تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1733

هنر زیستن در شهر و مهارت شهروندی

هرچند که انتخاب محل سکونت و زیست اختیاری است ولی عملاً برای ما به صورت امری اجباری در آمده است . مقایسه آمار سالهای مختلف حکایت از افزایش جمعیت شهری داشته به صورتی که تعادل بین جمعیت شهری و روستایی بهم خورده و مشکلات کمبود تولید محصولات زراعی روستاها هر روز بیشتر به چشم می خورد .

وای بر من ، کو دیار و خانمان
خانه من ، جنگل من کو ، کجاست
حالیا فرسنگ ها از من جداست*

از آنجا که شهروندان بخصوص در شهرهای بزرگ براساس هنر اکتسابی بندبازی زندگی می کنند بنابراین مهاجران روستایی که از هنر بندبازی بی بهره هستند باید آنقدر از بالای بند بیافتند تا راه زندگی شهری را بیاموزند .

شهروندان جدید بدلیل جاذبه شهرها تن به هر کاری می دهند تا شکم چهار سر عائله خود را سیر کنند و چه بسا که با توسل به راههای انحرافی دامن خود را آلوده و شهرها را آلوده تر نموده و کم هستند کسانی که عطای شهر را بلقایش ببخشند و دوباره راهی روستا گردند.

کار سخت کلنجار رفتن با زمین برای بدست آوردن قوت لایموت ، ابزار دست سلف خران و دلالان شدن میلی برای برگشت به روستا در روستایی باقی نمی گذارد ، بنابراین مهاجر در شهر می ماند که می ماند و وقتی شلوارجین پوشید و تی شرت با نقش آی لاویو به تنش کرد .دیگر روستا برای او تنگ خواهد بود و مجبور میگردد برای ماندن در شهر بندبازی شهری را یاد بگیرد ، وقتی که نان شهر را خورد دیگر نمک گیر می شود.

جابجا شدن انسان ها از روستا به شهر و از شهر به کلان شهرها موجب تقابل فرهنگی شده و برای احتراز از گیرکردن در لابه لای دنده های چرخ های خردکننده اقتصاد شهری هر کس سعی می نماید گلیم خود را از آب بکشد بیرون. زرنگی کردن ( به مفهوم نامطلوب آن ) کلاه سر هم گذاشتن - سرقت - کلاشی - اعتیاد - خلاف های رفتاری از مصادیق زندگی شهری است و حرکت از لابه لای هزار توی فوق الذکر و بدون آنکه لکه ای بر لباس شهرنشین بنشیند هنری است بزرگ.

هر چند که بند بازی به مفهوم ورزشی آن هنر قدیمی روستاها بوده است که کم کم از بین می رود ولی زندگی در شهر بند بازی جدیدی است که باید همراه با مسابقات پرش از مانع در خیابان ها - حرکت مارپیچ در بین اتومبیل ها - یکدست برجیب از ترس سرقت و یک دست بر کلاه از ترس کلاه بردار باشد .

سرنشینان اتومبیل های لوکس باتبختر راه شما را می بندند و اگر دیر بجنبید آتش سیگار و دستمال کاغذی مصرف شده اش به لباستان خواهد چسبید . یادش بخیر زمانی که همسایه بیمارمان را تا مطب حکیم باشی با وسیله ایکه در اختیار داشتیم همراهی و اگر غذایی بهتر از غذای همسایه داشتیم برایش تکه گیری میکردیم .

امروزه اصلاً در محلات کسی کسی را نمی شناسد
ترا از تو ربوده اند و این تنهایی ژرف است
می گریی و در بیراهه زمزمه ای ، سرگردان میگردی*

زباله خود را جلوی منزل همسایه میگذاریم و بهترین محل پارک روی پل همسایه است . صدای ناهنجار بلندگوی خرده فروش دوره گرد چرت دلچسب بعد از ظهر تابستانت را تبدیل به رعشه می کند و باز خوشحالیم که در شهر زندگی می کنیم.

سلام کردن به همسایه جدیدمان مسخره بنظر می آید . مزه شیر واقعی را فراموش کرده ایم - درختهای نخل های پلاستیکی در خیابان ها حتی خاطره بوی عطر اقاقیای سرک کشیده از خانه همسایه مان را از یادمان برده است . همشهری جدیدم که از روستای ناکجا آباد آمده است خوشحال است که زیر سایه یک اتوبوس پارک شده در کنار خیابان نشسته است و نان باگتی را که اصلاً بوی گندم نمی دهد ، با نوشابه ای زردرنگ و با تماشای مردمی که هیچ خاطره ای از آنها در ذهن ندارد نوش جان میکند و خوشحال است که در شهر زندگی می کند.

من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم*

در این اجتماع بهم ریخته ، در این بیگانگی -در این صداهای درهم سرسام آور- در این دود همه جا را گرفته و در این فضای ناعادلانه توزیع عایدی

چقدر باید پرداخت
چقدر باید
برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت *

در این کلاف پیچ در پیچ بیمه - مالیات - عوارض - قبض برق و تلفن و گاز و شارژ زنده بودن به خدا حتی نفس کشیدن نیز هنر است چه برسد به هنر زیستن و مهارت شهروندی

مرد بقال از من پرسید چند من خربزه میخواهی
من از او پرسیدم خوشی سیری چند

آیا می توان نسیمی وزانید که چهره زیبای شهروندی رخ بنماید
پرده برداریم
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها را بکند و بدنبال فصول از سر گلها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند - چیز بنویسد- به خیابان برود*

آیا می توان لباس های رنگارنگ بر شهر پوشانید تا دلمان کمی باز شود
آیا می شود اول صبح برای همسابه کلاه از سر برداریم و سلام کنیم
آیا می توان برق چشمان واکسی سرکوچه را وقتی که کفشمان را واکس می زند ببینیم و خاک کوچه ها دوباره کفشمان را از برق نیاندازد

آیا می توان امیدوار بود که نانوای محله مان با شنیدن ( شاطر آقا دست شما درد نکند ) نان برشته ای در سفره ما بگذارد تا با خنده عهد و عیال و کمی پنیر به عنوان چاشنی نوش جان کنیم و بسم اله گویان راهی محل کار شویم .
آیا می شود راننده تاکسی ، مهربان تر 50 متر دورتر نایستد و فقط مستقیم تر نرود
آیا می شود با لبخندی اتومبیل شاسی بلندی را که سرنشین آن با عینک بشقابی که همه صورتش را پوشانیده است متوقف کرد و آرام و بی ترس از خیابان رد شد .
آیا می شود شهروند خوبی باشیم . آیا می شود با سلام به رفتگر زحمت کش محله مان دل او را شاد کرد.

آیا می توان ........................
حتماً اگر بخواهیم می توانیم

* از جستارهای شهرسازی شماره 10و11 سال 83

یزدان هوشور

مجموعه مقالات مرتبط : مهارت شهروندی    
عضو مرتبط : یزدان هوش ور  


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید