Error parsing XSLT file: \xslt\ammiBreadCrumb.xslt تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :967

در بافت سنتي شهرها هويتي فرهنگي نهفته است

باستان شناس‌ها عاشق کشف تاريخ يک بنا هستند حتي به قيمت خراب کردنش!

تلقي ما از «نقشه‌هاي جامع» شهرها بر خلاف روح فرهنگ ملي است.

يک خانواده ايراني بايد حوض کوچک، بيد مجنون و بهار خوابش را داشته باشد.

(مقالات گذشته)

آنچه در تمام موزه‌هاي دنيا جمع است، از نفيس ترين آثار خلاقه اين سرزمين، مربوط به فرهنگ هنرو متدن شرق يا اسلامي- جدا از آگاهي به اين نکته که ايران در هنر و فرهنگ اسلامي، از چنين تا اسپانيا، نقش بسيار مهمي داشته است نکته ديگري را براي ما روشن مي‌کند.

در ميان اين آثار و کارهاي نفيس، مي‌توان به راحتي ريشه‌هاي عملي اين هنر را يافت: شاهکارهاي نفيس و زيبا و بي‌بديل همه مربوط به عملکرد زندگي روزمره هستند و همه نمايشگر خلاقيتي که استادکار ايراني در روزمره‌ترين وسايل و مصالح زندگي‌اش صرف مي‌کرده است، بشقاب‌هاي سلجوقي با خط کوفي، قالي‌هاي خوش‌نقش  و ريزبافت، پارچه هاي رنگين و خوش نقش، همه از زندگي روزمره مي‌امدند و همه زائيده زندگي روزمره بوده‌اند و احتياجاتش.

هنرمند ايراني «خلاق» آفريننده، نبوده چرا که ما اين واژه ها را از فرهنگ غرب آموخته‌ايم و از سنت‌‌هاي فرهنگي غرب به عاريت گرفته‌ايم. اما در هنرمندايراني در استادکار ايراني خلاقيت درواقع منتقل مي‌شده به ميراث مي‌رسيده و حفظ مي‌شده است. اگر از زواره تا اصفهان از نمونه‌هاي معماري سلجوقي تا صفوي، در سطحي چنين عظيم و گسترده، فرهنگ و هنر مي‌بينيم تداومي است. از يک جواب - جوابي به مشکلات فرهنگي، معماري،‌اجتماعي و زيستي انسان، آدم‌هاي روزمره به پيرامونشان و همچون رباعيات عمر خيام، همچون هنر قالي بافي، بدون ذره‌اي تقليد از الگوهاي پيش ساخته تداوم داشته اند.

 Hoviate -farhangie -shahrha -1

اين درست برخلاف مفهوم غربي فرهنگ و تمدن است که بعد از گذشت حداکثر 25 سال ديگر قيافه‌هاي ظاهري مردم حتي قابل شناخت نبوده است تغييرات نه فقط در سطح زيربنايي جامعه، که بلکه در قيافه شهر نمود مشخص و معين و محسوس داشته است. از همين روست که واژه رنسانس در ايران بي‌معناست بعد از شمس تبريزي، رنسانس مفهومي ندارد در شعر، در معماري، از قالي‌بافي، در همه نمونه‌هاي هنر اين سرزمين.

بگذاريد از يک تجربه شخصي‌ام کمک بگيرم با کارگاه زري‌بافي وزارت فرهنگ و هنر تماس گرفتم. زري‌بافاني که در مقياس بزرگ‌ترين هنرمندان دنيا مي کنند در آن جا هنرمندان و زري‌بافان بسيار ديدم. يکي بود اهل يزد، که از خاک، از موطنش جدايش کرده بودند، از همه آن آب‌گيرها، بادگيرها،‌کوه‌ها و کوچه‌هاي تنگ و در اتاقي کارگاهي زري مي بافت. از او خواستم که نقش ها و طرح‌هايشان را نشانم دهد. چيزهايي متفاوت نشانم داد، از نقوشي که نمي‌شناختم. از او خواستمن که همان نقوش سنتي را بکشد، او را نمي‌فهميد. مبجور شدم نمونة هاي قديمي زري بافي را نشان دهم، خنديد، که اين ها را ما زمان‌هاي قديم مي‌بافتيم، آن موقع که هنرمند نبوديم،‌حالا که هنرمند شده‌ايم از اين طرح‌ها ديگر نمي‌زنيم.

Hoviate -farhangie -shahrha -2  ديدم و راحت مي‌شد ديد که چگونه هنري، سنتي مي‌ميرد. وقتي به استادکاري که سالها از روي غريزه کار کرده و دانسته‌هايش را که با وجودش بافته و عجين است بکار گرفته از زادگاهش، از محل زندگي‌اش جدايش مي کني و مي‌گويي هنرمند است و بايد کار هنري بکند، سعي مي‌کند خلاف جهت، خلاف همه آموخته ها و غرايزش رفتار کند. پس سنتي‌ترين نقوش را کنار مي‌گذارد، به نفع هنر کنار مي‌گذارد و از همين‌جاست که هنرش مي‌ميرد. حالا از اين بگذريم که او مردي است با مشکلات يک تهراني و نه آن انضباط يک استاد کار خبره‌ايراني.

نقاشان قاجار زيباترين و شکوهمندترين کارهاي نقاشي را نقش مي‌زدند، بگذريم از اين نکته که به گمان من، دوره قاجار يکي از درخشان‌ترين دوره‌هاي هنر ايران بوده، اما هنر نقاشي قاجار از دوره‌‌ي مرد که ناصرالدين‌شاه کمال‌الملک، را با خودش به لندن برد و تابلوي پرنده‌ها را نشانش داد. کمال الملک فهميد که هنرمندي است در متن و بافت هنر اروپايي و نقاشي قاجار مرد.

اما در همين دوره قاجار،‌دوره‌اي که تماس با اروپا و غرب بيش از هر دوره اي بود، داشته است طراحان جواهر در دوره قاجار بي‌بديل بوده‌اند. (درست مثل دوره دربار سلطان محمود و شعر) معماري قاجار اگر عناصر غربي دارد، اما در متن خود بسيار جاافتاده است، هنر قلمکار با قلمدان‌هاي لاکي و نقوش‌ آن بي‌نظير بوده است و موسيقي‌اش که ما پس‌مانده‌اش را نشخوار مي‌کنمي اما ما از آن همه هنرمند نامي نداريم. رضا عباسي را به زحمت يافته‌ايم شايد و بي شک خودش زياد اهميتي به خودش نمي‌داده، اما ما چون با ديد، اروپايي نگاه کرده‌ايم امضاي او را يافته‌ايم.

علت دگرگوني و بي‌شخصيتي معماري امروز ايران، درست از همين مقدمه مي‌آيد از همين فاصله.

معماري حرفه بوده است. قوس‌ها، اندازه در و پنجره‌ها، همه تمهيات معماران بوده است و تنها به خاطر مقابله با نيازها، با سرما و گرما يا قنات، که مسأله مبارزه با محيط بوده است معمار ايراني، به طور غريزي يا حسي حس مي‌کرده است. ما از معماران مان طراحي نداريم. اما معمار ايراني، فضاي مورد نظرش را مي‌ساخته و جابه‌جا، قدم به قدم هر مشکلي را با ساده‌ترين راه‌حل‌ها حل مي کرده است و بي‌شک به باستان‌شناس‌ها مي‌‌انديشيده که دشمن بناهاي تاريخي هستند.

 Hoviate -farhangie -shahrha -3

مسجد جامع اصفهان رو به نابودي است چرا که در بند شهوت باستان‌شناسان افتاده که همه کنجکاوي و شهوت‌شان به يافتن تاريخ هرچيز محدود مي‌شود. باستان‌شناس کورکورانه درگير اين ميل و شهوت است و حتي بناي عظيمي چون مسجد جامع را خراب مي‌کند تا تاريخ اولين سنگن بنا را پيدا کند و مي‌کند، اما ديگر مسجد جامعي ار نخواهد بود ففقط تاريخ‌اش مي‌ماند کف مسجدي را حفر مي‌کنند که طي قرون ايستايي داشته است. همانطور که مي‌خواستند دهکده‌ اطراف سلطانيه را خراب کنند و همه مردم را کوچ دهند مردمي که عادت کرده‌اند سايه عظيمي از يک گنبد را هر روز روي خانه‌شان ببينند. حالا مردمي را از اين موهبت محروم مي‌کنند که طي قرون، اين سايه، به يک منبع زندگي بخش و مايه نوستالژيک بدل شده است.

کودکي که در يک بافت قديمي پا مي‌گيرد (يا حتي در يک بافت شهري مدرن) و زبانش را همان جا مي اموزد وطنش را يافته است. همانجا خاستگاه اوست و وطن آدم، هيچ چيز جز تداعي يک رشته خاطرات سمعي و بصري نيست؛ بوي بته‌يي است که در تنور دهکده به مشام مي‌رسد بوي طويله است و بوي شير تازه. اينها همه منابع حياتي و نوستالژيک هستند. در يک بافت شهري (با تمدني تکنولوژيک)‌امروزي، بوي خاکروبه، دود گازوئيل صداي موتورها، منابع نوستالژيک زندگي هستند. که بازده‌اش البته جنايات محله بروکلين نيويورک است و امروز در بيابان‌هاي اطراف تهران نظايرش را مي‌بينيم و نتيجه‌ يک مسير نادرست فرهنگي است. ما مي‌خواهيم منابع نوستالژيک را خراب کنيم، مردم را کوچک بدهيم، عودلاجان را خراب کنيم اي محله پشت مسجد مروي يا مدرسه فيلسوف را و براي  مردمش شهري جديد بسازيم. اکه در اين کيفيت اين شهر بحث‌ها مي‌شود کرد. اين تخريب از کوچ‌دادن مردم بدتر است. تخريب کوچه و بازاري که مردم فرهنگ کودکي‌شان را در آن دارند و هر تکه‌اش، چيزي را تداعي مي‌کند و مجموعه‌اش وطن آدم مي‌شود هر سنگ و کلوخش دوره‌‌اي را به ياد مي‌آورد که آرامشي و جود داشته اما فضاي دهشتناک رمان‌هاي چارلز ديکنز در آن و جود نداشته است. حتي از نظر فرهنگي هم به ياد آوريم که در عصر ويکتوريا، اسکار وايلد عمري را در زندان بوده است ما هم در دوره قاجار ابتذال وحشتناکي داشتيم اما مگر انگليسي‌ها لندن دوره ويکتوريا را خراب کردند؟

پس خراب کردن حتي يک منزل، زيبا يا زشت، فروريختن حياتي که دو حوض کوچک آب کرش دو ماهي قرمز د اشته و ايراني قانع از اين همين دو ماهي الهام گرفته و شعر مي‌سروده،‌نابود کردن ناسيوناليزم اين مردم است.

 Hoviate -farhangie -shahrha -4

اگر آماري وجود داشت از اين خانواده‌هايي که در عرض اين سال‌ها، از ايران مهاجرت کرده‌اند آنگاه معلوم شد که اکثر آنها غرب‌گرا نبوده‌اند. خيلي هم متدين بوده‌اند و شاهنامه فردوسي را هم از حفظ بوده اند ولي وقتي شهرداري منزل پدري شان را به خاطر تعريض معابر خراب کرد، جايي ديگر براي زندگي نداشتند، اگر بخواهند با قيمت‌هاي فعلي در آپارتمان زندگي کنند، بهتر است با 20000 دلار پيش قسط يک خانه کوچک را در امريکا بپردازند. اگر هم مايل بودند آسمانخراش ببينند، دو قدم جلوتر مي‌روند بگذريم از اينکه بقيه عمر را به ياد ديوارهاي کاهگلي خانه‌شان خواهند بود و دلشان براي همه آن يادها خواهد تپيد.

Hoviate -farhangie -shahrha -5 چرا اساساً بايد معابر را تعريض کرد؟ آيا در بافت‌هاي مينياتور شهري بايد اين اجازه را داد؟ چرا بايد مردم را کوچ داد؟ که کاميون وارد شهر بشود. در رم، سينه تا، تونس، ليون، ژئو و آمستردام و شهرهاي ديگري که بافت هاي قديم و مينياتوري دارند بکلي جزاير پياده ايجاده شده و به جز سرويس‌هاي لازم شهري کسي ديگر نمي‌تاند وارد قسمت‌‌ها شود.

 ما در اکثر شهرها، مثل اصفهان،‌شيراز کرمانشاه، و يزد بازارها را قطع مي‌‌کنيم و اين درست مثل لگد کردن مسير لانه مورچه است. آ‌مار حوادث رانندگي در اين مسيرها گوياي اين مسأله است.

اکثر مسئولين فوراً‌مسأله رسيدن آمبولانس و ماشين آتش‌نشاني را عنوان نمي‌کنند در صورتي که (در صورت صحيح بودن بافت شهري از نظر لوله‌کشي) در د يگر نقاط دنيا اين مشکل را با سيستم دفاع غير نظامي و لوله‌کشي ضد حريق حل کرده‌اند در بافت‌هاي قديمي مي‌توان از وسايل نقليه کوچک براي اين منظورها استفاده کرد.

گرايش به زندگي متراکم در ايران، علاوه بر موقعيت اقليمي اين سرزمين، نوعي عادت اجتماعي هم هست همانطور که در ايتاليا مردم از پلاژهاي خلوت لذت نمي‌برند و روي پلاژهاي شلوغ بهم مي‌چسبند و صداي فرياد مردم، صداي راديوهايي که 20 ايستگاه مختلف را گرفته‌اند صداي فروشنده‌هاي سيار و .. در هم مخلوط است و بخشي از عادت‌هاي اجتماعي اين مردم است.

زندگي کردن دريک بافت شهري فشرده، وقتي که از يک عادت اجتماعي برخيزد، به مردم مي‌آموزد که چگونه مشکلات خود را حل کنند به سلسبيل نگاه کنيد درست وسط يک کوچه 4متري، به خاطر جلوگيري از ورود اتومبيل، يک جوي آب هست و دو طرفش درخت‌کاري، با پياده‌روهاي کوچک 2 متري که محل بازي بچه‌هاست و احياناً‌ نشستن مردم، حاليکه گوش به زنگ تلفن، غذاي روي بار، درد دل مي‌‌کنند و رابطه انساني و عاطفي را شکل مي‌بخشند و در عين حال مواظب کودکان خود هستند. اين همزيستي به عاملي مهم بدل مي‌شود در روابطي ديگر، چون موقع بيماري، يادر موقع غيبت يکي از افراد خانه روبرو، يا نگاهداري بچه‌هاي يکديگر و از همه مهمتر، وقتي که مهمان ناخوانده‌اي بيايد و چيزي براي پذيرايي در منزل نباشد. اينجاست که از سراسر بخشي از روح زندگي در اين مملکت بوده و هست خانه‌ها،‌دو طبقه‌اند، آسمان قابل رويت است و بهارخواب‌هايش، در عصرها و شبها محل فرار از گرماي تابستان و نظاره آسمان بلند تهران، که حالا البته پشت پرده دود و کثافات شهري قابل رؤيت نيست. به اينجا که مي‌رسيم، فوراً به ياد مسأله تکنولوژي، عصر کيفيت زندگي روزمره بشر تأثيري نگذاشته، هنوز استراحت و خوابيدن و خوردن و استحمام وجود دارند چشمانسان پشت سرش نرفته و دستش درازتر از پيش نشده، ابعاد همان هستنتد، به انضمام اينکه در فرهنگ‌هاي غربي يا در نواحي مثل بوشهر مصالح ساختماني و انتخابشان مقابله با رطوبت و توفان را ايجاب مي کرده است مصالح غني و سنگي بوده است.

در اروپا حتي از دوران قرون وسطي زندگي مشترک در يک بلوک آپارتماني مرسوم بوده است ولي در فرهنگ و زندگي امروز ايران و گذشته‌اش به هيچ  وجه - به جز مجتمع‌هاي رعيتي که زنگي دسته‌جمعي در آن جزء جدايي ناپذير بوده است چنين ويژگي وجود نداشته، مگر به خاطر عوامل سوق الجيشي، مثل شهر مورچه خورت يا به خاطر  ارتباطات زيرزميني مثل دزفول و شوشتر هميشه در اين سرزمين مردم با همه زندگي محقرشان حتي حياط کوچکي داشته‌اند پر از آب و فواره ودرختشان را داشته‌اند و رابطه طبيعي‌شان را با گياه و کبوترهاي سفيد پشت بام‌هايشان.

دعوت مردم مردمي که به اين طريق قرون زندگي کرده‌اند به زندگي در آپارتمان‌ها، از غلط‌ترين کارهايي است که مي‌شود کرد و به از بين رفتن ناسيوناليسم و فرهنگ اين مردم مي‌انجامد. ايران يکي از مناطق زلزله خيز جهان است و هرگز در معماري و مهندسي فني، سيستمي بوجود نيامده که بتواند در مقابل حرکات عمودي و افقي زلزله در کشورهايي چون ايران -که مستقيم روي خط زلزله قرار د ارند - مقاومت کند. مسأله آتش‌سوزي، کهب از در همه جاي دنيا به آن توجه مي‌شود، در ايران ک در قوانين ساختماني‌اش بجز پله هاي فرار هيچ چيز ديگري در نظر گرفته نشده مسأله‌اي خطرناک است. حال فرض کنيد که از يک آپارتمان تا پله‌هاي فرار د رميان دود خفه‌کننده را چگونه بايد رفت. اصلا در کشوري به اين وسعت، دليل وجود ندارد که مردم حياط و درختشان را نداشته باشند؟ چرا بايد بروند و طبقه بيست و دوم يک آپارتمان و کنار يک دستشويي چيني وضو بگيرند و نتوانند ماه شب 14 را با همه قرص کاملش ببينند.

 Hoviate -farhangie -shahrha -6

در بعضي مواقع مسئولين اظهار مي‌د ارند که گسترش شهرها در شهري نظير اصفهان باعث از بين رفتن زمين‌هاي زراعي خواهد شد. در حاليکه بايد ديد اصلاً چرا بايد بافت کنوني شهري مثل تهران، از مرزهاي فعلي‌اش فراتر رود و گسترش پيدا کند، در حاليکه در خودش دارد منفجر مي شود. راه حل اين مسأله در سراسر دنيا، به طور کلي ممنوعيت ساختمان‌ در بافت‌هاي کنوني است. تنها اجازه مي‌‌دهند که زمين‌هاي باير خريداري شود، يا به سطح محوطه سبز افزوده شود و بناهاي ضروري درماني و ايمني ساخته شود و صرفاً اجازه تعمير بناهاي کهنه رامي‌دهند که خطرات جاني ببار نيايد. بعد بايد بي‌درنگ براي رشد جمعيت و گسترش شهر،‌جاده‌هاي کمربنيد دور شهرها را احداث کرد و از دروازه‌هاي اصلي شهر جاده‌هاي خروجي به طرف شهرهاي اقماري خارج از شهر برد که هم مراتع کشاورزي در اثر گسترش از بين نرود و هم محل‌هاي باير آباد شوند. اين شهرک‌ها بايد 5000 تا 20000 نفري باشند تا بتوان براي آب از سيستم قنات يا چاه استفاده کرد و يک ژنراتور کمکي مشکل کمبود برق را حل مي‌کند بايد سعي کرد که براي درمانگاه شهرک از دکترهاي مقيم شهرک استفاده شود و کارمندان ديگر دواير دولتي‌هم مي‌توانند ساکن شهرک باشند.

چه اشکالي دارد که يک دفتر يا شعبه،امکان صدور گذرنامه را هم بدهد و اين نتايج را هم تأمين کند. مسائل قضايي در سطح شورا‌هاي داوري قابل حل هستند و بخصوص در نظر گرفته شود که افراد حق دسترسي به بافت مينياتوري يا کهنه شهر را با اتومبيل نداشته باشند. پس از فراغت از کار، مي‌توانند با اتومبيل به نزديک شهر بيابند، (يا حتي در همين شهرک‌هاي اقماري هم نبايد اتومبيل به داخل شهر بيايد) و اتومبيل‌هايشان را در پارکينگ‌هاي دور حصار شهر بگذارند. پياده‌روهاي اين شهرک ها مي‌توانند طاق ضربي داشته باشند. (نوعي شبيه پياده روهاي اهواز فعلي) در مدخل شهرهاي بزرگ هم پارکينگ هاي عظيمي بوجود بيايد و حرکت در داخل شهر با وسايل نقليه عمومي عملي مي‌ شود. اين کاري است که در اکثر شهرهاي دنيا مي کنند. در انگلستان  و در لندن، با آن آب و هوا ناسازگارش، مردم لندن هم اکثراً‌در همين شهرهاي اقماري زندگي مي‌کنند. و داشتن يک حياط کوچک و چند بوته گل سرخ جزو ملزومات زندگيشان هست  و در پاريس هم و در شهر عظيمي چون نيويورک هم چرا ما بايد حوض کوچک و درخت بيد مجنون مان را نداشته باشيم و تابستان‌ها نتوانيم در هواي آزاد بخوابيم، يعني کاري که قرن هاست کرده‌ايم.

مشاهده چند نمونه فقيرنشين آپارتماني خود به بهترين مشکلات ما ن را نشان مي‌دهد حتي کسي بود که در آپارتمان بسيار کوچکش بقالي داير کرده بود. آپارتمان‌ها در اين مجتمع‌ها، راهروهاي کثيف پراز خاکروبه دارند، نزاع بچه‌ها و بزرگترها در آنها بسيار زياد است و وقتي آمار ناراحتي‌ها و دگرگوني‌هاي اين قبيل تذسيسات را با مثلاً گوي نهم آبان مقايسه کنيم، درست مثل مقايسه جهنم و بهشت است.

برداشت ما از نقشه جامع از مسخ شده‌ترين ها در نوع خود است. نقشه جامع در درجه اول مطالعه دقيق آمار تراکم‌ها و فعاليت ها و نيازهاي آتي شهري است. مثلاً‌گر آمار نشان مي‌دهد که نانوايي هايي يک محل متقاضي زياد دارد و اين به ايجاد تراکم و صرف وقت و ناراحتي‌هاي بسيار منجر مي‌شود، بايد پيش‌بيني کرد که تا 25 سال آينده، نيازهاي اين مردم به نان تا چه حد خواهد بود و مثلاً‌تعداد مصرف‌کننده را در بافت منطقه حساب کرد و مشکل را رفع کرد در عين حال نبايد اجازه احداث کارگاه‌هاي سنگين و فني را در منطقه داد يا اجازه يک کسب ديد بايد با مطالعه تراکم جمعيت و فعاليت يک محله هماهنگ باشد، به هيچ وجه نقشه جامع جنبه سازندگي و تخريب، جاده‌کشي در اخل شهر و يا تعرض جاده و خراب کردن بازار و محله را ندارد نبايد مثلاً جاده‌اي را کج کرد و از کنار زمين‌هاي مسکوني آينده کشيد و يا مناطق مرغوب  و نامرغوب ساخت.

در نقشه‌ هاي جامعي که به تازگي و يا قديم تر، براي شهرهاي مختلف، بخصوص شهرهايي با بافت‌هاي قديمي تهيه کرده‌اند، کشيدن و احداث خيابان‌هاي جديد بيداد مي‌کند نظير نقشه‌هاي جامع شهر کاشان،‌شهر يزد، کرمانشاه، و بخصوص اصفهان که اين يکي در معرض شديدترين نابودي هاي ممکن قرار دارد

نمونه نقش‌هاي جامع اين شهر را در شماره ماه مه 1976 مجله «بررسي معماري» که از معتبرترين مجلات اختصاصي معماري است چاپ کرده اند. در نقشه جامع مي‌بينيم که قرار بوده شهر اصفهان، تماماً زير يک بافت شبکه‌اي از خيابان‌هاي عمودي و افقي، نظير آنچه در امريکا اتفاق افتاد و امروزه با آن شديداً مبارزه مي‌شود و حالا اين سيستم غلط را کنار گذاشته‌اند، پنهان شود و خوشبختانه با کوشش هاي يک مهندس معمار، (خانم نسرين فقيه که کسي بالاخره بايد به خاطر اين اقدام نامش را جايي مي برد) از دفتر فني مهندسي مشاور و تصويب هيئت دولت، اصفهان تا حدي نجات يافت. البته همين خانم، مجبور به استعفا از دفتر مهندس مشاور نقشه جامع شهر اصفهان شد. در حال حاضر برنامه جديدي زير نظر مهندس «ميرفندرسکي» از طرف وزارت فرهنگ و هنر در دست تهيه است، براي ايجاد ماشين روها و جاده‌هاي عظيم زيرزميني در زير مسجد شاه اصفهان و ميدان شاه و چهارباغ مي دانيم که با ارتعاشاتي که ايجاد مي‌شود، کليه اين آثار قديمي در خطر نابودي قرا رمي‌گيرد به طور کلي اگر ممنوعيت فعاليت در بافت‌هاي قديمي رعايت مي‌شد، اصولاً دليلي براي اين کار باقي نمي‌ماند.

اساساً‌چرا بايد سنتها و اين بناهاي باستاني و اين بافت‌هاي شهري قديمي را حفظ کرد؟ اين عمومي ‌ترين سؤال طرفداران نظريه جديد کردن و احداث و تخريب است. به سه دليل در سراسر عالم به سه علت بديهي مسأله حفاظت معنا پيدا مي‌کند. اکثراً اين خرده گرفته مي‌شود که چرا دروازه هاي تهران را خراب کردند؟ ولي در همان زمان «جوانيني» يک معمار ايتاليايي، کرانه‌هاي رود «توده » رم را به طرز امروزي‌اش ساخت و آنچه قديمي بود سن پير  را خراب کرد. محله‌هاي اطراف کليساي جامع سن پير را خراب کرد و به خيابان‌هاي عريض فرانسه، با ترميم از زمان بازسازي که غلط ترين نوع ترميم آثار قديمي است، در واقع همان اشتباه را مرتکب شد که در مورد خراب کردن دروازه‌هاي تهران هم رخ داد و در همه جاي ديگر دنيا. چنين خطاهايي، سال‌ها قبل که هيچ نوع ضابطه بين‌المللي در بخشش است، اما حالا نه ديگر به هيچ روي قابل بخشش نيستند. اما سه دليل:

1-ارزش تاريخي در هر موردي قلمي که براي يک امضاي يک قرارداد مهم مورد استفاده بوده تا بنايي که اين قرارداد در آن امضا شده، همه ارز‌ش‌هاي تاريخي غير قابل انکار برخور دارند يعني ارزش‌هاي تاريخي محل ها و اشياء هستند - زشت يا زيبا- که نگاهداري ان را موجب مي شوند. حتي حفظ بازداشت‌گاه آشويتس

2-ارزش‌هاي هنري،‌يعني آنچه که داراي نوعي ارزش هنري است. بخصوص در معماري، اعم از قديم و جديد، خواه از ميکل آنژ يا لوکور بوزيه يا از باهاوس خواه مسکوني در اصفهان، يا کاخ عالي‌قاپو يا هر بناي قابل ارزش هنري امروزي

3-ارزش از نظر دارا بودن ويژگي‌ها و نمونه‌ها. آثاري که نمودار يک ويژگي. يا سنتي ملي،منطقه‌اي و ... هستند، از آغاز پيدايش يک هنر دستي تا گز اصفهان، دهکده‌اي در دره قشم که مشخصه‌اش ساختمان ها روي شيب است تا کوچه باغ‌هاي الهيه شميران ا زبافت قديمي شهر يزد تا امامزاده قاسم، محله عودلاجان و محله مسجد مروي.

در اکثر بافت‌ هاي قديمي شهرها در ايران، ويژگي‌هاي معماري منطقه را مي‌‌توان يافت. مثلاً معماري تهران يا شميران (معماري نيم قرن قبل) با يک اسکلت آجري و سنگي، چفت‌هاي کناري آجري يا گچي، پنجره‌ها و درگاه‌ها با قاب آجري و بقيه بنا با جرزهاي کلفت و روکشي گچ داخل قاب‌هاي کنار در و پنجره و دو ليوان شمال و جنوب با ستو‌هاي بلند و يک شيرواني به رنگ تيه اخرايي اينها شخصيت معماري تهران و شميران تا 15 سال قبل بودند وهنوز هم در لابلاي بافت تهران فعلي، مثلاً‌در محله شيخ هادي تهران يا باغ سپهسالار يا اکثر نواحي شميران هنوز و جود دارند.

اصولاً شهري در جهان نيست که داراي محله‌اي قديمي نباشد. مردم هميشه در اطراف مرکزهاي فرهنگي نسل قبل زندگي مي‌کنند. اين از نسلي به نسل ديگر منتقل مي‌شود، و واي به حال مردمي که پدر و مادرها چيزي براي عرضه و ساختن فرهنگ و تداعي خاطرات فرزندانشان در چنته نداشته باشند. فرزنداني که از داخل آپارتمان‌ها بيرون مي‌آيند، چيزي جز تهاجم و مواد مخدر به ارمغان نمي‌آورند، (حتي در فرانسه هم، اکنون با گسترش آپارتمان سازي به شدت مبارزه مي‌کنند)‌

هم اکنون در امريکا هم، گروه‌هايي متشکل به داخل شهرهاي متروک ايالات متحده رفته‌‌آند و با کمک از يک ژنراتور کوچک زندگي مي‌کنند آنها در حقيقت زندگي مردمي از وطن ما را مي‌کند که در نقاط سخت کوهستاني، در قلب کوه‌‌هاي زاگرس، يا شرق مازندران، به همين ترتيب زندگي مي‌‌کنند. امار تلفات آنها زيادتر از تصادف جاده‌هاي اطراف تهران نيست. بزرگ‌ترين بدبختي انها زلزله‌اي نيست که خانه‌شان را ويران مي‌کند بلکه ساختن شهرک‌هاي کمکي ما و احداث جاده‌هاي ارتباطي براي آنهاست که آرامش زندگي‌شان را مختل مي ‌کند.

اکثر کارهايي که مردم براي امور روزمره، در ايران، انجام مي‌داده‌اند، خودبخود از کيفيت هنري برخوردار بود (اگر چه آثار هنري نيستند و نبودند) مثلاً: کوزه آب، سرپوش حصيري کوزه، گليم زين اسب و شتر و حتي الاغ. همه اين عناصر خود به خود به خاطر اين کيفيت زيبايي شناسانه،‌در طرز فکر  و نهاد آنها تأثير بسزا داشته است.

و آنچه امروز در غرب، به شکل تقليد نکردن از گذشته، در فرهنگ رايج غربي به شدت دنبال مي‌شود، ناشي از نوعي عدم تداوم يک فرهنگ و هنر است يعني هنر در مفهوم غربي‌اش کمتر با جوهر زندگي، زندگي عادي و روزانه مردم تماس داشته است. جزو فرهنگ روده و هست و هنوز بخش لاينفکي از زندگي، اما نسبت به زندگي روزمه و مسائلش چيزي منتزع بوده است در ايران، اين درست برعکس زندگي روي نوعي تداوم فرهنگي داشته و دارد.

عملاً از نظر عملکرد و شکل کلي، تفاوتي بين معماري بم و کاشان و اصفهان نمي‌بينيم، جز در جزئيات، کليه قسمت‌هاي زندگي از يک هماهنگي برخوردار بوده است. همچون هنرمندها، مردم نيز از کيفيت‌هاي بالا يا پايين هنري آگاهي حسي نداشتند. بگذاريد مثالي بزنم:

همه آنچه ما در زندگي روزمره مي‌بينيم آنقدر عادي است که وقتي يک جهانگرد متعجب از ديده‌هايش، آنها را باز مي‌گويد براي خود ما هم به همان اندازه جالب و تماشايي است. شايد ما برداشت و حساسيتمان را طي سالها از دست  داده‌ايم.

اصولاً زندگي اجتماعي هر مردمي مشخص‌کننده تمام جزئيات اخلاقي و منشي و خصوصيات آن مردم است. مقدار زيادي از اين ويژگي‌ها، آداب و رسوم سنتي است، اما در عين حال مذاهب بر بسياري از اين عوامل اثر گذاشته، همچنان که مذهب در بين اقليت‌هاي مذهبي ايران نيز اثر گذاشته است مثلاً درست است که يک زن يهودي چادر به سر نمي‌گذارد، اما هميشه مانتويي از د انتل سرمه‌اي يا مشکي به تن کرده و مي‌کند و روسري مي‌بندد. اين ويژگي در لباس پوشيدن، در هيچ اقليت يهودي در سراسر عالم نيست، اما اگر اينجا هست نشانه نفوذ اخلاق و کنش‌هاي اجتماعي ناشي از مذهب اکثريت است، اما به عادتي اجتماعي بدل شده است.

مثلاً‌ آب و هوا و سنت‌ها از يک سو و حملات اقوام مختلف از سوي ديگر در مردم ايراني واضح و آشکار است. ديوارهاي بلند در خانه‌هايي در کاشان، سمنان، دامغان و .. که طي قرون وجود داشته اند با 4 متر قطر

مثلاً‌ محل‌هاي عمومي در ايران، نمايشگر تضاد اخلاقي در ايران است. مثلاً ديوارها قشنگ است، کوچه باغ‌ها و نهر آب‌هم اما با زمستان‌هاي خيلي برف‌آلود، کمتر در شهرهاي ايران به معابر عمومي برمي‌خوريم که سنگفرش باشند و کيفيت مقابله با برف و بوران را داشته باشد، بازارها اکثراً‌کف خاکي داشته اند و فقط در استانه‌ سراها سنگفرش بوده آند تنها شهرهايي که معابرش سنگفرش بوده اند در دزفول و شوشتر (که ميزان برف و باران کمتر است) و کوچه‌هاي شهرهاي شمال بودند، نتيجه اي که مي‌خواهم بگيرم اين است که در معابر عمومي و در هرجاي عمومي ديگري ايراني به فکر آن راحتي و آسايش و زيبايي‌اي که در منزلش وجود داشته نبوده تا آن حد که امروز در اکثر شهرهاي ما ديدن منظره‌ خدمتکاري که تفاله چاي را در جوي آب خيابان مي‌ريزد، يا مادري که فرزند کوچکش را درکنار خيابان سر پا مي‌گيرد يا آقايي که در موقع رانندگي، شيشه اتومبيل را پايين مي‌کشد و پوست پرتقال‌ها را بيرون مي‌ريزد، همه و همه اين نکته را روشن مي‌‌کنند که در ذهن ايراني شهر و معابرش به او تعلق نداشته و ندارند. يک بچه خردسال، نهال چناري را که تازه کاشته شده براي تفنن تکان مي‌دهد و حتي اگر دستش برسد، برگهاي آن را از شاخه جدا مي‌‌‌کند.

همين مطلب به راحتي در موقعي که از مردم مي‌‌خواهند که آب کم است و مصرف همگاني دارد و بايد در مصرف آن صرفه‌جويي کرد، به موفقيت نمي‌رسد، ايراني فراموش مي‌کند که سطح کوچه يا سطح حياط منزلش را جارو کند و نه اينکه با فشار شلنگ آب تميزش کند،‌ يا اتومبيل‌اش را روزي دوبار، براي فرا راز گرما نشويد.

رفتند آن خصوصياتي که ايراني در کوچه که راه مي‌رفت، جلوي هر خانه سکويي بود و طاقي داشت و مي‌نشست اگر خسته بود و نفسي تازه مي‌کرد. اکثراً در خانه‌ها باز بود و به هشتي مي‌رسيد و آنجا کوزه‌اي بود و سرپوش حصيري کوزه‌اي که وسوسه مي‌‌کرد به نوشيدن جرعه‌اي آب. درون هشتي، در دوسوي راست و چپ، درهاي ورودي به بخش اصلي خانه وجود داشت و اين ديد مستقيم منزل را مي‌گرفت.

نانوايي سر محل از همه چيز مشتريانش اطلاع داشت. از خبر عروسي پسر کسي خوشحال و از بيماري زن آن ديگري محزون مي‌شد و اگر 3-2 روز يک مشتري را نمي‌ديد به فکر مي‌رفت که کجاست، مريض است؟ يا مسافرت است؟ يا نان را از نانواي ديگري مي‌خرد. اين روابط عاطفي پايه‌هاي اصلي زندگي هر اجتماعي را به وجود مي آورد که ما امروزه به کلي آن را فراموش کرده ايم، سوپر مارکت احداث مي‌شود و سبزي فروش محله را با ته‌ريش و عرق  چين سرش فراموش کرده ايم. جايگزين او حالا دختر خانمي است با يک يونيفرم که نگاهش حتي به صورت ما نيست و پاي صندوق سوپر مارکت به برچسب اجناس نگاه مي‌کند و روي ماشين‌اش ضربه مي‌زند و پول خرد طلب مي‌‌کند.

در اکثر کشورهايي که ما آنها را با عنوان «کشورهاي پيشرفته» مي‌شناسيم، بااين عوامل شديداً مبارزه مي‌شود. سرويس‌هاي شهري را از حالت مرکزي درآورده‌اند به صورت واحدهاي کوچک بدل کرده‌اند که به دسته‌هاي قليل مردم هر کوي و برزن سرويس مي‌دهند و مي‌کوشند تا روابط عاطفي و انساني را حفظ کنند و در بعضي جاها مثل ايالات متحده از آنجا که حتي دير فهميده‌اند، اين ديگر ممکن نيست موفقيت در ايجاد اين رابطه، بر مي‌گردد به عملکرد صحيح و طرز فکر دقيق افراد تصميم گيرنده ودست اندرکار که با حفظ اين روابط مي کوشند تا يک ارتباط عاطفي را بين د‌هنده‌ها و گيرنده‌ها برقرار کند.

همين رسانه‌‌هاي عاطفي در مقياس وسيع، باعث مي شود تا مردم از جان و دل و با سرويس دهنده‌ها همکاري ‌کنند.

با وجود اين رابطه‌ عاطفي است که شهر تميز مي‌ماند، که مردم نوبت را در صف‌هاي گوناگون (که انگار جزو ويژگي‌هاي مردم شده) رعايت مي‌کنند و حتي موقع انتظار،‌ از تبادل انواع امواج عاطفي فروگذار نمي‌‌کنند. از سوي ديگر وقتي نشانه‌هاي جامع شهر درست طرح شود و درست بکار رود بايد که با مطالعه دقيق و برمبناي گسترش شهر کمبودها را رفع کرد. وقتي که اجتماع و گسترش سطح شهر درصد درستي داشته باشد. معمولاً لزومي به احداث واحدهاي عظيم نيست.

مهاجرت افراد، حتي از يک بخش شهر به اين بخش ديگر بايد به دليل و قابل کنترل باشد، و اجرايي به شدت عملي شود و همه مسايل جنبي آن رعايت شوند. در غير اين صورت، ما دگرگوني خواهيم داشت.

نارسايي‌ها، به دگرگوني بدل مي شوند وقتي که کنترل از بين برود. مهاجرت‌هاي بي‌دليل زياد مي‌شوند. نارسايي‌ها باعث مي‌شود که در يک خانه‌ي نسبتاً کوچک، در هراتاق، يک خانواده زندگي کند، ايمني به خاطر مي‌‌افتد و مصرف دهنده، جوابگوي احتياجات مصرف گيرنده نمي‌شود. ايران هم‌اکنون با يک رشد جمعيتي 27 درصد (درتهران)‌ادامه زيست مي‌دهد اين آمار اگر کنترل نشوند (که بخش زيادي از اين درصد به مهاجرت‌هاي کنترل نشده مربوط است)‌

اين عوامل نارسايي‌ها را شروع مي‌‌کند. اما نوعي نارسايي‌ هم هست که به عدم توجه مسئوليت ساخت و توسعه مسئولين ساخت و توسعه شهرها برمي‌گردد. مسأله روز، برق، مسأله‌اي است که طي ساليان متمادي براي کشور ما حل شده بود. در هر کوي و برزني اتاقکي نسبتاً بزرگ به عنوان ترانسفورماتور برق و ژنراتور کمکي وجود داشته که خود بخود در اثر قطع برق،‌به صورت کمکي آغاز به کار مي‌کرده وسيستمي مفيد براي کمک به نيروي برق اصلي بوده است. اين سيستم شايد بسيار مفيدتر از خريد ظريف‌ترين و دقيق‌ترين ژنراتور برق باشدکه در اثر کوچکترين اختلالي بکلي از کار مي‌افتد و رسانه‌‌اي را به کلي به نارسايي مطلق بدل مي‌کند.

پديده‌هاي صنعتي خاص نيز در ايجاد رسانه هاي شهري ايجاد اختلال مي‌کنند و حتي در معماري و چهره ظاهري شهر و بالطبع در عادات و رسوم مردم تغييري را حادث مي شوند بگذاريد مثالي از يکي از اين پديده‌ها بزنم که بايد گفت اولين اختراع ايراني بعد از جنگ دوم جهاني است و در 20 سال اخير، اثرات مخربش را باقي گذاشته: کولر آبي، خودش را با کانال‌هاي زشت و بي‌قواره‌اش در اکثر نماهاي شهري ما نشان مي‌دهد و ما کم کم عادت کرده ايم که در وسط تابستان، موقع راه رفتن در خيابان اگر قطره آبي به فرق سرمان چکيد. مسلم بدانيم که اين آب از گلدان شمعداني کنار پنجره نيست ازکولر آبي طبقه سوم عمارت است.

علاوه بر اين، ماهيت ديگر از بين رفتن ديوارهاي کلفت است. معماري‌ که بايدجوابگوي سرما و گرما، روشنايي و تاريکي باشد، بساز و بفروش شد، که با وسايل کمکي مثل کولر و شوفاژ اصلاً با مفهوم صرفه‌جويي مخالف و متضاد است و عادات خوابيدن در هواي آزاد را از ايراني گرفته که عملاً ديگر حتي به خاطر آلوده بودن هواي شهر، مضر هم هست.

پديده ديگر اتومبيل‌سازي، و واردات اتومبيل است. لذت بردن از تملک يک ماشين شخصي، بزرگ‌ترين و دگرگوني را در ترافيک باعث شده، و به جاي چاره‌انديشي و مثلاً احتراز از ورود به مرکز شهر و محله‌هاي تجاري، به وسيله‌اي براي نارسا کردن اين مناطق بدل شده است.

نارسايي ديگر گسترش شهر در سطح عمودي است. يعني خراب کردن يک خانه مسکوني در يک مساحت کوچک که در آن يک خانوده 8 نفري زندگي مي‌کننمد و ساختن يک ساختمان جديد بساز و بفروش با مغازه‌هاي طبقه همکف و يک سينما و .. اين به نارسايي بافت فعلي شهري مي‌افزايد.

اما مهم‌ترين نارسايي اين شهر، به زيرزمين مربوط مي‌شود. شهر تنها آنچه که از سطح زمين به بالاست نيست. ارتباطات و تأسيسات زيرزميني يک شهر، شايد مهمتر از روي شهر باشد، کابل‌هاي تلفن، سيستم برق، لوله‌هاي گاز و آب، فاضلاب‌ها، به منزله سياهرگ‌هاي يک بدن باشند و نارسايي آن بزرگ‌ترين مشکل شهر را بو جود مي‌آورد. مسأله فاضلاب در يک جمعيت 4.5 ميليوني.

تهران تنها شهري است در دنيا و تنها شهر در دنيا خواهد بود که فاضلاب چهاي دارد با در نظر گرفتن اين نکته که زمين‌هاي جنوب شهر تهران و از شهر ري به بعد، از طبقات رسي غير قابل نفوذ تشکيل شده، به خاطر شيب شمال تهران تا پايه‌هاي البرز، آب به جنوب شهر پس مي‌زند و مرداب‌هايي به وجود مي‌آيد. يکي از آنها بر طبق خبري که در روزنامه کيهان درج شده بود تاکنون 7 قرباني داده همين باتلاقي شدن زمين‌هاي جنوب شهر، باعث سستي بناها شده، خطرات عظيمي در پيش دارد.

شهرداري، به طور مرتب مشغول تخليه چاه‌هاي مسجد شاه است، اما هر بار، درست بعد از 10 دقيقه، آب با فشار بالا مي‌زند و چاه پر مي‌شود.

از سوي ديگر عدم رعايت بهداشت شهري،‌به همين برنامه‌ريزي فانتزي برمي گردد، وقتي که ما خلقيات ايراني را نشناسيم. از ريختن زباله‌ها در جوي آب و کنار خيابان گذشته،‌حتي بعضي از بيمارستان ها هم از ريختن فضولات غير بهداشتي در جوي کنار خيابان و زمين باير کنار بيمارستان خودداري نمي‌کنند.

دستگاه‌هاي مسئول، اينجا با نارسايي ها نه فقط به طور سطحي، که حتي غلط روبرو مي‌شوند و چاره‌انديشي مي‌کنند. مدرن‌ترين قفل‌هاي لاستيک را مي‌خرند و نحوه استفاده از آن را نمي دانند. اين قفل‌هاي چرخ در مملکتي که وسيله را اختراع کرده براي قفل کردن اتومبيل‌هايي به کار مي رود که در پياده‌روهاي شهري پارک کرده‌اند، آن هم در پياده‌روهاي شهرهايي که ميليون‌دلار کرده‌اند، نه براي قفل کردن اتومبيل‌ها در سر چهارراه هاي شلوغ. اين طرز مواجه با وسايل رفع نارسايي، خود به نارسايي دامن مي‌زند.

اما مهم‌ترينن نکته همه توضيحات بالا، مسأله واکنش‌‌هاي آينده نسلي است که در اين فضا بزرگ مي‌شود. با فرهنگي که از دست داده و با همه علايم و نشانه‌هايي از نابساماني در سطح شهري که زندگي مي‌‌کند.

وقتي فراموش مي‌شود که عوامل محيط زيست براي لذت بردن هستند نه براي مصرف همان عادات ايراني که ما اکثراً مذمت شان مي‌کنيم از ايراني يکي از ظريف‌ترين و ساده‌ترين و روشن‌ترين اقوام را بوجود آورده. فرزند دو فرد ايراني ميوه عشق آنهاست نه فرزند يک اتفاق. در هيچ مملکتي، انقدر اصالت و زيبايي که در زن و مرد ايراني هست، به چشم نمي‌خورد، ذهن ايراني و اصالت و عاداتش را ما در بند آئين‌نامه‌ها و قوانين و مقررات اسير مي‌کنيم. ضوابط و مقرراتي که بدون توجه به خصوصيات يک ملت وضع مي‌‌شوند. همين به واکنش بدل مي‌شود و ما واکنش را به صورت‌هاي گوناگون مي‌بينيم.

وقتي خصوصيات ملي و فرهنگ ايراني مورد هجوم قرار گيرد، فشار تمدن غرب در تمام شئون حس مي‌شود و مثلاً مانع آفرينش‌هاي فرهنگي و هنري مي‌شود به فرهنگ موسيقي فعلي خود توجه کنيم: استفاده از عود و قانون واکنشي است بر عليه تمدن همبرگر و سوپرمارکت، نوعي موسيقي اصيل و ملي، که اصيل و ملي نيست و جعلي  است، تنها گرايشي است به سوي آنچه که بوده و فراموش شده. اما واکنش‌‌هاي ديگر را در دختران جوان اين شهر مي‌بينيم که بي شک هيچ چيز نيست جز غير ايراني نسبت به به فشار اتومبيل، ميني‌ژوپ، لوازم آرايش و .. اين واکنش‌ها به صورت افراط در ظواهر حجاب کم‌کم در دختران ما به اوج شدت خود مي رسد اينها همه نمايشگر حيات فرهنگي مردمي است که تحت فشارهاي شديد، در شهري که چهره‌اش هر دم زشت‌تر مي‌شود در خطر است.

  

بررسی و نوشته: کيوان خسرواني

مجله هویت فرهنگی و معماری شهری

تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید