Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :2894

مکان و بی مکانی

( مقالات گذشته- تابستان 1382)

1- پدیده مکان:

از دیدگاه پدیدار شناسانه، مکان، چیزی بیش از یک محل انتزاعی است؛ مکان کلیتی است که از اشیا و چیزهای واقعی ساخته شده و دارای مصالح، ماده، شکل، بافت و رنگ است. مجموعه این عناصر باهم کاراکتر محیطی مکان را تعریف می کنند. در روان شناسی محیطی مرسوم، مکان به عنوان برآیندی از نیروهای متنوع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و روان شناختی که در لحظه خاصی از زمان برآن تاثیر می گذارند، تلقی می شود. فرض بر این است که مداخله مناسبی از نیروهای یادشده، می تواند موجب دگرگونی مکان گردد، بر ماهیت آن تاثیر بگذارد و به آن شکل بدهد. نگاه نوربرگ شولتز به این پدیده، به گونه ای بنیادین متفاوت است. از نظر او مکان ها اساساً همان چیزی اند که هستند و این به دلیل کیفیت های ذاتی موجود در محیط فیزیکی است و لذا « مداخله انسان ها در مکان، زمانی بیش از همیشه موفق خواهد بود که بتواند در وهله اول، کاراکتر اصلی زمان را بشناسند و پیرو آن، محیط هایی انسانی ایجاد نمایند که با این کاراکتر بیشتر هماهنگ باشد تا ناسازگار، تحمیلی و دیکتاتور مآبانه» از نگاهی دیگر، اما در همین راستا، ادوارد رلف مکان را پدیده ای می داند که معنی اصلی  و ماهیت ان، نه از محل ها یا از عملکردهای عادی که مکان تأمین می کند و نه از اجتماعی که آن را اشغال می کند ناشی می شود، گرچه همه این موارد جنبه های رایج و شاید لازم مکان هستند؛ بلکه ماهیت مکان ها بر حیث التفاتی و سیعاً ناخودآگاهانه ای قرار دارد که مکان ها را به مثابه مراکزی پر محتوا و عمیق از وجود بشری تعریف می کند. بدیهی است که مکان دارای یک پایه جغرافیایی و معمارانه خاص است. مکان زمینه ای برای فعالیت هاست و عموماً دارای یک هویت شناختی است. مکان دربرگیرنده عوالم اجتماعی متنوعی است و دارای تاریخی که گذشته، حال و آینده را به هم می پیوندد. هر کدام از این جنبه های مکان، واجد اهمیت هستند، اما در یک تصویر پدیدارشناسانه از مکان، این جنبه ها احتمالی و امکانی هستند و لذا در درجه دوم اهمیت قرار دارند. آنچه واجد اهمیت اصلی است وجود ارتباطات درون ساختاری است که شاید بتوان یکی از مهمترین آنها را دیالکتیک درون - بیرون دانست.

مکان ها مملو از کیفیت های گوناگونی هستند و لذا مداخلات انسانی زمانی به بهترین وجه به ثمر می رسد که این کیفیت ها به خوبی شناخته شوند. سیمون در این ارتباط پیشنهاد می نماید که تحقیقات مربوط به مکان و محیط معطوف به مطالعه ارتباطات درون ساختاری مکان گردد، ارتباطاتی که بیش از آنکه مبنای علی داشته باشند، بر دیالکتیکی پویا، مبتنی هستند.

2- ساختار مکان:

شاخص هایی چند در ارتباط با ساختار مکان، توسط محققین ارایه گردیده است که از آن میان، نظرات نوربرگ شولتز در مجموع نقطه خوبی برای عزیمت به سوی پدیدار شناسی مکان محسوب می شود. از این دیدگاه، اولین گام تمایز قایل شدن بین پدیده های طبیعی و پدیده های انسان - ساخت است. گام بعدی ایجاد طبقه بندی هایی نظیر زمین/ آسمان (افقی/عمودی)، و درون/ بیرون می باشد. این طبقه بندی ها دارای معانی فضایی هستند و در آن به فضا نه به عنوان یک مفهوم ریاضی، بلکه به عنوان یک بُعد وجودی توجه می شود.

گام بعدی، توجه به کاراکتر مکان است. مفهومی که امکان بررسی مکان در بستر زندگی واقعی و روزمره را فراهم می کند. پیرو گام های فوق، می توان ساختار مکان را در دانش واژه هایی چون «چشم انداز» و «مجتمع زیستی» توصیف نموده و سپس به وسیله طبقه بندی های «فضا» و «کاراکتر» مورد تجزیه و تحلیل قرار داد. در حالی که فضا نحوه سازماندهی سه بُعدی عناصری که مکان را می سازند، خاطر نشان می نماید، کاراکتر به آتمسفر عمومی مکان که در واقع جامع ترین خاصیت هر مکانی محسوب می شود، اطلاق می گردد. از نظر نوربرگ شولتز، می توان به جای تمایز قایل شدن بین فضا و کاراکتر، از مفهوم جامع تری که دربرگیرنده هر دوی آنهاست، یعنی فضای زیسته استفاده کرد. او برای روشن نمودن تمایز موجود بین مکان، فضا و کاراکتر از زبان و قواعد آن کمک می گیرد و می گوید:

«مکان ها معمولاً کلیت های محیطی هستند، از قبیل کشورها، مناطق، چشم اندازها، سکونتگاه ها و ساختمان ها. لذا ما برای نامیدن آنها از واژه هایی چون جزیره، دماغه، خلیج، جنگل، بیشه، میدان، خیابان، حیاط، کف، دیوار، سقف، پنجره و .... یا به عبارتی از اسامی استفاده می کنیم. استفاده از اسامی مؤید پذیرش مکان ها به عنوان چیزهایی واقعی است که وجود دارند. برخلاف مکان ها، معمولاً فضاها به عنوان سیستم و نظام ارتباطات، معمولاً به وسیله حروف اضافه بیان می شوند. ما در زندگی روزانه، خیلی کم از فضا سخن می گوییم، اما درباره چیزهایی که بالا یا پایین، قبل یا بعد همدیگر هستند، صحبت می کنیم و برای این کار از حروف اضافه ای چون در، درون، روی، بالا، کنار، از و ... استفاده می کنیم. همه این حروف اضافه، ارتباط های توپولوژیکی را نشان می دهند. و بالاخره، کاراکتر مکان به وسیله صفت بیان می شود (مثل: مکان ترسناک، مکان مقدس، مکان فرح بخش و ...). البته از آنجا که کاراکتر کلیت پیچیده ای است، لذا یک صفت نمی تواند بیش از یک جنبه از این کلیت را بیان کند. اما اغلب، کاراکتر آن قدر متمایز است که توصیف آن با یک صفت، می تواند بیانگر ذات و ماهیت آن باشد. به این ترتیب ملاحظه می شود که ساختار زبان روزمره ما نیز، تجزیه و تحلیل مکان از طریق تفکیک آن به فضا و کاراکتر را تأیید می نماید.

2-1- فضا:

هیدگر در مقاله «ساختن، سکونت کردن، اندیشیدن» در مورد فضا چنین می گوید: «فضا، در گوهر خود، چیزی است که برایش جایی باز شده است. امری است که در محدوده اش رها شده است. چیزی که برایش جایی باز شده و همواره به اعتبار یک مکان - همچون یک پُل - پذیرفته شده، پیوند داده شده و گرد هم آمده است. بدین سان فضاها، هستی گوهرین خود را از مکان ها به دست می آورند و نه از فضا.

همان گونه که ملاحظه می گردد در این دیدگاه این مکان ها هستند که با تحقق بخشیدن به حضور چهارگانه و یا به روایت هیدگر، گرد آوردن زمین، آسمان، فانیان و خدایان، به فضاها موجودیت می بخشند، امری که تنها به مدد ساختن و بناکردن، تحقق می یابد.

گفتگو از فضا با رویکرد پدیدار شناختی، غالباً از مفهوم انتزاعی آن فراتر رفته و در بستر زندگی روزمره واجد معنا می گردد. در همین راستا استفانوویک می گوید: «بین فضای هندسی که می توان در آن به طور آگاهانه و با محاسبات، مداخله انجام داد، آن را اندازه گیری نمود و برای آن برنامه ریزی کرد و فضاهای زیسته، که دربرگیرنده راه و روش کامل هستی و وجود ما هستند، فرق اساسی وجود دارد».

ادوارد رلف نیز بر این اعتقاد است که فضا نه در ذهن است و نه در جهان، بلکه فضا در جهان است به عنوان بخشی از تجربه روزمره ما. از دیدگاه ا. هستی انسان، اساساً فضایی است و این فضایی بودن، ویژگی هایی چون نزدیکی، دوری، فاصله و جهت را به مثابه روش های هستی در برمی گیرد.

از جمله عوامل مهمی که تعیین کننده ساختار فضایی هستند می توان از مرز، حصار، تمرکز و ددیالکتیک درون/بیرون نام برد. نوربرگ شولتز شرط اصلی برای سکنی گزینی انسان را، موفقیت او در تعریف عرصه درونی و عرصه بیرونی می داند. او در این باره می گوید: «وقتی که مکان ها با محیط و نسبت به یکدیگر تاثیر متقابل داشته باشند، موضوع درون و بیرون پیش می آید. لذا همین نسبت موضعی، موقعیت اساسی فضای وجودیست. ظاهراً در درون بودن، هدف اولیه و متعاقب مفهوم مکان است. یعنی دور بودن از آن چیزی که در بیرون قرار دارد. و در این میان روزنه، عنصری است که به مکان جان می بخشد، چرا که اساس و پایه هر زندگی، کنش و واکنش با محیط است.

ادوارد رلف نیز ارتباط بین عرصه درونی و نقطه مقابل تجربی آن، عرصه بیرونی را دیالکتیکی زیربنایی برای تجربه و رفتار محیطی انسان می داند. از این دیدگاه، مکان ها از طریق درجات متفاوتی از در درون بودن و در بیرون بودن، هویت های گوناگونی را نزد مردم کسب می کنند و لذا تجارب انسانی کیفیت های متنوعی از معنی و احساس را در بر می گیرند. در این میان خط مرزی که فضای داخلی را از فضای بیرونی جدا می کند، نقش تعیین کننده ای پیدا می کند. آشی­هارا در این باره می گوید: «خط مرزی نه تنها کاراکتر بیرونی یک بنا را تعیین می کند، بلکه کاراکتر چشم انداز اطراف آن بنا را نیز به خوبی مشخص می کند».

مرزها نظم فضایی را ایجاد نموده و در نهایت کیفیت فضایی را که به وسیله آنها ایجاد می شود، تعیین می کنند.

ارتباط درون/بیرون موجب می شود که فضاها درجه متنوعی از بسط و توسعه و حصار را در بر گیرند. در یک زمینه وسیع تر، هر حصاری به نوبه خود تبدیل به یک مرکز می شود که ممکن است به عنوان یک نقطه کانونی برای محیط اطراف خود عمل کند. نوربرگ شولتز در کتاب «معنی در معماری غربی»، بر اهمیت مرکز، در ساختار فضایی مکان تاکید می نماید و در این ارتباط می گوید: «تصور مرکز باید به عنوان عنصری اساسی از فضای وجودی مورد توجه قرار گیرد. هر مکانی که در آن معنی آشکار می شود، در واقع یک مرکز است.»

2-2- کاراکتر:

از طریق مفهوم کاراکتر، سطوح محیطی چشم انداز، مجتمع زیستی و خانه، جنبه واقعی تر و عمیق تری پیدا می کنند. وظیفه اصلی معمار و شهر ساز، ایجاد مکان هایی با کاراکترهای پرمعنی و متمایز است؛ زیرا بدون وجود کاراکتر، کلیه سطوح محیطی یادشده، جنبه انتزاعی پیدا خواهند کرد، به مثابه شهر یا کشوری که ما آن را فقط بر روی نقشه می شناسیم. به عبارت دیگر، انسان تنها زمانی پایگاه وجودی خود را به دست می آورد که مکان او دارای یک کاراکتر واقعی باشد.

کاراکتر مفهومی واقعی تر و در عین حال کلی تر از فضاست. از طرفی اشاره به آتمسفری جامع و عمومی دارد و از طرف دیگر فرم واقعی و ماهیت عناصر تعریف کننده فضا را یادآوری می نماید. شولتز در این باره می گوید:

«... اعمال گوناگون، مستلزم مکان هایی با کاراکترهای متنوع هستند. یک واحد مسکونی، باید ایمن و حفاظت کننده باشد، یک بنای اداری، کارآ و عملی و یک کلیسا باید روحانی و مقدس باشد.وقتی ما یک شهر بیگانه را مورد بازدید قرار می دهیم، معمولاً به وسیله کاراکتر خاص آن تحت تأثیر قرار می گیریم که خود بخشی مهم از تجربه ما از آن شهر است. به طور کلی باید تأکید نمائیم که همه مکان ها واجد کاراکتر هستند و کاراکتر روشی است که طی آن جهان داده شده است.»

زمانی که انسان به سکنی گزینی نایل می آید در واقع به طور هم زمان در یک فضا استقرار یافته و در معرض کاراکتر محیطی قرار گرفته است. در این زمان دو عملکرد روان شناختی رخ می دهد که می توان آنها را جهت یابی و شناسایی نامید. جهت­یابی و شناسایی از مهم ترین مؤلفه های کاراکتر مکان محسوب می شوند و در صورتی که هر دو به خوبی در مکان تحقق یابند انسان به حس مکان، نایل خواهد شد.

مقوله جهت یابی در ادبیات موضوعی شهرسازی، در دهه های اخیر مورد توجه زیادی بوده است. از جمله می توان به تحقیقات کوین لینچ در این زمینه و ارایه مفاهیمی چون گره، راه، محله، لبه و نشانه به عنوان عوامل اصلی ساختار فضایی که جهت­یابی را تسهیل می نمایند، اشاره نمود. ارتباط متقابل این عناصر موجب ایجاد تصور محیطی و ادراک محیط می گردد. در جایی که تصور محیطی به خوبی ایجاد نشود، انسان حس می کند که گم شده است و این حس آشکارا در تقابل با حس امنیت قرار دارد. بدون کم اهمیت تلقی نمودن جهت یابی، باید اظهار نمود که سکونت، بیش از هر چیز مستلزم شناسایی محیط است. اگرچه جهت یابی  و شناسایی هر دو جنبه هایی از یک ارتباط کلی هستند، اما در عین حال می توانند از هم مستقل باشند. ممکن است انسان در محیط به خوبی جهت داده شود، بدون آنکه از آن محیط شناخت درستی داشته باشد. در این حالت حرکت و یافتن مسیرها در محیط به آسانی رخ می دهد در حالی که انسان با آن الفتی ندارد. برعکس، ممکن است اُنس و اُلفت کافی با محیط وجود داشته باشد، بدون آنکه ساختار فضایی، جهت یابی مناسبی را مقدور سازد.

تعلق واقعی به مکان، زمانی رخ می دهد که هر دو عملکرد روان شناختی در محیط به خوبی تحقق یافته باشند. نوربرگ شولتز در این ارتباط می گوید:

«در جوامع اولیه، حتی کوچکترین جزییات محیط شناخته شده و واجد معنی بودند، علیرغم آنکه این جزییات، ساختار فضایی پیچیده ای را به وجود می آوردند؛ اما در جامعه مدرن کنونی، توجه متخصصین به طور وسیعی، معطوف به تحقق جهت یابی بوده است، در حالی که شناسایی محیط به شانس واگذار شده است. نتیجه این امر به وجود آمدن حس بیگانگی و تنهایی بوده است».

3- بی مکانی:

هیدگر بر این اعتقاد است که در دوران مدرن کنونی، سکونت بشری به ساختن، تنزل یافته است. توجیه او در این زمینه که چرا ما امروزه به طور نازل تری سکونت می کنیم، پیچیده است. او معتقد است که بخشی از این رخداد، ناشی از آن است که ما جهان خود را بیش از حد دستکاری نموده و در آن مداخله می کنیم و به جای آنکه سعی نماییم با جهان از دیدگاه «آسیب نرساندن و حفاظت همراه شویم و به آن مجال بدهیم که بماند و بشود، مداوماً تقاضای گوناگونی را مطرح می نماییم. از این جنبه نکته کلیدی برای سکنی گزینی آن است که «بگذاریم خودمان و جهان باشیم. این امکان بخشیدن به بودن و هستی، شامل روش هایی است که ما می سازیم، می بینیم، می فهمیم و فکر می کنیم.»

از نظر هیدگر، حفاظت از طبیعت، به معنی حفظ آن از خطر نیست، بلکه، به معنی آزاد گذاشتن آن بر اساس ماهیت آن است. بدیهی است که برای فهم نظرات هیدگر نباید فلسفه او را به صورت سطحی و گذرا برداشت نمود؛ آنچه مورد نیاز است فهم عمیق تری از این نکته است که ما کیستیم؟ این گفته هیدگر که: «بگذاریم باشیدنی ها باشند». نباید صرفاً به شعاری برای برنامه ریزی و سیاستگذاری تبدیل شود، بلکه باید به چراغ هدایتی تبدیل شود که ما را به سوی یک آگاهی عمیق تر از خود و از جهان، رهنمون سازد. در واقع سکنی گزینی، آن گونه که به وسیله هیدگر توصیف شده است فرایندی را در بر می گیرد که از طریق آن، مکانی که ما در آن هستیم به جهانی شخصی/اجتماعی و به کاشانه بدل می گردد.

عارفی ضمن تمایل قایل شدن بین مکان و غیرمکان، بر این اعتقاد است که مکان دارای ارتباطی تاریخی [کرونولوژیکی] با یک زمینه وسیع تر فیزیکی، فرهنگی یا احساسی است در حالی که غیر مکان فاقد چنین ارتباطی است. او همچنین می گوید:

«در حالی که مکان داری موجب احساس ریشه دار بودن و تعلق به محیط گشته و مجسم کننده خواست و اراده است، بی­مکانی دلالت بر فقدان معنی دارد.»

نوربرگ شولتز نیز، تعلق داشتن به مکان را به معنای برخورداری از یک پایگاه وجودی می داند:

«زمانی که خداوند سبحان به آدم (ع) گفت: تو بر روی زمین تبعیدی و سرگردان خواهی بود، در واقع انسان را در مقابل اساسی ترین مشکل او قرار داد: عبور کردن از قلمرو و دوباره به دست آوردن مکان گمشده».

 

 

مجله هنرهای زیبا-تابستان 1382

بررسی و نوشته: پروین پرتوی

تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید