تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :218

نبرد با انگلیسی‌ها در جنوب ایران

ما به همراه گروه شناسایی از انگلستان به فرماندهی سروان هنت ماموریت داشتیم كه به سوی بستان برویم. در راه تپه‌های سنگی و رملی زیادی بود. در آن اثنا از حدود نیم مایلی، چشمم به جماعتی از عرب‌ها خورد كه تعداد آنها بین دویست تا سیصد نفر بود، كه از سوی هور می‌آمدند و به طرف سوسنگرد در حركت و بر یك خط پراكنده شده بودند. بعضی از آنها را دیدیم كه به طرف تپه‌ها می‌رفتند. به نظر می‌رسید كه هدف آنان بستن راه بر سر ما بود. همه آنان به استثنای دو نفر پیاده می‌رفتند. یكی از آن دو سوار، یك عالم دینی بود كه عمامه سفید بر سر داشت. دیگری یكی از شیوخ بنی‌طرف به نام عاصی بود. وقتی نزدیك آنها شدم، او هم مرا شناخت، و ندا داد كه آیا تو ویلسون نیستی؟ به او جواب دادم كه بلی من ویلسون هستم. وی فورا به جماعت همراه خود رو كرد، و فریادی زد. فریاد زدن او همان بود و تیراندازی آنها همان كه مثل باران بر سر ما باریدن گرفت! در آن هنگام چاره‌ای جز سنگر گرفتن پشت تپه‌ها نداشتیم و بالاخره از دست آنان جان سالم به‌در بردیم و به نیروهایمان پیوستیم.

 

- بلاد مابین‌النهرین، آرنولد ویلسون، ترجمه فواد جمیل، ص 34.


روزنامه دنیای اقتصاد



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید