تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :690

وقت را غنیمت دان، آن قدر که بتوانی!

پدر و مادری دارم که سحرخیز هستند و مدام حسرت می خورند که چرا فرزندشان این قدر از نعمت کامروایی صبح زود برخاستن بی بهره است و این همه عمر و  جوانی اش را در میان خمیازه های ماسیده بر زندگی اش و چشمان متحیر و افکار بی نظام و بی سررشته اش به باد می دهد؟ والدین من با هر آنچه کتاب و خاطره و تجربه و نصیحت و وصیت در دست داشته اند به میدان  آمده اند تا نشان دهند که آدمی که برای یک روزش برنامه ندارد و صبح که از خواب بر می خیزد، نمی داند جه باید بکند، تمام زندگی اش بر باد است.

می فهمم چه می گویند و خود از این زندگی ابلوموف وار لذتی نمی برم، اما نمی دانم چگونه به آن ها بگویم تربیت خانوادگی بر شلختگی اجتماعی به تنهایی چیره نمی شود! شاید این عذر بدتر از گناه باشد، اما خب بد نیست همه آدم های منظم و متوجه قدر وقت و ایام، کمی هم نوک تیز پیکان هایشان را به سمت ساختار و سیستمی ببرند که افراد را اهل تساهل و تسامح بار می آورد و بدتر از آن، گاهی کامروایی که در سحرخیزی مستتر بوده است در همین خونسردی ها و تاخیرها و جوش نزدن ها و بی برنامگی ها عیان می شود.

می گویید «نه» یا «تایید» می کنید؟ بهتر نیست بیرون از این گود، یک روز با من به سطح شهر بیایید؟

سیستم حمل و نقل عمومی

دوستی دارم که دانشگاه قبول شده است و قرار است برای ثبت نام به تهران بیاید. می گوید 9 صبح فرودگاه مهرآباد است؛ باید بروم دنبالش

از آنجا که ساختمان دانشگاه در حوالی خیابان آزادی است و آنجا طرح است، تصمیم می گیرم از وسایل نقلیه عمومی استفاده کنم. ساعت 7 صبح بیرون می زنم. در ایستگاه اتوبوس روی تابلوی زرد آن، شماره پیامکی نوشته اند که اگر شماره ایستگاه را برایشان بفرستید، می گویند اتوبوس کی می رسد. این کار را می کنم و می فهمم 2 دقیقه و چند ثانیه باید منتظر بمانم!

یک ربع بعد اولین اتوبوس می رسد و سر صبحی آن قدر شلوغ است که ترجیح می دهم حالا که وقت دارم باز هم صبر کنم. تا 10 دقیقه بعد اتوبوس نمی آید. با تاکسی به سمت اولین ایستگاه مترو می روم. ترافیک سنگین است و نیمه راه پیاده می شوم و کمی می دوم.

به ایستگاه مترو می رسم و منتظر قطار می مانم. 2 دقیقه و چند ثانیه بعد قطار می آید. سعی می کنم سوار شوم ولی چون قطار قبلی تاخیر داشته، جمعیت به صورت تصاعدی در لحظه، انباشته شده است. لای در می مانم و به طور خودکار به صورت تکه ای زاید، از قطار هرس و به سکو انداخته می شوم.

 قطار بعدی هم که می اید همین است ولی باید سوار شوم. چون ساعت 20/8 است. از مترو آزادی پیاده می شوم و تصمیم می گیرم با تاکسی دربست همین دو قدم مانده تا فرودگاه را بروم. خیلی بد می شود دیر برسم.

به هر قیمتی هست از لابلای اتوبوس هایی که از ترمینال به میدان ترشح می شوند و تاکسی هایی که ارکستر بوق و دود راه انداخته اند و دستفروش ها و عابرانی که مثل برفک تلویزیون در هم می لولند، بدون هیچ تماسی و تصادفی رد می شویم و 10/9 به فرودگاه می رسم. تازه می فهمم هواپیما تاخیر دارد و یاد حرف آقاجان خدابیامرزم می افتم که می گفت هیچ چیز در این عالم بی حکمت نیست. خوب اگر راه ها باز بود، بیخودی زود می رسیدم و باید منتظر می ماندم...

ساعت 11 دوستم می رسد و تا به دانشگاه برسیم ساعت 12 تا 30/13 است که همه پی نماز اول وقت و ناهار و استراحت هستند و بعد هم که بانک ها تعطیل می شوند و احتمالا ایشان امروز به کاری نرسند...

خدمات اداری

به هر دلیلی، ساعت 30/13 پشت در آموزش هستیم و ساعت کاری تا 15 است. خیلی هم بد نشده است. دوستی مشترک که از صبح در دانشگاه بوده، فرم هایی را گرفته است و پر می کنیم ولی برای امضا باید منتظر شویم تلفن مدیر آموزش تمام شود.

به هر ترتیب 30/14 به سمت باجه بانک در دانشگاه می رویم. آنجا سیستم قطع است و فعالا نمی شود کاری کرد. بهتر است برویم فردا بیاییم. آن هایی که از صبح زود در دانشگاه هستند با ما در صف ایستاده اند. می گوییم شما چرا کامروا نشده اید؟ می گویند امروز دوشنبه بوده و مدیر جلسه داشته و با تاخیر آمده است و سیستم شتاب بانک ها هم قطع بوده است و خلاصه از صبح تا حالا، کاری از صبح از پیش نبرده ایم...

یک دانشجوی سال بالایی در صف است که می گوید اصلا نگران نباشید، چون اینجا دانشگاه ... است و شما حتی یک هفته مانده امتحانات هم ثبت نام کنید، باز دیر نکرده اید!

آقاجانم راست می گفت. هر چیزی حکمتی دارد. حتی اگر هواپیما به موقع می رسید هم باز کارهایمان می ماند. بیخودی به جای ناهار، حرص خوردیم و عجله کردیم....

خدمات عمومی

ساعت 30/15 است. از دانشگاه بیرون زده ایم تا غذا بخوریم. در این ساعت روز رستوران خیلی شلوغ نیست و غذایمان را نیم ساعت کمتر تحویل می دهند و به دوستم می گویم خدا را شکر به این یک کار رسیدیم،  آن هم فکر کنم چون سر قاعده نبوده است! بعد تصمیم می گیریم همان جا در اطراف خیابان فلسطین که مرکز عینک فروشی هاست به یک بینایی سنجی برویم.

چون مدت هاست باید شماره چشم و قاب عینکم را عوض کنم. در مطب چشم پزشکی هستیم که کار تعیین نمره چشم با دقیق ترین دستگاه هار در 15 دقیقه انجام می دهد. این را از روی تبلیغی که در همین خیابان به دستمان دادند فهمیدیم. البته بالای سر خانم منشی نوشته شده است، وقت ها در این مطب تقریبی است و ممکن از کمی با تاخیر ویزیت شوید.

ما هم می نشینیم. بیمارانی هم که از قبل وقت داشته اند، نشسته اند. اصولا ساعت کاری در این مطب از ساعت 16 است ولی آقای دکتر تا ساعت 17 می رسند و به همین ترتیب تا ساعت 20 هستیم که بین مریض ویزیت شویم و البته نمره چشممان یک ربعه به همت دستگاه تعیین شود!

ساعت 30/20 از مطب بیرون می آییم و به سمت عینک فروشی ها می رویم. بیش از نیمی از ان ها کرکره را پایین داده اند و مابقی هم بیرون از مغازه ایستاده اند.... گویا به دلیل اتصالی یکی از سیم های برق، کل برق آن خیابان از ساعت 18 قطع شده است و ماموران اداره برق تا در ترافیک منطقه خودشان را برسانند، کلی طول کشیده است و هوا که تاریک شده، مغازه ها تعطیل کرده اند و ما هم مثل نوشداری سهراب، به هر کاری دیر می رسیم.

باز هم فاتحه ای به روح آقا جانم می فرستم که می گفت هر چیزی حکمتی دارد. آقای دکتر دیرآمدند که در مطب روی صندلی بنشینیم و بیخودی در خیابان تاریک جلوی ویترین عینک فروشی های تعطیل، اسیر و بیکار نمانیم!

 

روابط شخصی

دیگر دیروقت است. دوستم از خستگی راه و شلوغی تهران و نیمه تمام ماندن کارها کلافه شده است. می گویم تازه این اول کار است. حالا حالاها از این چیزها خواهید داشت. تصمیم می گیریم به خانه برگردیم چون از قبل قرار داشتیم تا ثبت نام خوابگاهش تکمیل شود، پیش ما بماند.

time2

دوستم می خواهد یکی دو کار اینترنتی انجام دهد، چون به کسی قول داده است این کارها را تا آخر امروز انجام دهد. می گویم سرعت اینترنت در خانه ما بالاست. اصلا نگران نباش. تا مادرم شام را آماده کند، تو کارهایت را تمام کرده ای و با خیال راحت یک لقمه غذا می خوریم.

کامپیوتر را روشن می کنم. سرعت اینترنت بسیار کم است. از مادرم می پرسم آیا از صبح سرعت اینترنت را امتحان کرده است؟ می گوید وایبر و اینستاگرام آن ها داغان بوده است و نتوانسته اند حتی یک عکس یا مطلب بفرستند. اینترنت است دیگر، حساب و کتاب ندارد.

دوستم می گوید: فکر می کردم کارهایمان تا عصری تمام می شود و وقت می کنم به یک کافی نت بروم و الا قول نمی دادم تا آخر امشب کار کسی را برایش تمام کنم. می گویم آخر شب که بشود، سرعت بالا می رود، کمی بدقول می شوی ولی حتما انجام می دهی.

به دوستش زنگ می زند تا عذرخواهی کند. او پیشاپیش می گوید که یک ساعتی می شود در خیابان تصادف کرده است و با این که به پلیس زنگ زده اند برای حضور در محل تصادف، ولی هنوز نیامده اند و تا آن ها برسند و کروکی بکشند و کارها را انجام شود، نیمه شب است و انشاالله فردا صبح ایمیل هایش را چک می کند. دوستم ناخودآگاه آرام می شود و از وقت اضافه ای که برایش روزگار پیش می آورد، شکر می کند و با خیال راحت شام می خورد تا بعد با احتمال استفاده از اینترنت پرسرعت، به قولی که داده است، وفا کند.

بعد از شام، پدرم دیگر از سیاستنامه و گلستان، چیزی اندر ستایش وقت و نکوهش غفلت نمی خواند. رباعی در ذم خواب نمی گوید و از ایام خوش جوانی و دانشجویی خودش، خاطره تعریف نمی کند. فقط قیافه پکر و خسته ما را که می بیند می گوید: خدا رحمت کند پدرم را؛ می گفت هر چیزی حکمتی دارد....

حالا به جای این قیافه خسته و وارفته بروید زود کارتان را تمام کنید و بخوابید که هیچ چیز در این عالم از خواب شب بهتر نیست!

 

 

منبع: روزنامه اطلاعات- شماره26174-خرداد 1394

بررسی و نوشته: وجیهه تیموری

تدوین و آماده سازی برای انتشار در وب سایت : شهره السادات عربشاهی



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید