Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :380

نا گفته های شهر من، تهران

پاییز

آنچه زیبا، در خاطرات داشتم را نوشته ام و رنگ و بوی تهران نیم قرن پیش را به اندازه کافی برای همدیگر، تعریف کرده ایم و عکس های سیاه و سفید زیبایی از خاطرات رنگی جمعیمان، به همدیگر نشان داده ایم. خاطراتی، گاه خوب و گاهی هم بد. گاهی خاک گرفته مثل کوچه ها و چنارهای تهران و پر از آنچه، "مگس های سفیدشان مینامیم" و این یکی دیگر در خاطراتمان نقشی نداشته!

دبستان فیروزکوهی و روزهای امتحان، که از راهرویی پر نور و زیبا که به خیابان شیخ هادی اشراف داشت و در نمای آجری، بسیار خوب تعریف شده بود و دبستان پسرانه را به دبستان دخترانه، وصل میکرد، به سالن میرفتیم. سالن مشترک در دبستان دخترانه بود و شادی ما، برای امتحان نبود، بلکه احساس بودن در محیطی از "جنس دیگر" ما را شاد میکرد.

خاطرات چهارو بیست دقیقه بعد از ظهر و خروج از کلاس آقای رباطی، دبیر ریاضی و خروج از دبیرستان البرز و خیابان شاهرضا، خروجی بچه های انوشیروان دادگر و چهارراه پهلوی و خط یک "دو ریالی" برای رسیدن به خانه.

آن روز، دوازدهم خرداد بود و امتحان نهایی شیمی. خارج از دبیرستان خودم، در مرکز آموزشی دیگری که خوب به یاد نمیآورم، شاید حدود چهارراه امیراکرم. درس شیمی با آنچه در سر من میگذشت، هم آهنگی نداشت و هیچ وقت آنرا نفهمیدم و برای کسی هم زیاد مهم نبود که من بفهمم، یا نفهمم و بودند کسانی که بیست میگرفتند وبرای سیستم آموزشی کافی بود و شایدهم دقدقه های آن روزها جهتی دیگر داشت و پچ پچها حاکی از این بود که دبیر خوب شیمی ما آدمی فرهیخته بود و طرفداری مصدق را میکرد و آن روزها گویا سخت گرفتارش کرده بودند.

آن روز، ورقه را تقریبا خالی تحویل دادم و از جلسه امتحان خارج شدم و حدود پنج بعد از ظهر بود که از در عقب، سوار اتوبوس خط یک شدم و به طرف شمیران که در نیمه راهش زندگی میکردم و همین خانه کلنگی فعلیست، به راه افتاد.

پاگرد در عقب اتوبوس، مثل همیشه نبود و ریز خنده های دانش آموزان دختر و پسر، شنیده نمیشد. پچ پچها زیاد بودند و آنچه به یاد دارم، زمزمه ها، از اتفاقات آن روز بازار بود و شلوغی شهرو ...

چهره ها پریشان و نگران بودند و برخی، افروخته. جوانی که کمی متفاوت بود، محکم ولی آرام میگفت، "فردا عاشورایی خواهیم داشت، آقا همه چیز را خواهد گفت...".

دو نفر، سمت چپم و زمزمه کنان، یکی به دیگری میگفت، خدا به دادمان برسه، بازار شلوغ بشه، دیگه کاسبی بی کاسبی، برای منو تو.

فردای آن روز 13 خرداد و عاشورای 1342 بود و سخنرانی تاریخی امام خمینی که منجر به دستگیری ایشان شد و صفحات تاریخ، رنگ و بوی دیگری به خود گرفت و نتیجه آن ماه خرداد برای من، تجدیدی در درس شیمی بود و برای تهران، تاریخ همچنان در حال ورق خوردن است.

آخر سال 42 ایران را ترک کردم و برای تحصیل رشته معماری به ایتالیا رفتم و در اتفاقات آن سالهای تهران، حضور نداشتم.

آنچه از تهران بعد از آن سال در خاطرم نقش بسته، حاصل رفت و آمدهایم بوده و گویی هربار با شهری ناشناخته روبرو میشدم. من در اواخر دوران پهلوی اول در تهران به دنیا آمدم و تداوم زندگیم، تا سال چهل و دو، همواره در شهری بود که با شهروندانش، همراه من رشد میکرد. به من شکل میداد و از من شکل میگرفت.

در اولین بازگشتم به تهران، شهر در اوج "مدرنیسم" خود بود و بوی قهوه در خیابان های شمالی شهر و صدای بلند موسیقی غربی از کافه های مملو از جوانان، بازخواستها و بگیر ببند ها، شب نامه ها و نوارها و زمزمه ها، تهران رنگ و بوی آخر دوران پهلوی دوم را به خود گرفته بود. من در این شهر، غریبه بودم و شهر، غریب. غریب بودنش، نه چندان از تغییر شکل زیرساختهایش که، روبنا و شکل زندگی مردم و جوانان و فرهنگشان، رنگ و بویی دیگر و نا آشنا به شهر داده بود.

سفر بعدی من به تهران، بعد از انقلاب 57 بود و عدم حضور من در آنچه بنیادین در این شهراتفاق افتاده بود، هم مرا میترساند و هم احساس غریبی در من به وجود آورده بود.

خود را در تاتری میدیدم که میان پرده اش سالها به طول کشیده و وقتی صحنه در نیمه دوم، نورانی شد، در صحنه جدید، همه چیز سوخته بود و ساختمان ها دود گرفته و شیشه ها همه شکسته و من تنها بودم و تماشاگری هم آنجا نبود. گویی در غیابم، خانه ام آتش گرفته و عزیزانم مفقود و من مبهوت واقعیتی که در آن، نقشی نداشتم.

سالهای زیادی نگذشت و من به شهرم بازگشتم و اینبار، برای همیشه. و اینبار هم شهرم با شکل دیگری پذیرایم بود و نمیدانم پذیرایی بود، یا فریاد خشم آجرهای شهرم که فقط در ذهنم حضور داشتند و میشنیدم فریادشان را که، "کجا بودی!". فریاد شهر از تنهاییش بود و فرار شهروندانش و عزیزانی در خط اول. آتش جنگ بود و خرابیهای موشک های چموش همسایه ضعیف کش!

جنگ تمام شد و آثاری هنوز پیدا و من اینجا در "شهرم، تهران".

 و این شهر، با چه سرعتی در حال شکل عوض کردن. "شصت من، چهل تو"، برج اینجا و بازهم برج، آنجا و بافت شهر کجا، کسی نمیداند.

در فرهنگ لاتین "مثلیست" که میگوید: Mea Culpa  به معنای، "من مقصرم" و به عبارتی دیگر، "آنچه میگذرد، تقصیر منست". این فرهنگ جامعه ایست که اشتباهات را انسانها میپذیرند و با پذیرش آنها، احساس مسئولیت برای جبرانش مینمایند و در برابر این فرهنگ، آنچه طرف دیگر کره خاکی به شهروندان و از بچگی میآموزند، اینکه، "آنچه میگذرد تقصیر تو نیست"، و اگر گناهی به گردن گیری، تنبیه میشوی.

شهر ما در نیم قرن گذشته، اگر ساخته شده، در تخریب آنچه بوده که در خاطر ما فقط یاد زیباییهایش به جا مانده. و این "شهر" را چه کسی اینگونه ساخته، به غیر از ما؟ از کرات دیگر که کسی نیامده!

بافت و نوع زندگی شهر و شهروندانش تغییر کرده، چون خانه هایمان را دیگر جزیی از زندگی خود نمیدانیم و آنها را املاکی کلنگی میشناسیم, که نظر پیر و جوان و استاد دانشگاه و اوستا بنایش، اینست که "با کسی شریک شو، شصت- چهل و آینده ات را بساز."

آن که ساخته، من معمار نیستم، توی شهر ساز، نیستی. "بساز بفروشیست، سوداگر" که فقط کمتر از نیمی از گناه را شریک بوده و نیمه دیگر گناه را هیچکداممان حاضر به تقبلش نیستیم، چون تنبیه خواهیم شد.

 

داريوش زمانی

آبان ماه نود و پنج

 

 

... در گوشه ای از صحنه، مقداری آجر روی هم انباشته

پسر بچه ای کنار حوض و هندوانه ای در آب

چند گل شمعدانی و نوای تار و پدر بزرگ، چهار زانو نشسته روی فرش کهنه ای پهن شده روی تختی چوبی...

و در این صحنه

نه شهری

نه شهروندی

و نه

تماشاگری

 

موضوعات مرتبط : سخن ماه    
استان مرتبط : تهران  
عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید