تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1136

مشق هاى نا نوشته

  • يادى از كلاس درس و آنكه به من آموخت     
  • هر چه در اين شهر شكل ميگيرد از قضاست واتفاقى؟
  • اين شهر از آن كيست؟
  • شهر،آئینه من است

مشق هايى نا نوشته كه تابستان گرم را گذراندم و مانند كودكى بازيگوش ، گويى نيمى از "شيطنت و بازيگوشى ام" براى فرار از هرچه مشق و مدرسه بود.

      و حالا چه بگويم؟ آيا آنچه امروز بر ما و شهر و شهروندانمان ميگذرد، ما را به ياد درسهاى نا خوانده آن روزها نمياندازد؟ فريادهاى در گلو خاموش شده استادمان و يا حرفهاى به زبان نياورده خودمان؟ مشق هاى نا نوشته زندگى اجتماعى ما بوده يا خاموشى ذهنهايمان و يك عمر تقصير را تقصير هر چه سرمايه و سرمايه گذار و عقب افتادگى جهان سوم و آدم بدهاى امپرياليست و مافياى سيسيلى مهاجر و ...

یادی از کلاس درس و آنکه به من آموخت

من از نسلى هستم كه در زمان من، رابطه استاد و دانشجو شکل سنتی خود را فراموش کرده بود و این مدرسه و دانشگاه و شهر و اجتماع بود که دانشجو را شکل میداد و نه معلم و استاد که به هر حال در خاطرات ما مانده، لحظاتی در کلاس را که سعی در محو کردن خود میکردیم که مبادا استاد، درس ناخوانده را طلب کند!

من به یاد ندارم آموخته ای را که مرا یاد از استادی آورد، اما به صراحت میتوانم بگویم که آنچه آموختم حاصل دانسته های کسانی بوده که دانش خود را از من و امثال من دریغ نکردند و همواره سعی در تبادل دانسته ها یشان داشتند و این، نه تنها در کلاس درس که در جزوه ها و کتابهای نوشته یا نانوشته آنها و تاثیر دانسته ها و رفتار آنها و بازتاب آن در کوچه و فضای زندگی بود. صد البته خاطره از معلمین پدر سالار و گوشهای پیچانده و نوک مدادهای تیز حاج بوذری دبیردرس عربی در  دبیرستان البرز از یادم نرفته، همچنان که آرامش استاد کاوه معلم خطاطی، هنگام تراشیدن قلم شاگردان در ابتدای هر کلاس. خوب یادم میآید، صندلی را از پشت میز برمیداشت و جلوی تخته سیاه میگذاشت، مینشست و پا روی پا میانداخت و دستمال پارچه ای سفیدی از جیب در میآورد و روی پایش میانداخت و قلم تراشش را از جیبی دیگر و مراسمی بود، ما در صف و قلم در دست، همه گویی مبهوت دستان او و قوس زیبایی که با مهارت به پشت نوک قلم میداد و در نهایت نیم چاکی بر نوک آن برای جذب مرکب. و در تمام این لحظات و با تمام این حرکات ریتمیک، گویی نوعی زندگی را به ما میآموخت و نه خطاطی. این یادم نیست چه سالی از دبستان بود.

زیاد در جامعه حضور نداشته و ندارم ولی آنجا که توانسته یا نتوانسته ام نظر خود را بیان کنم همیشه خواست من، پر اهمیت دادن به آموزش و تبادل دانسته ها و مهمتر از همه، داشتن فرهنگ "نهراسیدن از اعلام نادانسته هایمان" بوده.

 همیشه در برابر نظریه ای که گفته میشد و هنوز هم گفته میشود که "هنرِ هنرمند، از شکم مادر او را همراهی میکند"، گریزانم و بر این اعتقادم که از زمان شکل گیری نطفه در "نهان"، تمام عوالم خارجی، از نور گرفته تا صدا و موسیقی و آرامش محیط زندگی و علم و فرهنگ مادر و اطرافیان، بر رشد او تاثیر گذاشته و در شکل گیری شخصیت و  کمال انسان ، اولین درس زندگیست و هنر و فرهنگ و فرهیخته هیچگاه از قضا  زاییده نمیشود.

گفتم از قضا، گفت،آنچه در این شهر شکل میگیرد از قضا نیست؟
مثلی هلندی میگوید، "ظرف مظروف خود را میشناسد" و من اضافه میکنم، "وشکل آن را میگیرد."
شهر ما از آنچه در دل خود جای داده شکل گرفته و هیچ چیز از قضا نیست.

مشق ها نانوشته

 شما در هریک از کوچه های این شهر، لحظاتی، چشمان خود را بسته و تجسم نمایید تمام ساختمانها، نمای "اصلی" خود را بردارند. ساختمانهای جنوب خیابان به شکلی و شمالی ها به شکل دیگر. آیا شما فرقی بین ساختمان ها میبینید؟ همه یک شکلند و زشت، گاهی از بتن و گاهی از آهن. همه طبق ضوابط شهرداری تا "سانتیمتر آخر قابل ساخت"  ساخته شده اند. هیچ کدام نه ورودی خوبی دارند و نه فضای زندگی، هویت هم که هیچ، "نمای اصلی" هم از قضا نبوده و حاصل برآیند چشم هم چشمی های بی معنا و قیمت آن لحظهِ مصالح در بازار بوده و گویای این واقعیت است که هیچ نکته ای در رابطه با میراث  این سرزمین در ضوابط شهرداری نیامده. آنچه دیکته شده، اینکه، چگونه شصت درصد زمین را تا یک ارتفاعی پر کنیم. و چون شهروندانی خوب، همیشه دقیقا" شصت درصد را پر کرده ایم و نه کمتر و نه بیشتر. پس همه مانند همیم و نه از قضا، که همه طبق ضوابط شهرمان ساخته ایم و فضای زندگی، تبدیل شده به حجمی از مصالح که "متر مربع مفید"، یعنی "قابل فروش" را تعریف مینمایند و هرچه بیشتر، پر سودتر و البته تا سقف ضوابط.

ولی، آنچه از قضاست، سپردن یک طرح به معماری با تجربست.

و این شهر از آن کیست

دستم نمیرود، بنویسم و بگویم ، که این شهر مال ما نیست و از آنجا كه همه ما استفاده درستى هم از آن نميكنيم، تفاوت زيادى  هم بين ما و گردشگران خارجی نيست، با اين تفاوت كه آنها تمام آثار پيشينه ما را ميشناسند و ميبينند و ما نه.

شاید اینجا و آنجا من و شمایی سندمالکیتی در صندوقچه، داشته باشیم، که همگان هم آن را ندارند، ولی آیا داشتن سند مالکیتِ یک ملک در یک شهر، به مفهوم مالکیت آن شهرست؟

آیا وقتی مقابل خانه شما برجى میسازند و آفتابِ شما را میگیرند، بدون دانستن نظرِ شما، باز هم این شهر از آن شماست؟

وقتی نانوایی و سبزی فروش محله ما تبدیل به عطر فروشی میشود و سوار بر چهار چرخ،  به این ترافیک میافزایی و به محله دیگری میروی تا نان بخری، از منو شما کسی چیزی پرسید؟

      آن روز،  روز زیبایی بود ، اهالی کوچه در کتابخانه محله جمع شدیم و یک دیگر را قانع کردیم که اگر کوچه ما "بن بست" بماند و فقط راهِ گذر پیاده باز باشد و را هِ ماشین بسته بماند، آرامش بیشتری خواهیم داشت. و بهایش را نیز میپردازیم چون کوچهِ بن بست اگر باز شود ملکمان ارزشش بیشتر میگردد. نامه ای به شهرداری نوشتیم و به دست ریش سفید محله دادیم و او نظر اهالی کوچه را به شهردار رساند و خبر آمد که نامه اهالی مورد قبول واقع شده و کوچه ما بن بست میماند و اهالی خوشحال.

سالی گذشت و ساکنین  نگران که "بزرگی" آن سرِ کوچه "محلِ کارش" میباشد و دستور باز شدن کوچه را گرفته، تا راحت تر از "این سرِ کوچه"،  به خانه برگردد. دست به نامه ای دیگر شده بودیم که پیمانکارِ شهرداری گفت، "حاجی مبارک باشه قیمت زمینت رفت بالا!"  و کوچه به خیابان اصلی باز شد ...
درست است، "توان اجراییِ شعور جمعیِ"  ما در مديريتِ بخش كوچكى از شهرمان كه بر زندگى روزمره ما تاثير مستقيم داشت، بیش از این نبود.

ولی اگر

"فهم جمعى شهر نشینی" بدانجا رسید و ما همگان فهمیدیم، که پياده روى بيرون دیوار خانه ما، متعلق به همگان است و ما حق ندارىم با تابلوهاى رنگين، شهروندان را تهديد نمايیم.
و اگر مفهوم "مالكيت جمعىِ"  فضاى شهرى را درك كرده و محترم بشماری.
اگر، ديگران نيز حرمت حريم خانه تو را ارج نهند و جلوی ورودی خانه تو را سد ننمایند،
اگر "شعور جمعی" مفهومِ خط سفید عابر پیاده را درک نماید و عابر را مانند مهمانش محترم بشمارد.
اگر ته مانده سفره ات را بیرون پنجره و به بهانه پرندگان، روی سر عابرین نریختی.
اگر چند خطی نوشتی و امضای اهالی محله را جمع کردی و از مسئولین خواستی تا کوچه ات تمیز و آسفالت شود.
اگر نا امنی شهری دیگر تو را نگران امنیت فرزندانت در شهرت کرد
...
آنگاه ، نا رواست اگر "ما" مالكيتِ شهرىِ شهر وندان را به زیر سوال بریم.

و اما

فهم و ادراک حقوق شهروندی زمانی مسیرِ سالم و رو به شادکامی را خواهد پیمود که آگاهی به آنچه در شهر خوبست و بد،  همگانی گردد. و رسیدن به این مهم میسر نخواهد شد مگر  ارج نهادن به نطفه های پراکنده این خود باوری، و تلاش برای حرکتی جمعی. و اینکه دانشگاه و فرهيختگان ما، شهر را از آن خود بدانند و جواب "چراییِ" آن را در بالا بردن فرهنگ جمعیِ "شهر نشینی"  همت نهند  .

و تا آن روز، متين است نگرانيهاى برخى از ما. طرفندهاییست که "زیرکان شهر" آموخته اند و از نا آگاهی شهروندان سوءِ استفاده کرده  و هرآنچه خواستند و میخواهند را انجام دادند و میدهند و ما حیران و سرگردان، شاهد شادیهای آنانیم. ولی مطمئن باشید زمانیکه " توان شعور جمعى " در پى افزايش " دانش حقوق  شهروندى " ، شکل پایدار خود را بیابد، " زيركان اين آبادى" هزینه بیشتری بابت گرفتن حق شهروندان، خواهند پرداخت .

شهر،آئینه من است

بهترین مصداق نقش  پذیری متقابل شهرو شهروندان ازیکدیگر،  همان مثال ظرف و مظروف میباشد که شهر به عنوان ظرف، مظروف خود را شناخته و شکل آن میشود و اهالی هر آبادی رنگ و بو و ظاهر و فرهنگ همان آبادی را میگیرند .

شاید بیجا نباشد بخشی از مطلبی که جایی دیگر در رابطه با ارتباط شهر و شهروند و منظر شهری نوشته بودم را اینجا بیاورم. از صحنه شادی بیش از اندازه شهروندان در یکی از پارکها صحبت میکردم.

"چه چيزى منظر شهرى را از هنجار به نا هنجار تبديل ميكند؟ آيا اين همه هيجان، نشان كمبود نيست؟ كمبود فضاى زيست و آنجا كه هست، آيا پاسخگوست؟ كاوشى با كمى رنگ و بوى انسان گرايانه، نشانگر اين واقعيت است كه

  • اكثر اين جمع، اسكان مناسبى ندارند.
  • اكثر اين جمع، فضاى حد اقلى يك إنسان را در خانه ندارند.
  • اكثر اين جمع، سرانه فضاى سبز خود را آنجا كه بايد داشته باشند، ندارند.
  • كه اين شهر، پاسخگوى اين همه انسان نيست.
  • كه هرچه بيشتر اين شهر را بزرگ و بزگنمايى كنيم، مردمان بيشترى خانه خود را ترك و به اين شهر سرازير ميشوند.
  • كه خانه و شهر را بايد آنجا كه انسان ها كار و تلاش ميكنند "براى زندگى"، بسازيم.
  • كه اين منظر، وقتى منظر است و زيبا، كه "آينه زندگى انسان ها باشد"، انسان هايى كه شادى آنها از رفاه آنها باشد در زندگى."


داريوش زمانى - مهر ماه نودوسه

 

مجموعه مقالات مرتبط : شهر به چه کسی تعلق دارد    
عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید