تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1919

معمار مساجد (قسمت اول)

 به سال 1283 در تهران بخش پنج قدیم در کوچه قلمستان چشم به دنیا گشودم. نام مرا حسین گذاردند و پس از آنکه شناسنامه صادر نمودند، شدم حسین آقا فرزند استاد محمد خان، معمار لُر، که در موقع تعویض شناسنامه طبق قانون «آقا» از نام صاحب شناسنامه و «خان» از نام پدر حذف و «لُر به لرزاده» تبدیل شد. پدر به دلیل سادگی و صفای باطن به لُر معروف بود و پس از آن هم شناسنامه را لرزاده گرفتند. استاد محمدِ لُر، تهرانی الاصل بود و لُر از القاب صنفی­مان بوده است. پدرم به استاد محمد خان سقا هم شهرت داشت، زیرا سمت اداری او در دستگاه اتابک (وزیر ناصر الدین شاه) سقایی بود. تیمچه اتابکی در بازار دنبال خندق از کارهای او می­باشد که مقداری از آن تخریب شده است. پوشش زیر طاق که یزدی بندی می­باشد باقی است. در اینجا لازم است یادآور شویم که «خان» دانشنامه معماران بزرگ است مانند استاد جعفر خان.

مادرم صاحبیه اجاق از روستای کُلِه دَرّه ( درّه کوتاه) نزدیک قزوین بود، که پس از سه دختر شوهر کرده بود. مرا در بیرونی خانه استاد غلامحسین افشار (معروف به سگ سبیل چون سبیل­های از بناگوش در رفته­ای داشت) به دنیا آورد. پدرم پس از فراغت از کار کارهای قم و کارهای مربوط به اتابک، این خانه را از استاد غلامحسین اجاره کرده بود.

خود غلامحسین هم معمار بود، اما معمار طراز اولی نبود. این خانه در کوچه قلمستان بین سی متری و امیریه روبروی باغ و حمام حاج عبدالصمد نرسیده به مسجد مظهری_ که حقیر ساخته­ام و در آن زمان یخچال بود_ قرار داشت. خداوند قادر متعال در سن کهولت نوزاد پسری به آنها عنایت فرمود که نام او را حسین گذاردند.

 پدر و مادر با داشتن سه دختر، نوزاد پسر را که آخرین فرزند آنان بود گرامی داشتند؛ یکی یکدانه!!

دو خواهر ازدواج کرده بودند: سکینه بانو و بتول خانم و خواهر کوچکتر به نام فاطمه خانم در خانه می­زیست تا به عرصه رسید و با پسر عمه­مان ازدواج کرد. در آن زمان من پنج ساله بودم و زاری کنان می­خواستم به دنبال کالسکه عروس بروم. خوب یادم هست که مقداری نقل به من دادند و ریشخندم نمودند. حالا هم همان­طور هستم. مرا گول می­زنند، منتها آن وقت ریش نداشتم!

خانه مسکونی ما در کوچه قلمستان از محلات طراز اول شهر بود و رجال آن زمان در آن سکونت داشتند؛ کسانی مانند نایب­السلطنه، ناصرالدوله، معزّالسلطان، انیر بهادر و مختارالسلطنه و انتظام­السلطنه. مرحوم حاج حسن ملقب به صنیع الدیوان معمار اتابک و پسر او حاج حسین نیز در نزدیکی خانه ما می­زیستند. پدرم استاد محمد لُر کارهای معماری صنیع­الدیوان را برعهده داشت و طرحهای عمارت و خانه­های بزرگ و همچنین کاشیکاری­ها را تهیه می­نمودند.

آن زمان خانه­ی ما محل آمد و رفت بسیاری از معماران بود که برای تلمّذ نزد پدرم می­آمدند. اما فضا برای کلاس درس کوچک بود و هر چه می­گفتند به مکان بزرگتری نقل مکان کنید، پدرم سر باز می­زد تا در نهایت با پافشاری استاد حسین ینگه دنیایی پدرم در نزدیکی بازارچه نایب آقا و سراب وزیر خانه­ای خریداری کرد، که یکی از اطاقهای آن (اطاق پنج دری) مخصوص کلاس شد. هرچند این خانه هم زیاد بزرگ نبود، اما به مرکز شهر و دکان و بازار نزدیک بود و معماران راحت­تر به آنجا می­آمدند.

همان­طور که گفتم خانه­ی ما مجلس و محضر معماران بود. بسیاری از آنان برای تهیه نقشه و درس معماری دور هم جمع می­شدند. از «علی مازندرانی» گرفته تا «استاد مهدی خان صنیع الوزراه» و سایرین همچون «حاج رضا» که چهار راه حاج رضای میدان شاپور به نام اوست و دو پسر وی یعنی «استاد عبدالله» و «استاد ابوالقاسم واثقی». استاد عبدالله معمار اداره­ی پست بود و نقشه آن را «مسیو اِرگال» که ارمنی و از بچه­های جلفای اصفهان بود، تهیه کرده و تا به آخر بر ساخت آن نظارت داشت. استاد ابوالقاسم واثقی که پدر تیمسار واثقی بود، معماری کاخ رامسر را به عهده گرفت. از دیگر کسانی­که به خانه ما رفت و آمد داشتند، «استاد حسین ینگه دنیایی» بود، که چون مدتی برای آمریکایی­ها کار می­کرد به این لقب معروف شد. «استاد رجب معمار»، «استاد علی گِردِله» (کوچک اندام بود و مثل این بوود که قِل می­خورد و می­رود)، «استاد مهدی دایی علی»، «استاد ابوالقاسم آب باریکه» (از داربست افتاد و چلاق شد و به همین دلیل به او می­گفتند «اوس ابوالقاسم کمونچه»، آب باریکه هم دهی در ورامین است). «استاد اکبر»، «استاد مهدی همدانی»، «استاد میرزا» که مسجد فیلسوف جنب سید اسماعیل از کارهای اوست، اینها همه و همه استادان با تجربه و ماهری بودند، به خصوص استاد حسین ینگه دنیایی و استاد مهدی خان دایی علی که از پیش­کسوتان فن معماری بودند. بالاخره با انتقال خانه و نقل مکان از کوچه قلمستان به بازارچه نایب آقا، کلاس درس و آموزش رونق بیشتری گرفت، و جلسات در آنجا برگزار می­شد.

 آغاز تحصیل و فراگیری

حسین لرزاده

 من در این هنگام هفت و یا هشت ساله بودم. مدرسه در آن زمان کم و مسافتها طولانی بود. چندی نزد «میرزا حسن» در نزدیکی چهار راه حاج رضا در خیابان بلورسازی به مکتب رفتم. آن زمانها مکتب خیلی ساده بود. یعنی دکان و یا محل بزرگی را آماده کرده، دور اطاق تشکچه و یا پوست می­انداختند. فقط معلم میز کوچکی در مقابل مسندش می­­گذاشت و درس می­داد. هر چند که مکتب مانع سرگردانی و شیطنت بچه­های در غیبت معلم بازی در خیابان را رها نمی­کردند.

 این دوره هم شش ماه بیشتر طول نکشید، ولی در همین مدت حروف الفبا را فرا گرفتم. سپس مرا به مدرسه­ای در کوچه پشت گذر مهدی خان مقابل منزل محتشم السلطنه فرستادند. مدز=رسه بزرگی بود، سه مدرسه را با هم یکی کرده بودند. سید یزرگواری به نام آقا نورالدین مدیر و رئیس مدرسه آقای مستوفی بود. ناظم میرزا عباس خان منصوری بود. آقای منصوری نقاشی خوب می­دانست، بنده هم چند کلاسی که بالا آمدم به واسطه­ی اینکه طرحها و نقشه­های پدرم را کپیه و رنگ­آمیزی می­کردم، در قسمت رسم کشی پیشرفت نموده تا حدّی که معلم هندسه، آقای سید باقر خان هَیوی که حق زیادی به گردن من دارد و در آن هنگام مشغول تألیف کتاب هندسه بود، دستور داد که من به عوض مشق روزانه، هندسه­ی چهار مقاله را از چرکنویس ایشان رسم­کشی و پاکنویس نمایم. و به همین سبب در هندسه هم پیشرفت نمودم. آقای منصوری هم در روزهای درس نقاشی بنده را احضار می­کرد تا در کلاس­های بالاتر نقاشی کنم. همین تشویق­ها بود که مرا به نشاط می­آورد.

در هر حال پدر از داخل و اولیای مدرسه در آنجا، مرا به کارهای اضافی وادار می­کردند که گاه تا پاسی از شب به طول می­انجامید و گاهی بر روی رسم­ها خوابم می­برد این بود که از خردسالی رسم گره­کشی و هندسه و نقاشی را تا اندازه­ای می­دانستم.

روزی آقایان علی جواهری و شیخ اکبر که از گچکاران درجه یک بودند به پدرم مراجعه و درخواست مشقِ گره کردند. پدرم هر چه به آنها راه و رسم کار را می­گفت، می­گفتند معمار باشی کار ساده­تری به ما یاد بده! تا اینکه پدر مرا صدا کرد. کاغذ آنان را به من داد و گفت « می­خواهید حسین آنچه را خواهان آنید طرح کند؟» و از من خواست که دو گره، یکی پُر و دیگری کم کار و ساده طرح کنم. فورا انجام داده و از اطاق بیرون آمدم و نگران بودم که مبادا خلاف کرده باشم. از پشتِ در شنیدم که پدرم می­گفت: «دیدید چه قدر ساده بود! از عهده کودکی نیز ساخته است.» یکی از آنان گفت: «من در سیمای این پسر می­بینم که مدارج عالیه را طی می­نماید.» پس از آن از پدرم به من جعبه­ی رنگی جایزه داد و این شوق و نشاط را در من دو چندان کرد. مرحوم استاد جواهری را چهل سال بعد از آن تاریخ در مشهد دیدم، که مشغول کار در بیمارستان شاهرضا بود و عاقبت در پل رومی تهران در تصادف اتومبیل درگذشت.
سال آخر دبستان برایم مفهومی نداشت زیرا که قبلا هندسه و حساب و رسم فنی و نقاشی را در کلاس­های قبل فرا گرفته بودم. ولی ناچار برای تکمیل دوره دبستان باید صبر می­کردم.

 معمار مساجد

پایان دوره دبستان مصادف با فوت مرحوم مستوفی شد. مدیر مدرسه­ای که با تجربه بود و بسیار جذبه داشت. دیده نشد که کسی را چوب بزند، ولی هر روز که به مدرسه وارد می­شدیم، دسته ترکه­های چوب بِه و انار را در پاشویه حوض طویل مدرسه می­خیساندند تا شاگردان را به یاد فَلَک بیاندازد. فلک چوبی دو متری بود که دو سوراخ به فاصله دو پا در وسط آن ایجاد می­کردند و طنابی از سوراخها رد کرده و سر آن را محکم می­بستند. دو پای شاگرد را از میان طناب بیرون آورده و چوب را پیچ می­دادند. دو نفر طرفین چوب را گرفته و یک نفر برای زدن می­ایستاد. در حالیکه سَر شاگرد روی زمین بود و پای او در بند، با صدای بلند جرم و گناه او خوانده می­شد. ناگهان مدیر مدرسه با عجله بالای سر او حاضر می­شد و او را ضمانت می­کرد. این کار باعث می­شد که تمام شاگردان از او حساب برده و احترامش می­نمودند. همه تعجب می­کردند که مدرسه از کجا فهمیده که فلانی در کدام محل خلاف نموده و چه کسی رفتار آنان را گزارش داده است؟ در هر حال محیط مدرسه بسیار منظم اداره می­شد. مثل حالا نبود که معلم را مسخره کنند!

امتحان نهایی دبستان در مدرسه دارالفنون برگزار می­شد و بی­جهت به کسی گواهی نمی­دادند. پس از دوران ابتدایی چند سالی به دبیرستان سلطانی واقع در زیر پل امیر بهادر که جدیدا احداث شده بود، رفتم. مدرسه خوبی نبود و نظم نداشت. در ضمن رشته­ی فنی مناسب حال بنده نیز نداشت. این مدرسه در مکانی قرار داشت که اینک انجمن آثار ملی است و حوضخانه­ای دارد که آیینه کاری آن کار پدرم می­باشد.

 ادامه دارد ( قسمت دوم مقاله معمار مساجد)

بررسی و نوشته:  حسین لرزاده
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی 

موضوعات مرتبط : معماری مساجد    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید