تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1946

مردم شناسی فرهنگی - Antropologia culturale

گویند پس از این که مردم بسیاری از ملل مختلف اروپایی و دنیا به سرزمین جدید راه یافتند، ریشه بریدند و هوویت خود را در مخاطره دیدند، کوشیدند خود را باز یابند و چنین کوشش و چنین دانشی در ایالات متحده ی آمریکا آغاز شد و شکل گرفت. مردمی که در عادت ها، رفتارها، اعتقادات، دانش، هنر، اخلاق و معنویات مشابه اند و باعث یک همبستگی قومی می گردد که ریشه در ساختار ژنتیک ندارد. مردمی که از جایی به جای دیگر مهاجرت کرده، از محیط طبیعی خود جدا شده و به محیطی متفاوت وارد شده، خود را با آن وفق داده و با مردم محلی آن آمیزش یافته و به مردمی دیگرگون تبدیل شده اما رگه ها و ریشه های تاریخی از آنچه که بوده را مانند دی. ان. آ. ی یک سلول حفظ کرده، رگه های ژرف و بسیر نیرومندی که باعث ادامه ی همبستگی و انسجام شده است. مثال مردم کنعان روشن است. مردمی سامی، که با گله و رمه ها و صنعتگری خود از صحرا آمدند، در بیبلس ساکن شدند و با مردم بومی سواحل آن در آمیختند و با رسیدن مردم دریا، میسینی های آریایی، باهم دولت - شهرهای تجاری فنیقی را تشکیل دادند، خط و بسیار چیزها اختراع نموده بازرگانان دریایی توانایی شدند و به کارتاژ و سیسیل و اسپانیا رفتند و مستقر شدند و بیشتر از هزار سال دوام آوردند. آنتروپولوژی و اتنوآنتروپولوژی فرهنگی تمام وجنات و دلایلی که باعث همبستگی و مشارکت قومی و اقوام می شود را بررسی می کند و در پی یافتن دلایل وجود شباهت هایی می گردد که در مناطق دور و جدا از هم به چشم می خورد و ظاهرا ارتباط ارگانیک و مستقیمی میان آن ها نیست.

علامت هایی مانند گردونه ی مهر در آسیا و در آزتک های مکزیک مشابه اند. اهرامی در مصر و در میان آزتک ها، مایا ها یا اینکاس کم و بیش مشابه اند و در طول تاریخ ارتباطی با هم نداشته اند. آیا شکل محیط پیرامون، شباهت نیاز ها و واکنش در برابر محیط و نیاز باعث همگونی در رفتاراجتماعی، فرهنگی و اعتقادات و ارتباط با اسمان و حتی شکل معماری شده است؟

اما اگر ساختار ژنتیکی را خشک و غیر قابل انعطاف نبینیم و بدانیم که در شکل گیری جهان هستی هرچیزی به چیز دیگری تبدیل شده و بازهم میشود اما دی ان ا و هوشمندی سلول ها تقریبا مشابه اند و یکسان باقی مانده، که نباتات و درختان و حیوانات، پس از جابجایی های اتفاقی، اگر ناگهانی نبوده و فرصت داده، توانسته اند خود را با محیط تازه وفق دهند، آنقدر که شاهد توانایی بعضی از حیوانات هستیم که می توانند رنگ خود را تقریبا بلافاصله تغییر دهند، و اگر تمام این توانایی را در انسان جستجو کنیم و رگه ها و ریشه ها و محفوظات آن را بیابیم، دلیل رفتار خاص اقوام را نیز پیدا می کنیم.

ما اغلب و بی آن که بدانیم از همین مردم شناسی فرهنگی در موارد و موضوعات گوناگون صحبت می کنیم. خوب است که این کنکاش طبیعی خودمان را تعریف کنیم و از آن، آگاهانه، برای شناخت هوویت ها، و در نتیجه یافتن توانایی ها و همبستگی های متعالی و فزاینده برای رشد و آشتی اقوام و نوع بشر با خودش و با طبیعت استفاده کنیم. در دو قرن اخیر اما چنان اتفاقاتی افتاد که مردمی که به صورت عادی و طبیعی و ارگانیک باهم یا در کنار هم می زیستند از هم جدا شدند و روابطشان به شدت و با خشونت پاره شد. وقتی که بیشتر مردم روستایی با خشونت و در مدت زمان کوتاهی از سرزمین خود کنده شده، ریشه های زندگی طبیعی پاره شده و به شهرها پرتاب شدند، هوویت خود را نیز گم کردند و آسیب بسیار دیدند. در واقع، این انسان ها یکنواخت شدند و به سوی یکسانی پیش رفتند. دلیل این که ما در سرزمین خودمان پدیده ی شگرفی داریم اما بسیار کم بدان توجه می کنیم همین از خود بیگانگی تاریخی و اجتماعی ماست. علم و دانش مردم شناسی فرهنگی یک نیاز بسیار شدید ما هست که پس از تکان ها و جابجایی های تند و زیاد دهه های اخیر بتوانیم خودمان را بیابیم و همبستگی ها را تقویت کنیم تا انرژی و نیروهای اجتماعی همسو و فزاینده شوند. در ایران اگر کسی بخواهد مرد و انسان دو سه هزار سال پیش این سرزمین با بشناسد کافی است به میان عشایر کوچنده برود اگرچه بسیار دستخوش تغییر و تحولات شده باشند. اما رفتار ما متناقض است. از طرفی از کار و مصنوعات و محصولات آن ها خوشمان می آید، چه گلیم، چه خوراک و چه آواز ها و فولکلور، اما خود آن ها را نمی پذیریم و در برابر سیاست تخته قاپو یا اسکان اجباری واکنش و عقیده ای نداریم. از آن ها بر آمده ایم اما آن ها را نمی شناسیم و این خطر بزرگی است که بالای سرمان معلق مانده است.

عشایر ایران، چه آن هایی که مانند قشقاقی های ترک زبان جابجا شده و در فارس مسقر شده و ریشه انداخته اند و چه دیگران، از شاهسون ها تا لرها و بختیاری ها و بلوچ ها یا خراسانی ها، چه کوچ روهای عمودی و چه افقی، چه چادر سیاه ها و چه اقوام ترکمن، کتاب باز مردم شناسی و قوم شناسی فرهنگی اند که روشنفکر شهرنشین آنها مایه ی شرم جامعه و دنیای مدرن دانسته و جایی برای پدیده های قرن ها و هزاره های پیشین تصور نمی کند. این قشر ازجامعه ی فرهنگی ما حتی واردات گوشت صنعتی سرد را به گوشت گرم مراتع ایران را ترجیح می دهد.

بز کوهی آقای شهبازی، از کلانترهای ایل قشقایی در شیراز، برخلاف بزهای معمولی، با هرچهارپایش بالای دیوار می پرید و سپس دستهایش را روی دیوار باغچه گذاشته و خود را تا 2 متربالا می کشید. شهبازی می گفت او به یاد کوه است و فراموشش نمی کند حتی اگر اینجا زاییده شده باشد و ما هم مانند همین بز هستیم، و اگر در شهر هم زندگی کنیم بیاد کوچ و کوه و طبیعت هستیم.

عشایر کوچ رو ازمالکیت خصوصی سرزمین های بزرگ، استفاده ی عمومی می کند و روابط و قوانین جا افتاده ی آن را می شناسد و رعایت می کند و در واقع سرزمین را به گونه ای اجتماعی و فرهنگی به یک مالکیت عمومی تبدیل می کند که ایل خان و خان و کلانتر تنظیم کنندگان ساختار و دولت متحرک آن هستند که بر قوانین خود نظارت دارند و گویا یک بار در سال از هر100 گوسفند یکی را به عنوان مالیات بر می دارند و البته اگر همان صدمین گوسفند لاغر باشد دعوا سر می گیرد.

مثال روستای ماسوله نیز پر اهمیت است زیرا ازبام خصوصی خانه های آن استفاده همگانی می شود و هزینه نگهداری و مرمت آن نیز بر عهده ی صاحب خانه است و تا هنگام هجوم سرمایه داران حریص نو کیسه و بحران کشاورزی درگیلان، در طول قرن ها به مشکلی پیش برنخورده و در تعادل زندگی کرده بود. این نیز کتاب هنوز باز دیگری برای یافتن دلایل این رفتار فرهنگی اهالی و همبستگی آن هاست که مانند یک خانواده ی بزرگ در یک جامعه ی کوچک انبارداری و توزیع، در یک محیط خاص طبیعی، و در میان راه بازرگانی بین رشت ساحلی و سرزمین بلند آذربایجان بوجود آمد و بدون جنگیدن برسر ارث و میراث و مالکیت خصوصی بام خانه هایشان، قرن ها میکرو کوزموس خود را پابرجا نگهداشتند.

آقای رمضانی 62 ساله، اهل چهارراه گیلان از مزه ی کباب می فهمد آن گوسفند از کجا بوده و در چه ارتفاعی چریده است. پاکنوش، پسرش کار دسته جمعی را در شالیزارهای خصوصی توضیح می دهد چگونه و با چه مکانیسم پیچیده و دیرینه ای نابرابر بودن مالکیت شالیزارها را، هنگام کار دسته جمعی میان خانواده های هم خون و هم محله ی مالک زمین، جبران و برابر می کنند، که این نیز یک کتاب باز دیگری از همین موضوع است. نیاز به افزایش تولید برنج سیاست صاف کردن و یکی کردن کرت ها را پیش آورده که احتمالا باعث می شود اینگونه روابط پیچیده ی اجتماعی و فرهنگی از هم گسسته گردد.

در فیلم های نئو رئالیست ایتالیا مانند برنج تلخ دیده می شود شالیزارهای ایتالیا در یک رژیم بزرگ مالکی در برابر خرده مالکی شالیزارهای شمال ایران است که احتمالا به وسعت زمین، شیب زمین و مقدار آب و تاریخ اجتماعی آن بستگی دارد. توزیع نهال برنج با گاری های چهارچرخ و به تندی توسط مامور ارباب بزرگ صورت می گیرد طوری که شالیکار و گلنسا جان در تمام 12 ساعت روز مانند کارگر صنعتی روی نوار متحرک تولید به سختی کار می کند. مبارزه ی یک قرن برای 8 ساعت کار در روز و 44 ساعت در هفته دربرابر فشار یک متغییر بیرونی، یعنی شدت استثمار نیروی کار، باعث رنگ و روی بیشتر و همبستگی عمیق تر میان گروه های کاراجتماعی شده است. با فروریختن نظام فئودالی و جایگزین شدن نظام سرمایه داری تولید صنعتی کشت و برداشت و توزیع فراورده ی برنج، تمام این پدیده ی فولکلور ایتالیا نیز که از برنج تلخ یاد می کند نابود شد و در فیلم های پس از پایان جنگ جهانی باقی ماند.

زندگی اجتماعی و دسته جمعی، با عادات و اعتقادات و سنت ها و فرهنگ مشترک و ادبیات فولکلور خاص خود، در میان اقوامی که در کنار مالکین خصوصی کوچک خود، روی زمین های عمومی بزرگ به صورت دسته جمعی کار کرده اند در اقوام ژرمن اساس زندگی آن ها را تشکیل می داده و در انگلستان نیز تا قبل از انقلاب صنعتی که باعث مهاجرت به حومه ی شهرها شد، هنوز وجود داشت. در ایتالیا، کمونیتی های جنگلی و کوهساری بزرگ و زیادی مانند لکه های پلنگ در سراسر شبه جزیره وجود دارد که مالکیت عمومی و کار روی آن اجتماعی است و همین شکل از رژیم مالکیت باعث همبستگی تاریخی اقوامی می شود که در آن مکان طبیعی زندگی کرده و می کنند و بر روی ورود و شرکت افراد دیگر غیر از خود نیزباز هستند.

در شمال شرق ایتالیا، در استان ترِنتو، یک کمونیتی کوهستانی وجود دارد که در طول هزار سال زندگی خود، درآمد فروش درختان را میان اهالی بومی، و اینک میان هرکسی که در لیست شهرداری "وال دی فیه مـّـه - کاواله زه" باشد، خود بخود تقسیم می کنند. می توان تصور کرد اگر چنین گروه های همبسته ی اجتماعی در طول هزار سال از هم نپاشیده اند، به این معناست که کارشان به دادگاه و اتنتقام جویی و جنگ کشیده نمی شده و مسائل را ریش سفیدانه و جرگه ای بین خود حل و فصل می نمودند.

از زمان مورگان و داروین و هگل، یعنی قرن نوزدهم به بعد این دانش بسیار رشد کرد تا این که در اویل قرن بیستم به برنامه های انقلابی علیه یوغ قدرت های امپریالیستی و برای حق تعیین سرنوشت ملل تبدیل شد، اما در آخر همین قرن، همین دانش وسیله ای برای جنگ های قومی گشت که خود امپریالیسم به کار گرفته بود. رومی های باستان می گفتند "جدا کن و حکومت کن" و این کاری است که هنوز هم امپریالیست ها انجام میدهند اما خود مردم کمتر به مکانیزم های آن آگاهند و بسیار صدمه می بینند. برای جدا کردن باید رگه های همبستگی و جدایی را شناخت اما این شناخت، مانند هر شناختی یک چاقوی دولبه است. سال های پیش یک کتاب اسرائیلی به دستم افتاد که تمام رگه های متمایز کننده ی اقوام و گروه های قومی و تاریخی کشورهای آسیای میانه را بررسی می کرد. آن ها رگه ها را شناسائی کرده بودند تا هروقت که بخواهند آن ها را به جان هم بیندازند. استعمار گران قرون گذشته کشورهای آفریقایی را با خطوط عمود بر ساحل بوجود آوردند که بر خلاف شکل طبیعی و ارگانیک مردمی بود که ترتیب آنها و تمایزشان به موازات سواحل بود. طوری که در نخستین حاشیه ی دریا ماهیگیران، در دومین حاشیه کشاورزان و در سومین حاشیه دامداران زندگی می کردند و از اشتراک اسامی خانوادگی آن ها پیدا بود. و این اشتراکات پاره شده و تضاد بوجود آمده باعث برخود قهرآمیز پیوسته میان آن ها شده بود. رودخانه هایی که به دلیل اشتراک در تولید و فعالیت بعث همبستگی مردم در دو طرف آن می شد، اکنون به مرزهای سیاسی تبدیل و باعث جنگ مردم دو طرف می شد. بشریت در این دانش و درس بسی عقب است در حالی که خودش همیشه در همین شرایط زندگی کرده و با زبان و ادبیات و دانش و فرهنگ و هنر و صنعتگری و رفتار خود انسجام داشته و همیشه مردمانی اکولوژیک بوده اند و تا هنگامی که طبیعت برکت داشته آن ها نیز کنار هم زندگی می کردند. اما همین تفاوت ها باعث شده کسانی که با علم به این تفاوتها از آن سوء استفاده کرده و جدا کردند تا حکومت کنند، دنیا را به هم ریختند و مردم شناسی فرهنگی را به مردم شناسی سیاسی و نظامی تبدیل کردند. جنگ در لیبی آخرین نمونه بارز آنست. ما باید در یابیم چرا می گوییم مردم ایران جنگ طلب نیستند و هیچ گاه به ملت ها و اقوام دیگر تجاوز نکرده اند و اگر به بابل رفتند برای کاری بوده که در منشور کوروش نقش یافت و اگر به یونان رفتند برای اجرای برنامه ی "صلح عمومی" با کمک قوانین ثبت احوال و ثبت اموال و سکه های داریک طلا و سکه های نقره و بانکداری بوده است.

فرخ باور



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید