تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1080

موزه و گذران فراغت

جمعه ، گرمای ظهر ، خیابان دماوند را پرسان پرسان آمدم تا مدرسه ای که حوزه درسی پسرم است پیدا کنم ، آدرس را اینطوردادم : چهار ایستگاه بعد از میدان امام حسین و حالا که می بینم، حواله به پشت کوه قاف شده ام! بالاخره پیدایش می کنم و عرق ریزان سوار می شود . در تمام راه نشانه ای (نشانه شهری) که مرا برای مسیر یابی یاری دهد نیافته بودم . شما در شهر تهران آدرس که می دهید، نشانه ای هست که به آن اشاره کنید؟

پرده اول
در خانه ما اکثرا از افتخارات ملی و مذهبی ، فرهنگ ، هنر ، ادب و اخلاق ایرانی ها صحبت می شود و سیاه نمایی های چپ و راست را از این گوش می گیریم و از آن گوش در می کنیم . فکر می کنم بالاخره این جوانان هستند که آینده ما را می سازند، پس چه بهتر که به جای تلخ نگری، به آینده ای روشن امیدوار باشند . از گذشته و فرهنگ و تمدن ایرانی، جوانان ما، خبری ندارند، یعنی بلد نیستیم که به ایشان یاد بدهیم، ازاوضاع زمانه هم که فقط بدی می گوییم ! بی سبب نیست که ماهواره ها جای خود را به راحتی در خانه هایمان پیدا کرده اند .

پرده دوم
سوار که می شود به ناهار و دیدن پارک و موزه دعوتش می کنم . یک سال است بکوب خوانده و خواب راحت نداشته ، نگران نمراتش است . اما امروز روحیه بدی ندارد ، خوشحال است که با هم هستیم می گویم مجموعه سعد آباد هم پارک دارد ، هم موزه است . از اینکه جمعه موزه باز است تعجب می کند می گویم چون مردم وقت دیدن موزه را دارند نمی گویم که در بسیاری از شهرها و محوطه آثار تاریخی و موزه ها نه در طول هفته که در طول سال تعطیل اند ! و کلیدشان در دست کلید داری که دنبال آب و نان رفته است .

از خیابان ولیعصر بالا می رویم . تاریخ و زیبایی این خیابان را برایش شرح می دهم و می گویم در جهان نظیر ندارد .
می گوید شما جهان را گشته اید !؟ می گویم این را خانم سفیر ترکیه در ایران چند سال پیش گفته بود . البته چند ماه بعد از آن شهرداری تصمیم گرفت درختهای آن را از جا در بیاورد و خیابان چهارباغ برایمان بسازد . آن زمان همگی هر شب نگران بودیم که بولدوزرهای شهرداری بلایی که بعد ها بر سر درختان شرق تهران آوردند ، به سر خیابان ولیعصر هم بیاورند . (رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت ).

خیابان زیبای زعفرانیه پیش رویمان است و بالا می رویم . می گویم اینکه در تهران دوچرخه سواری همگانی نشد ، همین شیب تندی است که شمال تهران را به جنوب آن وصل می کند . پایین تر از سعد آباد پیاده می شویم . از متصدی کیوسک فروش بلیط می پرسم : کدام موزه دیدنی تر است ؟ ( ارقام بلیط های ورودی هر ساختمان موزه طوری است که امکان ندارد از همه آنها دیدن کنیم ) ولی برای ورود به پارک خرید یک بلیط حتما ضروری است . متصدی کیوسک که در گرمای اطاقک محبوس شده ، اشاره به لیست موزه ها می کند . روی اکثرشان کاغذ چسبانیده اند که تعطیل است ! خوشحال می شوم ! می گوید همین موزه ملت و سبز را ببیند کافی است ! برادران امیدوار هم که رایگان است . می گویم من از شهرستان آمده ام (که دلش بسوزد و راهنمایی درست کند ) ولیاو حوصلهاش همین اندازه است . بلیط را می گیرم .

هوای پارک در گرمای ظهر با پارک وسط شهر فرق دارد و همین هم غنیمت است . قدم زنان می رویم و از زیبایی های پارک صحبت می کنیم . می پرسد شاه اینجا زندگی می کرد ؟
می گویم مدتی از سال ، هوای تهران اکثرا برایش مناسب نبود !
عکسی پایین چکمه های آهنین رضاشاه می گیریم . می خندد چون قد رضاشاه را با این چکمه ها تجسم می کند . اتومبیل های شخصی که در محوطه پرسه می زنند و از این کاخ به آن کاخ می روند سئوال دیگر اوست . نمی داند جلوی درب و با این همه نگهبان پس چرا ما را با اتومبیل راه نداده اند .

کاخ سفید ! و موزه ملت است . نگهبان ته بلیط را جدا می کند و اجازه ورود می دهد . عکس با فلاش ممنوع است ولی برق فلاش لحظه ای متوقف نمی شود . نگرانی هم جایز نیست . چون بازدید کنندگان می دانند که این تابلو چه معنی دارد . چند اتاقی که برای تماشا باز است واقعا دیدنی است و به هر حال گوشه ای از تاریخ معاصر ماست . چرخی در پایین و طبقه بالا می زنیم و از ان طرف پایین می آییم . در کنار حال ورودی (خروجی ) دو نفر روی صندلی نشسته اند و عبور از راهرویی که به اتاق مانده برای تماشا منتهی می شود را سد کرده اند . می خواهم بگذرم می گویند بلیط ! ساده لوحانه می گویم اینجا هم بلیط می خواهد ؟ می گویند بله برو از درب ورودی بلیط این قسمت را هم بگیر . ساده ام (یا خود را به سادگی می زنم ) می گویم اگر این قسمت بلیط لازم داشت حتما فروشنده بلیط می گفت . می گویند به فلانی مراجعه کن . هر نفر سیصد تومان . شنیده بودم ولی به چشمان خود ندیده بودم ! تا قبر چند قدم راه بیشتر نیست ! پسرم می گوید ، پدر پول بیشتر نده و زیر لب فحشی می دهد که تا به حال از او نشنیده بودم !

بیرون روی چمن ها ولو می شویم . خسته است و صبح خیلی زود برای امتحان بیرون رفته ، می گذارم استراحت کند و بالای سرش می نشینم . می گوید اینجا چقدر کلاغ دارد . می گویم می دانی اینها صد سال عمر می کنند و به چشم خود پادشاهان بسیاری را دیده اند . می گوید پدر آدم ها از کلاغ ها بهترند؟!

پرده سوم
کاخ سبز واقعا زیباست با مرمرهای سبز از معادن نا کجا آباد ! تنها اینجا ، یک راهنمای با ادب دارد که سلام می کند و ما را به سرعت در چند اتاقی که بسته نیست ، می گرداند و به سرعت بیرون می اندازد ! چون می خواهد برود .

ساعت 5/4 است . پسرم می گوید نماز را اینجا بخوانیم . دستشویی ها بسته است ، نمازخانه بسته است . خانمی در چمن نماز می خواند ، ما هم می توانیم در چمن نماز بخوانیم . با وضویی از شلنگی که آب روان دارد و سنگی که موزاییک است یا نه ! می پرسد : اشکال ندارد ؟!

نماز در دامن طبیعت (اگرچه مصنوع ) دارای لطف دیگری است وزشتی ها می شوید . خسته گی اش کم شده ، نسل جوان امروز خیلی زود خسته می شود ، نمی دانم چرا ؟
می گویم موزه برادران امیدوار هم برویم ؟ سر تکان می دهد . آنجا البته چند راهنمای جوان دارد و موزه ای دیدنی است . برادران امیدوار ، جهانگردان هم نسل من اند و کارهایشان برای پسرم جالب است . از متصدی تلویزیونی که برای نمایش گذاشته اند می پرسم : فیلم هم نمایش می دهید ؟ با بی حوصلگی می گوید گاهی ! مثل اینکه ارث پدرش است . و مثل اینکه ریموت کنترل ، اسلحه اوست که هر وقت خواست (ولابد دمش دیده شد ) شلیک می کند . در کجای دنیا نمایش فیلم در موزه گاها اتفاق می افتد ؟ این را در دفتر یادبود موزه می نویسم و بیرون می آییم . کارمندی به سرعت سراغ دفتر می رود و یادداشت را می خواند .

پرده آخر
با مینی بوسی که راننده ای مهربان دارد پایین آمده ایم ، از اینکه در مسیر نمازخانه ها و دستشویی ها بسته اند و اظهار شرم می کند . بازدیدکنندگان باید بدانند که از یک ساعتی دستشویی ها بسته است و یک فکری به حال خود یا درختان پارک کنند .

همهمه ای جلوی تنها کالسکه شکسته کنار کاخ ملت ! درگیر است و جوان قدبلندی ک روی پله کالسکه ایستاده با صدای بلند عربده می کشد : خوب است بروم مواد مخدر بکشم یا کار خلاف کنم و یا ...

(خجالت می کشم صحبتهای بعدی او را پسرم می شنود ) . یکی از جاهل های محل ! که به طرفداری او آمده می گوید : این کالسکه را که شاه نساخته . این آقا ! ساخته و می خواهد عکسش را هم خودش بگیرد .
معلوم می شود این آقا عکس کالسکه می گیرد واگر کسی بخواهد از کالسکه عکس بگیرد باید با او گلاویز شود و یقه بدراند .
از خیرش می گذرم ، جلوی در مردک معتادی ، مسئولیت ماشینهای آژانس را دارد . و از اینکه مشتریش نیستیم ، ناسزایی زیر لب حواله می کند . بر می گردم و نگاهی به آنچه آن روز برایمان اتفاق افتاده می اندازم .

علیرضا قهاری - خرداد 86

عضو مرتبط : سید علیرضا قهاری  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید