تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1227

من و میرفندرسکی

دکتر میرفندرسکی را از دانشگاه تهران می شناسم، مهرماه 1348، سال دوم دانشکده برای من تغییر دیدگاه های دوره جوانی و جهان بینی محدود دوران دبیرستان و علاقه ام به رشته معماری. در سال های اول دانشکده معمولا تا شناختی پیدا شود، زمان می برد. بخصوص که در دوران دبیرستان فردی منضبط باشی و سرت به درس و مشق گرم باشد. آمده بودم همانطور آموزش ببینم که مقررات و دروس دانشکده حکم می کردند. میرفندرسکی از نظر ظاهری شبیه برادر بزرگترم بود که اگرچه به الگوی من در زندگی بدل نشد، ولی  به پروایی هایش به دیده تحسین می نگریستم، آزاد اندیشی و بر هم زدن چارچوب های خشک و تعیین شده مرا جذب می کرد. گو اینکه در طول زندگی خودم نتوانستم از همه قیود آزاد باشم، شاید تشکیل عائله در سنین کم مرا می بایست محتاط می کرد و مسئولیت برادران و خواهران کوچکترم، نمی گذاشت زیاد هم بی قید بمانم. وقتی میرفندرسکی از عشق به انسان ها سخن می گفت به دلم می نشست. کلاس هایش را شلوغ نمی کردم! و گوش می دادم، اکثر بچه ها همینطور بودند، بعضا هم حکایت مراد بود و مرید. مریدانی را بعدها دیدم که از مرادشان یاد هم نکردند. اصلا برداشت از تلقی میرفندرسکی درباره زندگی و عشق او به ارزش های انسانی، فرصت نیافت که در زمان بودن کوتاهش با ما، او را درک کنیم. با اینحال او تاثیرش را در زندگی من و در آموزش معماری ایران گذاشت و هیچگاه روال به قبل از او بازنگشت.

***

آن سال ها، مردم سیاسی نبودند، آنها که استبداد را بدون سوال می پذیرفتند، راحت تر زندگی می کردند. دانشگاه که شلوغ می شد، دانشکده ما آرام بود، البته بودند هم کلاسی ها و هم دانشکده ای ها را که بعدها دانستیم مخفیانه فعالیت سیاسی یا چریکی داشتند و جانشان را هم یا در عملیات یا در زندان از دست دادند، ولی اساسا دانشکده ای دور از بحث های سیاسی داشتیم. وجود میرفندرسکی که نقد جامعه و حکومت را در قالب نقد هنر، عنوان می کرد، برای ما مغتنم بود، با اینحال هیچگاه او به عنوان لیدری مخالف شناخته نشد. بخصوص که در فضای باز سیاسی که با ورود پروفسور رضا (که منتخب شاه بود و برای آرام کردن جو ملتهب دانشگاه منصوب شده بود) این صحبت ها طبیعی می نمود. میرفندرسکی از این موقعیت نهایت بهره را برد و اگرچه زمان کوتاهی، سرپرستی دانشکده را داشت، تاثیرش را در تغییر محیط آموزشی گذاشت و دکتر کوثر که بعد از او سعی در ایجاد نظم مورد خواست دانشگاه را داشت، با نسلی که در سایه اندیشه های میرفندرسکی رشد کرده بود، نتوانست کنار بیاید. دوران تحول ناگزیر بود و من هم در این قطار بودم و تا پایان معترض! در سال 1352 با نمرات ناپلئونی، درس هایم را تمام کردم، دیگر چیزی برای یادگرفتن وجود نداشت، جز مطالبه آزادی! و این برای باقیمانده عمر کافی بود.

***

در سالن ورودی که به اتاق رئیس دانشکده ختم می شد، فروردین 1358، آمفی تئاتر مملو از جمعیت بود و هیاهوی دانشجویان. من هم چون او در جمعیت گم شده بودم، سردرگم و نسبت به آینده با سوالات بی شمار! حضورم در دانشکده پس از سال ها بی مناسبت نبود و به دنبال طرحی نو برای آموزش معماری، در کارگروهی با مهدی علیزاده و حمیدرضا نوربخش و مسعود افسر منش (1). از اینکه میرفندرسکی را پس از سالها می دیدم، خوشحال بودم. پرسیدم، این همان چیزی نیست که می خواستید؟ سری تکان داد، تایید یا تکذیبی در آن نمی دیدم، نوعی بلاتکلیفی در نگاهش موج می زد که همه گیر بود.

(1) اوائل سال 1358 و اواخر سال 1357، کارگروه برنامه ریزی تولید معماری تشکیل شد تا آموزش در دانشکده را مطابق با دیدگاه و نیازهای آن زمان برنامه ریزی کند. طرح این برنامه که زمانی طولانی ما را به خود مشغول کرد، بعد از ارائه، سرنوشت نامعلومی پیدا کرد. بعدها خبردار شدیم که جهاد دانشگاهی آن را در قالب طرح کاد و با حمایت مرحوم رجائی و مرحوم باهنر که طرح را پسندیده بودند، پیاده و اجرا کرده است.

***

خبر ناگوار بود، خرداد 1388، میرفندرسکی باغبان معماری ایران درگذشت. چه حیف، ولی مگر خودش این را نمی خواست؟ بیماری اش او را به شدت رنجور کرده بود. تا پایان اما، پای در اندیشه ایرانی و سر در آزادی و آزاداندیشی! اعتقاد او به انسان به عنوان جوهره هستی به این می رسید که توسعه نمی تواند جز به انسان بیندیشد، وی معتقد بود که می توان الگوهای بی نظیری برای شهرها و معماری آینده و امروزی ارائه داد که مالامال از زیبایی و زندگی باشد. تجربه فضائی شهر ایرانی با همه تقابل و تضادهایش، نظم و بی نظمی، تاریکی و شفافیت، کجی و صافی، همه و همه می توانند در الگوهایی از معماری و شهرسازی بازآفرینی شوند و تجدید حیات یابند. بعد از او بسیاری سعی کردند این اندیشه ها را دنبال کنند و به دنبال شناخت رمز و راز معماری ایران باشند. او معتقد بود هرچه هست در این سرزمین است و فقط باید کشف شان کرد. با عشق به کاشی های مسجد شاه می نگریست، شاید گم شده اش را درون رنگ فیروزه ای آن جستجو می کرد. غرور در چهره و کلامش پیدا بود، آیا چیزی می دانست که دیگران نمی دانستند یا درک نمی کردند. معتقد بود، فرهنگ ایرانی، غنی، صاحب سبک و بالنده است و این بالندگی را در تعامل با سایر فرهنگ ها دریافته و الزاما دچار خودباختگی نشده، بلکه در بازگشت مستمر به ارزش های انسانی، خود را ساخته و پوسته عوض کرده است. میرفندرسکی معتقد بود که این سرمایه و فرهنگ غنی، ناشی از قدرت جذب، شناخت و ممیزی عالی ایرانیان است که سره را از ناسره تشخیص می دهد و از میان گزینه ها بهترین را بر می گزیند تا بتواند خود را بسازد.

امروز در تمام سال های بعد از درگذشت او، حضور ده ها نفر از استادان و دانشجویان در جمع نشست هایی که به همان سیاق کلاس های درس میرفندرسکی در گوشه و کنار شهر برگزار می شود، نشان دهنده راه درستی است که او در زمان حیات خود انتخاب کرد.

یادش گرامی باد

 

علیرضا قهاری - اول آذرماه 1392



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید