تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1351

ماهی قرمز حوض (قسمت دوم)

باید عرض کنم که جزئیات میهمانی بچگانه آن شب، نه در حافظه‌ام هست و نه اصلاً اهمیتی دارد.فقط می‌دانم تمام طول میهمانی و در میان آن همه قیل و قال، چشم به در داشتم که هم نیمکتی من ـ صلاح‌الدین ـ برای اولین بار وارد خانه ما شود که متأسفانه نشد. بچه‌ها که رفتند، حسب تعهد، تا دیروقت در کنار مادرم در حال رفت و روب خانه بودم و بدون آنکه فرصتی برای حل مسأله‌های حساب فردا بیابم، دیرهنگام به خواب رفتم. پدر صلاح‌الدین در مقایسه با پدر سنتی من، آدمی متجدد و عضو وزارت امور خارجه بود.

حالا می‌فهمم که این پدر تحصیلکرده و مرفه، چه راه‌حل جالبی کشف کرده بود که با اجرای آن، هم درس حساب و هندسه فرزندش ارتقاء می‌یافت و هم یک نوع شبه مصونیت پارلمانی برای فرزندش فراهم می‌شد. راه‌حل این بود که آقای بص… هفته‌ای یک‌بار به منزل آنها می‌رفت و به طور خصوصی به پسرش درس می‌داد.

ارباب خانه از مستخدمه خواسته بود. همیشه سینی شربت به دست، به صورت آماده‌باش پشت در اتاق بنشیند تا به محض آنکه متوجه می‌شود که صدای آقای بص… در حال بالا رفتن است، در را باز کرده و شربت خدمتشان تعارف کند.

با اینکه من خانه صلاح‌الدین زیاد می‌رفتم اما مقل بقیه بچه‌های کلاس از برخورداری صلاح‌الدین از این معلم سرخانه اطلاعی نداشتم. به هر حال آن شب، اولین باری بود که او هم قرار بود مثل بقیه بچه‌ها خانه ما بیاید.

دوستی من با صلاح‌الدین پس از دبستان به دبیرستان مشترک نیز کشیده شد و آن گونه که او بعدها جزئیات آن شب را تعریف کرد، متأسفانه آن بعد از ظهر نوبت درس خصوصی آقای بص… با او بوده و از بد حادثه، معلم دیر می‌آید و مدت تدریس کمی بیشتر به طول می‌انجامد.

حالا فکر می‌کنم که شاید شوق دستیابی به اولین دیدار در منزل ما سبب می‌شود که بی‌قراری صلاح‌الدین به تدریج بارزتر شود به طوری که در یک لحظه، معلم سرخانه با خشم می‌گوید «‌برو دستشویی خودتو خالی کن».

«پیشی» با ترس می‌گوید «نه آقا، دست به آب نداریم». می‌پرسد «پس چه مرگته؟» سرانجام اقتدار معلم کار خودش را می‌کند و ماجرای میهمانی منزل ما فاش می‌شود. از آنجا که قرار نبوده ما بدانیم که آقای بص… معلم سرخانه صلاح‌الدین است، من بینوا صبح کفش و کلاه کرده و بدون انجام تکلیف راهی مدرسه می‌شوم.

آن روز در حالی که بچه‌ها نفسشان بند آمده بود، شاهد جیرجیر کفش‌های ورنی آقای معلم بودند که بدون آنکه حرفی بزند، از این سوی کلاس به آن سوی کلاس می‌رفت.

بعد از چند بار طی طریق، تحکم‌آمیز گفت: «گل‌باقلی بره‌پای تخته». در آن لحظه گل‌باقلی کوچک که سال‌‌ها بود به صورت مجازی بزرگ شده بود، در حالی که چیزی از حل مسأله نمی‌دانست و اگر می‌دانست کوپ کرده بود، به یکباره در مواجهه با ضربه سنگین سیلی از بالای نیمکت مقابل تخته، به کف کلاس سرنگون و صورت کبودش، پر از اشک شد و ناله‌های کودکانه غیر مجازی‌اش برخاست.

آن روز، آقای بص… به این هم اکتفا نکرد و پس از ترک کلاس، تلفن حجره پدر را از دفتر مدرسه گرفت و پدر را نیز علیه من شوراند که این نیز بماند. حدود دو سال‌ بعد، اتفاق دیگری افتاد. پدر، پسر عمه‌ای داشت که دانشجوی دانشکده افسری بود.

وقتی این افسر می‌خواست ازدواج کند، پدر من به عنوان بزرگ‌تر فامیل در مراسم بله برون او شرکت کرد و با دایی عروس آشنا شد. دایی عروس نیز در اولین نوروز، رسم را به جا آورد و برای دیدن فامیل داماد منزل ما آمد. زنگ در را که زدند، دویدم و در را باز کردم، چشمم که به آقای بص… افتاد، زبانم بند آمد.

محکم در را بستم و دوان دوان به زیرزمین خانه پناه بردم وساعتی بعد مضحکه خانواده شدم که چرا نیامدم بالا به معلم سابقم و دایی عروس سلام کنم. اما این آخرین دیدار نبود؛ ملاقات بعدی من با آقای معلم، ۵۵ سال بعد اتفاق افتاد.

یک بار در خلال برنامه تلویزیونی «ارتباط ایرانی»، مجری برنامه، اسماعیل میرفخرایی به یکباره خواست بگوید «آیا این ترس، مشابه ترس ما از معلم حساب مدرسه رشدیه نیست؟» که در نیمه بیان آن بود که موضوع را درز گرفت و ضبط برنامه ادامه یافت.

هنوز چند روزی از پخش آن قسمت از برنامه نگذشته بود که میرفخرایی زنگ زد و گفت «باور نمی‌کنی، آقای بص… برنامه ما را دیده. پسر بزرگش شماره تلفن مرا یافته و گفته پدرم هنگام دیدن برنامه ارتباط ایرانی، وقتی شما از مدرسه رشدیه صحبت کردید با مباهات گفته اینها شاگردان من بوده‌اند. حالا چند وقت دیگر سالروز تولد اوست و قرار است جشنی در یکی از رستوران‌های سعادت‌آباد بگیریم.

ما تصمیم داریم به لطف شما او را سورپرایز کنیم و تقاضا کنیم شما و دکتر نیز در این میهمانی شام شرکت کنید». دو شاگرد دبستانی پس از آن همه سال و گفتگوهای پس از آن، خود داستانی دارد که بیش از آنکه نقل کردنی باشد، از جنس روایت‌های تصویری و دیدنی است. علی‌رغم آن پیشینه، آن شب، شب خوبی بود.

ضمن آنکه باید بگویم مهم‌ترین خاطره من و اسماعیل میرفخرایی از دوران دبستان، هنوز اوست. میرفخرایی اکنون مقیم استرالیاست. در آخرین ایمیلش نوشت هر وقت که دلتنگ ایران می‌شود، می‌نشیند و از طریق یوتیوپ یکی از ۱۳ قسمت «ارتباط ایرانی» را تماشا می‌کند. در ایمیل‌های گاه‌ به گاه، از او نپرسیده‌ام که آیا هنوز هم خواب آقای بص… را می‌بیند؟ جواب او مهم نیست.

مهم آن است که خداوند به آن معلم دلسوز عمر طولانی بدهد. دوران دبستان که تمام شد، نوبت دبیرستان رسید. فاصله دبیرستان رهنما در اوایل خیابان منیریه نیز با دبستان رشدیه بسیار کم بود. همان جا بود که با روزنامه دیواری، نفر اول شدم و با مدالی که آموزش و پرورش استان داد، مسابقه سال‌های بعد میان میکروسکوپ و قلم در ذهنم آغاز شد؛ مسابقه‌ای که در اثر عدم قبولی در کنکور پزشکی و رفتن به سربازی به نفع قلم تمام شد.

ماجرای ۱۸ ماه دوره سپاه‌دانش پس از دبیرستان، به نقل از مصاحبه پیاده شده‌ای که به همت دو تن از نویسندگان مجله داستان همشهری و اصرار سردبیر آن ـ خانم نفیسه مرشدزاده ـ شکل گرفت را در ادامه با ویرایشی تازه، همین جا خواهیم آورد؛ روایتی که در شماره مهر ۱۳۹۲ آن مجله چاپ شد. اما قبل از آنکه به فصول بعد و ارائه گزارش پژوهش‌های ناقابلم بپردازم، بگویم وقتی که دوران سپاه‌دانشی‌ام تمام شد، اغلب روزها در پارک‌شهر تهران با دوستی که قبلاً سپاه‌دانش روستای مجاور من بود، برای کنکور درس می‌خواندیم.

یک روز موقع ترک پارک‌شهر از من خواست همراهش به میدان مخبرالدوله برویم، چرا که می‌خواست در پاسخ به آگهی استخدام شرکت بیمه ایران، فرم استخدام پر کند. همراهش رفتم و در کارگزینی در کنار چند جوان دیگر ایستادیم و فرم شرکت در کنکور استخدامی را پر کرد. وقتی خواستیم اتاق را ترک کنیم، متصدی از من پرسید شما فرم را پر نمی‌کنید؟ گفتم نه. دوستم اصرار کرد که پرکن، خودش یک تجربه کنکور است، با بی‌میلی پر کردم. چند هفته بعد برای دومین بار وارد دانشگاه تهران شده و این بار نه در امتحان ورودی دانشکده پزشکی، بلکه در کنکور استخدامی بیمه ایران شرکت کردم.

به زودی، شاید از بد حادثه معلوم شد دوستم قبول نشده و من قبول شدم (او بعدها در دانشگاه علم و صنعت، مهندسی عمران خواند). از آنجا که تا کنکور دانشکده پزشکی هنوز چند ماهی مانده بود، همراه با چهار قبول شده دیگر در اداره آمار و تحقیقات بیمه ایران مشغول شدم. چند ماهی گذشته بود که آگهی بزرگ پذیرش دانشجوی روزنامه‌نگاری در مؤسسه عالی مطبوعات و روابط عمومی را در روزنامه کیهان دیدم.

این‌گونه بود که سر از آنجا درآوردم و همین امر سبب شد از اداره آمار و تحقیقات به روابط عمومی و تبلیغات بیمه ایران منتقل شوم. این همان اداره‌ای است که از یک سال قبل از انقلاب تا چهار سال پس از آن ریاستش را بر عهده داشتم.

یک سالی از تحصیل من در رشته روزنامه‌نگاری و رادیو ـ تلویزیون نگذشته بود که به کمک آموخته‌هایم در اداره آمار و تحقیقات بیمه، طرح اولین نظرسنجی از داوطلبان دومین کنکور مؤسسه مذکور را به دکتر معتمدنژاد، معاون وقت دانشکده دادم که به زودی با آن موافقت شد.

گزارش آن تحقیق عنوان «بررسی درباره شرکت‌کنندگان در امتحانات مسابقه ورودی» را داشت که به صورت پلی‌کپی و با جلد زرکوب در چند نسخه، شهریور ماه ۱۳۴۷ برای مصرف داخلی منتشر شد. روی جلد این گزارش آمده بود: زیرنظر دکتر کاظم معتمدنژاد؛ تهیه شده به وسیله مهدی محسنیان‌راد، مهرداد نیکنام، عالیه ریاضی فرزاد، ملیحه جبارزاده و بدری باقری. در واقع این پژوهش، هسته گروه تحقیق دانشکده و بعدها مرکز تحقیقات آنجا را شکل داد.

از آن سال‌ها جز گزارش ۱۳۴۷ مذکور و چند کار پژوهشی دیگر مانند «سنجش افکار دانشجویان درباره مسائل آموزشی و اداری» و «نظرسنجی درباره روش تدریس استادان» که با روی جلد چاپی منتشر شده بود، عکس‌هایی دارم که در یکی از آنها، هنگامی که دکتر مصطفی مصباح‌زاده، بنیانگذار دانشکده می‌خواست یک ساعت مچی جایزه بدهد، در آخرین لحظه تصمیم گرفتم جایزه را از دست دکتر معتمدنژاد بگیرم.

آن ساعت پس از ۳۴ سال هنوز به خوبی کار می‌کند.

قسمت اول مقاله ( حوض با ماهی قرمز)

بررسی و نوشته: دکتر محسنیان راد
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی



 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید