Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1755

نيمه ديگر

سخن ماه - اسفند 1391

صحبت ها تازه گل انداخته بود که وقت تمام شد و سالن را ترک کرديم. جلسه ای ديگر قرار بود و حال و هوايی ديگر، بيرونِ درِ سالن. مصاحبه سيما با بزرگانی بود که نميشناختم، بزرگداشت عزيزی ديگر بود و من در فکر زمان کوتاه و "سخن ماه".

ساعتی بعد با او در پياده رو خيابان سر کوچه قدم ميزديم و هردو در فکر.
من معمار و او طراح
گفتم دنبال کلمه ای هستم
گفت در مورد؟
گفتم ، "پراکنده" نميتواند آنچه در ذهن پراکنده ام ميگذرد را تعريف کند. چيزی مثل پروانه که نه نشستنش را خوب ديدم و نه پروازش را. پای سخن دوستانی بودم که همه پراکنده گفتند ولی کسی پراکنده گويی نکرد و از سخن هرکدام چيزی آموختم.

سخنان آنها را گوش ميدادم و ياد گذشته های خودم . صحبت از کوچه های بوشهر بود و لبه ساحلی، ولی تصاويری از سواحل ينگه دنيا را هم ديديم و زيبا بود.

حضور داشتم و ذهنم جای ديگری بود.
ياد کودکی خود بودم و خانه قديمیمان که تمام از آجر بود. حصيرهای گاه کج و کول پنجره های چوبی و طناب های کهنه و گره خوردهشان. کف حياط هم آجر های چهارگوش با نقش دايره ای فرو رفته در وسط و حوض آب و صفای آب بازی عصرانه روزهای داغ تابستان و آفتاب نا آلوده تهران.

آنجا به دنيا آمدم، خيابان حشمت الدوله، آب فرمانفرما وکوچه های اطراف، تا رسيدن به دبستان فيروزکوهی. بعد ها، دبيرستان البرز بود و کالج و خيابان پهلوی و همين پياده رو که با او قدم ميزدم، با نامی ديگر. باريکه ای از آسفالت در وسط و کناره ها، قبل از جوی پر آب و چنار و پياده روی خاکی، در هر سو باريکه راهی، گويی پيش بينی تعريض آينده بود و شنی

آن زمان در پياده رو راه نميرفتيم، من اغلب روزها قبل از امتحانات، به همراه سگم در حاشيه شنی رو به بالا ميرفتم و کتاب در دست، لغت فارسی حفظ ميکردم. نه دود و هوای آلوده ای بود و نه آن چنان چهارچرخی و برف های روی کوه سفيد.
قدم زنان وارد شهر کتاب شديم و هرکدام به سويی. کتاب هايی ايستاده و برخی خوابيده. کتابی به پشت خوابيده را برداشتم و بی اختيار به سوی او رفتم و با شادی گفتم، يافتم.

گفت چه کتابی؟
گفتم نه، آنچه در ذهنم ميگذشت، اسم اين کتاب است
"نيمه ديگر"

آن را ورق ميزدم و مانند حرف های امشب دوستان، ميشنيدم و ميديدم ولی با خودم بودم، آثار خطاطی بود و مرمت آثار سنتی و روی جلدش آمده بود
به مناسبت بزرگداشت استاد آيدين آغداشلو

من نگاه ميکردم و جای ديگر بودم ونفهميدم پيوند اين دو کلمه را با کتاب. شايد نيازی هم نداشتم، زيرا يافته بودم آنچه را "ما"، من و دوستان، امشب در کوچه های بوشهر و لبه حاشيه جنوبی و مردمان آنجا و عاداتشان و احساسشان از آب دريا و خشکی و عشقشان به رنگ خورشيد و غروبش، ميجستيم. تصاوير کوچه های بوشهر، ونيز و الجزاير را دوستان نشان ميدادند و من همه اين کوچه ها را ديده بودم. من ياد مردمان هرکدام از اين کوچه ها و عادات و رفتارشان بودم.

من با "نيمهِ ديگرِ منِ معمار" بودم که بدون آن شير بی يال و دمی بيش نيستم. نيمه ديگر من آن کوچه نيست، نه آن پنجره چوبی و نه پاچلاقی و نه بادگير و نه تمام اين بحث های نوستالژيک "بافت زيبای کهنه"، که آنچه در عکسهای سياه و سفيد و گاه رنگي از سايه روشن های اين کوچه ها خوشايند ماست و دوستشان داريم، در واقع گاهی و در جايی و بسته به فرهنگ و خرد جمعی آن محل، زيبا و پر از گلهای

بوگن ويل يا همان گل کاغذی خودمان روی ديوارهای سفيدند و بر عکس جای ديگر، بوی تعفن فاضلاب و هوای بسته توام با بوی غذای روزهای گذشته و ديوارهای کثيف و کف های ناسازی شده و بچه های پراضطراب با دستانی کثيف و گهگاه، در تاريکی های همان سايه روشنهای "زيبا"، چه افکار پريشانی که بدل به پليدی نميشدند!

در فکر بودم که "نيمه ديگر"، منِ معمار نيستم، حضور من است در دل زندگی و ميان انسانها، نه چون هنرمند، که چون انسانم و در پی "حق و بايد داشته های" هر انسان. احساس نياز و پويش خرد جمعی، احساس نبود فضای زندگی و فهم نياز فضاهايی که نداريم و بايد خلقشان کنيم و نه طرح های زيبای بی روح و قاپيده از آنها که شادند از داشته هايشان.

"نيمه ديگرِ منِ معمار"، ريشه من است در اين زادبوم، که اگر گل زيبايی يا طرحی خوشايند داشتم و مردمانم دوستش ميداشتند و زندگی در فضای اين طرح شادشان ميکرد و خود و عادتهايشان را پيدا ميکردند و گلهای اقاقيا روی ديوارهای سفيدشان سايه ميافکند

آنگاه، من ازآن "ريشه"، پر گل ميشدم و خط های من جان ميگرفتند و پايکوبی ميکردند و من با شادی مردمانم شاد بودم و اين شادی را در هوا پخش ميکردم و با کودکان کوچه، بازی

داريوش زمانی - اسفند ماه نود و يک

عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید