تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1902

معمار مساجد (قسمت دوم)

مادرم راضی نبود که من، به شغل پدرم روی آورم، اما پدرم می‌گفت که بگذار در ضمن مدرسه کارهای معماری را نیز بیاموزد. بالاخره مرا به شعبه مجسمه‌سازی مدرسه کمال‌الملک‌ هدایت کردند، که حدود یک‌سال و نیم به آنجا می‌رفتم و قالب‌گیری و قالب‌سازی را در آنجا فرا گرفتم. تا اینکه یکی از دوستان پدرم به او گفت که این شغل حرام است.

حال که عشق به کار دارد بهتر است در خانه رموز معماری را به او بیاموزید و در خارج از خانه نیز او را نزد «سیـد محمدتقی نقاش باشی» بفرستید. نقاش‌باشی در همسایگی ما منزل داشت و کار تابلو‌سازی می‌کرد.

هر چند که مایل بودم در مدرسة کمال‌الملک بمانم، از فردای آن روز به دفتر کار نقاش‌باشی در خیابان ناصریه (ناصرخسرو) روانه شدم. در روزهای نخست نقاش‌باشی برای امتحان من یک منظرة طبیعی که به نظرش آسان‌تر و ابتدایی‌تر رسیده بود، به من داد تا از روی آن تابلو تهیه کنم.

من هم همان‌طور که در مدرسه کمال‌الملک فرا گرفته بودم، نمونه را با نخ به طور جدول بستم تا خراب و خط‌خورده نشود و تابلو را که بوم شده بود چهار برابر با مداد جدول کردم و شروع به طرح نموده، نخها را از نمونه باز کرده، مدادی تابلو را پاک کرده و شروع به رنگ‌آمیزی کردم که بسیار مورد تشویق استاد خود قرار گرفتم.

استاد فرمود: «این که مداد نخورده است بگو چه‌کار کردی؟» گفتم «با پیچیدن نخ جدول کردم که مدل خراب نشود.» مرا در مقابل شاگردان تشویق نمود و گفت آیا رشته‌های دیگر را هم می‌دانی؟ عرض کردم بلی. گفت مثلاً؟ گفتم گره‌سازی. فرمود گره‌سازی چیست؟ عرض کردم گره مربوط به رشته معماری است که از پدرم آموخته‌ام. فرمود می‌توانی یک تابلوی گره‌بسازی. عرض کردم بلی، بوم مرحمت فرمایید.

آن روز تابلوی بوم شده‌ای را به من دادند. بنده گره‌ای را مداد زدم. استاد آمد و فرمود بهتر است متن آن را تذهیب نمایی و طلا بچسبانی. و چون من یاد نگرفته بودم ایشان به من تعلیم می‌داد.

ابتدا تمام سطح گره را روغن زد و فرمود بگذار طلارَس شود. تابلو موقعی طلارَس می‌شود که پس از روغن خوردن پشت دست را بگزد، یعنی نزدیک به خشک شدن. بعد از ساعتی آمد و بسته زرورق طلا را آورد و تمام سطح تابلو را با ورقها پر کردیم. چون طلارَس شده بود، زرورقها چسبید. سپس طرح گره را در تابلو پیاده کردم.

و برای هر آلتی الگو بریدم و به استاد تقدیم نمودم. در مدت کوتاهی کاغذها را رسم کرد و به بنده فرمود با دقت این نقشه‌ها را روی تابلو طلایی پیاده کنم. پس از چند روزی استاد آمد و فرمود تمامی گل‌ها و طرح‌های اسلیمی را باید رنگ کنی.

ولی یک مغزی به قطر یک میلیمتر باقی بگذاری. ساقه‌ها و برگها را هم به همین ترتیب رنگ‌آمیزی کنی و یک مغزی برای طلا باقی‌ بگذاری. این کار حوصلة بسیار زیادی را می‌طلبید که من با عشق و علاقه شروع به کار کردم و مدت زیادی روی آن تابلو کار کردم. و چون برایم هنری تازه بود، ابداً خسته نمی‌شدم.

دایماً کار می‌کردم تا تابلوی گره، تذهیب شد و به اتمام رسید. از آن استاد کارهای زیادی یاد گرفتم.در ضمنِ نقاشی‌های گوناگون، رشته‌های دیگر چون تابلونویسی، پارچه‌کشی، منظره سازی و غیره را هم می‌آموختم. و الحق که آن استاد نیز در آموختن به من دریغ نمی‌کرد. از طرف دیگر پدرم، از داخل‌ خانه مرا به کارهای فنی و رشته‌های معماری واداشته، در شب‌هایی که معماران برای آموختن رسمی و گره و کاسه‌سازی و مقرنس، در خانه جمع بودند، مرا هم به کار آنها دخالت می‌داد تا از جزئیات آن هنرها به‌طور کامل آگاه شوم.

آن زمان نمونه‌هایی را یا با گچ و یا با مقوا اسکلت (ماکت) می‌کردیم و به صورت عملی یاد می‌گرفتیم. در آن زمان چسب‌های امروزی وجود نداشت، بنابراین کاغذها را با لعاب سریش و چوب‌‌ها و مقواها را با سر‌یشُمِ گرم به یکدیگر می‌چسبانیدند.

مثلاً برای یاد دادن رسمی یا کاسه‌سازی ابتدا قالب‌‌ها را پس از درس با مقوا بریده و آماده کرده و در حضور پدرم به هم وصل می‌نمودند و تجربه می‌کردند. به همین منوال همه رشته‌‌ها آموزش داده می‌شد. و این آموزش گاه تا پاسی از شب ادامه پیدا می‌کرد و هرچه داشتیم با هم می‌خوردیم.

مدتی گذشت و زمانی شد که سلطان افغانستان به ایران آمد و دولت می‌خواست برای او جشن بگیرد. به همین جهت کار در کارگاه ما زیاد شد، به طوری که تا پاسی از شب به ساختِ بیرق‌های سیاه با علامت گنبد و بارگاهِ افغانی مشغول بودیم.

از طرف دیگر استادانِ معماری که شب‌‌ها در خانه ما جمع می‌شدند، برای ساختنِ دروازه و طاق نصرت و تعمیر اماکن دولتی، درس شب‌‌ها را تعطیل نمودند. آن زمان خیابان ناصریه(ناصرخسرو) شش دروازه داشت.

سه دروازه در اوّل میدان توپخانه و سه دروازه در کمر خیابان بود که به اندرون احمد شاه اتصال داشت و پشت آن جلو خانی بود معروف به حاجب الدوله. که معلوم نیست اداره بیوتات به چه صورتی آن را به گاراژ تبدیل نموده است. بعد از دروازه و جلوخان حاجب‌الدوله که فعلاً گیلان تور است، در مقابل جلوخان کوچکتری وجود داشت که همان اندرونی احمدشاه بود.

جلوی دروازه در اندرون، طرفِ غربِ خیابانِ ناصریه تا میدانِ جلویِ شمس‌العماره، دکان و مغازه وجود نداشت و همه طاق‌نما بود، که ما تابلوها را می‌نوشتیم و در طاقنماها آفتاب می‌گذاشتیم تا خشک شود.

تأسیس کارگاه نقاشی

کم‌کم طاقنماها به صورت مغازه درآمد. از سمت شرق راه‌آهن اسبی عبور می‌کرد که تا فاصله گلوبندک می‌رفت و برمی‌گشت. در میدان شمس‌العماره بازاری بود به نام بازارِ کناره خندق که از میدان دو راسته داشت.

در همین اوان کودتای ۲۵ شهریور ۱۲۹۹ به وقوع پیوست. ما در مغازه و کارگاه شب‌کاری داشتیم که پس از مدت کوتاهی مشاهده کردیم که شبانه آمدند و اندرونِ احمدشاه را بیرون بردند و چندی بعد از طرف حکومت سیدضیا‌الدین طباطبایی قدغن شد که مردان با زنان در خیابان حرف بزنند. پس از مدتی که از کودتا گذشت، احمدشاه خلع شد.

در این زمان در طرحِ اصلاحیِ خیابان ناصریه کارگاه ما نیز از بین رفت و بنده با اجازه از استاد، شخصاً کارگاه کوچکی جنب مسجد مجدالدوله (مجدالدوله پدرِ ملکه توران و پدر بزرگ شاپور غلامرضا است) واقع در بین گذر تقی‌خان و چهارراه حسن‌آباد باز نمودم، به نام نقاشخانه «حسین لرزاده».

گلدسته‌های مسجد مجد که در اثر توسعه خیابان مریضخانه احمدی (سپه) خراب شد، به وسیله «استاد محمود مسعودی» (کوچه دَرداری) تعمیر شد. در آن زمان بلدیه(شهرداری) مقرر داشته بود که هر کس بخواهد ساختمان نماید، باید نقشه بیاورد. بنده هم که با طراحی ساختمان آشنا بودم و معماران هم مرا می‌شناختند ـ در ضمن کارهای تابلوسازی ـ طراحی ساختمان نیز انجام می‌دادم. رفته‌رفته کار رونق گرفت و معماران کارهای زیادی برایم می‌آوردند. زیرا تمام خیابان‌های چراغ گاز، ناصرخسرو، سپه و دروازه قزوین شامل طرح اصلاحی شده بود و نقشه لازم است. وجهی هم از ایشان درخواست نمی‌کردم.

هرچه خودشان می‌دادند راضی بودم. در کار تابلوسازی با استادانی چون «حسین قوللّر»، «محمد مدبر»، «حسین منفرد» و «علی قدیری» آشنا شدم که تابلوهای قهوه‌‌خانه‌ای می‌ساختند و بسیار خوب کار می‌کردند؛ امّا نقّاشی طبیعت و کلاسیک نداشتند، «سیدرسول عمارت کار» (عمارت کار یعنی نقّاش ساختمان) در تقاطع چهارراه گلوبندک کارش عمارت کاری بود و نقاشی هم می‌کرد و هرکس که کاری داشت ابتدا به او مراجعه می‌کرد.

آقا رسول مرا می‌شناخت، روزی شخصی به وی مراجعه کرده بود که تابلوی نفیسی را که پارگی داشت تعمیر کند و او گفته بود این کار از حسین لرزاده برمی‌آید. من ضمن تعمیر تابلو، نسخه دیگری از آن تابلو تهیه کردم و روزی که برای بردن تابلو با آقا رسول نزد من آمدند، گفتم: «تابلوی شما یکی زاییده هر کدام مال شماست ببرید» و آنها نتوانستند تابلوی اصل را تشخیص دهند، بالاخره از پارگی پشت تابلو، تابلوی خودشان را شناختند.

هر دو تابلو را بردند و برای تابلوی دوم هم، قیمت زیادی که انتظار آن را نداشتم پرداخت نمودند. سال‌‌ها بعد تابلو را در امامزاده عبدالله در مقبره «امیر شرفی بدر» دیدم، که نصب کرده و اطرافش را آیینه‌کاری کرده بودند. هنر در دنیا گم نمی‌شود.

ادامه دارد ( قسمت سوم مقاله معمار مساجد)

برای مطالعه قسمت اول مقاله معماری مساجد کلیک کنید.

برگرفته از روزنامه اطلاعات ۱۲ شهریور ۱۳۹۳
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 

موضوعات مرتبط : معماری مساجد    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید