تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :750

ما هم هستیم

چشمانم سیاهی می روند. بوی خون و خاک و الکل با هم قاطی شده اند. صدای دکتر را می شنوم که می گوید نخ بخیه و دیگر چیزی نمی فهمم. به ته چاه بر می گردم. تنم از ترس و درد، می لرزد. صدای برخورد تیغ موکت بری با گوشت پوزه ام را دوباره می شنوم. چهره آن جوانی که تکه تکه ام کرد یادم می آید و از وحشت آن که مبادا سراغ توله هایم برود، با تمام قوا خودم را جمع می کنم تا پارس کنم، اما نمی توانم ... مگر من که هستم؟ مخلوقی ناتوان زیردست انسان که مانند او حس دارم درد و گرسنگی و تشنگی را می فهمم، احساس مادری دارم اما اسم من حیوان است و اسم او انسان و تنها به همین جرم، باید این چنین بر من ستم وارد کند و بر زمین راه برود... احساس ناتوانی چشمانم را داغ می کند. دوباره صدای دکتر را می شنوم. از ته چاه برمی گردم به اتاق عمل. مرا پیدا کرده اند و می خواهند نجات دهند اما نمی دانند که برگشتن به دنیای پراز  خشونت انسان ها چه قدر برایم دردناک است... اما توله هایم! آه که چه قدر دلم می خواهد زنده بمانم و برگردم و آن ها را تا جایی که می توانم از هر چه انسان و آبادی است دور کنم... آیا می توانم؟

نور چراغ های ماشین آزاارم می دهد... تا بیایم به خود بجنبم صدای مهیبی در سرم می پیچد و دیگر هیچ نمی فهمم... گرمای خون را زیر دندان ها و زبانم حس می کنم... می فهمم که با ماشین تصادف کرده ام، اما چرا؟ اینجا که منطقه حفاظت شده است، پارک ملی است. کلی انسان و قانون های دست نوشته بی اعتبار، بر سر ما حیوانات وحشی منت گذاشته و بعد از این که زیست گاه های ما و نسل ما را در طبیعت نابود کرده اند، تکه ای از زمین خدا را برای ما کنار گذاشته اند تا زندگی کنیم...

اما کدام زندگی؟ هر روز که سرم را بالا می گیرم، خدا می داند که چشمان کدام شکارچی در دوربین تفنگش بر گردن من زل زده است تا با چکاندن ماشه، راه نفسم راببندد؟ ای کاش می توانستم فقط از یکی از آن ها بپرسم وقتی تیرت را به سمت من رها می کنی، آیا باز هم در دوربین شکاری ات نگاه می کنی تا لحظه زمین خوردن یک پلنگ و لرزیدن چشمانم را ببینی؟ آیا می دانی چقدر از زندگی در سرزمین حیواان کشی که نسل شیر ایرانی و ببر هیرکانی را برای همیشه منقرض کرد و تعداد یوز و پلنگ و سیاه گوش و انواع روباه و گوزن زرد و خرسش را به انگشتان دست رساند ولی باز هم راننده جاده و شکارچی و دامدار و سیرک دار و بقیه مردمانش دست از جان ما بر نمی دارند، نگران و نالان بوده ام؟ دلم می خواست قبل از این که آخرین نفس هایم را بکشم، فقط از یک نفر بپرسم آیا به راستی توحش را درست معنی کرده اید؟ااما مگر می توانم؟ مگر من که هستم؟ مخلوقی ناتوان زیر دست آدم ها که مانند او حس دارم، درد و گرسنگی و تشنگی را می فهمم، احساس مادری دارم اما اسم من حیوان است و اسم او انسان و تنها به همین جرم، باید این چنین بر من ستم وارد کند و بر زمین را برود...

چشمانمان را می بندیم. به روی خودمان نمی آوریم که حیوانیم. به روی خودمان نمی آوریم که در میان انسان ها چه آمارهایی از کشتار و خشونت و جنگ و دعوا و ستم است. به روی خودمان نمی آوریم که انسان ها برای پول یا قدرت یا در اثر غرور و خودباختگی چگونه به جان هم می افتند و پدر بر پسر، برادر با برادر، انسان با انسان به خون هم تشنه می شوند و جان از هم گرو می گیرند. به روی خودمان نمی آوریم که چگونه صحنه های درد و رنج و مرگ و تاصادف و ... را فیلم می کنند و بارها و بارها با هم می بینند و بعد هم به کارشان می رسند و غذا می خورند و می خوابندو فردای دیگری را شروع می کنند.

ما حیوانیم و جان ما در برابر جان شما آدم ها، کم ارزش تر معنا شده است و برای خود چنین نوشته اید که ابر و باد و مه و خورشید و هفت آسمان و آنچه ما بین آسمان ها و زمین است برای شماست و حق دارید بتازید و بنازید و هر چه می خواهید بکنید.

خدایا! ما که می دانیم آخر این مسیر پر خشونت و پر توحش که آدمیان می روند، هلاکت و نابودی است، چنان که نصیب ما کردند ولی فقط یک بار بگذار صدای ما را که به اشتباه از خود کمتر و پایین تر دیده اند، بشنوند تا از آن ها بپرسیم: با ااین همه ظلم، چگونه در پیشگاه آن که به ما جان داده است، جواب خواهند داد؟

 

 

بررسی و نوشته: وجیهه تیموری

تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

موضوعات مرتبط : محیط زیست    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید