Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :939

معماری بومی کاربردی است

(مقالات گذشته - 1365)

اگر قبول کنیم که شکل، اعم از پدیده های طبیعی یا اجتماعی - حوادث و رویدادها- ، متعلق به جهان بیرون و دارای خصوصیات ویژه یا دارای انرژی خاص است (آن انرژی که می تواند هرچیز را بدل به چیز دیگری کند) و اگر بپذیریم که انسان در تدارک فضای ساخته شده با استفاده از شکل ها ( با امکانات و محدودیت های محیطی) در قالب کاربری ها به نیازهای خود، اعم از جسمانی و غیر جسمانی ، و ضرورت ها جواب می گفته ا ست ، در آن حالت می توان ادعا کرد که معماری بومی در هر مقطعی از تاریخ کاربردی است البته با مفهوم جسمانی و غیر جسمانی.

نیاز خودآگاه انسان به ارزش های فضای طبیعی، « صفت های ویژه طبیعت» ، سرآغازی است بر تفکر انسان نسبت به تولید فضای مصنوع، نور و تاریکی، صدا و بی صدائی و به تبع آن ها حرکت و سکون صفت های ویژه فضای طبیعی- از ابتدایی ترین شکل هایی ست که به صورت تقابل برای جوابگویی به نیاز انسان در قالب کاربری ها استفاده می شود .

حال با توجه به این که کاربرد، تاثیر فضای معماری برروی انسان است( و این جنبه کاملا ذهنی است و به انسان و جهان درون تعلق دارد) می توان به یقین ادعا کرد آنچه که به عنوان نمادها و پیام های معماری قابل انتقال از زمان و مکان به انسان و جامعه عنوان شده، در واقع در ارتباط ذهنی خود، کاربردی است البته نه احساس شده بلکه ادراک شده .

می گوئیم خودآگاه چراکه انسان غارنشین ناخودآگاه در رابطه با تحریکات فیزیولوژیکی از این صفات ویژه بهره مند می شده است.

به طور مثال امروزه معماری مطلوب، فضای دلپذیر و راحت، به آن گونه فضایی اطلاق می شود که از شکل ها به نحو مطلوب و شایسته برای جوابگویی به نیازها بهره برده باشد؛ و در واقع ارزش های هماهنگ فضا را به اقتضا و متناسب با خصوصیات کاربردی فضای ساخته شده به کار برد. بدین ترتیب هرفضا، یا عنصر کاربردی فضا، وقتی ارزش های زیبایی و مطلوب را به دست می آورد که در قالب این مفهوم بیان شود . اما آیا این قضاوت صرفا در رابطه با معیارهای شناخته و طبقه بندی شده، یعنی معماری از دیدگاه علمی، است یا در برگیرنده تمام چیزهایی است که در پس ذهنیت انسان ها به ادراک درمی آید؟ به اعتقاد من معماری، چون زندگی، قابل تفکیک به قلمروهای علم، فلسفه و هنر نیست؛ و مفهوم کاربرد جز در معنای فراگیر غیرقابل قبول است. امروزه نیروی جاذبه در ارتباط با توازن کالبدی انسان امری شناخته شده است. اما تا حال به نیرویی که توازن ذهنی انسان را برقرار می کند آیا فکر کرده ایم؟ چیست آن کشش غیرقابل انکار که به ادراک درمی آید اما بیانی برایش نمی یابیم؟ گل های رنگارنگ در فضای باغی پردرخت، در یک روز بهاری ، با نجوای پرندگان و زمزمه جویبار و به دور از غوغای شهر دلچسب، الهام بخش، روح افزا و زیباست. حال آنچه از دیدن این فضا رسم می کنیم آیا با آنچه که در ذهن ما از مشاهده و احساس آن به ادراک می نشیند یکسان است؟ به طور یقین نه . چرا که اگر ما لحظه ای تصمیم بگیریم آنچه را که دیده ایم و احساس کرده ایم به بیان آوریم ، از ابزاری استفاده کرده ایم که قراردادی گویشی است؛ قراردادی برای ارتباطی جمعی. بیان این جمله که گل ها با رنگ های ... و دیگر هیچ .

ما در لحظه ای که تصویر گذشته را تعریف می کنیم مسلما تداعی آنچه که گذشته است، آن نیروی مؤثر آن نظم مسلط، تحریکمان می کند و احساس لذت می کنیم؛ ولی آیا این همان احساسی است که شنونده از توصیف تصویر، داراست؟ به طور قطع نه. چرا که نیروی تحریک کننده و زندگی بخش، نه آن رنگ ها و نه آن گل ها و نه آن پدیده های محیطی، بلکه آن چنان نیرویی است که در بیان معماری واژه ای برایش نمی شناسیم.

هدف ما امروزه شاید بتواند تلاش برای دست یافتن به ابزار و وسیله ای باشد برای انتقال مفاهیم ذهنی به عینی ، تلاش برای شناخت خود، برای آنچه که انسان و توازنش را در طبیعت تعریف و توجیه می کند؛ پی جویی روشی در بیان معماری، که در آن نه صورت ایستا که نیروی جاری در پدیده ها را در نظر آورد.

بنابراین دیگر یک درخت در تصویر« کنتور» تنه و شاخه ها، یا یک بنا در تصویر دیواره ها ، کافی به نظر نمی آید. نیرویی را طلب می کند که در این بردار معرف پیوند بین نقاط و بار ارزشی هر نقطه است.

حیات جاری در یک درخت هرگز به تصویر در نمی آید ولی وجود دارد؛ و این همان واژه گمشده یی است که جز با توجه به آن، به واقعیت توازن انسان در محیط نمی رسیم. این همان ضعفی است که بیان مشترکمان در معرفی پدیده های فضای طبیعی و مصنوع بدان اذعان دارد. این خود عمده دلیل عدم هماهنگی ها و دوگانگی ارزشی در ارزیابی پدیده هاست . چرا آنچه را که می بینیم، احساس و درک می کنیم، نمی توانیم به بیان بیاوریم؟ ما فاقد آن بیان معماری هستیم که بتواند جذبه های ذهنی را منتقل کند.

در تحلیل پدیده ها ، نیازمند انضباطی هستیم ذهنی؛ روشی که در آن خط در معماری مجموعه نقاط همگن و خنثی نیست بلکه مجموعه نقاطی است که هریک با بار ارزشی خاص خود در ایجاد ارتباط با انسان سهیم است.

حال از گونه گونی کاربرد معماری بومی مثالی می آوریم. تصویر کالبد فرسوده مجموعه ای در دل شهری کهن، با شوری که در درون فضاها می یابیم و با تکیه بر تجربه های گذشته احساس و درک می کنیم، زیبا، الهام بخش و ارزشمندست . ولی آیا این همان احساس ، همان واقعیت است که انسان های ساکن درون این کالبد فرسوده به عنوان فضایی برای رفع نیازهایشان از آن بهره می گیرند؟در واقع آیا کاربرد این کالبد برای یک نظر، برای جوابگویی به نیازش و تاثیر دلپذیر و الهام بخش آن (تاثیر فضا بر روی ناظر)، همان کاربردی است که فرد ساکن از آن طلب می کند؟ و بالاخره آیا آنچه که ما از این مجموعه می طلبیم همه آن چیزی است که ساکنان مجموعه ، در رابطه با فضای زیست شان، طلب می کنند؟ به طور قطع نه.

بنابراین جای تعجب نیست اگر در یک تقابل ارزشی با ساکنان کالبد فرسوده شهر قدیم قرار بگیریم. آنچه که ما می شناسیم و می جوییم همه آن چیزی نیست که ساکنان شهر قدیم می طلبند.

طبیعت زیباست، برای همه زیباست چرا...؟ شهری و روستایی، فقیر و غنی ، عالم و هنرمند، همه و  همه طبیعت را دوست دارند آن را نهایت کمال می شناسند. آیا واقعا فکر کرده ایم چرا ما چنین برداشت مشترکی را برای بافت های ارزشمند و به جا مانده گذشته در بین مردم نداریم؟

می توان گفت محققان، به دنبال شناخت ارزش های محیطی، با پدیده های منتزعی روبه رو هستند که زمینه های پیوند و ارتباط شان به مدد ادراک ذهنی و تجربه در زمان و مکان و تاریخ میسر می گردد.

در واقع زمینه درک ارزش های ویژه فضا و عناصر کالبدی به مدد ادراک ذهنی، از طریق ارتباط بین اجزاء در زمان و مکان، و پیوندهای تاریخی تحقق می یابد. و طبیعی است که بی این رابطه و پیوند، کاربرد ارزش های بالقوه در بافت قدیم تنها در ارتباط پیوسته و هماهنگ با خصیصه های انسانی و نیازهای جامعه مفهوم یابد.

طبیعت برای انسان کمال است، نهایت زیبایی است، چراکه به زندگی و ارزش هایش تحقق می بخشد. هوایی را که استنشاق می کنیم، آبی را که می نوشیم، خاکی که در آن می کاریم و محصولی که برمی داریم ، و بالاخره نظامی که ما به عنوان بخشی در آن مشارکت داریم، همه و همه نشانه های وابستگی ما و ارزشمند بودن طبیعتی است که با تمامی نیش و نوشش نیرویی را در بطن خود دارد؛ نیرویی که حاکم بر تمامی پدیده ها و روابط است_ آن نظم عالی که انسان به عنوان جزیی از کل نظام، وابسته و متاثر از آن است. فعل و انفعالی همیشه پویا در نظام هستی، تقارنی درونی ، دوطرفه، در مفهوم ایستا، که پویا توازن در ارتباطی پیوسته بین انسان و طبیعت ؛ انسانی که به عنوان جزیی از کل این نظام در توازن و تداوم هستی شرکت می جوید و این همان نیرویی است که فرهنگ معماری گذشته آن را درمی یابد و به فضای ساخته شده اش نقشی پویا و حیاتی می بخشد؛ آن چنان که خودرو و ارگانیک اش می نامند. فضایی جوابگو به تمامی نیازهای انسان و جامعه.

برداشت من از واژه تقارن در این مبحث نه آن مفهومی است که معیارهای هندسی می طلبیدند . می گویم نه ایستا و فیزیکی که پویا و درونی آن پدیده ارزنده در وجود انسان که به عین خود در طبیعت وابسته و پیوسته است و غیر قابل تفکیک از آن است.

رابطه کالبدی فضای ساخته شده با حیاتی که در آن است و نیرویی که هر لحظه این دو را مرتبط می کند آئینه زندگی است . همچنان که در مورد مفهوم تعلق مکانی یادآرو شدم اگر فضایی مورد نظر را با تمامی خصوصیات شناخته شده اش در مکانی دیگر برقرار سازیم هرگز آن احساس را درما برنمی انگیزد؛ چراکه دیگر آن نیروی ویژه را دارا نیست؛ دیگر زندگی ندارد.

بنابراین می توان گفت ارتباط پیوسته انسان ها با فضای کالبدی، در مفهوم انطباق کارکردها، برخوردها از توان های بالقوه مکانی است که درآن تبلور یافته است .

تاثیرپذیری انسان در ارتباط با گیاه و طبیعت و مشاهده تغییر شکل آن در سیر شب و روز و تغییر فصول نه در شکل و رنگ ظاهری آن، بلکه در نقش حیاتی و پویش درونی آن است؛ لذا با توجه به این مفهوم، استفاده از گیاه و درخت نه در تامین منظری خوشایند برای محیط زیست ، بلکه در ارتباطی همیشگی و پیوسته مورد نظر است. در واقع بعد تحولی را که در مقیاس ذهنی تنها وجود یک بوته یا درخت، کنار پنجره یک اتاق، برای انسان فراهم می آورد هرگز انبوهی از درختان رنگارنگ پارک عمومی دیدگاهی یا متنوع از قاب پنجره دارا نیست.

بررسی و نوشته: مصطفی ربوبی

معماری بومی - سال 1365

تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید