تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1012

نگذارید مجسمه های موزه از ترس بلرزند

درست نمیدانم چند سالم بود که برای اولین بار با موزه آشناشدم  شاید پنج ویا شش ساله بودم که با اتوبوس های کادیلاکی (1) به میدان توپخانه آن زمان ومیدان سپه دهه 30 تا 60 ومیدان امام خمینی فعلی رسیدیم . همه چیز برایم هیجان انگیز بود .مجسمه شاه  توی میدان توپخانه با اسبی قوی که شاه روی آن نشسته بود روی سکوئی در وسط حوض وباغچه  داخل میدان. ساختمان دراز  شهرداری       د ربالا و ساختمان پست وتلگراف در پا ئین میدان..   هنوز چوبه داری راکه در جلوی نظمیه در کنار غورخانه سرپا بود بخاطرم هست ونمیدانستم که  یک نفر با یک حرکت پا راه نفس کشیدن یک نفر دیگر را در مقابل چشمان مردم  هیجان زده مظطرب ودر هوای خنک صبحگاهی در بالای این چهار تا  تیر چوبی  می بندد وطومار زندگی یک آدم برای همیشه پاره می شود .ایراندخت خواهر بزرگم که چند سالی است که عمرش را داده به شما. که دختری شیرین صورت  ومهربان بود دست مرا بدنبال خود می کشید  درحالی که من به پشت سرم ومجسمه شاه که پر ابهت بر اسب نشسته بود هنوز خیره شده بودم .

در کنج خیابان فردوسی در دولنگه ایکه بنظرم خیلی عریض بود ( که امروزه میبینم که خیلی هم کوچک است) چهار طاق باز بود و پاسبانی با لباس خاکستری وکلاه آجانی(2) ویک باطوم چوبی که درست نمیدانم چپ ویا راست پائین کت اش آویزان بود کمی مرا ترساند . صورت آقای آجان خیلی برق میزد .مثل اینکه تازه از حمام در آمده است.با اینکه متوجه شده بودم که که این آجان قلابی ومجسمه است مع الوصف با ترس ولرز از کنارش رد شدم در حالی که چشمانم همراه با سرم می چرخید ومجسمه را دنبال میکرد .اگر دروغ نگویم  به جز مجسمه یک دختر چائی کار ویک مجسمه دسته جمعی کارگرو مرد پیری که شاید پینه دوزی میکرد چیز دیگری یادم نیست . فقط یادم هست که از قیافه مجسمه ها احساس میکردم که این ها خیلی آدم های بیچاره ورنج کشیده ای هستند  شب همه اش فکر میکردم که با بستن در موزه که با قوس نیم دایره آجری  تزیین شده بود وبا کاشی آبی روی آن چیزهائی نوشته بودند  وباتاریک شدن داخل موزه چه حالت غمگینی ایجاد می شود ودلم می خواست که چراغها روشن می بودند ومجسمه ها دلشان نمی گرفت شاید مایل بودم یک بار دیگر ومفصل همه داخل موزه رابگردم وببینم چرا این آدمهابرای مجسمه شدن انتخا ب شده اند . آیا از اول غمگین بوده اند یا حالا اینجور شده اند  فردای آن شب. دیگر چیزی یادم نبود وهمه چیز فراموشم شد  با اینکه بعد ها موزه های دیگری را دیدم ولی نمیدانم چرا فضای موزه صنعتی در میدان توپخانه ونبش خیابان فردوسی وآدمهای رنج کشیده آن در پس ذهنم نقش بست.  البته همیشه این سئوال برایم مانده بود که دراین موزه که هیچ چیز صنعتی ای در آن نیست چرا بالای آن نوشته اند موزه صنعتی .

سی وچهار سال بعد که درقالب یک مقام مسئول در مراسم افتتاح موزه صنعتی کرمان شرکت کردم  خاطرات کودکی در ذهنم زنده شد  فضای دلباز وقشنگ موزه صنعتی کرمان که نتیجه فکر وتلاش مهندسین ومسئولین با احساس بود  دلتنگی های فضای موزه صنعتی سالهای دهه بیست تهران  در نبش خیابان فردوسی ومیدان توپخانه را باز بیادم آورد که نمیدانستم آیا هنوز آن غمگینی حاکم بر فضای آن هست وآیا با اینکه سالها از آن زمان می گذرد  بازهم مجسمه های حک شده در ذهنم از تاریکی شب می ترسند ....  چند روز پیش یعنی حدود چهل سال بعد از افتتاح موزه صنعتی کرمان در حالی که با مترو از زیر موزه صنعتی نبش میدان توپخانه رد میشدم از خودم پرسیدم که آیا مسئولین  قطار زیر زمینی(مترو)می توانند فکر کنند که با عبور از زیر موزه صنعتی  چند بار در روز تن مجسمه های مردان وزنان غمگین بچگی مرا در شبهای تاریک می لرزانند و آیامیدانند که تلاش علاقمندان به حفظ  آثار ملی نیز برای جلوگیری از تخریب بیشتر موزه هنرمند پیش تاز مرحوم علی اکبر صنعتی وبعلت لرزش های ناشی از عبور قطار زیر زمینی هنوز بجائی نرسیده است  . با اینکه میدانم با باز سازی موزه صنعتی کرمان تعدادی از آثار مجسمه ونقاشی های استاد علی اکبر صنعتی  از آسیب روزگار جان سالم بدر برده اند وشبها بدون ترس از تاریکی از فضای زیبای موزه کرمان وهوای دلچسب صبحگاهی آن  لذت میبرند ولی مطمئنم که استاد علی اکبر صنعتی که ایام کودکی ونوجوانی خود را در یتیم خانه حاج اکبر صنعتی با سایر کودکان مثل خود بزرگ شده ونام  خود را از خیر بزرگ حاج اکبر صنعتی دارد و او بوده است که استعداد این کودک یتیم را کشف و وی را درنوجوانی نزد پسرخود درتهران میفرستد ودر مدرسه صنایع مستظرفه هنر وی شکوفاتر میگردد وبجائی میرسد که میتواند صاحب نام موزه صنعتی هلال احمرفعلی در نبش خیابان فردوسی گردد در آن دنیا نیز چشمش به دنبال آثاربجا گذاشته در اولین موزه خود می باشد واو نیز نگران اینست که مبادا تن مجسمه کودکان یتیم  وی در این موزه شبها از ترس تاریکی وتنهائی وآسیب های مترو بلرزد.                             

یادداشت ها

  1. اتوبوس کادیلاکی = اتوبوسها همه دست ساز بودند ولی بعضی از آنها با ابتکار استادکار زائده هائی در پشت برایش مساختند که تقلیداز  اتومبیلهای سواری کادیلاک آن زمان بود   
  2. آجان  . آژان.  آژدان= پاسبان پلیس با کمترین درجه                                                                                             

یزدان هوشور -  به مناسبت روز موزه

موضوعات مرتبط : معماری موزه    
عضو مرتبط : یزدان هوش ور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید