تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1260

معماری و من

روزگاری بود که از نوشته های جرج برناردشاو، نویسنده طنز و منتقد ادبی ایرلندی تبار، در جراید ما بسیار استفاده می شد.  و امروز که می خواهم در باره معماری بنویسم تاثیر این نوشته ها را که در روزگاری نه چندان دور خوانده بودم، به شدت روی اعصاب و روانم می بینم. نقش یکی از آنها درست روبرویم ایستاده، دلقک وار، ولی بسیار جدی به من فرمان می دهد و از من می خواهد که راجع به او بنویسم.

ولی این که ربطی به معماری ندارد.
تو بنویس، ربطش را بعدا می فهمی!

"چشم". و به همین سادگی وبا همین مکالمه کوتاه که نمی دانم ناگهان و با تاثیر و عکس العمل کدام رشته عصبی و انبوه خاطرات حافظه ام،  پیدایش شد، متقاعد شدم و اعتماد کردم که نوشته نویسنده را باز نویسی کنم تا ببینم به کجاها می رساندم.

"روزی مردی داخل چاله ای افتاد و خیلی دردش آمد. آنقدر درد داشت که از داخل چاله نمی توانست بیرون بیاید. یک کشیش از آنجا می گذشت او را دید و گفت: حتما گناهی انجام داده ای.  بعد یک دانشمند رد شد و عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت. بعد نوبت یک روزنامه نگار شد و در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد. سپس یک مرتاض از راه رسید و به او گفت: این چاله و همچنین دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعیت وجود ندارد.

بعدی یک پزشک بود که برای او دو قرص آسپرین پائین انداخت. و سپس یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد.
بعد نوبت یک روان شناس شد. او را تحریک کرد تا دلائلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پیدا کند.
یک انرژی درمان از راه رسید و او را نصیحت کرد که:خواستن توانستن است. یک فرد خوش بین به او گفت: ممکن بود یکی از پاهایت را بشکنی.
سپس فرد بی سوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بیرون آورد."
هر کسی از ظن خود شد یار من            وز درون من نجست اسرار من
این شعر راهم همین که قصه ام در تابلو حافظه ام تمام شد، حضرت مولانا در گوشم خواند.

به نظر می آید در مقابل مسئله بسیار پیچیده ای قرار گرفته ام که در ابتدای امر فکرش را نمی کردم.  باز هم چراغی چشمک زد و یاد آوریم کرد که  در یک حافظه نوشتاری آمده: دانش و معرفت ما بقدری وسیع و پیچیده شده و بقدری فنی و تخصصی شده که زبانی که باید به آن بیان شود، رابطه اش به نحو روزافزونی با زبان زندگی روزانه و مناسبات اجتماعی کاستی می گیرد. واین معرفتی را که "باید بتوانیم با معماری روزانه زندگی کنیم"،مدام از دسترس دورتر می شود.

در یکی از انتشارات سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ایران نوشته شده بود: باستان شناسان، مردم شناسان، تاریخ شناسان، تاریخ پژوهان، جامعه شناسان،اکولوژیست ها، روان شناسان قومی، روانکاوان شعور جمعی، و نیز پرستندگان هنر، به پژوهش به هنر معماری علاقمند و نیازمندند.

در گذشته مردم به آنچه می پنداشتند که می دانند،یقین داشتند، حال آن که امروز مردم بسیار بیشتر می دانند ولی یقینشان درباره آنها بمراتب کمتر شده. حقایق و واقعیات،عبارت از انبوهی چیزهای مختلف و جداگانه شده و تنها راه فهم آنها، تحقیق در یکایک آن چیزها. و به یاد داشته باشیم که دید ما نسبت به جهان مانند گذشته با ثبات نیست. چرا که می بینیم گاهی سعی می شود مسئله ای را با طرح سوال های درست، مطرح کنیم ولی در اساس به خطا می رویم. چون نوع انتظار رسیدن به ناکجا آبادی که خود، "تنظیم کننده" باشد، تا زمانی که نقطه کمالی به دست نیامده باشد،از عناصر این خطاست. پس کوشش برای پیدا کردن و به دست آوردن ملاک های معتبر، شاید راهی باشد عاقلانه.

وضع بشر وجائی که به عنوان بنا و فضا باید از آن استفاده کند، چیزی نیست که برای مطلع شدن از آن ناچار باشیم کتاب های دشوار و طولانی بخوانیم. برچسب زدن "ایسم ها و مکاتب"، هنر معماری را بی اهمیت می کند. در حالی که هویت به آن غنا می بخشد. یاد بگیریم چگونه به نحو دقیقتر بین آنچه به زبان و سنت فرهنگی خودمان بستگی دارد و آنچه مردمانی با سنت ها و اندیشه ها و زبان های دیگر نیز در آن مشترکند، فرق بگذاریم یعنی به سادگی دست  معماری صدمه دیده و درد کشیده را بگیریم واز چاله ای که در آن افتاده، بیرون بیاوریم.  این چنین باد.         

خوب چهر کشاورزی آذر 1393

مجموعه مقالات مرتبط : من و معماری    
عضو مرتبط : خوبچهر کشاورزی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید