تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1740

معماری و تعهد

در بررسی مسئله‌ی انتزاعی‌ای چون تعهد اجتماعی معمار، با تناقض تاریخی بنیادینی مواجه می شویم که از قضا برسازنده اصل اساسی تحولات معماری و تبدیل شدن آن به گرانیگاه تجربه‌های معاصر بشراست. این تناقض که دو قطب آن مدرنیته و مدرنیسم است (دو قطبی که گاها به اشتباه یکسان انگاشته می‌شوند)نمایان‌گر سرشت دوگانه‌ی معماری است. معماری از یک سو به عنوان برجسته‌ترین جلوه‌گاه زندگی شهری، نمود تام و تمام مدرنیته و پیشرفت تاریخی است و از سوی دیگر واکنش‌های مدرنیسم هنری به همین جبرگرایی تاریخی و اسطوره‌ی پیشرفت را بازتاب می‌دهد.

نقاشی، مجسمه‌سازی، موسیقی و حتی تئاتر و سینما، به جهت خودآیینی نسبی که در برخورد با مدرنیته داشته‌اند، کم‌تر با این تناقض دست‌ و پنجه نرم کرده‌اند، هر چند به طور کامل مبرا نیز نبوده‌اند. اما معماری داستانی دیگر دارد. به نوعی معماری به هیچ صورتی نمی‌تواند از عصر خودش جدا شود و از آن فاصله بگیرد. به همین دلیل برای مواجه با یک دوره‌ی تاریخی خاص، کافیست تصاویری از زندگی شهری و گذرگاه‌ها و به طور کلی معماری آن را از نظر بگذرانیم. حتی می‌توان خطر کرد و گفت که هر دوره‌ی تاریخی‌ای برابرنهاد معماری آن است و تصویرساکن آن عصر را صرفا با تجسم معماری آن می‌توان تشخیص داد. در حالی که هنرهای خودآیین‌تری که ذکرشان رفت، این امکان برایشان بیشتر است که از عصر خود جدا شوند و حتی از آن فاصله بگیرند.

در این میان مواجه‌ی معمار با این تناقض، صرف‌نظر از میانجی‌های اقتصادی و سیاسی، روشن‌گر نسبت او با اجتماع پیرامونش است.اگر نقاش با گسستِ در فرم، خلا‌ئی در وضعیت اجتماعی و سیاسیِ جاری عصر تاریخی خودش ایجاد می‌کند و این واکنش به نظم نمادین جامعه، خود در حکم عمل به رسالت هنرمند است، برای معمار مسئله به این سادگی نیست. معمار از یک سو خود سازنده این نظم نمادین و محل تحقق اسطوره‌ی پیشرفت است و در عین حال مسئول ایجاد خلل در این وضعیت.با این تفاسیر در درجه‌ی اول معمار باید در این نظم، در این یکدست‌سازی ادغام شود و خود در مقام کارگذار مدرنیته به نوسازی و تخریب هر آنچه مخالف آن است دست بزند. بنابراین معمار باید با دادن انسجام و وحدت به معماری شهری، تصویر یک عصر تاریخی مشخص و هویت‌مند(به لحاظ تاریخی و نه نژادی) را به شهر اعطا کند. این مسئله در شهرهای جهان سومی و مشخصا تهران به شکل حادتری بروز می‌کند. شهرهایی که ناگهان در مسیر طوفان مدرنیته قرار گرفتند و آنچنان سریع در این گرداب گرفتار شدند، که فرصتی برای تامل در محتوای عینی خود نیافتند و مثل یک تکه موزائیک، هر آنچه که به درونشان پرت می‌شد را بلعیدند و از آن خود کردند. نتیجه این که در دوره‌های آتی و حتی اکنون با تماشای تصویر این شهرها، نمی‌توان به درکی از یک دوره‌ی تاریخی مشخص رسید. نمود این مدرنیته‌ی ناقص، در مناظر شلخته و بی‌انسجام و چهل‌تکه تهران قابل روئیت است.

با رسیدن به این انسجام و یک‌ پارچگی، کار معمار به قطب دوم می‌رسد و با تکمیل کردن این تناقض، رسالت خود را کامل می‌کند. معمار نمی‌تواند با گسست در فرم موجب رهایی‌بخشی برای اجتماع خود باشد. چرا که همان‌گونه که ذکرش رفت، برای مدرن شدن باید منسجم بود و به فرض غلبه‌ی یک فرم نو نیز، باید به یک کل جدید تسری پیدا کند و همگنی جدید را شکل دهد. بنابراین معمار چاره‌ای ندارد جر خالی‌ گذاردن حفره‌هایی در این کلیت تا در این پیوستار منسجم گسستی ایجاد کند و به رسالت خود جامه‌ی عمل بپوشاند. این حفره همان ویرانه است.

نسترن معماری

مجموعه مقالات مرتبط : معمار و مسوولیت اجتماعی    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید