تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1767

نقاش و هنر نقاشی

نقاش زندگی را نقاشی می کند. اگر نقاش نسبت به زندگی بد بین باشد آن را بد نقاشی می کند. و بد معرفی کردن زندگی هنر نیست. هنر میان بد و بدتر جائی ندارد. زندگی خودش بد است. شبیه به هفت سوار سرنوشت است. زندگی جنگ است و طاعون و خشونت و زورگوئی، و عاقبت که به مرگ ختم می شود، انسان رها می شود و مرگ موهبت. آن هایی که حسب و کتاب خود را کرده اند آسان رها می شوند و آن هایی که هنوز با زندگی تسویه حساب نکرده اند و انتقامی، کدورتی، طلبی یا چیزی از نوع هفت گناه کبیره در دل و ذهنشان باقی مانده راحت رها نمی شوند. اگر نقاش همین جنبه های مرگ آور را نقاشی کند، یا غرور خودش را به نمایش بگذارد هنر نکرده است. هنر درست برای تلطیف سختی زندگی و انعطاف بخشیدن به خشکی ساختار آنست. می تواند فضاهای خالی این ساختار را پر کرده و نرم کند. نقاش زیبایی های زندگی را نقاشی می کند. احساسات لطیف آن را به نمایش می گذارد تا آن فضاهایی را که در میان ساختار خشک قدرت و جبر حکومت و ظلم طبقاتی باقی مانده است را پر کرده و آن را تلطیف کند. کار انسان فعلا به جایی رسیده که دل طبیعت را باز کرده و از ریزه ترین اجزائش ابزار جنگی ساخته و آن را بر سر دیگران فرو می ریزد و جهان را نابود می کند. سلاح اتمی بدترین شکل سلطه انسان بر طبیعت و بر خودش است، آیا قابل نقاشی است؟ کشتار و سوزاندن مردم و کار و زندگی و معیشت و اقتصاد و صنعت و شهر و روستا با بمب های ده و دوازده هزار کیلوئی و هسته ای هنر نیست؛ کشیدن آن هم هنر نیست. هنر فقط و فقط کشیدن جنبه های امیدوار کننده و زیبای زندگانی است و زندگانی هم هنگامی زیبا می شود که در ارتباط با طبیعت باشد. طبیعت با تمام خشونت هایش باز هم زیباست. در ضمن بسیاری از خشونت های طبیعت نتیجه ی خشونت و اجحافی است که انسان بر آن وارد کرده. چه از سیل ها، چه از گرمی هوا و چه از توفانهای مدرن. برای مدت زمانی بس طولانی انسان تابعی از طبیعت بود، معماری او با طبیعت بده بستان و تعامل داشت. مجبور بود قوانینش را رعایت کند و شکل معماری و عناصر آن را از همان قوانین و رفتارها به دست آورد. معماریش حکمت داشت. هیچ چیز زیادی و بیهوده در آن وجود نداشت. هنگامی که تابع طبیعت بودیم هر جایی لهجه ای داشت و رنگ و پوشاکی و هر دست پختی مزه و بویی خاص، اما پس از بیرون کشیدن دل و روده ی طبیعت و استفاده از انرژی فسیلی، انسان از آن قید و بند طبیعت آزاد شد و تا حدودی بر طبیعت مسلط. آنقدر که بتواند آن را نابود کند. بر طبیعت زور گفت. با آن قهر کرد. انسان خود پسند شد زیرا یک کلید می زند و خانه اش روشن می شود. پیچی را می پیچاند و آب سرد و گرم آنقدر که بخواهد جاری می شود. لباس و پوشاک نمی بافد. می خرد. خانه و کاشانه نمی سازد، می خرد. کاریز و قنات را به آب تحت فشار تبدیل کرد تا با آن ساختمان های بلند مرتبه می سازد. خیلی هنر کردند همان کوچه های دراز با باغچه هایش را برداشتند و عمودی کردند و مجبور شدند تاسیسات پر خرجی را برایش بسازند؟ اول زمین را طلا کردند بعد هم کوچه ها را عمودی. چاه عمیق زده، قنات ها و چاه های دست ساز روستائیان را خشکاندند اما مزرعه ها و باغ های خودش را گسترش دادند. از استعداد زمین سوء استفاده کرده آنقدر برداشتند تا خشکاندند. آب رودخانه ها را سد کرده به شهرهای خود آوردند، روستا ها را خشکاندند و روستائیان را آواره ی شهرها کردند. شهرهای بزرگ و زشت و خشونت باری را به وجود آوردند که روی آبی که از روستاها سلب مالکیت شده ساخته و پایه هایش سست است. نه روستایی روستایی است و نه شهری شهری.

یک نقاش هنرمند نسبت به تمام این ها حساس است. این شانس را داشته که فرصت کند یواشکی این ها را تماشا کند. رنگ و بو و حرکت و چرخش و جهش را در ذهنش ثبت کند تا به تصویر در آورد. او تابع این خشونت های نظام اقتصادی نیست و اگر باشد هنرمند نیست. او به شکلی که خودش می داند خود را از آن ها کنار می کشد، از بدی ها شکایت می کند، مبارزه و تلاش و کار انسان را برای رفاه و بهبود زندگانی به تصویر کشانده و از بازی های میان انسان و طبیعت شعری زیبا می سازد. شعری توسط رنگ های سرد و گرم و حالات و حرکات. هنرمندی که این چنین هنر خودش را خلق نکند و انگیزه هایش بر اساس خود خواهی و خود پسندی و خود بینی و حرص و طمع باشد، هنرمند نیست و برعکس، بر خشونتهای ساختارها و مناسبات اقتصادی و معیشتی اضافه می کند. آن ها را موجه می کند. هنرمند باید هم خود را پالایش کند و هم بکوشد تا زندگی را از کثافاتش پاک کند، فضا را برای احساسات عاشقانه و پاکبازانه و شفافیت ها و خود جوشی ها و روابط سالم میان مردمان آماده کند. باز کند.

گفته شده نقاش خوب کسی است که مانند بچه ها نقاشی کند اما مگر این موضوع به اراده بستگی دارد؟ مگر کافی است کسی این راه را انتخاب کند تا به وقوع بپیوندد؟ مگر کسی که زبانی را نداند می تواند شورت هند آن را فرا بگیرد؟ مانند بچه ها نقاشی کردن ممکن نیست مگر این که تا حدی مثل خود آن ها بشوی. خود جوش، شفاف، ساده، کنجکاو. بچه ها مستقیم و روشن نگاه می کنند و نگاهشان را از نگاهت نمی دزدند، چیزی ندارند پنهان کنند و از احساسات بد غافلند. بچه ها هنوز از قید و بند زندگی آزادند، راحت آواز می خوانند و راه رفتنشان رقص است. غذا خودنشان وقت خاصی ندارد و هنگامی که گرسنه می شوند می خواهند غذا بخورند. خوابیدنشان زمان و جای خاصی ندارد و هر وقت خوابشان بگیرد همانجا بی کش و قوس به خواب می روند. و به همین راحتی، به همین سادگی، واقعیت پیرامون خود را فیلتر می کنند و با احساساتشان به آن رنگ و شکل و معنا می دهند. در آن غرض خاصی نیست. زور نمی زنند چیز بکشند. چیزی بفروشند. کاری بکنند که دیگران نکرده باشند. رقابت نمی کنند. برعکس بزرگترها که دانسته و ندانسته به بچه ها دروغ می گویند و تهدید می کنند، دروغ نمی گوید یا دروغشان شیرین است و تهدیدشان خوردنی. آنچه که بیشتر متاثرشان می کند و تحت تاثیر قرار میدهد همان را می کشند. سختی و مشقت کار را نمی کشند و کار را هم مانند بازی تماشا کرده و همان بازی را نقاشی می کند. آرزوی ما بزرگتر ها هم که کارشناس فنی شده ایم و زیاد بخودمان غره ایم و در زندگی لابد چند بار شکست خورده و تلخی آن را چشیده و گوشت تلخ شده ایم این است که روزی کار مانند یک بازی، زیبا بشود. آگاهی به چنین آرزوئی می تواند یک انسان بالغ را که نقاش هم هست به طرف نقاشی ای سوق دهد که مانند نقاشی بچه ها باشد. در آن تکنیک و مهارت و ترفند و فن آوری جنبه ی اصلی نداشته، اگر هم باشد پنهان باشد. خود نمایی نکند که ما اینیم که رستم بود پهلوان. که گاو نر می خواهد و مرد کهن. نقاشی این نیست. شعر هم این نیست. آرزوی یک زندگی ساده و بی آلایش شاعری صاف و ساده مانند سهراب سپهری می سازد. اما سهراب کجا و این همه حرص و ولع کجا. او می گوید آب کاریز را گل نکنید، قدرتمندان آب رودخانه ها را می دزدند و به جایی که خود خواهند می برند. مانند بچه ها نقاشی کردن واقعیت تلخ را شیرین می کند و آرزوهای انسان های هنوز حساس به دوستی و مهربانی و محبت و پاکبازی را بر می انگیزد و بودن را مهمتر از داشتن می نماید. کدورت و نخوت را دور می کند. از بین می برد.

نقاشی های من در دو بخش قرار می گیرند. نخست نقاشی هایی که روح مکان و زمان را حس کرده و یک لحظه از آن را می کشد تا نگهش دارد. در این نوع نقاشی در هوای باز نقاش از ویرانگری ها و مرگ طبیعت و تخریب کار مردم ساده ای که با طبیعت کار و زندگی می کنند تلخ و دگرگون می شود. نقاش ویرانی و ویرانگری را نقاشی نمی کند. از زیبایی ها متاثر شده و آن ها را ثبت کرده و از آن ها دفاع می کند. او پنجره هایی را می کشد که خندانند. پنجره های کوچکی که در عین سادگی و تنگدستی و فقر، پر از گل شمعدانی و شب بو و بنفشه های رنگارنگ اند. نقاش کار و خلاقیت انسان را نقاشی می کند، کاری که برای زندگی کردن و بهتر زندگی کردن است نه برای بقا، اما آیا سختی و مشقت آن را هم نقاشی کردن درست است؟ این مشکلی بوده که همیشه با آن دست به گریبان بودم. آیا شالیزاری که پر از شالیکارانی باشد با پیراهن های رنگارنگ و روسری های گل منگلی و آوازهای روستایی و مهمان نوازی اما با کمردردها و رماتیسم ها و بیماری های مالاریا و استثما ر کار برای نقاش متعهد و انقلابی و مردم دوست بهتر است یا شالیزارهای مکانیزه ی کنونی ایتالیا که خالی از انسان و کاملا بی روح بوده و نگاه کسی را به خود جلب نمی کند چه برسد به نگاه یک نقاش را؟ پس یک نقاش برای این که چیز زیبایی بکشد باید موافق ادامه ی استثمار و سختی و مشقت کار شالیکار باشد؟ پس آیا او فقط به ظاهر زیبا قناعت می کند و از رفتن به درون واقعیت سخت و تلخ اجتناب می ورزد؟ پس عشق ورزی او نسبت به چه چیز است؟ نتیجه ای که به آن رسیدم نه این است و نه آن. هم این است و هم آن. یعنی با حضور فن آوری و مکانیزه کردن روند تولید، کاشت و داشت و برداشت، و برداشتن نظام ارباب رعیتی به هرنوع کهنه و سنتی یا مدرن آن، و انتخاب کار نه از روی اجبار، حضور انسان در دامن طبیعت حفظ شود و حضور انسان در طبیعت و تعامل با آن، طبیعت را زیبا و رام و آرام و پربار کند. برای کشیدن و نقاشی روح مکان باید آن را از نزدیک لمس کرده باشی و عمیقا بشناسی. برای افه نقاشی نکنی. پس باید در دامن طبیعت زندگی کرده باشی و زندگی کنی. حیوانات و محبت و دلبستگی و اعتمادشان را بشناسی و بجا بیاوری و از سادگی آن ها به وجد بیایی چون که آن ها در آن لحظات فرقی با بچه ها ندارند و بسیار باهوشند.

دور دوم و جدید نقاشی هایم بر اساس انباشت تجربه ی دراز مدت قبلی است. حالا فانتزی را در آن ها وارد کرده و از آن ها و با آن ها داستان می سازم و داستانی که بیشتر و مستقیم تر حساسیت ها را برانگیزد. مستقیم تر از زیبایی ها دفاع کند. تمام آنچه را که در حال پرپر شدن و ویرانی است و جزو تاریخ انسان هاست فریاد بزند. ما بدون تاریخ خودمان که در همه چیز و همه جا نهفته و آشکارست بی هوویت و خشن و سنگدل می شویم. در آینده، اگر ما هنرمندان متعهد و انقلابی شکست بخوریم بچه ها از بچگی جدی می شوند، غذا ها همه جا یکسان و یک مزه می شوند، هنر آشپزی به صنعت مک دونالد تبدیل می شود، نوشیدنی همه جا کوکا یا اسپرایت می شود، لهجه ها مانند گویندگان تله ویزیون و لباس ها اونیفورم و رفتارها نظامی می شود. نقش هنر همین است که کسانی را که خود را باخته اند کمک کند تا خودشان را دوباره بیابند.

و آنگاه آبرنگ: در نقاشی با رنگ و روغن و اکریلیک یا مداد رنگی و شمعی، نقاش بر زمان حاکم است. در آبرنگ نقاش تابع آب است و آب حکمران. باید با آب کنار بیایی و با حضور ذهن و سرعت عمل و ترفندهایت آب و رنگ را مهار کنی و از آن چیزی بسازی که می خواهی. اما زمان دست اوست. اگر از آن تخطی کنی لج می کند. خشکش می زند. قاطی می کند. و وقتی که آبرنگ قاطی شد و رنگهایت را به هم ریخت باید آن را دور بیندازی چون که در آبرنگ پنهان کاری ممکن نیست. کمی ترفند اینجا و آنجا اما آبرنگ مانند بچه هاست: شفاف و ساده و لاپوشی نمی کند.

و اما زیبایی: حرکت زیباست. آنچه ما نقاشی می کنیم یا می سازیم تصوری از حرکت است. حرکتی که در رفتارها دیده می شود، در مجسمه های یونانی یا در اندیشه و نگاه مجسمه های میکل آنژ دیده می شود، همه اش حرکت است. اما در حرکت لحظه ای هست که که نقطه ی عطف و در میان دو حرکت متضاد قرار دارد. آن، لحظه بسیار زیباست. دقت کنیم آن را همه جا خواهیم یافت.

فرخ باور - 15 تیر 89

عضو مرتبط : فرخ باور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید