تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1095

میراث بزرگ آسیای کوچک

نگاهی به برخی از موزه های ترکیه


درآمد

در مردادماه سال 1381 فرصتی دست داد تا به کشور ترکیه برویم. در این سفر خانوادگی شهرهای استانبول، قونیه و کاپادوکییه را زیر پا گذاشتیم. از آغاز سفر به فکر ویژه نامه موزه های ترکیه در مجله موزه ها بودم. به هر مکان موزه ای مه رفتم یادداشتی نوشتم و کتاب راهنمای آن را نیز گرفتم. وقتی به تهران آمدم با مافقت هیئت تحریریه مجله آنها را برای ترجمه به دوستان دادم. حاصلش مطالب این شماره مجله درباره موزه های ترکیه است و این یادداشت با عنوان «میراث بزرگ آسیای کوچک». این مطلب، بخشی از یادداشت این سفر است.
وقتی یقین شد من هم باید به ترکیه بروم، برای شناخت موزه های ترکیه  به بخش فرهنگی سفارت این کشور به خیابان استانبول تهران رفتم. از درهای بسته چندی گذشتم. جوانی در سفارت مرا پذیرفت. داستان را که گفتم، کمی جا خورد - مراجعه کنندگان ایرانی به سفارت اغلب داوطلبان فراگیری زبان ترکی استانبولی بودند- مکثی کرد و کتاب گرد و خاک گرفته ای را به دستم داد. راهنمای موزه ها در ترکیه بود در قطع جیبی و بیش از سی سال از عمرش گذشته بود. کتاب را که ورق زدم، به زبان بی زبانی نارضایتیم را از آن بیان کردم. بعد مرا به طبقه پایین برد و در نهایت یک راهنمای گردشگری چهاربرگی به زبان انگلیسی را به دستم داد و از شرم خلاص شد.
قبل از سفر به ترکیه با چند تن از دوستانم که عضو ایکوم - شورای بین المللی موزه ها - بودند تماس گرفتم تا شاید بتوانم از کارت عضویت آنها برای بازدید رایگان موزه ها استفاده کنم. آنها هم در آخرین لحظه، هر یک به شکلی دستم را خالی گذاشتند.
وارد ترمینال سفرهای خارجی ایستگاه راه آهن تهران می شویم. تالاری کوچک و به ظاهر تازه ساز و نقلی است. جمعیت گوش تا گوش ایستاده اند. هر کدام با کوهی چمدانهای بزرگ و کوچک، مأمورین گمرک گره گشا هستند و عجیب با حوصله، تمامی مراسم به راحتی و سرعت طی می شود. با قطاری که از ایران به ترکیه می رود و تمامی مسافرانش ایرانی هستند، منزل به منزل، ساعت شش و ربع صبح به تبریز خواب آلود و خنک می رسیم و بعد به طرف سلماس می رویم. سلماس ایستگاه بازرسی است و طبق برنامه دویست دقیقه توقف داشتیم. و بعد به طرف آخرین آبادی مرزی ایران با ترکیه به نام «رازی» و بعد از مرز گذشتیم و به «کابیکوی» رسیدیم که دروازه ترکیه از ایران است. از اینجا مأمورین ترک، کنترل داخلی قطار را به دست گرفتند و ...

موزه قطار آنکارا

قبل از اینکه قطار در ایستگاه آنکارا بایستد، در سمت چپمان از دور تابلویی با عنوان «موزه قطار» دیده می شود. و این اولین موزه ای است که در ترکیه می بینیم، قطار حرکتش کند شده است. حالا موزه را به راحتی می توان دید؛ فضایی باز است و در دو طرف آن انواع قطارهای قدیمی، خسته و دلمرده، روی ریل آرمیده اند تا من مسافر از پشت پنجره قطاری تازه ساز به هیئت از دست رفته شان بنگرم. ای کاش می شد به موزه قطار می رفتم و یک لحظه آدم هایی را می دیدم که چند دهه پیش درون آن مینشستند و از این شهر به آن شهر می رفتند. گویا فقط مسافرانی که از دو طرف این موزه می گذرندمی توانند قطارهای خاموش سالیان گذشته حکومت عثمانی را ببینند. دفترچه یادداشتم را بیرون می آورم و می نویسم: ایستگاه آنکارا، موزه قطار. همین!
ایستگاه آنکارا به غایت زیبا و تمیز است. همه چیز نشان از میزانسن های سینمایی سده نوزدهم دارد، حتی آدمهایی که در ایستگاه رفت و آمد می کنند و رنگهای تند و روشن در و دیوار مغازه ها و کافه هایی که صندلیهایشان را در پیاده رو پهن کرده اندو زنان و  مردان سالمندی که روی صندلیها نشسته اند روزنامه می خوانند و چای و قهوه می نوشند.
حرکت می کنیم، هوا که تاریک می شود به استانبول می رسیم، ایستگاه حیدر پاشا، در بخش آسیایی، و دریای سیاه رو به روی ماست.
به طرف انبار قطار می رویم. غلغله ایست. یک مأمور درون قطار ایستاده است. برق قطار قطع شده است. مسافران با نور چراغ دستی مأمور قطار به طرف بارهایشان هجوم می برند.
محوطه بیرونی ایستگاه حیدرپاشا، دست کمی از میان راه آهن خودمان نداشت. از بخش آسیایی به بخش اروپایی می رویم. آپارتمان اجاره ای ما در خیابان براباتان است، کوچه سالیمیز اوگوت، در بافت تاریخی شهر استانبول، جنوب آن به خیابان علمدار می خورد - مرکز چاپخانه های استانبول و محوطه ای که از آن کتابفروشیها و ناشران است - و غرب آن به خیابان سلطان احمد - مرکز توریستی شهر - و جنوب غربی آن به موقوفات زینب سلطان. پنجره خانه مان از غرب ، رو به گلدسته های مسجد ایاصوفیه باز می شود و شمال شرقی آن به بازار بزرگ استانبول می رسد. بعد از یک ساعت از ورودمان، در هوای تب کرده و نمور استانبول - همانند شهر رشت- بارانی تند می گیرد و روحمان را جلا می دهد.
استانبول، قلب کشور ترکیه است و با «7309190» نفر عنوان پرجمعیت ترین شهر این کشور از آن خود کرده است. تمرکز جمعیت در استانبول را می توان به سبب موقعیت جغرافیای خاص این استان، فعالیتهای تجاری و بازرگانی و همچنین قدمت تاریخی و امکانات تفریحی - گردشگری آن دانست.» (قاسمی، صابر، ترکیه وزارت امور خارجه، ص 15) در استانبول بیشترین و غنی ترین موزه های ترکیه فعال است.
نایین بیک، صاحبخانه مان بود - هر وقت اسمش را می شنیدم یاد دوستم محمد گلبن می افتادم و شهر نایین و اردستاننامه ای که گلبن زیر چاپ داشت - جا به جا که می شویم، مجلس معارفه کوتاهی با نایین بیک برگزار می شود. او یکی از کارکنان بازنشسته جامعه مطبوعاتی ترکیه است. کلی بروشور از شهر استانبول را روی میز می گذارد. همه مشغول ورق زدن بروشورها میشویم. با اجازه نایین بیک همه بروشورها را برمی دارم و به اتاقم می روم.
صبح زود از خواب بیدار می شوم. قصد پیاده روی داشتم که جانی از این سفر پرملال برایم نمانده بود. با یکی از همراهان پرسان پرسان به طرف کاخ توپکاپی می رویم - پیاده کمتر از یک ربع راه بود - در بافت تاریخی شهر استانبول، تراموایی درست پیچ خیابان را طی می کند و به طرف خیابان سلطان احمد می رود، سمت غرب همین پیچ، سردر کاخ توپکاپی است که دو راه دارد: یک راه از کنار کاخ می گذرد - با همان ویژگیهای تاریخیش - و به ساحل دریای اژه می رسد و راه دیگر به قلب کاخ توپکاپی.
به محوطه بیرونی کاخ می رسیم، انبوه جمعیت از هفتاد و دو ملت، تابلو زیبایی را برایمان تصویر می کنند. دو باجه بلیت فروشی و دو صف بزرگ، کم کم باور می کنم که کجا ایستاده ام . روی نیمکتی می نشینم و شاهد جمعیتی انبوه می شوم که لحظه به لحظه شکل دیگری می گیرند، عده ای به درون کاخ می روند. عده ای از کاخ بیرون می آیند و نفراتی که تازه می رسند و به صف طویل باجه فروش بلیت موزه پیوند می خورند.

خبرنگاری که منم

روز اول ورود به نایین بیک گفته بودم که می خواهم برای مجله موزه ها با مدیر موزه های استانبول گفت و گویی بکنم. او که یاد نگرفته بود «نه» بگوید، گفته بود من بسیاری را می شناسم که می توانند کمکت کنند، صبح روز بعد با یکی از همسفرانم که زبان می داند به طرف کاخ توپکاپی می رویم. کمتر کسی حاضر است به سوالهای ما گوش دهد. از پلیس موزه گرفته تا مامور فروش بلیت. بالاخره یک نفر ما را به جایی در مجموعه توپکاپی می فرستد. وارد یک بنای قدیمی - ولی تازه ساز در محوطه - می شویم. دختر جوانی - آرشیتکت و مرمتگر آثار تاریخی - با خوشرویی راهنمای ما می شود. من مفصل می گویم و مترجم آن را ترجمه می کند. و راهنما می گوید مدیر مجموعه توپکاپی خانمی است و هم مدیر موزه باستان شناسی اسانبول نیز هست. و ما را فرستاد به آن موزه، دم در سوال کردیم و ما را فرستادند داخل محوطه موزه و کسی گفت که او در مأموریت است چند روز دیگر می آید. تلفنش را گرفته بودیم. یک هفته ای زنگ زدیم و کسی گوشی را برنداشت و بالاخره یک بار دیگر پیش همان خانم مهندس رفتیم و او یکی دو جا سراغ مدیر مجموعه را گرفت و در نهایت گفت او کاندیدای مجلس شده است و مرخصیص گرفته است و از نظر سیاسی در شرایطی نیست که مصاحبه کند. حسابی دمق شده بودم. با نایین بیک درد دل کردم. او گفت من یک نفر را در موزه ایاصوفیا می شناسم که می تواند تو را برای مصاحبه پیش مدیر موزه ببرد. و من هم قبول کردم درباره موزه های ترکیه با مدیر موزه ایاصوفیا حرف بزنم. نایین بیک تلفنی زد و من و مترجم با هم رفتیم مسجد ایاصوفیا. اول راهمان نمی دادند - می دیدیم که نایین بیک به التماس افتاده است - استاد لاف زن بزرگی بود - بعد از یک ربعی ما را پیش مدیر موزه بردند. او کمی من من کرد و در نهایت حاضر نشد به سوالهای اختصاصی من درباره موزه های ترکیه پاسخ بگوید. نایین بیک گفت اینها تا اجازه نگیرند، با کسی حرف نمی زنند.

کاخ توپکاپی

بعد از گذر از سر در عمومی کاخ توپکاپی از راه باریکه ای که بگذری، دو طرفش درختچه های سرسبزی است و پای هر درختچه ای ظرفهای فلزی نوشابه و آشغال های دیگر می بینی. کمی که بالاتر می روی در دست راست، تصویر بزرگی از عروسک قراگوز است. اینجا تماشاخانه کاخ است که هفته ای چند شب نمایش های سنتی ترکیه برای کودکان - و بزرگسالان - اجرا می شود و قیمت بلیتش برای ما بسیار گران. کمی بالاتر دست چپ موزه باستان شناسی استانبول است. بالاتر آن. محوطه بیرونی کاخ توپکاپی و دروازه کاخ جلوه می کند. وارد صف می شویم. برای دیدن کل کاخ باید دو نوع بلیت خرید. بلیت موزه جواهرات جداگانه است. بهای بلیت برای هر نفر 15 میلیون لیر - حدود هفت هزار و پانصد تومان - بود و برای دانش آموزان و دانشجویان 3/1 بها و تا آنجا که ما ناظر بودیم، بلیت افتخاری در دست کسی نبود و کسی هم مجانیاجازه ورود نداشت. کنار باجه بلیت فروشی دو تابلوی راهنمای موزه بود . بخش های مختلف موزه به زبان ترکی  وانگلیسی توضیح داده شده بود. و بخش هایی از موزه مراسمی همچون مراسم ورود به ترمینال فرودگاه جاری بود. روی بلیت تاریخ روز بود و ساعتی که بلیت را تحویل گرفته ای و شماره سریال آن.
تمام غرفه های کاخ، گرداگرد حیاط مستطیل شکل بزرگی است. درآغاز ابهت کاخ، نفس آدم را می گیرد ولی زود می توان با آن اخت شوی. همسانی معماری بنا و آثار موجود در آن با فرهنگ ایرانی، آرامشی در دلت برقرار می کند. هرچند کاخ، کاخ است، در هر کجای جهان که باشد، ویژگی های یکسانی دارند.«قصرهای سلطنتی، درعالم هنر، پدیده ای خاص و نمونه ای کامل برای مطالعه هستند. مطالع جهان شناسی به معنای عام و جامعه شناسی تاریخی به معنای خاص و انسان شناسی، شاید روان شناسی خصوصی فرد یا شناخت ظرفیت روان آدمی به مفهوم فلسفی آن - (بهرامی، میهن.«دلما باغچه».نگین، شماره 158).پ
کاخ حدود هشتاد و شش هزار شیء دارد و اشیا بیشتر از شرق است و کشورهای تحت سلطه عثمانی. بی شک برخی از این آثار، به ایران تعلق دارد. توپکاپی را تالارهای چندی از جمله تالار پوشاک سلاطین، جواهرات، رزم افزار، خزانه، نقاشی و ... تشکیل داده است. در تالار نقاشی توپکاپی اثار گرانسنگی که بیانگر هنر دوران اسلامی باشد، دیده نمی شود. مسئولین توپکاپی در این بخش به جای معرفی آثار نخبه قلمرو عثمانی بیشتر پرتره سلاطین خود را گذاشته اند از جمله سلطان عبدالحمید، سلطان عثمان قاضی، سلطان محمد خان و ... در جند ویترین نسخ خطی و جلدهای چرمی به نمایش گذاشته شده است. کتاب تاریخی ای را در ویترین می بینی، با تصویر سلطان محمد اول و صفحه ای با شعر ترکی و این شعر فارسی در مطلع آن:
           داور دور زمان پادشه دین افروز            شاه شاهان جهان حضرت سلطان محمود
 و در همین ویترین ها، گاهی ظروف چینی چیده شده است با تصویر سلطانی از جمله سلطان مراد و سلطان عبدالحمید.
بی نظیرترین تالار مجموعه توپکاپی، تالار پیامبر اسلام (ص) است.
این بنا به دوره سلطان محمد مراد خان تعلق دارد، ولی آثار موجود در آن توسط سلطان سلیم اول به استانبول انتقال داده شد. برخی از این آثار عبارتند از شمشیر پیامبر اسلام (ص) و شمشیرهای خلفای راشدین. جعبه ای برگیرنده تار موی ریش منسوب به حضرت پیامبر و مهر عقیق ایشان که از بغداد آورده شده است. و نیز نامه ای به تاریخ 627 میلادی که آن حضرت به فرمانروای مصر نوشته اند و او را به پذیرفتن دین اسلام دعوت کرده اند. ماکت مسجد الاقصی و ... فیلمبرداری از این تالار ظاهراً ممنوع بود، ولی بسیاری از گردشگران با دوربین فیلم می گیرند. در کنار این تالار منبری است و صدای قاری - که قرآن می خواند - یک لحظه قطع نمی شود.
متأسفانه کتابخانه موزه تعطیل بود. این کتابخانه یکی از بزرگترین کتابخانه های خارج از کشور است که منابع فارسی در اختیار دارد. زمانی حسین طاهرزاده بهزاد، یکی از سرآمدان هنر سنتی معاصر کشورمان، در آنجا به مرمت نسخ خطی مشغول بود. روانشاد جمشید مهرپویا می نویسد: « طاهرزاده بهزاد در موزه توپکاپی استانبول قریب یک هزار جلد کتاب خطی قدیم ایران و مینیاتورهای نفیس را تعمیر، بازسازی، مرتب و منظم کرد و ضمن چند سال کار موفق شد مآخذ و منابع هر یک از کتب خطی را مسجل و انتساب آنها را به ایران به طور مدلل به اثبات رساند. برای هر یک برچسبی تعیین کرد و با تنظیم این آثار جاویدان هنر و مینیاتور ایران، خدمت بزرگی به هنرهای زیبای ایران انجام داد (موزه ها، ش هشتم، آذرماه 1367).

موزه ایاصوفیا

قبل از اینکه ایا صوفیا را ببینیم، گلدسته های چشم نوازش را دیده بودم و صدای موذنش را شنیده بودم. برای دیدار این میراث جهانی، همان تشریفات ورود به کاخ توپکاپی جاری است. جمعیت انبوه از همه اقوام و ملل برای دیدن این مجموعه گرانسنگ هر روز صف می ایستند. قبل از خرید بلیت کتاب راهنمای ایاصوفیا را می خرم. به درون موزه می رویم. همه چیز حیرت انگیز است، معماری بنا، تزیینات داخلی و نقش و نگار ان. به جرأت می توان گفت مسجد ایاصوفیا آمیزه ای از تفکر و هنر دینی شرق و غرب است که به صورت هنر و معماری به یادگار مانده است. با چشم های عادی نمی توان هیچ یک از عناصر موجود در این مکان مقدس را تصویر کرد. گوش به سخنان راهنما می دهم. مشتی «حفظیات» و تاریخ است - هر چند در جای خود قابل استفاده - این اطلاعات به هیچ وجه کنجکاوی تو را پاسخ نمی دهد: این بنا به چه انگیزه ای ساخته شده است، معماران و نقاشان آن چه کسانی بوده اند و با چه نیرویی پی آن را بالا برده اند و نقش بر آن زده اند و ... هیچ کس جواب سوال های ترا نمی دهد. دلم به کتاب راهنمایی که خریده ام خوش است و مطالبی را که در آن دارد. هر نقطه این مسجد گوشه امنی است برای تو تا بتوانی از آن خود باشی و تا بتوانی به سرگذشت بشر بیندیشی. در هر گوشه ای جمعی را می بینی و هر جمعی به نژادی تعلق دارد و به زبانی خاص سخن می گوید. ولی در نگاه و چهره یکایک این جمعیت انبوه، یک چیز را به راحتی می توانی حس کنی: این مکان مقدس، خارق العاده است.
به غرفه تولیدات فرهنگی موزه می روم. کتاب راهنمای ایاصوفیا را در آنجا هم می بینم. به پشت کتاب نگاه می کنم قیمت آن تقریباً کمتر از نصف قیمتی است که من برای کتاب به یک دستفروش داده ام. بیرون که می آیم، سراغ دستفروش را می گیرم. پیدایش می کنم. ماجرا را می گویم و تهدیدش می کنم که اگر پولم را ندهد به پلیس می گویم، بدون هیچ حرفی، مابه التفاوت را می دهد. سبک می شوم.

موزه فرش

دوره کوتاهی از زندگی کارمندیم را در موزه فرش ایران گذراندم. موزه ای که هنوز کسی نتوانسته تار و پودش را به درستی بشناسد و آن را معرفی کند. در آن زمان تصورمان این بود که این موزه، بزرگترین موزه فرش جهان است. عده ای ولی - نمی دانم به چه دلیلی - موزه فرش جمهوری آذربایجان را حایز این موقعیت می دانستند. آن سال ها، شاهد فروپاشی حکومت شوروی بودیم. رفت و آمد ها آزاد شده بود. هیاتی از ایران به آن کشور می رود. در برگشت اولین سوالمان از آنها این بود که موزه فرش آنجا را چگونه دیدید؟ جواب ولی چیزی بود که من تصور می کردم، موزه فرش ایران، در جهان بی رقیب است. فرشبافی در ترکیه، قدمتی طولانی دارد و فرش های این مملکت در نوع خود در جهان بی رقیب است. بی سبب نیست که فروشگاههای بزرگ قالی در شهر استانبول وجود دارد و ... با این ذهنیت به موزه فرش استانبول می روم. این موزه در حریم مسجد سلطان احمد قرار دارد. از چند پله بالا می روم. بلیت می خرم - برگه ای کاغذ را -به عنوان بلیت با رنگ وچاپ بد به دستم میدهند. می پرسم بروشوری، کاتالوگی، می گویند نداریم. به داخل موزه می روم. به دالانی تنگ می رسم. اینجا تالار اول موزه فرش استانبول است. اشتباه نکرده بودم. فرش هایی بر دیوارآویزان بود.هرکس با هر سلیقه ای فرشی را به دیوار میخکوب کرده بود.
از راه باریکه ای که دو طرفش فرش میخ کوب شده، می گذرم. همین راه پیچ می خورد و به اتاقی کوچک می رسد. و موزه همین جا تمام می شودبا حوصله به فرش ها نگاه می کنم ویادداشت بر می دارم: کلیه فرش های این موزه، زمانی از آن مسجدها و دیگر مکان های مقدس اسلامی بوده است - احتمالاً این موزه را اداره اوقاف ترکیه تدارک دیده و یا به نوعی در شکل گیری آن نقش داشته است - هیچ یک از فرش ها مرمت اصولی نشده و برای به نمایش گذاردن آنها، تکه های پاره پاره فرش را بر روی آستری کاملاً  مشخص با نخ دوخته اند، فرش ها اغلب درشت بافت هستند و نقش های ایلیاتی و اسلیمی دارند. این فرش ها بیشتر به قونیه - آناتولی غرب - قفقاز و غرب ایران تعلق دارند و قدیمی ترین فرش آن متعلق به قرن شانزدهم است و در شهر قونیه بافت شده است.
گشت و گذار من در این تالار عجیب و غریب طولانی می شود. هیچ بازدیدکننده دیگری در آن زمان در موزه نبود، پلیس برای کنترل وارد موزه می شود. می بیند دارم زیرنویس ها را می خوانم و یادداشت بر می دارم. با تعجب نگاهم می کند و می گوید وقت ناهار است و تعطیل.

موزه پست و تلگراف

 در بازار بزرگ استانبول، یک بنای قدیمی به چشم می خورد و نوشته ای با عنوان موزه پست و تلگراف. این موزه قدیمی ترین وسایل ارتباطی ترکیه را به نمایش گذاشته است. برپایی این موزه از قول مسئولان ان، نوعی قدردانی از کسانی است که در تحول علم ارتباطات در ترکیه نقش داشته اند. بخشی از موزه به خدمات پست اختصاص دارد. وزارت پست در سال 1840م/1256 ق در دولت عثمانی شروع به کار کرد. چاپاریست ها سوار بر شتر واسب، امر نامه رسانی را بر عهده داشتند و نمونه هایی از آن را در موزه می بینیم. ملزومات پست آن زمان مانند کیسه نامه ها، مُهرها، صندوق های پست و ... از آغاز تا دوره جدید به نمایش گذاشته شده است. بخش دیگر موزه به تلگراف اختصاص داده شده است. اولین بار تلگراف در سال 1855م/1272 ق در دوره عثمانی پایه گذاری شد در این بخش تلفن های قدیمی، تلفن های اتوماتیک و دستی به همراه تلفن های اداره پست و تلگراف و تلفن استانبول به نمایش گذاشته شده است. تمبر، بخش دیگر موزه را تشکیل میدهد. در ترکیه اولین تمبر در سال 1863م/1280 ق توسط آقا افندی به چاپ رسید. نمونه های مختلفی از تمبرهای تاریخی کشور ترکیه در این بخش در معرض دید بازدیدکنندگان است. از موضوعهای جالب موزه، آدمک هایی است که با پوشاک دوران خود ساخته شده اند.
موزه صنعت چاپ
در خیابان دیوان، موزه صنعت چاپ، موزه بسیار کوچکی و احتمالاًدر درون یک بنای دولتی است. وارد آنجا می شوم. مردی پشت دکه نشسته است. درخواست بلیت می کنم. می گوید تعطیل است. در تهران چند سال پیش سید فرید قاسمی به فکر تهیه اساسنامه موزه صنعت چاپ بود و شنیدم که چندین بار نشستند و برخاستند و در نهایت ماجرای موزه صنعت چاپ در ایران به خاموشی سپرده شد. دلم نمی آمد این موزه را نبینم. آن مرد، کنجکاوی مرا که دید گفت می توانی بروی تو. به درون یک تالار رفتم. یک دستگاه بزرگ چاپ از کشور آلمان بود، کنارش دستگاه فیلمبرداری و ... همان دستگاه هایی که حدود بیست و پنج سال پیش هم در برخی از چاپخانه های ما کار می کرد. فضا تاریک بود و جرأت روشن کردن چراغ ها را نداشتم و هیچ کس هم داخل تالار نبود، عکسی گرفتم و عطایش را به لقایش بخشیدم.
مسجدها
همین که وارد بخش اروپایی استانبول شدیم، در کنار ساحل دریای سیاه، مناره های زیبای مسجد را دیدم و روز اول به مسجد سلطان احمد رفتیم و بعد ... استانبول شهر مسجدهاست. مسجدهای باشکوهی که هریک به نوعی از شکوه و عظمت معماری اسلامی حکایت می کنند. معماری مسجدهای سرزمین عثمانی تلفیقی از معماری ملل دیگر نیز هست. ویل دورانت می نویسد: سلاطین عثمانی نقشه های مسجدها را از بیزانس و سردرها را از ایران و گنبدها را از ارمنستان و نقش های تزئینی را از چین گرفته اند (تاریخ تمدن، انتشارات اقبال، ج 20، ص 128) با این حال آنچه که از آن دوران به یادگار مانده سبک و سیاق ویژه خود را دارد.

مسجد سلیمانیه

یک شب، برای دیدار مسجد سلیمانیه از خانه بیرون می آییم. این مسجد، یکی از عجایب معماری مذهبی دوره عثمانی است. راه زیادی می رویم. کوچه و پس کوچه های تاریکی را طی می کنیم. در یکی از کوچه ها زن و مردی راهنمای ما می شوند و ما را تا در مسجد می برند. رو به روی مسجد چند مغازه است و قهوه خانه ای که تلویزیونش را با صدای بلند باز کرده است و عده ای دارند بازی بازی فوتبال تیم ملی ترکیه را با یکی از کشورهای اروپایی تماشا می کنند. به درون مسجد می رویم. نمازگزاران در حال ادای نمازاند. مسجد سلیمانیه دارای گنبدی پلکانی و چهار مناره است و در بین سالهای 1557 - 1550 توسط سبنان ساخته شده است. این مسجد به خاطر وسعت و چهار مناره بلند آن که از چهارگوش صحن مسجد بالارفته بسیار دیدنی است. در مسجد محرابیدیده می شود که سمت قبله را نشان می دهد و جنس آن از مرمر سفید با کنده کاری زیباست.
در بنای این مسجد تضاد میان مناره های سر به فلک کشیده با بدنه کوهپیکر آن زیبایی خیره کننده ای به وجود آورده است. درون آن گنجینه بهت آوری است از تزیینات و تجملات که کتیبه های طلایی بر سطح مرمر و کاشی، ستونهای سنگ سماک، طاقهایی از مرمر سفید یا سیاه، پنجره هایی از شیشه های منقوش که در میان سنگ های مشبک کار گذاشته شده، منبر کنده کاری و ... (ویل دورانت، همان، ص 129). این مسجد دارای مدرسه، کاروانسرا، حمام، آشپزخانه و ... است.

مسجد سلطان احمد

این مسجد در کنار موزه ایاصوفیا و کاخ توپکاپی قرار دارد و بین سالهای 1616-1609 توسط معماری به نام محمد ساخته شد و دارای شش مناره است. این مسجد به خاطر تزیینات داخلی آن که از کاشی های سفید و آبی تشکیل شده، به مسجد آبی نیز شهرت یافته است. در قسمت شرق مسجد و در فضای بیرونی آن، سکوهایی ساخته اند و گویا هفته ای یک بار برنامه نور و صدا در آنجا اجرا می شود. یک بار این برنامه را که زبان فرانسه بود، دیدیم، برنامه ای بسیار جالب و دیدنی بود.
آرامگاه ها، سقاخانه ها و ...

آرامگاه سلطان محمود دوم

گورستان های تاریخی بافت قدیمی شهر استانبول، جزیی انکارناپذیر از شناسنامه فرهنگی شهر استانبول است و جلوه ای ویژه به این شهر داده است. سنگ نبشته گورها به زبان ترکی و عربی است.
شبی قدم زنان در خیابان به مجموعه باشکوهی از این نوع سنگ قبرها می رسیم. در دل این مجموعه بنایی قدیمی است که پنجرههایش به خیابان باز می شود. و مردی دکه اش را روی پله های این مجموعه پهن کرده است. او کار دستی مس کرد و کارهایش را می فروخت. درباره مجموعه از او پرسیدم . گفت اینجا آرامگاه سلطان محمود دوم است و بنای داخل مجموعه را نشانمان داد شاید ساعت ده شب بود. علاقه مندی ما را که دید دکه اش را به ما سپرد و به داخل مجموعه رفت بعد از چندی اشاره کرد که وارد شوید. دسته جمعی به داخل مجموعه رفتیم. مردی با پوشش مذهبی ما را پذیرفت. تشکری کردیم. او در تالاری را باز کرد و ما وارد جای عجیب و غریبی شدیم. تالار پراز قبر بود و بر روی هر قبر تابوتی پوشیده با پارچه ای و کنار هر قبر توضیحی درباره صاحب آن.
قبرها متعلق به سلطان های عثمانی و وابستگانشان بودند. سلطان محمود دوم، سلطان عبدالمجید و سلطان عبدالعزیز و ... در داخل صحن یکایک سنگ قبرها را می خوانیم و از تالار بیرون می آییم . عجبا که بعد از تغییر رسم الخط ترکی به لاتین مردم شهر استانبول، این خطوط را نمی توانند بخوانند و بی تفاوت از کنار آن می گذرند.
آرامگاه سلطان احمد و ...
در سمت جنوب مسجد احمد، تالاری است که بلیت جداگانه ای دارد. ایت تالار گورستانی است و تابوت هایی بر روی هر گور.این مکان آرامگاه خاندان سلطان احمد است.سلطان عثمان دوم که تحصیلاتش را زیر نظر مادرش گذرانده بود این مجموعه را فراهم آورده بود.او در سال1620دستور ساخت آرامگاه را به نام پدرش سلطان احمد می دهد.معمار آن محمد آقا نامی بود و سه سال طوت کشید تا این بنا به اتمام رسید. سنگ های آن را نیز از نیک آورده بودند.بعد از دفن سلطان احمد در این مکان او کوشید تا تمام اجساد اعضای خاندان خود را از دور و نزدیک به این مکان منتقل کند. حدود36 تابوت بزرگ و کوچک- نمادی از قبر 36 تن-در این تالار به چشم می خورد.کودکان تابوت های کوچک دارند.کنار هر تابوت نام وسال متوفی آمده است از جمله سلطان مراد، سلطان حمید و آصف سلطا ن و... در این مجموعه دفن شده اند.

سقا خانه

در جای جای بافت تاریخی استانبول، سقا خانه های زیبایی دیده می شود.برخی خاموش و برخی دیگر هنوز آبی به تشنه لبان می رساند.از جمله زیباترین سقا خانه های استانبول، سقا خانه ای است در کنار کاخ توپکایی و سقا خانه ای دیگر در میدان سلطان احمد و...
موقوفات زینب سلطان
وقف در دوره عثمانی باید جایگاه ویژه ای در زندگی مردم می داشت، چرا که بسیاری از بناها و تمام سقاخانه های استانبول از آثار وقف دوره عثمانی بود. هر بنا - به هر شکل - کتیبه ای داشت که می توانستی آنها را بخوانی تا بدانی واقف کیست و در چه تاریخی اثر وقف شده است ( بنیاد دیانت وابسته به اوقاف ترکیه هم اکنون هم اداره ای فعال است و مشغول تدوین دایره المعارف «دیانت واقعی» است «دکتر شاهین اوچار، مدیر موسسه، دکتر در فلسفه تاریخ که خود به زبان فارسی آشنایی داشت و سعی می کرد به فارسی صحبت کند از طرح کلی کار موسسه سخن گفت و آخرین مجلد (ج22) دایره المعارف دیانت وقف دیانت (TDVIA) را به بازدیدکنندگان ارائه داد»، خبرنامه بنیاد دایره المعارف اسلامی، ش2، 1381)
یک روز هم به موقوفات زینب سلطان می رویم، محوطه ای کوچک و نقلی است و بنایی زیبا و تاریخی دارد. وقتی در محوطه قدم می زدیم، مردی بیرون آمد لبخندی بر لب داشت و سلامی گفت و پرسید اهل کجایید، وقتی فهمید ایرانی هستیم تعارفی به جد زد تا چای بخوریم، و ما نپذیرفتیم.



زیارت مولانا

شاید به شوق دیدار قونیه  راضی به سفر ترکیه شدم. وقتی به استانبول رسیدیم، روز بعدش به راسته تورهای استانبول در خیابان «براباتان» و «دیوان» رفتیم. چندین مغازه ردیف هم و از چگونگی سفر و هزینه های آن به قونیه پرسیدیم. هواپیما، قطار، اتوبوس، مینی بوس، در نهایت قطار نصیبمان شد.
قطار ساعت نه شب به طرف قونیه رفت. و ما در کوپه ای نشستیم و تا صبح به عشق زیارت مولانا نخوابیدیم.
ساعت نه صبح به قونیه می رسیم. ایستگاه قطار فاصله چندانی با شهر ندارد، سوار مینی بوس می شویم. حالا می توان تفاوت شهر اروپایی ترکیه را با شهر آسیایی آن مقایسه کنی. اینجا همه چیز با استانبول تفاوت دارد. در رفت و آمد مردم هیچ شتابی نمیبینی، شهر تقریباً خلوت است و بسیار متناسب با جمعیتی که دارد. مردم به واقع و بدون تظاهر منش شرقی دارند ـ برعکس استانبول که هر یک به نوعی سعی می کند بزک اروپایی داشته باشد، چه مردش و چه زنش ـ مینی بوس ما را کنار مزار مولانا پیاده می کند. یک لحظه نفسم را در سینه حبس می کنم و بعد یک مشت پر هوای پاک مزار مولانا را به درون سینه می دهم. همه کم و بیش حالی مثل حال من دارند. کسی با کسی حرفی نمی زند. موزه مولانا در یک محله قدیمی قرار دارد.
از بیرون گلدسته سبز مولانا با زمینه آبی آسمانی همنوا شده است. به طرف ورودی کوچکی می رویم. صف می ایستیم. اینجا دیگر تشریفات امنیتی برای ورود به موزه، مثل کاخ توپکاپی و موزه ایاصوفیا وجود ندارد.
در وسط حیاط مزار و موزه مولانا حوضی دیده می شود. موزه گویا تازه شروع به کار کرده است. در همان لحظات اولیه صبح، موزه پر از جمعیت است. این مجموعه از چند بخش تشکیل شده است: مزار و موزه مولانا، نمایشگاه خوشنویسی و دیگر اتاق هایی که زمانی محل زنردگی بوده است با تمام ویژگی های آن. بر سر مزار خط خوش فارسی است که همه ناهمواری های این سفر مارکوپولی را هموار می کند. بر تابلوی بزرگی نوشته شده است:
یا حضرت مولانا  و زیر آن نام   محمد صادق 1926 و پایین تر از آن، این شعر:
               کعبه العشاق باشد این مکان                  هر که ناقص آمد اینجا شد تمام
و در زیر آن تابلویی است به خط کوفی تزئینی:
             موزه قونیه 1926
پا به درون تالار بزرگی می گذاریم. قبرهای فراوان و تابوت های نمادین با پوشش های اغلب سبز بر سر آنها و در گوشه ای، تابوتی بزرگ است و قرآنی روی آن. این مزار مولانای کبیر است. در درون جمعیت یکدیگر را گم می کنیم. چشم می گردانم و همه را زیر پای مزار مولانا می خوانم. همه حرف ها را با سکوت رد و بدل می کنیم. عکس و فیلم می گیریم.
نکته شگرف در درون آرامگاه و موزه مولانا حضور مردم عادی ترکیه است. بازدیدکنندگان موزه های ترکیه ـ تا آنجا که ما دیدیم ـ اغلب گردشگران خارجی بودند وکمتر از اهالی ترک. اینجا ولی میان انبوه گردشگر خارجی زنان و مردان عادی و حتی عامی ترک را می بینی که پای مزار مولانا زیر لب دعا می خوانند و تسبیح می گردانند. زیارتگاهی است مزار مولانا. اهل دل که باشی دل از کف می دهی، کعبه العشاق است مزار مولانا، اهل دل که باشی، ناقص هم آمده باشی، کامل می شوی. همین نکته است که این مکان را از مجلل ترین کاخ ها و موزه های ترکیه متمایز می کند. حضور مولانا در آناتولی فقط یک حضور فیزیکی نیست، این موزه کوچک و تا حدی حقیر، به هیچ وجه نمی تواند ذره ای هستی مولانا را در این منطقه بیان کند. مردم ولی این بارگاه و گنبد را به چشمی دیگر می بینند. با حضور مولانا در قونیه، فرهنگی در این کشور پا گرفت که هنوز رد آن را می توانی بگیری. این حضور تحولی در ادبیات عثمانی ایجاد کرد (نگاه کنید به مقاله پرفسور دکتر حسیبه مازی اوغلو با عنوان «مقام و تاثیر مولانا در آغاز گسترش ادبیات ترک در آناتولی». در کتاب مولانا از دیدگاه ترکان و ایرانیان و نیز مقاله هایی دیگر در همین کتاب از نویسندگان ترک و ایرانی. موزه مولانا را وسایل موسیقی سماع، نسخه مثنوی معنوی و غزلیات حافظ و ... چند تخته قالی آناتولی و ... تشکیل می دهد. موزه ای کوچک و دور از چشم اولیای میراث فرهنگی ترکیه. گویا از روزی که موزه را افتتاح کرده اند تا کنون هیچ اتفاقی در اینجا نیفتاده است.
از موزه که بیرون می آیی، در ضلع جنوب غربی آن «خط خانه» است. مجموعه ای از آثار خوشنویسی ترکیه را در اینجا گرد آوردهاند. و اغلب تابلوهایی است برای فروش. در امتداد آن به طرف جنوب چند اتاق با چیدمان جالب است. اتاقی ویژه تلاوت قرآن مجید ، اتاقی با دیگ و قابلمه و ... (وسایل دیری از خوراک درویشان) و ... همه با مجسمه های مومی و پوشاک بومی و یادآور مولانا. بر در و دیوار تابلو نقاشی فراوانی آویزان است. یکی از تابلوها، تصویری است احتمالاً از یک استاد و شاگرد ـ تابلوها زیرنویس ندارد ـ با پوشاک ویژه و جلو هر یک رحل چوبی و یک کتاب. هر دو برگلیمی نشته اند. این اثر به لحاظ فن و فضاسازس بسیار شبیه تابلو استنساخ اثر محمودخان ملک الشعرای قاجاری است. البته به لحاظ ظرافت هنری، اثر محمود خان چیز دیگری است.
در حیاط موزه، کناری ایستاده بودم، «نیما» ـ پسرم ـ آمد و گفت زیرنویس یکی از نسخ خطی موزه مولانا اشتباه است. وقتی واکنشی از من ندید، رفت و چند دقیقه ای نیامد. و بعد دیدم با مردی کوتاه قد و گرد که بر لب سبیل هیتلری داشت از اتاقی بیرون آمد . با هم حرف می زدند. با تعجب نگاهشان کردم. «نیما» لبخندی بر لب داشت و گفت پدر شما هم بیا. من را به آن مرد معرفی کرد. به درون اتاقی رفتیم. اتاق رییس موزه بود. مرد کوتاه قد رییس کتابخانه موزه مولانا ـ کتابخانه ای که ما را به درونش راه ندادند ـ فکری بلوت بود. وقتی نیما ماجرای زیرنویس آن نسخه خطی را به او گفته بود، فوراً زیرنویس را عوض کردند و از «نیما» خواهش کرده بود تا مشخصات چند کتاب را که از ایران برای کتابخانه موزه رسیده بود، بخواند و او به لاتین بنویسد.
چای دبشی خوردیم و از اتاق بیرون آمدیم. در حیاط موزه جای سوزن انداختن نیست. در اطراف دیوارهای حیاط سنگ قبرهایی را روی پایه های فلزی گذاشته اند ـ به نوعی موزه سنگ قبر در فضای باز ـ و هیچ کس نگاهی به آنها نمی انداخت.
آرامگاه و موزه مولانا در قونیه، منبع سرشار درآمد است و متولیان شهر، نگاه زنده ای به این مجموعه ندارند. در استانبول جایی است که در بعد از ظهر هر روز یکی از مریدان مولانا رقص سماع می کند و دو نفر برایش موسیقی می زنند و جمعیت زیادی به دیدار آنها می روند و من دوبار به آنجا رفتم. در قونیه گویا چنین خبری نیست. دلم می خواست رقص کامل سماع را در کنار بارگاه مولانا می دیدم. دو سال پیش، در جشنواره موسیقی فجر، از گروه سماع قونیه دعوت شده بود و در تالار وحدت برنامه را اجرا کرده بودند و من آن را دیده بودم، ولی دیدن این مجلس زیبا، در تالار وحدت کجا و در قونیه کجا.
حیاط کوچک آرامگاه و موزه مولانا، جدا از جمعیت بی شمار، از صدای انواع سماع مولانا نیز مالامال است. از روز اول ورودمان به ترکیه می خواستیم نوار موسیقی سماع قونیه را بخریم. آنقدر امروز و فردا کردیم که عاقبت حسرتش به دلمان ماند.

کاپادوکییه ـ گرومه


از موزه مولانا که بیرون آمدیم، به دو دسته تقسیم شدیم. گروهی به قصداستانبول به طرف ایستگاه راه آهن رفتند و ما به طرف ایستگاه اتوبوس برای سفر به کاپادوکییه.
شهر قونیه هنوز خواب بود. مینی بوس ما را به طرف پایانه مسافربری می برد. مکانی بسیار امروزی و تمیز. برای ساعت دو بعدازظهر بلیت می گیریم. و سر ساعت حرکت می کنیم. کتاب راهنمای کاپادوکییه را دست دارم. غیر از ما چند گردشگر خارجی دیگر در اتوبوس بودند. با مسافر ترکی همصحبت می شویم. وقتی متوجه می شود که دقیقاً کجا می خواهیم برویم می گوید باید در گرومه پیاده شوید. اتوبوس به گرومه که رسید ما و آن چند مسافر خارجی نیز پیاده شدیم. در بین راه عجایب زمین شناسی ترکیه را نظارهگر بودیم. قبلاً در چند فیلم مستند تلویزیونی خانه های داخل کوه ماقبل تاریخی ترکیه را دیده بودم و ستون های سنگی را که از دل کوه برآمده بودند و نوک سرشان قارچ مانند و کله قندی بود.
کاپادوکوییه صورت یونانی شده سرزمینی است که داریوش اول در کتیبه های بیستون،نقش رستم و تخت جمشید«کَت شَ توکَ» نامیده است.ساختار زمین شناختی بی همتا و میراث تاریخی این منطقه موجب بهت جهانگردان می شود.این ساختار که بعضی ها آن را هم ردیف دیگر عجایب هفتگانه جهان قرار داده اند، حاصل تاثیر دو نیروی طبیعی متضاد بوده است.
در کاپادوکییه شهرهای کهن و تپه های باستانی بی شماری جای دارند.این منطقه از آغاز تاریخ زیستگاه ملت های گونا گون بوده است.قول تپه در نزدیکی قیساویه(قیصریه)و اچم هوپوک در مجاورت اق سرای دو منطقه ای هستند که در آنجا حفاری صورت گرفته است و آثار به دست آمده از آن تا حدودی موجب روشن شدن تاریخ آناتولی شده است.
کاپادوکییه همچنین جایی است که یکی از بزرگترین تمدنهای آناتولی یعنی تمدن هتی در آن پی افکنده و بالنده شده وبه همین دلیل آکنده از آثار زیبای آن تمدن باستانی است. اهمیت کاپادوکییه همچنین جایی است که یکی از بزرگترین تمدنهای آناتولی یعنی تمدن هِتَی در آن پی افکنده و بالنده شد و به همین دلیل آکنده از آثار زیبای آن تمدن باستانی است. اهمیت کاپادوکییه در دوره رومی ها و اوایل مسیحیت افزایش یافت و هزاران کلیسا و صومعه پرنقش و نگار در منطقه ساخته شد. در دوره بیزانس به ناچار مردم دیرهای خود را دور از راه های اصلی و دره های دور از چشم ساختند. به همین دلیل شهرهای زیرزمینی در دل سنگهای آتشفشانی ساختند و در آنها پناه گرفتند.

هتل غار


هنوز آفتاب بود وکمی گرما، ما به طرف مغازه ای رفتیم که راهنمای گردشگران بود. دختر خانمی جوان به سوال های ما جواب می گفت. اول سراغ هتل را گرفتیم. پرسید چند تخته؟ و ما گفتیم لیست قیمت ها را بدهید و او توضیح داد هتل های ما در دل کوه است. همان خانه های ما قبل تاریخ و ما مانده بودیم که چه پیش خواهد آمد. هتلی را انتخاب کردیم. هشت تخته و مینی بوس بعد از سه دقیقه آمد. سوار شدیم و بعد از سه دقیقه به هتل رسیدیم. کوچه ای باریک بود و دست راستش رودخانه ای خشک و آن سویش کوه و خانه هایی در دل کوه و دست چپش حیاطی کوچک بود، پر از سبزه و گل و گیاه با پرچم های کوچک چندین کشور. ما را به درون غار ـ خانه ای بردند، یعنی اینجا اتاق شما در این هتل است. چهل ـ پنجاه متری می شد. حمام و دستشویی داخل غار بود. یک ایوان کوچک هم داشت. راهنما توضیح داد اینجا کلیسا بوده است. و ستون های کلیسا را نشانمان داد. جابه جا که شدیم به مرکز شهر آمدیم.
در گرومه چندین سوپرمارکت بود و به همین اندازه تورهای مسافرتی و سوغات ولایت و ...
تمام خیابان ها سنگفرش بود و ماشین به ندرت از آن میگذشت. در چندین فضای باز، موتورهای عجیب و غریب گذاشته بودند و کرایه می دادند. شام را در هتل ـ غار خوردیم ـ غذای لذیذی بود.

دهکده تاریخی


ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم. لباس پوشیدم و از همان کوچه پیچ در پیچ بالا رفتم. گرومه یک دهکده تاریخی است. از دل سر بالایی کوچه که بالاتر رفتم بوته های خیار و گوجه فرنگی و کدوی تنبل دیدم و الاغی که به درختی بسته شده بود. و پشت در پشت درخت گردو بود. و کوه و ستون هایی که از کوه بالا رفته بود و قسمت انتهایی آنها تبدیل به شکل قارچ شده بود. آن سوتر همهمه ای بود. بالون هوا می کردند. صدای کوره آتش بالون و صدای شوق آمیز مسافران تمام فضای دهکده را پر کرده بود. راه، راه مالرو بود و پیچ در پیچ. علامت هایی می گذارم تا موقع برگشتن گم نشوم. یک ساعتی پیاده رفتم. بین راه دو سه گروه کوهنورد خارجی را دیدم. از ملیت های گوناگون و همه جوان.

نُوشِهر


صبح را در خیابانهای کوچک دهکده قدم زدیم و بعدازظهر با مینی بوس صاحبخانه به طرف نِوشَهر رفتیم. یک ساعتی راه بود.
در نُوشِهر چندین شهر زیرزمینی بود و یکی از آنها داخل شهر. شهر درون غار هفت طبقه بود. و هر طبقه با وسعتی زیاد تعریف ویژه ای داشت. محل زندگی، عبادتگاه، قربانگاه، اصطبل و ... در مدخل هر بخش غار، دو رنگ آبی و زرد به معنی محل ورود و خروج گذاشته بودند. درهیچ نقطه شهرک زیرزمینی راهنمایی وجود نداشت. و غیر از گروه ما هیچ جمعی بدون تور و راهنما نیامده بود.
هوای سنگین زیرزمین کم کم در چهره نوجوانانی که همراه ما بودند، تاثیر می گذارد. به جای رفتن به طبقه ششم گروه را به خروجی بردم. بیرون که آمدیم، دستم رو شد و البته اغلب هم از این ترفند راضی بودند. متأسفانه مسئولان مجموعه به خودشان زحمت نداده بودند دو سطر مطلب روی دیوار بزنند و شرایط سنی ورود به مجموعه را مشخص کنند.

موزه فضای باز گرُومه


موزه فضای باز گرومه یک محوطه تاریخی است: سمت غرب آن بستر رودخانه ای است و جنوب و شرق آن کوهپایه و درون کوه محوطه هایی است که از قبل از مسیحیت مردم در آن زندگی می کردند و بعد از مسیحیت تبدیل به دیر و عبادتگاه مسیحیان شده بود. برای ورود به هر مکان باید از پله های سنگی کوه بالا می رفتی. اغلب کلیساها دارای نقاشی دیواری بودند و تصویرها اغلب از کتاب مقدس بود. و تصاویر زیادی از حضرت مریم (س) و حضرت عیسی (ع) در ورودی هر کلیسا نوشته ای بر تابلویی به عنوان تاریخچه بود. کلیسایی در مرتفع ترین بخش کوه بود که بلیت جداگانه ای می خواست شاید به مبلغ 15 میلیون لیر که ما آن را ندیدیم.
خسته و کوفته به هتلمان در غار برمی گردیم. گرمای هوا شکسته شده بود و غروب گوارایی شده بود. کم کم چمدانها را می بندیم. بلیت ساعت هشت شب را گرفته ایم تا به استانبول برگردیم.


بررسی و نوشته: فریبرز رئیس دانا
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی

موضوعات مرتبط : میراث مشترک    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید