تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1327

من و معماری

خواب می ديدم .....
ميان حوضچه‌ي كوچكي زير سايه سار بيد مجنون ، در ساحل رودخانه‌ي خروشان ، جريان پر شتاب از سرعتش مي‌كاهد ، درون آن چرخي مي‌زند و دوباره به راه پر ماجراي خود به سوی بی نهايت افق ادامه مي‌دهد . . . دختر كوچك به آبگير نزديك شد ،‌ مدتي بر فراز آن ايستاد و به ژرفايش چشم دوخت درحاليكه نسيم حلقه های موهاي سياه بلندش را آشفته‌مي‌كرد . سپس نشست و پاهاي سفيد و کوچکش را در آب فرو برد . خنكاي آب در بند بند انگشتانش نفوذ مي‌كرد و امواج آن نوازشش مي‌داد ؛چه احساس خوش آيندی. وجود چيزي را احساس كرد ،‌ عميق‌تر نگريست :‌ بچه ماهي ها ؛ "ماهياي كوچولو !‌ اينجا خونه‌ي اوناس !‌ چقدر خوشحال به نظر مي‌رسن!‌" و لبخندي زد .
حضورناگهاني من از ميان مه او رامضطرب ساخت، نگاهش از ترس برقي زد و با ترديد پرسيد :
-تو كي هستي؟
با لبخند گفتم : - نترس ، من معمارم.
-معمار ؟‌معمار يعني چي ؟ مگه آدم نيستي ؟
- كارم معماريه
- يعني چي؟
- يعني اينكه خونه مي‌سازم .
-خونه؟براي كي ؟
- براي مردم
- مردم؟راست مي‌گي؟
- مگه مردم خودشون نمي‌دونن چطوري بايد براي خودشون خونه بسازن؟
- نه ! ما معمارها براشون خونه مي‌سازيم!
-يعني فقط تو مي‌دوني چه جوری بايد خونه ساخت ؟
( سكوت كردم )
-اونا خونه‌اي رو كه تو براشون مي‌سازي دوست دارن ؟ مثل اين ماهيا؟
(سكوت كردم‌)
- چطوري خونه مي‌سازي؟می تونی به من هم ياد بدی ؟ من بلدم با ماسه ها خونه بسازم ، خونه‌يتو بهتر از اينه که من می سازم ؟براي ماهيا هم خونه مي‌سازي ؟ چه . . .
صداي دخترك در سرم طنين مي‌انداخت و محو مي‌شد ، ديگر چيزي نمي‌شنيدم ،‌تنها سكوت ، سكوت ،‌سكوت پاسخ من بود ....
من آنجا بودم ؟‌ من؟ بودم‌؟‌ اما آنجا كجا بود ؟‌من كيستم ‌؟معمار؟‌ معمار كيست ؟ مگر من انسان نيستم‌؟ اما انسان كيست ؟‌ تفاوت من در چيست؟‌معماري كدامست؟‌من براي چه كسي اين كار را انجام مي‌دهم‌؟ آنها ؟‌آنها كيستند؟ من براي چه كسي آشيان مي‌سازم ‌؟ آيا براي ماهي ها هم مي‌توان چيزي ساخت؟‌من چگونه مي‌توانم اين لذتي را كه از نفوذ خنكاي آب در وجود تب‌دارم احساس مي‌كنم به ديگران باز گويم ؟‌ اين ابزار در دست من چيست ؟ آيا من در اين وادي تنها به خود واگذار شده‌ام ؟ . . .
سرگشتگي ،‌تلاطم،‌ سبكي . . . سقوط مي‌كنم ‌، با سرعتي دهشتناك به پايين مي‌افتم ، در دره‌اي ژرف ،‌ تاريك و ناشناخته . با شتاب ، پايين و پايين‌تر . . . و در واپسين لحظه . . . دسته‌اي خاشاك به چنگم مي‌آيد كه بر آن مي‌آويزم . اينمنمكه مي‌هراسم و اينچيزيستدر دست من كه نمي‌گذارد فروتر از اين افتم ....
هراسان از خواب می پرم ، آن دختر کوچک تصوير کودکی خود من بود . کودکی حقيقت گو و طبيعی که در ژرفای وجود من هنوز زنده بود . آيا خواب حقيقت است يا اين زمان که در آن به سر می برم ؟ به دستانم می نگرم ! آری در کف دستان من اکنون چيزی باقی مانده است ! پاره ای از روزنامه ای که در آن به طور غير منتظره ای فراخوانی عمومی برای شرکت در کارگاه های علوم شناختی که پژوهشکده‌ي سيستم های هوشمند در مرکز تحقيقات فيزيک نظری و رياضيات به طور محدود برگزار می کرد درج شده است !
در سال 1372 با پذيرفته شدن در نخستين رشته ای که در کنکور انتخاب کرده بودم وارد دانشکده‌ي معماری و شهرسازی دانشگاه شهيد بهشتی شدم . اما مفاد درسی اين رشته مرا متعجب کرد : در اينجا نه از رياضی و فيزيک خبری بود ، نه از بحث و استدلال ! نه آن رياضيات جديد و علوم مکانيک و شيمی آلی دبيرستان که در آن خبره بودم به کار می آمد ، نه نقاشی و گرافيک و موسيقی و ادبيات پارسی که سال ها بدان پرداخته بودم !  به مرور چنان واخورده و افسرده شدم که تا پاييز 1375 ذهنم به آستانه‌ي فروپاشی کامل رسيده بود . در همه چيز ترديد کرده بودم ؛ اگر حاصل آن جدّيت در فراگيری دانش ورود به رشته ای بود که نه دانش و هنر که سليقه حکمفرماست ، پس راه درست کدام است ؟!  احساس می کردم حاصل عمرم بر باد رفته ، مغزم تهی می شود . هيچ کس به من نمی گفت معماری چيست . در درس های ترکيب دانشجو را وادار می کردند بی هيچ تفکر والا و هدف درخوری ترکيب های حجمی بسازد و از آنها طرح تهيه کند . هر استادی از اندوخته‌ي تجربه و سليقه‌ي خود چيزی تدريس می کرد که حتی دفاع قابل بحثی نداشت . اين برخوردها برای کسی که در پس هر رفتاری به دنبال چرايي آن می گردد خردکننده بود . پس از آن همه فراگيری فرمول ها و روابط در رشته‌ي رياضی و فيزيک ، گويي ناگهان فشار شديد از روی مغزم برداشته شده بود و با وقت کشی های سرگشته در کارگاه های ترکيب و طراحی ، ذهن من در خلأ از هم می پاشيد ! چنان افسرده شدم که به تمام قدرت تصميم گيری و توان مغزيم شک کردم ، در کلاس های درس ساده ترين مسائل را نمی فهميدم و به فرمول های رياضی هم شک می کردم . خواب را از بيداری تشخيص نمی دادم و چيزهايي می ديدم که متعلق به زمان حال نبودند ! در ظرف يک ساعت از پايين تا آخرين ايستگاه ممکن کوه پيمايي را طی می کردم و هيچ پيامی از درد و خستگی از عضلاتم به مغزم نمی رسيد اما تا دو روز بعد دچار فلج عضلانی می شدم ! حافظه‌ي کوتاه مدت و بلند مدتم از بين رفته بود و در اعمال روزمره حتی به رانندگی خود شک می کردم . برای انجام هر عملی بايد مانند کودکان فکر می کردم و تصميم می گرفتم . از رفتار مردم تعجب می کردم . دايم از اطرافيان می پرسيدم که چگونه کارهايي را انجام می دهند و چه انگيزه ای از ادامه‌ي  زندگی دارند ! اما از همه جالب تر آن بود که من هيچ امتحانی را مردود يا مشروط نشدم ، بلکه حتی در يکی از سخت ترين امتحانات درس ايستايي بيشترين نمره را گرفتم در حاليکه نه درسی برای امتحان خوانده بودم و نه در کلاس درس به طور آگاهانه چيزی می فهميدم . حتی در جلسه‌ي آزمون فرمول برخی مسائل را نمی دانستم و به جايش شکلی از آنچه احساس می کردم کشيدم ! عجيب بود ، مغز من خارج از اختيار من فعاليت می کرد ، گويي پرده هايي از برابر چشمانم به کنار رفته باشد ، خارج از آگاهی ، من ادراکی داشتم و پاسخ هايي داشتم که صحيح بودند . حال که اختيار من تلاشی برای نجات من نمی کرد ، ناخودآگاه من تصميم به مراقبت و راهنمايي من گرفته بود . کسی در پس ذهن من بود که با رجوع به دانش گذشته می توانست تصميم بگيرد و از آن برتر چيزهايي را کشف کند که آموزش تکراری مدرسه به من قبولانده بود که غير ممکن است .  
به راستی شرکت در کارگاه های علوم شناختی پاييز 1375 از طريق رؤيت آگهی روزنامه ای که به روال معمول در خانه‌ي ما يافت نمی شد در زمان اوج افسردگی و مسدود شدن ذهن خودآگاه من تصميمی بود برآمده از ناخودآگاه که خوابی که ديده بودم مرا به آن مشتاق می نمود . عجيب تر از همه آن بود که برای ورود به اين کارگاه پژوهشکده‌ي سيستم های هوشمند هيچ مدرک و دليل و پيشينه ای از شرکت کننده خواسته نشده بود ! من تنها کسی در اين کارگاه چند روزه بودم که هيچ اطلاع اوليه ای از مفاد آن نداشتم ! آری آشوب مرا فرا خوانده بود ! اين نقطه ای بود که تمام زندگی من را تغيير داد . اين چنين شد که تصميم گرفتم از صفر آغاز کنم . بايد دوباره همه چيز تعريف می شد . در آن زمان مدتی بود که مباحث جهان شمول تئوری آشوب در علوم شناختی و سيستم های عصبی مطرح شده بود و بر آن شدم که با استفاده از آن معماری را باز شناسايي کنم . آشوب تعريف های نوينی در خصوص طبيعت ، ادراک و چگونگی عملکرد ذهن به دست می داد . مهم تر از همه آنکه آشوب کل گرا و مادری مهربان بود که همه‌ي آن علوم و هنرها که آموخته بودم می توانستند در دامانش گرد هم آيند . پيش فرض من اين بود که اگر معماری را سيستمی از ذهن های متفاوت معمار و مخاطبان و عين بنای معماری بدانيم که خود زيرمجموعه ای از محيط متنوع است آشوب که تعريف کننده‌ي قوانين عملکرد ذهن و طبيعت و ارتباط دهنده‌ي شاخه های مختلف علم و هنر است قادر خواهد بود که آن را باز تعريف کند .
اکنون می توانم پرسش های آن کودک را پاسخ گویم : "معماری فضایی است متعلق به موجود انسانی که در بستر مکانی - زمانی از اقلیم و فرهنگ شکل می گیرد و باید پاسخگو و تعالی بخش نیازهای جسمانی ، روانی و ذهنی مخاطبان انسانی خود باشد و معمار در مقام آفریننده آن انسانی است که باید از جایگاه آگاهی برتر نسبت به این مسائل برخوردار باشد "
 
از مقدمه کتاب " از آشوب ادراک تا شناخت معماری "
ساناز افتخارزاده
تئوریسین معماری انسان مدار 
 

 

مجموعه مقالات مرتبط : من و معماری    
عضو مرتبط :   


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید