تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1078

معماری از قضا !

"شرح امروز معماری ما"

"... من بی دل و دستارم    در خانه ی خمّارم            یک سینه سخن دارم   هین شرح دهم یا نه..." ؛

شاید "شرح امروز پزشکی ما" با اقدامات اخیر وزیر بهداشت و سه قفله کردن قسم خوردگان بقراط و گذاشتن آژیر خطر بالای سرشان آسانتر باشد. سئوال اینجاست، در این لحظه باید شکر کنیم که پزشک نیستیم تا آبرویمان نرود، یا آرزو می کردیم کاش پزشک بودیم تا با بسته شدن راه زیرمیز، راه روشن اخلاق حرفه ای باز می شد. هرچه هست، وضعیت معماری امروز ما موقتی و گذراست زیرا چه آبشار زیاد بلند شود و چه کفگیر به ته دیگ بخورد نتیجه یکی است و روند وارونه می شود. مدتی است که در شرایط آغاز این وارونگی قرار گرفته ایم اما جنگ ضدین هنوز قطعیت نیافته و بدتر شدن وضعیت معماری و ساخت و ساز، مانند شخص (در حال احتضار که در لحظات آخر عمر ناگهان نیروی زیاد پیدا می کند) به جلو فرار نموده است. آیا این فرار به جلو در برج سازی و انبوه سازی، مانند واکنش مشروط پاولوف، از عواقب نتایج انتخابات سیاسی گذشته و خط و نشان کشیدن های بلافاصله ی آن مانند جابجایی پایتخت و تهدید به باز نمودن جعبه سیاه انفجار ایستگاه راه آهن نیشابور و افتادن فلان هواپیماست؟ نمی دانیم. علم غیب نداریم. اما نتیجه ی آن انتخابات تضادها را کاهش نداد که هیچ، شدیدتر کرد و تشنج های خفقان آور برای شهر و مردم بیشتر شد. زمین لرزه ی خفیف دیروز تهران- شهر ری با عمق بسیار کم را میتوان یک هشدار دانست. دلیل معلوم نیست اما فروریختن لایه های زیر زمین به علت پوک شدن خاک نیز می تواند جزو فرضیات باشد. معمار نیوز اخبار به روز زیاد پخش می کند اما نتیجه گیری از وضعیت معماری امروز و شرح آن، که کلی گویی متداول نباشد، آسان نیست. نمی دانیم آزاد ساختن آب در بستر زاینده رود نتیجه ی بارش است یا سازش؟ آیا ربطی به موضوع پا در هوا مانده ی تخریب دو طبقه اصلی برج جهان نما دارد و برای مثال آیا دیگر لازم نیست خراب شوند؟ آیا برج جهان نما نماد و ابزار کار یکی از بزرگترین قدرتهای تجاری شهر نیست؟ آیا چنین قدرتی نمی تواند گفته باشد: "سامسون بمیرد؟ همه بمیرند!" و آنچه را که دیدیم با شهرکرد؟ نمی دانیم. اما دیدیم پشت سر آنهمه هیاهو در باره ی خشک شدن دریاچه ها و آب سدهایی که زیر کوروش کبیر را هم خیس می کرد چه بود و عاقبت چه شد. سیاست "دهقانان، ثروتمند شوید!" بوخارین باعث سربلند کردن اجتماعی ضد انقلاب در روسیه ی سوسیالیستی و کشتار و تخریب وسیع بعدی آن شد. در  ایران آب های شیرین ، کشور به صادرات شیرین تر محصولات دلاری کشاورزی تبدیل شد. دیدیم چگونه به نام صادرات، به کام مافیایی شد که حق آبه ها را در انحصار خود گرفت و به مصرف کشاورزی و صادراتش رساند. مصرف آب کشاورزی در غرب دریاچه ارومیه پنج برابر شد (عیسی کلانتری) و محصولات آن از بازار مصرف داخلی گرفته شد تا به کشورهای همسایه به دلار فروخته شود. این رویه و روند، برنامه ریزی که هیچ، هرج و مرج است و جای پای سازمان برنامه را با تیر می زند. در ساخت و ساز نیز همین روند، با 80 هزار مورد تغییر کاربری از طرف کمیسیون ماده ی 5، گودبرداریهای وحشتناک زمین و میل هایی که در زمین همسایگان فرو می رود، و بلند شدن اسکلت های زیاد در مسیر باد غرب تهران و نابودی درختان و جنگل ها هستیم، و از طرف دیگر، شاهد مداخله ی شورایعالی شهرسازی علیه بدترین موارد این خلافکاریها در حریم کاخ گلستان، میدان ونک یا سازه های غرب تهران و مناطق مختلف آن هستیم. جنگ، جنگ غولهاست و موضوع تغییر پایتخت همین بود که با تعادل قدرت از نوع بناپارتی، مسکوت ماند و وضعیت پایتخت به سرعت بدتر شد. از شهر شیراز هم خبرهای خوبی نمی رسد. اما دست معماران بسته است و تنها تعدادی از مهندسین مشاور مشغول به کارند که، مانند پزشکانی که در لحظه ی آخر زائو را از زایمان طبیعی منصرف و به سزارین مجبور می کنند، کارهای بزرگ را می گیرند تا از زیادی کار بترکند. معماران خرده پا آزادانه مشغول فعالیت های زیرمیزی و برگه فروشی هستند و به ارزانترین قیمت بی کیفیت ترین کارها را انجام می دهند، قیمت می شکنند و قانونی نیست که براین حداقل ها نظارت کند. بزرگان مشاور هم هرچقدر اشتباه کنند و "کالبدهای بیجان" و پر هزینه و بی فایده بسازند، بازهم کارها به آن ها ارجاع داده می شود. یکی از زشت ترین کارهای مدیریت معماری در ایران این است که ادامه ی کار پروژه ها از مادر آنها گرفته شده، به نامادری یا دایه ای سپرده می شود که دلسوز نیستند و بخاطر نام و مقام خود کار می کنند. مرحله ی نهایی موزه ی بزگ خراسان کوه سنگی مشهد از مرحوم دکتر میرفندرسکی گرفته و به دیگری سپرده شد. پروژه ی بازسازی و نوسازی محله ی آب انبار کهنه در مرکز ساری پس از 4 سال کار گروهی همین دفتر معتبر و رفت و آمدهای مرتب تهران- ساری، و تصویب وزارت مسکن و شهرسازی و پشتیبانی وزیر وقت به عنوان بهترین نمونه برای بازسازی مراکز قدیمی شهرهای ایران، جان بجان آفرین تسلیم کرد و بخاک سپرده شد. میانگین ارتفاع 2.75 طبقه، با معماری ساروی و همساز با اقلیم آن، به هشت طبقه و معماری منقبض مافیای بساز و بنداز تبدیل شد. پروژه ی زیبای کوهسران، با رودبار دربند از سرپل تجریش به زرگنده و به پایین، بازهم ازهمین مشاور، پس از چند سال کار با کیفیت و گروهی به علت طلایی شدن قیمت زمین روی کاغذ ماند. اجرای موزه ی صنعت نفت مسجد سلیمان نیز از طراحان گرفته شد تا مانند یک شیر بی یال و دم و اشکم ناقص الخلقه، نیمه کاره بماند و بپوسد. معماری داخلی و حتی نماسازی مسجد چهار راه ولیعصر نیز از رضا دانشمیر و کاترین سپیردنف گرفته شد تا کسان دیگری نیز از آن خوان یغما بهره ببرند، و لطمه ای که به آن طرح ساده وارد شده از همین حالا پیداست. سینما پردیس ملت در آخرین لحظه بعلت افتتاح پیش از موعد دچار سزارین و صدمه شد، رستوران بزرگ و پانورامیک و منحصر بفرد آن نیز به علت زیاده خواهی افتتاح نشد مگر این که اخیرا به راه افتاده باشد. ما ظواهر امر را می بینیم و از خود می پرسیم اگر مشاور مهندس پاسبان حضرت پارک گفتگوی تمدن ها را کنار بزرگراه چمران طراحی و اجرا کرده، چرا تکمیل و ادامه طرح و اجرای بهسازی این حاشیه ی رودبار از اوین تا زیر بزرگراه نیایش به پایین را نباید به همان مشاور داد و به مشاور دیگری سپرد؟ مردم اسلام آباد شمالی از دل شوره دارند خانه هایشان را ارزان می فروشند قبل از این که مصادره نشوند، اما دیگران نمی خواهند به خانه هایی در پرند بروند. آنها سالهاست در این بیغوله هایی که خود سرپا کرده اند بسر می برند و حق و حقوقی دارند. هیچ معماری نمی تواند مسائل اجتماعی مردم را علیه خودشان به چیز زیبایی برای دیگران تبدیل کند مگر این که تابع قدرتهای بزرگی باشد که همین بلا را تا کنون برسر 60 قصبه و محله ی قدیمی تهران آورده اند. راه حل این حاشیه ی رودخانه ای اینست که ساکنانش همین جا بمانند اما وضعیت سکونت و بهداشت و تجهیزات محله ی آنها با یک طراحی شهری، درست و زیبا شود. پاک کردن مردم از صورت مساله با ارعاب و اجبار به ترک و فروش و اخراج از تهران باعث مصیبت هایی در این خانواده هاخواهد شد که از بعد آن بیخبریم. داستان دندان پوسیده ی زندان اوین و کندن آن از روی آن تپه های اشتها آور چه شد؟ آیا زندانی ها و خانواده هایی که برای بازدید می آیند، منتظر می مانند و می روند از مردم نیستند که باید میان بیابان فرستاده شوند؟ آیا مدعیان مال اندوز باعث جنگ و دعوا میان دانشگاه و شهرداری نمی شوند تا بازهم نفر سومی بیاید و قافیه را بزند و ببرد؟ این موضوع دو سه سال پیش از طرف بعضی نمایندگان در مجلس نمایندگان مجلس قبلی مطرح شد و مجله های معماری به آن دامن زدند، مدتی مسکوت ماند اما انگار اینبار در سکوت دارد راه باز می کند. گودال باغچه های تجاری میدان های تهران مانند ولیعصر و توپخانه بکجا رسید. به نظر میرسد مشاوران محترم طرحی می اندازند تا ریشه بدواند و به پروژه ای نان و آب دار تبدیل گردد، اما آیا بعد از این که ساخته شد، مانند میدان منصور تبریز، میدان فرش به شکل گودال باغچه ای بی باغچه، و دور و برش تا بازار قدیم، به درد بخورد یا نخورد، و پس از چند سال خالی بماند یا نماند، و به کالبدهای بیجان تبدیل بشوند یا نشود، از دایره ی مسئولیت مشاورین محترم خارج بوده و به آن ها ربطی ندارد اما به آن می گویند سیاست برد برد. این وسط، تغییر سلیقه ی مردمی که دستی به دهان می برند و میتوانند برای خود خانه و کاشانه ای چند طبقه بسازند هم قوز بالا قوز شده، یک دیوار ساده ی آجری یا سفید گچی را پسند نمی کنند. تازه، مگر آجر پیدا می شود؟ امروز همان آجر معمولی، پس از شاهکار کتابخانه ی ملی، به آجر نسوز و به یک عنصر شیک و گرانقیمت و متکبر اما با قیافه ای مردمی تبدیل شده و آجر معمولی که هیچ، سفال سقفی نیزکمیاب شده زیرا "تقاضا ندارد". معمولی ترین عناصر معماری هم مانند زایمان طبیعی از رونق و تولید افتاده و بازارش کساد شده است. به علت همین نزول مدیریت های اجرایی و رشد نابخردانه ی  تراکم فروشی ها، قیمت زمین بازهم افزایش یافته و تناسب 50/50 میان مالک زمین وسرمایه گذار، که شرم آورانه بیانگر رانت مافیایی بر زمین است، به 60/40 و 70/30 در منطقه های ناب به نفع صاحب زمین تغییر یافته است. آنگاه که بخواهیم بدانیم صاحب زمین کیست رد پای صاحب اصلی گم شده و دست آخر به نزولخواری می رسیم که لقمه از گلوی خود بانک هم بیرون می کشد و قاضی حکم می دهد نزول سرسام آور تا به آخر با تملک خانه ی مسکونی و حتی حقوق بازنشستگی، حتی علیه خود قانون مدنی و شرعی که داشتن یک خانه و یک ماهیانه را غیر قابل سلب می داند پرداخت شود. تازه می شویم مانند آمریکا، کشور خدایان آزادی و فدرال رزرو خصوصی، که بازنشستگان بدهکار را هنگام شب وسط خیابان به امان خدا رها می کنند، تا بفهمیم روشهای سرمایه داری بالاخره در ایران نیز پیروز شد درست وقتی بر چندین هزار میلیارد دیگر بر معوقات بانکی افزوده می شود و پولهای کلان از بانکها به جیب همین سالاران میرود تا باز نگردد، رئیس سازمان خصوصی سازی کشور سهام عدالت مردم را برگه نام نویسی نامیده و برای خرید و فروش بی اعتبار دانسته، کسانی را هم که سود ماه های نخست را دریافت کرده بودند را به کسر آن تهدید می کند. یعنی این دو قطبی شدن اقتصاد را، بنام زیبای افزایش نقدینگی، می توان، در زمینه ی معماری، با بالا رفتن برجها و انبوه سازیهایی به نام تجاری اداری، گهگاه حتی اجباری، و رفتار زشت انحصارگران فعالیت معماری، بخصوص در پایتخت ببینیم. ساخت و سازی که از کوه بالا رفت. پاهای البرز را جوید. شهر را زیر پای خود دید، از دود دور شد، از حرص کور شد، اما در پیچ و خمهای ارتفاعات بالاتر از 1800 متر تنها ماند، بخود پرداخت و زمستان گیر کرد. مشت نمونه ی خروارست. آنچه که در زمینه های دیگر دیده نمی شود در وضعیت معماری به چشم دیده می شود. کشور ما هنوز طرح جامع آمایش زمین ندارد تا بنابر شناخت استعدادهای طبیعی و قومی و انسانی و تاریخی آن یک برنامه ریزی کشوری انجام گیرد و جایی که باید به کشاورزی اختصاص داده شود را صنعت نگیرد! نیروگاهای سیکل ترکیبی در بیابان ساخته نشود و همان آب کم چاه های کشاورزی را نخشکاند، راه گله داران و عشایر کوچ رو را کشاورزان با یک حرکت بولدزر قطع نکنند، بین آن ها جنگ و دعوا براه نیفتد و خانواده هایی بدبخت نشوند، آب شور دریای خزر را وزیر محترم با پروژه های خارجی 1400 بالا نبرد تا روی آب شورتر دریاچه ارومیه بریزدو یا، به این بهانه، آن را شیرین کند و بازهم بکام کشت زمینداران و صادراتشان بکند. سرداب هلاکوخان در یکی از جزیره های دریاچه با گنج آخرین خلیفه هم بالاخره معلوم نشد چه شد. و بالاخره، در این میان، افقی سازی و حیاط و همسایگی و کوی و برزن و باغ و معماری همساز با اقلیم همه یکجا مرحوم شدند تا جا برای شاهکارهای معماری بلند بالا باز شود. حتی اگر برج هایی ابله باشند. اما آخر مگر شهر به چقدر تجاری اداری نیاز دارد؟ چقدر قدرت خرید مردم دارد زیاد می شود که فروشگاه های بزرگ جوابگو نیستند؟ چقدر سرمایه دار بزرگ با متعلقات میلیاردی وجود دارد که کاری بهتر از برج سازی و انبوه سازی و جایی مناسب تر از پایتخت پیدا نمی کنند؟ آدم های بد بین می توانند بگویند آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب. اما این پایان کار نیست. خیلی مانده تا پایتخت کوتوله ی ما نیویورک شود.

 فرخ باور
16 آبان 39 و 7 نوامبر 14

 

 

عضو مرتبط : فرخ باور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید