تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1733

مرثیه ای برای طهران

آسمان من کجاست؟ کوههای شمیران من کو؟
من کجائیم؟ شمیرانیَم؟ شهریاریَم؟ کرجیَم؟ لواسانیَم؟ من کجائیم؟ با چه زبانی صحبت می کنم که هیچکس مرا نمی فهمد؟! لری ، کردی ، آذری ، فارسی ، بلوچی و...؟
من چرا هیچ کجا را بلد نیستم ؟ من کجائیم؟ شمالیم؟ جنوبیم ؟ شرقیم ؟ غربیم ؟ چراهیچکس به صدای من توجهی ندارد ؟ شاید صدای ماشینها نمی گذارد کسی صدای من را بشنود .چرا من را به امید خدا ول کرده اید؟! تورا به خدا بیائید من را کمک کنید و راه منزلم را نشانم دهید ؛ به خدا بچه هایم منتظرم هستند.

من فقط چند ساعت است که از منزلم خارج شده ام ، چرا توی این چند ساعت همه چیز عوض شده است! صبح که از خانه بیرون آمدم این ساختمانها نبود! این ساختمانهای بلند کجا بودند که یک مرتبه سبز شدند! چرا کوچه ها وخیابانها این همه تاریک است؟ پس خورشید من کو؟ چرا ساختمانها نمی گذارند من آسمانم را ببینم ، خورشیدم را ببینم ، کوه های شمیرانم را ببینم ؛ من آفتاب خودم را می خواهم! آخر مردم کمکم کنید جلوی پای خودم را ببینم ، تورا به خدا کمک کنید خانه ام را پیدا کنم ، بچه هایم منتظرم هستند، اگر آنها هم راه خانه را گم نکرده باشند!

چرا هیچکس زبان مرا نمی فهمد ویا فرصت ندارد که بفهمد؟ به خدا من طهرانیم ، یعنی بودم! اما حالا نمی دانم کجائیم! این ازدحام برای چیست؟ مگر اتفاقی افتاده است که مردم این همه عجله دارند ، این رانندگانی که فریاد میزنند وفقط یک نفر مسافر می خواهند مردم را به کجا میبرند ؟ فریاد میزنند لواسان ، فشم ، میگون ، زرد بند . خوب اینها که همه یک مسافرت است ! مگر بی مقدمه می شود رفت مسافرت ؟ بی هیچ توشۀ سفری ! برای سفر باید مقدماتی آماده کرد، کوله باری بست ، چمدانی برداشت ، کفشی عوض کرد و لباس سرد و گرمی برداشت. مردم چرا اینقدر بی ترس سوار می شوند ومی روند ؟! شاید من اشتبا ه میکنم و فشم و میگون و لواسان همین نزدیکی هاست ومن فراموش کرده ام! پس من کجاهستم؟ پس تهران کجاست؟ مثل اینکه همه شهرها و دهات به هم چسبیده است، پس تهران کجاست؟

به خدا من تهرانیم وخانه ام را گم کرده ام . صبح که از بازارچه نایب السلطنه از منزلم بیرون آمدم صیفی کاری ها و باغها را اندکی آن طرف تر می دیدم، آسمان را می دیدم ، خورشید را می دیدم، من نمی دانم این ساختمانهای بلند کی ساخته شده اند که من ندیدم! اگر تا فردا همینطورادامه پیدا نماید حتما خانه ام را برای همیشه گم خواهم کرد! درست یک هفته است که رنگ آبی آسمان را ندیده ام ؛ این غبار زرد رنگ ریزگردها راه دیدم را بسته است، راه ریه ام را بسته است، راه تفکرم را بسته است. کتاب که می خوانم نمی فهمم، حوصله ام سررفته است، قلبم گرفته است. به هر طرف که قدم برمی دارم به دیواری برخورد می کنم! آخر مگر یک آپارتمان50 متری چقدر جا دارد که بشود قدم زد فقط باید نشست و تلویزیون تماشا کرد که آن هم چیزی ندارد ؛ سیاهی است وسفیدی وتکرار مکررات دیروز وپریروز! متأسفانه در بیرون مجموعه آپارتمان هم آشنائی نمی توان یافت؛ نه آدم آشنا ، نه چهره آشنا ، نه منظر آشنا ، نه کوچه ای که دری بران بازشود که سکوئی داشته باشد که بتوان لحظه ای استراحت نمود .

من کجایم ؟ خانه ام کو؟ خانه ای که حیاط داشت ، حوض داشت ، ماهی قرمزداشت ، درخت انگوری داشت، تختی کنارحوض با قالیچه ای رنگی و پشتی قالیچه ای که می شد بر آن تکیه داد. من خانه خودم را می خواهم، خانه ای که مرامی فهمید ، مرا می شناخت و بوی عطر رازقی اش را برایم روانه می کرد .

خانه ام را گرفتید واین آپارمان 50 متری را درطبقه هفتم به من دادید؛ مگر من به شما چه کرده بودم ؟ چرا آسمان من را به دیگران فروختید وچرا روستائیان را از دیارشان آواره کردید که تهران نشین شوند وخانه من را از من بگیرند؟! مگر صدای آرامش بخش سُم اسبان گشتی های پلیس شب را دوست نداشتید که صدای کمپرسورهای تخلیه بتن را برای این لانه های طبقاتی جایگزین آن کردید!

تقصیر شما نیست ، تقصیر خود من است که آلت دست چند دلال از خدا بی خبر شدم وخانه ام را از دست دادم . باغچه ام را، گل شمعدانی ام را ، ماهی گلی حوضم را ، همه را هدر دادم تا درطبقه هفتم یک بنای بی روح وخشک ، ستاره هائی راکه دیوار مقابل نمی گذارد ببینم درذهن بشمرم !

من مستحق مجازاتم ؛ من روح بچه های خودم راکه توی حیاط بازی می کردند ، توی حوض می پریدند ، انگور می چیدند را کشتم. من روح زنم را که عصر های تابستان با گلهای باغچه ور می رفت وبا چیدن چند گل یاس و ریختن آنها توی نعلبکی پر آب عشق خودش را به زندگی خانواده ابراز می داشت کشته ام. من عشق خودم را کشته ام... من خودم را کشته ام!

من انسان نیستم ، من نمی دانم کی هستم! روزی تهرانی بودم ؛ من یک روزی باصدای آواز پرنده داخل قفس کروی سبزرنگی که بردیوار قهوه خانه خرابات آویزان بود ومرتب می گفت :" بَدبَدِ ، بَدبَدِ" مفهوم خوبی وبدی را در ذهن مرور می کردم ؛ من آن روزها با صدای آواز کوچه باغی مردی که از ترس تنهائی درکوچه های دولاب ویخچال صغیرها می خواند عشق می کردم.

میدانم شما گناهی ندارید؛ گناه از من است که خانه ام را دادم واین آپارتمان 50 متری را درطبقه هفتم جهنم دره خریدم! یادش به خیر آن روزها... بوی یاس رازقی دو طرف پله ها وعطر دل انگیز گل های شمعدانی روی پاشویه حوضِ چند ضلعیِ وسط حیاط و درخشش خوشه های انگوری که از داربست چوبی کج ومعوجی آویزان بود و شیرین شدن قریب الوقوع خود را اعلام می کرد آدم را حالی به حالی می نمود، آدم شعر می گفت، آدم زیر لب یکی از ترانه های رفیع زاده را برای خودش زمزمه می کرد، آدم عاشق می شد ... بی خود نبود که سعید پسر آقاجان درست ساعت سه و ربع کم بعد ازظهر دریکی از همین حیاطها عاشق لیلی دختر دائی جان گردید.

صدای جاروکردن عصر و بوی نم و رطوبت آجرفرش روی حیاط که آب پاشی شده بود نوید چای خوش طعم عصرانه را می داد که مادر برایمان آماده کرده بود. صدای پای چهارپایانی که بار میوه وسبزی حمل می کردند وگهگاه اتومبیلی که از خیابان کم عرض محله رد می شد سکوت را در هم می شکست. اغلب کوچه ها خاکی بود وچقدر آرزو می کردیم که ای کاش شهرداری همت کند وکوچه ما را هم اسفالت بکند ! شب ها رادیوی اندریای قدیمی مان با نوای جان بخش بنان وآخر شب ها با داستانِ شب همه اهل خانه رابه خلصه فرو می برد وهمچنان که بوی لاله عباسی وجودمان را پر می کرد آرزو می کردیم ای کاش ماهم مثل خانواده های معدودی که برق داشتند برق داشتیم تا داستان شب را نیمه کاره نشنویم ومثل جاهای دیگردنیا تلویزون داشتیم تا می توانستیم حداقل ساختمانهای بلند، اتومبیلهای تند رو و شهرهای شلوغ آنها را ببینیم ولذت ببریم. آرزو داشتیم که ای کاش کوچه ها شلوغ تر بود وخانه ها چند طبقه . دوست داشتیم اتوبوس از جلوی منزلمان عبورکند. ازدحام می خواستیم ، شلوغی می خواستیم . امروز همه اینها را داریم وعذاب وجدان هم داریم که چرا آن موقع این ها را خواستیم که امروز حسرت آن روزها را بخوریم ؛ حسرت دیدن آسمانی صاف و هوائی آزاد که هرنفسی که فرو می بریم ممد حیات باشد واگر برآید مفرح جان...

یزدان هوش ور

استان مرتبط : تهران  
عضو مرتبط : یزدان هوش ور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید