشت که بنا به باورهاي مردم، آن برج به کت کرم، مشهور بود و گفته مي شد که آن برج، جايگاه نگهداري اژدها بوده است. (کت، کد، کده، جايگاه است.) همين متن وارد شاهنامه نيز شده است. از آن پس، بم که مورد بي مهري ساسانيان بود، دوران زوال مدنيت خود را پيمود و ديگر هرگز به آن جايگاه بلند و مهم خود در دوران هاي گذشته نرسيد. اما بيان واقع اين است که مناطق شرقي ايران، تحت نفوذ اشکانيان، در برابر سلطه گري جديد مقاومت داشتند که يکي از درخشان ترين آن مقاومت ها از جانب هفتواد صورت گرفته بود. اردشير در ضمن سلطه بر سرتاسر ايران و جهت حفظ يکپارچگي فرهنگي، ديانت زرتشتي را گسترش مي داد و خود اين امر نيز با مقاومت مردمي مواجه مي شد که باورهاي متفاوت، نظير مهرپرستي و يا حتي پرستش عناصر طبيعت را داشتند. نمونه اي از آن در جنگ رستم و اسفنديار ديده مي شود که از قول رستم مي آيد در خطاب به اسفنديار، پهلوان زرتشتي که:
    «چه نازي به اين تاج لهراسبي
    به اين تازه آيين گشتاسبي؟
    که گويد برو، دست رستم ببند
    نبندد مرا دست، چرخ بلند»


مقاومت دليرانه هفتواد، نمونه قبلي نيز دارد. هنگام هجوم اسکندر به شهر بم که اهميت فراوان سوق الجيشي و نظامي در آن منطقه بياباني داشت، يکي از سرداران محلي با لقب «آسپيکان» با شجاعت زياد، مقاومت کرد (مانند آريوبرزن) و به مرگي دردناک کشته شد اما يک آبادي مهم در پيرامون ارگ، هنوز به نام آن سردار هخامنشي، «آسپيکان» ناميده مي شود که بي ترديد لقبي است بزرگ، زيرا «آس» به معناي سنگ است در لغاتي مانند آسياب، سنگ و آب و آسمان، مکان سنگ بنا به باورهاي کهن، آسمان گنبدي سنگي بود بر بالاي زمين و با دستآس، آسياب دستي ... و پيکان، تير است و در مجموع، معناي داراي پيکان سنگي و آسماني را مي دهد. همچنين خود ارگ بم نيز مانند تمام بناهاي مهم و شهرهاي بزرگ مطابق با اصل اساطيري ساخته شده بود. ارگ بم، نظير «ورجمکرد» بناي جمشيد به امر اهورا، سه قلعه تودرتو داشت، نشانگر سه اصل انديشه نيک و گفتار نيک و کردار نيک...

ح- سابقه قديم و قوي در مدنيت و فرهنگ کهن و در عين حال پيوستگي مداوم تاريخ شهر (که با وجود ناملايمات زياد و ويرانگر از جانب طبيعت و يا در جدال هاي ملوک الطوايفي هرگز نابود نشد) باعث شده است که اين شهر به سرعت خود را با شرايط دنياي جديد تطبيق دهد و در مواردي حتي پيشرو نيز باشد. در جنبش مشروطه، رفعت نظام نرماشيري در جهت دفاع از دستاوردهاي مشروطه و با افکار مترقي و انقلابي، حتي لشکري تهيه ديد و جهت خلع حاکم مستبد کرمان، آن شهر را محاصره کرد اما بنا به خيانت توپچي او و خيانت تعدادي از سران عشاير، رفعت نظام دستگير و در (بردسير) کرمان همراه با يار نزديکش، رييس شهرباني کرمان، هردو به دار زده شدند و در باور مردم بردسير است که آن درخت خشکيده و چوبه دار رفعت نظام پس از آن جنايت مستبدان و خوانين محلي، سرسبز شد و روييد و باليد. رفعت نظام شهرت سرداران مشروطه مانند ستارخان و باقرخان را ندارد به چند دليل: نخست بيابان هاي وسيع است که کرمان و بم را احاطه کرده و هيچ گزارشگري نمي توانست از آن همه صحراي بي آب و آذوقه بگذرد تا حماسه (و يا تراژدي؟) رفعت نظام را به اروپا گزارش کند و بعد، برخلاف تبريز که بلافاصله با مدنيت و فرهنگ هاي توسعه يافته همجوار بود، کرمان و بم به اقوام بيابانگرد مي رسيدند که درک و دريافتي از انقلاب شهري و قانونگرايي مشروطه نداشتند و ديگر چه هاوچه ها... اما ياد آن دلير بزرگمرد در دل ها گرامي است. (استاد باستاني پاريزي چندصفحه اي درباره رفعت نظام نگاشته اند.) از همين منظر و در ادامه افکار و رويکرد رفعت نظام که وابسته به حزب انقلابي اجتماعيون و با انديشه هاي سوسيال دموکراسي بوده و خواهان تقسيم اراضي خوانين و تحصيل رايگان و اجباري همه زن ها بودند و امثالهم، در اواخر دهه 40 و متاثر از جنبش هاي چريکي جهان، دکترعباس دانش بهزادي به چريک هاي سياهکل پيوست، دستگير شد و بنا به قول آرش از شکنجه گران نامدار رژيم سابق، ساواک، پاهاي او را در شکنجه و با اره قطع کرد. پدر او را ناچار کردند که به دربار تلگراف تبريک ارسال کند و ساواک در شهر شايعه کرد که عباس قصد داشته در بازار بمب منفجر کند و روز عاشورا در امامزاده، مردم را بکشد که... فرح نيز به بم آمد و درخواست ها و نامه هاي مردم را جمع آوري کردند تا به اطلاع برسد (و من در آن زمان خردسال بودم و همراه با ديگر بچه هاي مدرسه ها ما را به استقبال بردند) اين شعر شاملو در تصوير آن زمان است که: «خندند مسخ گشته و گيج و منگ/ مانند مادري که به امر خان/ خندد بر نعش چاک چاک پسر/ سايد ولي به دندان ها، دندان.» پس از ماجراي عباس، تعداد زيادي از دانشجويان بم به آن جريان پيوسته و در رده هاي بالاقرار مي گرفتند و به طرزي بديهي به حبس و شکنجه هاي شديد گرفتار مي شدند... اما موضوع منحصر به جريانات اجتماعي نبوده، بلکه در هنر نيز، اين شهر در مواردي پيشرو بود. نخستين هنرپيشه زن ايران در فيلم «دختر لر»، خانم صديقه سامي نژاد (طايفه اي که خود را از بازماندگان سام، پدر زال مي دانند) بود. هرچند که آن فيلم رويکردي انساني و اخلاقي داشت اما خانم سامي نژاد که تابويي را شکسته بود، آن هم در دوره اي که زن رسما ضعيفه و لچک به سر و پاشکسته ناميده مي شد، چنان ملامت شنيد که به کل از عالم هنر بريد و سرانجام در انزوا و تنگدستي چندسال قبل درگذشت و به گمانم هر ملت ديگر قدردان هنر و دليري چنين انساني بود و ما، حتي سينماگران نيز، هيچ سراغي از آن روانشاد نگرفتند! در موسيقي و آواز نيز، بم پيشرواني چون شادروان داريوش رفيعي داشته که بعضي از تصنيف هاي او، مانند «زهره» و «گلنار» جاودانه هستند يا استاد «کورس سرهنگ زاده» و البته گل سرسبد آواز ايران، شادروان ايرج بسطامي است که يکي از دوستان عزيز من بود.

در علوم نيز، آن شهر کوچک و البته پر از شور زندگي، پيشرواني داشته است که نمي شود نامشان را خط زد و حذف کرد. استاد پرويز شهرياري، زماني که قصد گردآوري قصه هاي زرتشتيان کرمان را داشتم و به دفتر «چيستا» رفتم، از لهجه ام متوجه اصليت من شدند و توضيح دادند که خود ايشان نيز اصليت بمي دارند. پدرشان در قيصريه زرتشتي هاي بم، قپاندار بوده و با درگذشت او، مادر خانواده همراه فرزندانش به کرمان مي رود تا در کارخانه خورشيد کار کند و استاد پرويز شهرياري از همان نخستين روزهاي کودکي آموخته رنج و کار بار مي آيند و... . در طبابت و پزشکي، امثال دکتر افلاطونيان و دکتر منتظري و دکتر رحمت اشتهار ملي دارند. در ادبيات نيز، محمدعلي جوشايي شاعري بسيار تواناست که اشعار کم نظيري دارد و اهورا ايمان ترانه سرايي قدرتمند است. اين مقاله ناقص دارد به پايان مي رسد و دريغم مي آيد که يادي از نوازنده تواناي تار و سه تار، روانشاد مهدي يوسف زاده نشود که شاگرد ارشد و اميد استاد حسين عليزاده بود که مدت ها قبل، بر سر جوانمردي جان داد و خود را فداي دوستان آهنگسازش کرد. ياد همه شان به نيکي بادا، زيرا بم ققنوسي است، هربار مي سوزد و از خاکستر خود برمي خيزد، نواخوان و مسحورکننده...

توضيح: شهر بم در هنگام زلزله، حدود صدهزارنفر جمعيت داشت. گزارش مذکور با توجه به جمعيت کم و فاقد امکانات اوليه و همچنين دوري زياد از مرکز ايران و حتي دوري از مرکز استان (200کيلومتر راه بيابان تا کرمان و هزارو200کيلومتر تا تهران فاصله دارد که به خصوص در گذشته ها فاصله اي بسيار بعيد بود) باري به هرحال از اين منظر مهم است که شور زندگي هميشه در اين شهر شعله ور بوده است. نياکان ما، برهوت بيابان را با تلاش طاقت فرسا به گلستان و بوستان تبديل مي کردند و اين زحمت و کار، ارزش محسوب مي شد و در عين حال همدلي را مي آموخت طوري که مسلمان و زرتشتي و يهودي و شيعه و سني و درويش اهل حق و... همه در کنار يکديگر باادب و مهرباني مي زيستند. با چنان پس زمينه اي بود که در سال 84، کوشيدم تا اولين جشنواره سرتاسري طنز و کاريکاتور در بم اجرا شده و استاداني مانند شادروان عمران صلاحي و منوچهر احترامي در طنز مکتوب از داوران جشنواره بودند و بعد ديگر آن جشنواره با بي مهري مسوولان مواجه و تعطيل شد. همچنين تاکنون هيچ نهادي حمايت نکرده است تا بتوانم با فراغ بال و آسودگي خيال فرهنگ مردم و قصه هاي آن منطقه را گردآوري کنم که به مثابه گنجي گرانبها در معرض زوال روزافزون است با اين همه:
    شرح اين هجران و خون جگر
    اين زمان بگذار تا وقت دگر!

ناگفته نماند که پدر و مادر و برادر جوان من در آن زلزله تاريخي و هولناک درگذشتند و همچنين است خيلي از دوستان گرامي من مانند ايرج بسطامي و محمود اماندادي (که کارگر نقاش بود) و... اين مقاله بيان احترام فراوان به درگذشتگان زلزله بم و ديگر جاهاي وطن نيز هست و... والسلام!

محمدعلي علومي -  روزنامه شرق ، شماره 1915 به تاريخ 5/10/92، صفحه 1

استان مرتبط : کرمان  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید