تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :768

نابغه ی مهاجر

چرا به وجد نیائیم وقتی که میشنویم، مریم میرزاخانی، بانوی دانشمند هموطنمان از سوی اتحادیه ی جهانی ریاضیات (IMU) مدال فیلدرز را از بابت تحقیقات بنیادینش در ریاضیات دریافت می کند. افتخاری که معادل نوبل در رشته ریاضیات است نصیب ریاضیدان ایرانی دانشگاه استنفورد می شود یک ایرانی خوش استعداد و دارای نبوغ منحصر به فرد که یادآور تاریخ پر افتخار علم و دانش این سرزمین است و بدون تردید، دنبال نسل دانشمندانی چون حکیم عمر خیام، ریاضی دان بزرگ ایرانی است که با ارائه راه حلی در معادلات درجه سوم و مطالعاتش درباره اصل پنجم اقلیدس، به عنوان ریاضی دان برجسته در تاریخ علم جاویدان گشته است. درست از همین بابت است که دلمان می خواهد بیشتر بدانیم از این گرامی بانوی ایران زمین، که چه کرد و چه شد که اینگونه بر قله بلند دانش ریاضیات جهان نشست و نام ایران سربلند را، به شیرینی این افتخار کم نظیر، ورد ملل جهان ساخت البته این بانوی گرامی با برداشتن این گام بلند، نشان داد که تاریخ، علاوه بر رخدادها و حوادث اجتماعی و فرهنگی، در زمینه علم و دانش نیز می تواند تکرار شودو با این شگفتی بزرگ، می توان گفت که تکرارش باورپذیر نیز شده است.

همین که می خواهیم به این افتخار بزرگ ببالیم و با این خبر مسرت بخش، خوش باشیم و ایرانی بودنش را از طریق شبکه های اجتماعی به رخ جهانیان بکشیم و ... اما ناگهان یک سؤال و پرسش مردافکن ذهنمان را می آزارد و می رنجاندمان و هنگامی که به پاسخ این پرسش می رسیم، رنج و غممان تورم می کندو سر تا پایمان را به کسالت دچار می سازد و ما می مانیم و یک رنج تاریخی چندین دهه یی، که چرا نخبگان ایران عزیز، مهاجرت می کنند؟ در کنار این رخداد ناخوشایند، اخبار بدآیند مهاجرت نخبگان خودنمایی می کند و با سایه اندازی این شوم حادثه سیه روی سیه چشم خیره سر، دیگر نمی توانیم خود را بفریبیم و بزنیم خودمان را به راه دیگری که نشاید گفت راه، که بیراهه ای است سر به نشیب حسرت گزارده، ناممکن بازگشت و در سیر تنزل تاریخی، در پیش چشمانمان، نسلی به تصویر کشیده می شوندکه در جستجوی داشته های بهتر و شایسته تر، چمدان ها را همچون چشمهایشان بسته اندو در حال ترک وطن اند و بی آنکه به سرنوشت این ملک پر مهر دل بسوزانند، راهی سرزمین هایی می شوند که در آنجا، حرمت و جایگاه علم و دانش را می دانند و قدر و منزلت عالمان و دانشمندان را می شناسند و با جامعه شناسی جوامع بعضاً جهان سوم، به نیازها و کمبودها و نارسایی های آن اشراف داشته، به نیکی می دانند که چگونه سرمایه های انسانی کمتر تجدیدپذیر را، با تدمین نداشته های سرزمین شان به استخدام خود درآورند.

بانویی که اکنون تنها افتخارش برای ما ایرانیان، این است که فارغ التحصیل سابق دانشگاه صنعتی شریف بوده و با بررسی وضعیت اکنون او، شجاعانه باید بگوییم که سهمی در این توفیق بزرگ نداشته ایم و او،بی تعارف، از اکتشافات بزرگ دانشگاه استنفورد آمریکاست و بدون تردید، عایدات معنوی و علمی این افتخار، متوجه این دانشگاه است که با سرمایه گذاری توجیه پذیر در شکوفایی استعدادهایی چون میرزاخانی، نشان دادند که می شود با کنار نهادن مرزهای جغرافیایی و نادیده گرفتن اختلافات و کشمکش های ایدئولوژیک، کاری کرد که استعدادیناب از مشرق زمین، بتواند معتبرترین جایزه جهانی ریاضیات را دریافت کند. ما بی آنکه در شکوفایی چنین نابغه ای سهیم باشیم، در بوق و کرنا کرده ایم که بانو مریم میرزاخانی یک ایرانی است! ما بی آنکه نقش و سهم خود را در دفع و مهاجرت چنین نوابغی به نقد بکشیم، از جانب قائم مقام بنیاد ملی نخبگان، تصمیم به دعوت از این بانوی دانشمند، به عنوان «دانش آموخته مقطع کارشناسی دانشگاه صنعتی شریف» برای شرکت در سومین سمینار ریاضی گرفته ایم بر این کار درست هیچ اعتراضی نیست، اما آنچه که مورد اعتراض و نقد است، اینکه، چرا باید این نابغه ریاضیات، پس از کسب چنین افتخار بزرگی، به یاد آورده شود و مورد دعوت قرار گیرد؟ آیا ما می توانیم مدعی شویم که در وضعیت علمی اکنون این نخبه ریاضیات سهمی داشته ایم و آیا پس از گذشت سالیانی دراز از مهاجرت او، دانش آموخته مقطع کارشناسی دانشگاه صنعتی شریف بودن، می تواند عاملی باشد برای سهیم شدن ما در این افتخار بی نظیر علمی؟ اگر از همان زمان که بانو مریم میرزاخانی، در سال های 1994 و 1995، برنده مدال طلای المپیاد ریاضی دانش آموزی شد، به این فکر می افتادیم که در نگهداشت استعدادهایی اینگونه، کوتاهی و قصور نورزیم و شرایطی را مهیا سازیم، تا تمامی مراحل تحصیل را در داخل کشور طی کند و با این سیاست درست، کشور تهی از نخبه نگردد، اکنون او و بسیاری همانند او، در دسترس مان بودند و دبیر سومین سمینار ریاضی، احتمالاً از همین نوابغی بود که اکنون تنها می توانیم در یافتن نسبتی با آنها، به ایرانی بودنشان اکتفاء کنیم. اگر در آن مقطع درست عمل می کردیم، امروز ما این بانوی نابغه، استاد دانشگاه شریف می بود و امتیازات معنوی و علمی این افتخار به جای دانشگاه استنفورد، نصیب دانشگاه صنعتی شریف می شد. طی دو دهه گذشته، آنقدر نخبه علمی و دانشگاهی از کشور مهاجرت کرده اند، که عنقریب اس، از گوشه ای از این جهان دهکده مانند، صدای انفجار افتخاری دیگر، از یک ایرانی مهاجرت کرده به گوش برسد و در این میان، سهم ما اما، تنها دقایقی شادی و پایکوبی است و پس از آن، بار یک عمر تأسف و دریغ را بر دوش جامعه دانشگاهی حس خواهیم کرد.

مهاجرت نخبگان حاصل کنش و واکنشی است که در درون کشور شکل می گیرد و دارای وجوه و ابعاد مختلفی است که واشکافی آن می تواند به کثیری از پرسش ها در این ارتباط پاسخ دهد. پرسشی که سالهاست در ذهن نگارنده می جوشد این است که سیاسیون از چه دریچه ای به نخبگان می نگرند؟ بدون تردید، دنیای سیاست، دنیای جذب و دفع موقتی - ونه دائمی- هر کنشی است که در مناسبات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی، سهم و نقشی هرچند جزئی دارد و دنیایی نیست که برای علم و به خصوص نخبگان علمی، بدون تأثیرگذاری مستقیم بر کنش های سیاسی، قداست و احترام و حرمت قائل باشد. پرواضح است که سیاسیون، به وابسته سازی جریان های فعال اجتماعی نیازمندند و از همین رو، هرچه جریانی وابسته تر باشد، از دیدگاه آنان مؤثرتر تلقی شده و بیشتر مورد تشویق و حمایت واقع می شوند. لذا حمایت سیاسیون از نخبگان، به عنوان کنشگران علمی کشور، مادامی ادامه می یابد، که نخبگان، وابستگی خود را نسبت به جریان های وابسته به آنان اعلام بدارند و در جهت توفیق سیاست های کلان آنان تلاش کنند. حال اگر کنشی در جهت عکس این روند رخ دهد و نخبگانی مستقل و آزاد، بخواهند به فعالیت سازنده خود در جهت ساخت درونی جامعه ادامه دهند، واکنش سیاسیون در قبال اتخاذ چنین تصمیمی از ناحیه نخبگان، به گونه ای خواهد بود که از آن دقیقه به بعد، پدیده مهاجرت متولد خواهد شد.

اما آیا علت العلل مهاجرت نخبگان، تنها به جاذبه هایی مربوط می شود که از سوی عوامل بیرونی در پیش دید آنان قرار می گیرد و ارتباطی به عوامل داخلی ندارد؟ پاسخ منفی است. با دقت نظر در اوضاع و احوال چند سال اخیر کشورمان، می توان به این پرسش پاسخ گفت. وقتی نخبگان علمی کشور با بهترین شرایط ممکن علمی و آموزشی، به دلیل سوءاستفاده هایی چون 3000 بورسیه غیرقانونی در دولت سابق، به حق قانونی خود نمی رسندو به یأس و ناامیدی و سرخوردگی دچار می شوند، چه راهی برایشان باقی می ماند، جز مهاجرت و ترک وطن؟ هنگامی که در تصمیم گیری ها و تصمیم سازی های خرد و کلان در حوزه های علمی و آموزشی و آکادمیک مورد مشورت قرار نمی گیرند و وقعی به آرا و نظریات آنان داده نمی شود، به چه تصمیمی باید برسند، جز مهاجرت به سرزمین هایی که گوشی شنوا برای شنودن نظریاتشان دارند. وقتی انگیزه تحقیق و پزوهش در آنان کشته می شو، وقتی فضای کسل کننده و خواب زده فعالیت های پژوهشی در سطح دانشگاه ها به آنان تحمیل می شود، وقتی شاهد ورود مسئولین ناوارد به موضوع آموزش و پژوهش در دانشگاه ا هستند، وقتی کم کاری بل بیکاری در پژوهشکده ها و مؤسسات تحقیقاتی به دلیل تحریم های اقتصادی نصیب شان می شود، هنگامی که گزینش های سلیقه ای در اعمال آئین نامه های حمایتی از نخبگان را از نزدیک لمس می کنند، چه انتخابی برایشان باقی می ماند، جز مهاجرت و دل سپردن به غربت غرب، تا با ناداشته ها و ناشناخته ها و نایافته ها و نادانسته های خود دست یابند و چنین است که کثیری از نخبگان، راه علاج چنین تنگناهایی را، در مهاجرت می دانند.

بر همین اساس مکرراً اعلام می شود، که سالیانه بیش از یکصد و پنجاه هزار فارغ التحصیل از کشور مهاجرت می کنند. هر دوراندیشی که علم آمار را در حد ابتدایی بداند و متوجه بزرگی عدد ارائه شده باشد، اذعان می کند که چه فاجعه ای در حال رخداد است و چه مصیبتی گریبان دانشگاه ها و مراکز علمی کشور را گرفته است اگرصحت این عدد را به تأئید بگیریم. باید بگوئیم که این آمار، نه تنها فراتر از یک نارضایتی معمول و مرسوم از سوی نخبگان نسبت به روش های حمایتی و مدیریتی مسئولان تلقی می شود. بلکه از حیث تخلیه شدن نیروی انسانی کارآمد و شاخص در کشور، در دراز مدت به یک خطر و تهدید ملی خواهد انجامید. اگر نتوان با متدی علمی، هر یک از نخبگان را با توجه به نوع خدمت و فعالیتی که ارائه می کنند، ارزشیابی نمود. آنگاه خواهیم دانست که سالیانه چه سرمایه بالقوه ای بدون کمترین حساسیتی از جانب مسئولان، از کشور خارج خواهند شد؛ سرمایه ای که به آسانی نصیب کشورهای غنی یی می شود که از حیث وجود افراد شاخص و نخبه فقیرند و صرفاً از طریق اعتنا به مدل های مدیریتی موفق و تخصیص بودجه ای متناسب با رویکرد توسعه محور و البته با اعمال سیاست های تشویقی و ایجاد جاذبه های مادی و معنوی، به جذب نخبگان کشورهای دارای نیروی انسانی مستعد می پردازند. متأفانه برخی از تریبون داران، به جای آنکه در قبال انتظارات به حق نخبگان، موضعی منطقی و منصفانه داشته باشند، موضوع مهاجرت نخبگان را، با تفاسیری نامناسب، با مسائل امنیتی گره می زنند، تا شاید رافع قصور و کوتاهی آنان در خلق چنین اتفاق نامبارکی باشد. بر فرض که چنین تفسیری صحیح باشد. آیا می توان گفت که مسئولان در قبال نگهداشت سرمایه انسانی نخبه، باید منفعلانه عمل کنند و به مسئولیت و تعهد ملی و میهنی خود پایبند نباشند؟

می دانم که پذیرفتن چنین آمارهایی، ذهنی پذیرا می طلبد، اما با کمی کنکاش در حوزه تعریف افراد نخبه و شاخص، می توان در هر صورت به این عدد و آمار رسید. البته کسانی که به این آمار بی اعتنایند باید توجه کنندکه تعریف نخبه از منظر تنها نهاد واجد صلاحیت در شناسایی نخبگان، یعنی بنیاد ملی نخبگان، شامل گروه ها و سرشناسه های مختلفی می شود، که اجتماع انها در زیر مجموعه بنیاد ملی نخبگان، باور به این عدد را ممکن می سازد. دانشجویان استعداد برتر و درخشان، مخترعان و مکتشفان، دارندگان مقالات علمی معتبر، آفرینندگان آثار بدیع و ارزنده ادبی و هنری، برگزیدگان از میان نفرات اول دانش اموخته رشته های دانشگاهی، برگزیدگان از میان آزمونهای سراسری، برگزیدگان المپیادهای علمی معتبر داخلی و جهانی از جمله زیر مجموعه‌های مورد تایید بنیاد ملی نخبگان هستند، که فعالیت‌های آنان، شرایط احراز نخبگی و استعداد برتر شدن را مهیا می‌سازد. البته فارغ‌التحصیلان دانشگاه‌های معتبری چون صنعتی شریف و امیرکبیر و دانشگاه تهران را نباید از قلم انداخت، که طبق آمارهای رسمی، اکثر آنان همانند بانو مریم میرزاخانی، پس از گذراندن مقطع کارشناسی، جهت تکمیل تحصیلات، از کشور خارج می‌شوند. اگر جمعیتی را که هر سال با همین عنوان معرفی می‌شوند در نظر بگیریم، واقع‌بینانه باید بگوئیم که به همین آمار خواهیم رسید.اگرچه دستاورد علمی بانو میرزاخانی بازخوردی جهانی دارد و نمی‌توان به انحصارش درآورد، اما تلاش برای حضور بدون مانع و بی‌دغدغه چنین نوابغی در دانشگاه‌های کشورمان، تاثیر بسزایی در الگوپذیری نسل حاضر از چنین دانشمندانی دارد و قطعاً با برآوردن حوائج نخبگان علمی ساکن خارج از کشور، می‌توان توان علمی کنونی کشور را چندین برابر ساخت و دست یابی به سند چشم‌انداز ۲۰ساله را سرعت بخشید. یادآور می‌شوم که نخبگان، باید مورد اقبال دولت‌ها واقع شوند، چرا که سرمایه‌های انسانی مفید و موثری تلقی می‌شوند که واجد بیشترین برون‌داد فکری و نظری موثر، نسبت به دیگر حوزه‌های تاثیرگذار در جامعه هستند. و درست از همین بابت است که جامعه نیازمند حضور فکری و نظری و فعالیت‌های علمی آنان است و آنان‌اندکه جریان زنده جامعه را نمایندگی می‌کنند و غرور و عظمت کشور را به جهانیان یادآور می‌شوند. با مدیریت صحیح و بهنگام و با شکوفایی توانایی‌های بالقوه نخبگان، می‌توان بیشترین فواید را در حوزه‌های مختلف به کشور رساند. نخبگان و سرآمدان ثروت‌های تمام نشدنی کشورند و هرگونه سرمایه‌گذاری روی توان و استعداد و فعالیت‌های آنان، به معنای سرمایه‌گذاری مطمئن و آینده‌نگرانه‌ای است که نه تنها کم ضرر است، بلکه پر منفعت نیز می‌باشد. چرا به باورمان نمی‌رسد، اینکه نیروی انسانی نخبه و کارآمد اعتبار و آبروی کشور در مجامع جهانی‌اند و در حوزه علم و فناوری‌های نوین، نخبگان این حوزه‌اند که می‌توانند «دیپلماسی علمی» را فعال کنند و با زبان رایج علمی با جهانیان وارد دیالوگ و گفتگو شوند و برای کشور و میهن اعتبار و امنیت به ارمغان آورند.در هر صورت، سیاست‌های کلی نظام در سند چشم‌انداز، ایجاب می‌کند تا در تعامل با نخبگان، تجدیدنظرهایی صورت پذیرد و در همین ارتباط، بر دولت تدبیر و امید فرض است، تا در این خصوص تدبیری به خرج دهد و روند عملکردی دستگاه‌های مختلف را به سمتی هدایت کند تا با حمایت از نخبگان و شایستگان، شاهد کاهش مهاجرت این عزیزان و یا به عبارت دیگر، مانع از فرار مغزها شویم. کاش با دستور ریاست محترم جمهور به وزارتین مرتبط با موضوع آموزش و پژوهش، منطق چنین مهاجرت‌هایی معلوم گردد و راهکارهایی راهگشا تعریف گردد و اینگونه مانع از تداوم مهاجرت نخبگان گردیم. کاش پیام تبریک ریاست محترم جمهور به بانو مریم میرزاخانی، در آینده‌ای نه چندان دور، به پیام دعوتی تبدیل شود که طی آن، از نخبگان و دانشمندان ایرانی ساکن خارج از کشور، دعوت به عمل آید تا از این پس، در بستری آرام و ایمن، به ادامه تحقیقات و فعالیت‌های علمی‌شان بپردازند و دانشجویان ایرانی را از حسن حضورشان سرشار سازند.

بررسی و نوشته: روح الله فردوسی
تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی


 



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید