تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1189

مدیریت است؛ اما حرف هایش جابجا شده!

اندر شمه ای چند از مدیریت معکوس این است که مانند غول چراغ جادوی علاالدین می توانست خوب باشد اما بد و افسار گسیخته شد و اگر در داستان هزار و یکشب با لطایف الحیل دوباره درون چراغ رفت، این بار تهران را با هیچ برنامه ی معکوسی نمی توان رام و آرام کرد. حتی اگر  قطار هوایی را با نام فنی انگلیسی اش را به نام بزنی و شرق و غرب را به هم بچسبانی، حتی اگر سر از تنش جدا کرده تا از دور،کاری یا مدیریتی  یا نظارتی بر  تهران کند. مخ نابغه ای مرحوم را در تنی پیوند دادند تا به کارش ادامه دهد، فرانک اشتاین از کار درآمد و افسار گسیخت. در افسانه ها گفتند اسکندر بجای باز کردن کلاف سردرگم، آن را با شمشیر درید اما در تاریخ میآید شمشیر اسکندر همان هرج و مرج و خیانت ساتراپ ها بود که راهگشا شد. راهگشایی از آنِ کوروش کوچک بود که با کمک ارتش مزدور یونانیِ گرنفون و سرراهی ها از سارد به جنگ برادرش اردشیر شتافت تا او را شکست داده، امور امپراتوری در دست گیرد و مدیریت کند، اما اگر توانسته بود امپراتوری هخامنشی را روی ارتش وحشی یونانی  و سرراهی ها متــّکی می کرد. تنگ نظران سرمایه داری اروپایی کارخانه هایشان را جمع کرده، به چین بردند تا از هزینه ی کار کاسته، بر نرخ سود بیفزایند. آنگاه بندرهای مصنوعی و کشتی های کانتینری بزرگ و بزرگتری ساختند تا از کانال پاناما رد نشود، مردم اروپا بیکار شوند و پول بیکاری بگیرند تا شورش نکنند، و نامش را گذاشتند مدیریت دهکده ی جهانی! حالا تهران می خواهد فرزند خوانده ی ته تغاری سیاست جهانی دِرِگولِــیشِـن مرحومه خانم آهنین جزیره ی انگلستان شود. سیاست خصوصی سازی در دهکده ی جهانی سرمایه داری به بن بست رسیده و همه به فکر چاره اند، ته تغاری غربزده ی ما به فکر افتاده برعلیه انحصارات مافیایی باید همه را خصوصی کند و به دست اجانب بسپرد. حروف جابجا شده و اولی آخر و آخری اول شده. اما چرا راه دور؟ چرا بگوییم "دریغ از اسکندر"؟ مردی می خواست مرتاض شود، از نشستن  روی یک میخ آغاز کرد. شکسپیر می گفت "ای شرم، سرخیت پیدا نیست" و بیکاری اضافه کرد "ای حرص، ته مزاجت پیدا نیست". نوشتند تهران یعنی ته ران، گویی که به زیر زمین می رفت. گویم ای نادان، سفره های زیر زمین تهران پر از آب و شهر ری و شهر عصر آهن همانجا کنار رباط کریم بود و نه بالاتر! خانه ای زیر زمین نمی رفت بل آب رودخانه های تهران و ساوه و آوه و آبه بود که به ته مزاجِ دریاچه ی قم و حوض السطان ،که از اسمش پیداست زیبا بود، جمع می شدکه حالا در همین تهران و همان همدان می مانَد به ته می رود. کار وارونه  کردیم. تپه های تهران می بایست سرسبز می ماندند برج شدند. امکانات باید پخش می شدند جمع شدند. راه بند آمد، باید روی شهر می رفتیم، زیر سطح رفتیم، همانجا که هفتاد گسل شناخته و صدها قنات داریم. برای کسی که تنگی عروق و به قول العربی دشمن ابن سینا تصلب شراین دارد بای پاس زدیم. شاهراه زده شاهکار کردیم و همه شان را پر از ماشین عزیز تر از جان کردیم و به دنبالش می دویم. گفتند چرا ریل به فرودگاه بین المللی نمی بری گفت زرنگی؟ اول عرضه و تقاضا! ببینیم فرودگاه کشش دارد؟ آنگاه مدیریت می کنیم. اول ببینیم قلب می تپد؟ بعد برایش رگ می کشیم. همه چیز وارونه یعنی به هفتاد ساله ها بیمه درمان تعلق نمیگیرد، درست وقتی که بیشتر از همیشه به آن نیاز دارد. کسی که زمین می خورد بجای این که به دادش برسند و دستش را بگیرند، پزشک قسم خورده سراغش می فرستند دار و ندارش را هم بگیرند. از یک بچه ی شش ساله با بیماری فرضی سرطان هفت میلیون میگیرند تا با شیمی درمانی مثلا معاجه اش کنند. با اینهمه وارونگی روی زمین، هوا هم یاد گرفت و وارونه شد. بنزین کثیف است! اما کی مصرف می کند؟ چرا و چگونه و چقدر مصرف می شود؟  کامیون پر از بتن از اینطرف شهر به آنطرف میرود، کامیون دیگری بتن را از آنطرف به این طرف می آورد. همه از اینطرف به آنطرف و از آنطرف به اینطرف می آیند. آهن و میلگرد از آنطرف کشور به اینطرف و از اینطرف به آنطرف می برند. می شود مدیریت. یکنفر هنگام رانندگی از رادیو شنید پلیس می گوید یک دیوانه دارد در فلان بزرگراه خلاف جهت میراند، با خودش گفت یکنفر؟ همه دارند خلاف جهت می رانند. شاید حق با همین یکنفر بود. گفتند بند ناف از مادر دهکده ی جهانی بریدیم. بالغ و عاقل و رشید. اما واقعا بند ناف بریدیم؟ اینهمه سلول بنیادین در بند ناف برای دلالان محترم هست، آیا صلاح است آن را بِـبُــــّریم و دور بیندازیم و به فکر مردم نباشیم؟ از رباط کریمی ها و پرندی ها بپرسیم، حلّه؟ تهران آن جا آشغال بریزد و زباله و پلاستیک و کــــــــــابل بسوزاند تا خانه ای که مردم تحویل نگرفتند در بازار آزاد رقابت بفروشند و بروند، مشکل مسکن حلّه؟ آب رودخانه های روستاها را به  شهر آوردند و آبِـروی شهریار و ورامین را بردند و برده ی نان روزشان کردند، حلّه؟ ابویِ بزرگ، روزی که پنجاه هزار تومان در ماه پولی بود گفت هرکس ندارد از تهران برود! راست می گفت، ما نفهمیدیم، "گل خار داشت، ما نفهمیدیم!"، از بو و روی شهر عاشق شدیم دستمان را برید، و هرکس خواست برود دید دست و پایش بسته است. حالا می رویم پایتختی بسازیم صد ستون صد پنجره، درهایش صد دروازه، ورودی اش پاسپورت لازم داره. ریلش را مستقیم برقی و تند  میگذارند تا مثل آبادان و خرمشهر داد بزنیم: تا بازارش داغ است سرمایه گذاری کنید! ما "منطقه" ی آزاد تجاری نمی خواهیم! انشاالله که باد بیاید و آلودگی ها را از تهران ببرد. اما اگر بجای شهردار و شورای شهر بودیم چکار می کردیم؟ از کجا شروع می کردیم تا نگویند دور گود نشسته ای! این داستان دیگریست.

فرخ باور- دی 1392

 

عضو مرتبط : فرخ باور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید