تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1140

هنرمند و جامعه مدرن و "پيوندش" با کیفیت زندگی و معماری

ابتدا دو کلمه حرف دل!

اين مقاله را مدتی پيش نوشتم و فرستادم و چاپ نشد. نه کسی گفت رسيد، نه کسی گفت بد است، نه کسی گفت دير آمدی و نه کسی گفت مطلبی را جايگزين کن. تنها پاسخم علامت لبخند محبت آميزی بود در یک پيامک.
اين چيزی نيست جز آنچه بارها تکرار ميکنيم بدون انديشه. روابط انسان امروز تغيير کرده و آداب معاشرت خود را ميطلبد.
... و من تصميم گرفتم باز هم مطلبی را حذف کنم تا شايد کمتر نا خوشآيند باشد و شايد اين نيز خود پيامی دربر داشته باشد.
"در سماجت ما نکته هاييست، که در سکوتمان خاموشی."

کدام هنرمند و کدام جامعه

دنیایی از بحث وگفتگو، که سالها و شاید بیش از یک قرن است که تکرارشان مینماییم.

"دیگران" وقتی لحظه ای از تاریخ را زندگی کردند و به هر طریقی نقدش نمودند و تجربه، "آن لحظه" را سکویی برای قدمی دیگر به بالا ثبت نمودند و لحظاتی دیگر از زندگی را آزمودند و نه برگشت به عقب و نقد خجولانه گذشته.

علم و صنعت و یا همان تکنولوژی جدید و "روحیه شاد و شادمان" از پیشرفت، با چنان سرعتی به پیش رفت که جایی و مقامی برای "هنرمند هنوز در بند گذشتهِ پرافتخار و حال و آینده را از آنِ ماشین آلات سرد و آهن گداخته دوزخی دانستن"، باقی نگذاشت.

هنر و هنرمند، جزیی از "پیشرفت" و نه تنها، بلکه خود را در خط مقدم این پیشرفت دانست و چنان همرنگ آن  شد که ديگر "آن جامعه در حال پيشرفت" نمیتوانست و نتوانست بدون "هنرِ هنرمند و شهروندیِ فعالش"، يک آن سر نمايد.

از آن لحظه، ديگر هنرمند جزءِ ناگسستنی جامعه شد و جامعه و صنعت "در حال پيشرفت"، "شهروند فعال و غیر فعال"، هيچ کدام بدون هنرِ هنرمند، زندگی را دوست نداشتند.

نه کسی او را عقب مانده ذهنی و "به دنبالِ پوچی های گذشته" ميناميد و نه آینده بين و خیال پرور.

هنرمند با درک اين مهم، که در راس احساس همگان قرار گرفته و جامعه مدرن، بدون هنر او، تعريف او از گذشته و نقدش بر حال و نگاهش به آينده، نمیتوانست "قدمی به جلو گذارد"، خود را باز یافت و این شناخت او از جایگاهش، خلاقيت او را نيز دو چندان نمود و شد آنچه "شکوفایی هنرِ مدرنش" نامیدند.

و اگر قبول کنیم که مدرنیسم، اندیشه ايست نو و دیدیست فراتر به تمامی دیدگاه ها و تداعی قبول تفاوت ها و احترام به وجود دیگری و نه آنچه "پوسته ظاهری جامعه" گاهی مینامیمش.

و اگر قبول کنیم که صفحات زیادی در تاریخ غرب ورق خورد تا مدرنیسم رسید و آنجا هم نماند و، ورق خورد و در حال ورق خوردن است. در جوامعی  دیگر در اين طرف کره خاکی چه ميگذرد؟ آیا همان مراحل را طی کرده ايم؟ و یا قدمی به جلو و نگاهی به پشت و قدمی در جا و هميشه نگاه حسرت به ديگران؟

چه قدر شهرهای ما، صنایع و مزارع و مراتع ما، رشد کردند، با فکر و همياری هنرمند؟ در کدام کتاب درسی، شما خوانديد طراح و معمار و هنرمند گنبد شیخ لطف الله، که بود؟ ولی همیشه خوانديم نام شاهانی که شهر ساختند و مسجد! آيا جامعه ای که هنرمندش را نشناخت و ارج ننهاد، رشد کرد؟

و جامعه ای که اين رشد طبیعی به جلو را ندارد، آيا ميتواند چشمهايش را هم ببندد و رشد آن طرف را نبيند و دلش نخواهد ظاهرش را همرنگ "پوسته ظاهری" آن طرف نمايد و لااقل، مصرف کننده حاصل "رشد" آن ها باشد؟

و اگر چنين شد، ميتواند دلش را و خواسته های طبيعی خود را مانند آن ها به هنر روزشان و هنرمندانشان ندوزد و قلبش با هنر آن ها نطپد؟

تکليف ما چيست که تاريخمان همزمان با تاريخ آنها ورق نخورد؟

زمانی بود که ما دور از دنيا بوديم و راه ابريشم گاهی از طريق تجار، فرهنگ ها را کمی جابجا ميکرد و آن هم از نوع تجاريش. آيا فرهنگ غنی ما توسط تجار به آن طرف رفت؟ پس مال آن ها هم به ما نرسيد مگر با تلاش معدود هنرمندان و ادبايی که هرگز یاری نشدند.

اکنون در قرن اطلاعات و امکانات دسترسی به داده ها، "هم زمان با آنها"، چه بايد کرد؟ هم زمان، در اين زمان، هم ما امکان دسترسی به فرهنگ و تاريخ و تکنوتوژی آنها را داريم و هم آن ها، ولی صفحات تاريخمان يکی نيست، تکليفمان چيست؟

و آن وقت که جامعه دچار اين نا خود باوريها و مسخ پوسته ظاهری "رشد آن ها" شد، هنرمند ما چه خواهد کرد؟ آيا او از اين جامعه به دور است و مانند "آن" چشمش را به دورها نمیاندازد و باورها و دانسته هايش را با داشته های آن ها نمی آميزد؟

ولی امروز آن طرف هم غوغاييست. تفکر غرب، مدرنيسم را تجربه کرد و پسامدرنيسم را پشت سر نهاد و با رشد صنايع و انفورماتيک، مدتی نيز گرفتار "اميال زياده خواهی صنعت مدرن" گرديد و گاهن دچار فرماليسم وخلق فرم های بيهوده.

و اکنون در تضاد با رشد سرسام آور صنايع و توليد آنها، بيش از نياز انسان ها، آلودگی محيط زيست و نگرانی از تغییرات جوی خارج از کنترل بشر، ساخت و سازهای بيهوده و اکثرا خالی از سکنه، همگان را به سمت و سوی آرامش و حفظ محيط زيست، شرکت در چرخه رشد طبيعی طبيعت و بالاخره توليد به اندازه مصرف و احترام به انسان و اميالش، هدايت مينمايد.

بازگشت هنر و هنرمندان و هنر آن ها، هنرهای تجسمی، شعر و ادبيات وموسيقی، تاتر و سينما ودر نهايت هنر معماری، امروزه "مگر" به سوی انسان و نيازهایش در محيط زيستش، خاطرات و سنتهايش و در نهايت، مشارکت دادن انسان در تعيين سرنوشتش، خواسته هايش، فضای زندگی او و هرآنچه انسان را به جايگاه انسانيتش برميگرداند، مسيری ديگر را نميشناسد.

وشايد اين هدف مشترک، يعنی "همه هنرها به سوی زندگی"

زندگی انسان ها،
هرآنجا که هستند،
از هر رنگی و با هر فرهنگی،
محيط زيستشان، اقليمشان
خانه آن ها و فضا هايش، به آن شکل که خواست آنهاست و زندگی و فرهنگشان طلب مينمايد، همرنگ آفتابشان.
نوع روابطشان و عشق ورزيدن واعتقاداتشان...

سمت و سوی تازه ای را نشان دهد که لازمه آن، حفظ و آموختن دانسته های مشترک بشری، دست آوردهای علمی- فرهنگيش در "غالب داده های امروزيش"، بومی کردن و به کارگيری صنعتش، همآهنگ با "هرکجا آباد اسکان بشری" و در نهايت لازمه اين "هدف مشترک" شايد، صفر کردن صفحات تاريخمان باشد، با حفظ و احترام متقابل برای صفحات تاريخ گذشته ديگران.

 

داريوش زمانی
دی ماه نود و دو
(با حرف دلی در بهمن)

 

عضو مرتبط : داریوش زمانی  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید