تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :911

چرا زندگی شهری پر خطر شده است؟

ظاهراً شهر و شهروند در فرایندی دیالکتیکی باید به آزادی منتهی شود اما شهر خود تبدیل به ابژه‌ای برای مصرف شد و شهروندان در یک «از جا کندگی» و بی‌مکانی سیال و شناور در شهر قرار گرفته‌اند. حالا دیگر دیالکتیک شهر و شهروند منجر به رهایی نمی‌شود، بلکه فضاهای شهری، شهروندان را به مثابه ابژه «مصرف» می‌کند. ما در انقیاد «زمان»، «مکان» و «فضاهای» شهری با آگاهی دروغین «آزادی» به خدمت گرفته شده‌ایم. لوفور اما راه رهایی را در بازگشت به پیوند انقلابی حق شهروند به شهر می‌داند. آگاهی راستینی که منجر به رهایی خواهد شد. با این مقدمه شما را به خواندن مقاله پیش‌رو دعوت می‌کنیم.

چندین دهه پیشْ شهر  به‌مثابه مجموعه‌ای از کردارهای مولد و تجربه‌های تاریخی- به‌سان موتورِ محرکه‌ ارزش‌های جدید و تمدن بدیل دیده می‌شد. همراه با محوشدن آخرین توهمات نسبت به مدرنیته، چنین امیدهایی به شهر نیز رو به نابودی‌اند. امروز دیگر غیرممکن است بتوان با آن شور غنائی و سرمستیِ مدرنیستیِ آپولینر دست به قلم برد و نوشت:
شراب می‌نوشد شب‌های پاریس
و شراره می‌زند از برق
شعله‌ سبز، در امتداد فقراتش زبانه می‌کشد
با ترامواهایی که بالا و پایین می‌روند
دنگ دوونگ، دنگ دوونگ

دیر یا زود نقد شهر مدرن همان نقدِ زندگی روزمره در جهان معاصر خواهد شد. و اما اگر چنین شود بلافاصله چندین تناقض پیش می‌‌آید. اولین تناقض این است که هرچه دامنه‌ شهر [مدرن] گسترش می‌یابدْ روابط اجتماعیِ [جاری در] آن رو به زوال می‌روند. از اواخر قرن ۱۹،‌ شهر‌ها در پیشرفته‌ترین کشورها رشد عجیبی کرده‌اند و امیدهای فراوانی را برانگیخته‌اند. اما،‌ در واقعیت‌، زندگیِ شهری نتوانسته است روابط اجتماعی‌ای خلق کند که تماماً جدید باشند.
همه چیز [در واقع] به گونه‌ای رقم خورد که گویی پیشرفتِ شهرهای قدیمی و استقرار شهرهای جدید در خدمت حفاظت و مراقبت از مناسبات وابستگی،‌ سلطه،‌ طرد و استثمار قرار گرفت. خلاصه، چارچوب روزمر‌ه‌گی قدری دستکاری شد اما محتوای آن تحولی نیافت. اما از سویی بنابر گسترش صُورِ شهری و از سوی دیگر نابودیِ صُورِ سنتیِ نیروی کار مولد، می‌توان ادعا کرد که شرایط زندگیِ ساکنین شهر  [citadins] حتی بدتر هم شد. این‌ها پیامد‌هایی در‌هم‌تنیده‌ اند. پیدایش فناوری‌های جدید هم‌زمان به شیوه‌های جدیدی برای سازماندهیِ تولید و هم‌چنین سازماندهیِ فضای شهری انجامید. تأثیر این شیوه‌های جدیدِ سازماندهی تولید و فضای شهری بر یک‌دیگر برای هر دو بیش‌تر مضر بوده است تا مفید.

پیش‌ترها مراکز شهرها فعال و مولد بودند، و بنابراین به کارگران [Populair] تعلق داشتند. در این دوران،‌ همچنین، کارکردِ شهر [cite] اساساً متکی به مرکزش بود. این شکل از شهر از اواخر قرن ۱۹ رو به ناپدید‌شدن گذاشت و کل جمعیتِ فعال و مولد را به حاشیه‌ شهرها [banilieus] راند و درنهایت حتی در جایی دورتر مستقرشان کرد. گرچه می‌توان طبقه حاکم را مقصرِ این قضیه دانست،‌ اما این‌کار تنها استفاده‌ای ماهرانه از روند شهری و از مقتضیات مناسبات تولید بود. آیا امکان حفظ کارخانه‌ها و صنایعِ آلاینده در مناطق مرکزی شهر وجود داشت؟

با این حال، فایده‌ سیاسیِ [این موضوع] برای طبقه‌ حاکم روشن است: اعیانی‌سازی  [embourgeosement] مراکزِ شهری،‌ [یعنی] جایگزینی مرکزیتِ مولدِ قدیم با مرکزی برای تصمیم‌گیری و [ارائه‌] خدمات. مرکزِ شهر نه تنها تبدیل به مکانی برای مصرف شد،‌ بلکه [خودش نیز] به ابژه‌ای برای مصرف بدل شد، و ارزشگذاری‌اش نیز با همین معیار انجام گرفت. نیروهای مولد که پیش‌تر به حاشیه‌های شهر فرستاده شده بودند ـ یا به معنای دقیق‌تر اخراج شده بودند ـ اکنون در مقام گردشگر به همان مراکزی بازمی‌گشتند که از آنها سلب مالکیت و غصب شده بود. جمعیت‌های حاشیه‌ای امروزه مراکز شهری را به‌مثابه مکان‌هایی برای تفریح و [پُرکردنِ] زمان‌های خالی و بدون برنامه بازپس می‌گیرند. از این جهت پدیده‌ شهری به‌شدت دست‌خوش دگرگونی شده است. به معنای دقیق‌تر، مرکز تاریخی شهر از بین رفته است. تمام آن‌چه باقی مانده از سویی مراکز قدرت و تصمیم گیری‌اند و از سوی دیگر فضاهایی ساختگی و قلابی. البته درست است که شهر هم‌چنان تدوام یافته، اما این تداوم تنها در شکل موزه‌ای و نمایشی بوده است. بنابراین، امر شهری که به‌منزله‌ کرداری اجتماعی درک و زیست می‌شود در مسیر زوال و حتی ناپدیدشدن قرار گرفته است.

تمامی این‌ها به‌نحوی خاص مناسبات اجتماعی را دیالکتیکی می‌کند و دومین تناقض را فاش می‌سازد: مراکز و حاشیه‌ها در عین حال که متضمن یک‌دیگرند، ضدِ یکدیگر نیز هستند. این پدیده که دارای ریشه‌های عمیق و تاریخچه‌ای شرم‌آور است اکنون چنان شدتی گرفته است که کل کره‌ خاکی را فراگرفته   همان‌گونه که برای مثال در رابطه‌ شمال-جنوب هم دیده می‌شود. بنابراین [در این‌جا] پرسشی مهم مطرح می‌شود که از پرسشِ شهر فراتر می‌رود: آیا فرم‌های جدیدی در کل جهان در حال پدیدارشدن و تحمیل خودشان بر شهرند؟ یا برعکس، با الگویی شهری مواجه‌ایم که به‌آرامی در مقیاسی جهانی در حال گسترش است؟ فرضیه‌ سوم این است که ما اکنون در دوره‌ گذاری از تحولات قرار داریم که در آن امر شهری و امر جهانی به هم رسیده اند و نه تنها بر یکدیگر اثر می‌گذارند، بلکه متقابلاً در [عملکرد] یک‌دیگر نیز اخلال ایجاد می‌کنند.

اجازه دهید این ارزیابی را جلوتر ببریم. در سال‌های پایانی قرن ۱۹، بحث درباره‌ شهر به دانش علمی وارد شد. جامعه‌شناسیِ شهری رسماً در آلمان و به‌ویژه از جانب ماکس وبر در شمایل رشته‌ای علمی معرفی شد. اما این علمِ شهر به وعده‌هایش پایبند نماند. جامعه‌شناسی شهری چیزی را به‌وجود آوردکه ما امروز «اوربانیسم» [l'urbanisme] می‌خوانیم؛ حوزه‌ای مشتمل بر دستورالعمل‌های بی‌نهایت سفت و سخت برای طرح‌های معماری و اطلاعاتی به‌غایت مبهم برای صاحب‌منصبان و بوروکرات‌ها. با وجود برخی تلاش‌های ارزشمند،‌ اوربانیسم به مقام تئوری‌ای [pensee] درباره‌ شهر نرسیده است. از آن بدتر اما این است که اوربانیسم تا آن‌جا پس رفته که تبدیل به نوعی کتاب مقدس در دستان تکنوکرات‌ها شده است.

چرا و چگونه شد که این همه تحقیقات و ارزیابی‌ها برای تولیدِ شهری زنده و قابل زندگی، ناکام ماندند؟ می‌توان تقصیر را به گردن سرمایه‌داری و منفعت‌طلبی و کنترل اجتماعی انداخت. اما این جواب، به‌ویژه از وقتی متوجه شدیم دنیای سوسیالیسم [نیز] با همان مشکلات و ناکامی‌ها روبه‌رو شده است دیگر رضایت‌بخش به‌نظر نمی‌رسد. بنابراین آیا زمان آن نیست که از شیوه‌ تفکر غربی مؤاخذه و بازجویی کنیم؟‌ پس از قرن‌های متمادی شیوه‌ تفکرمان هم‌چنان به ریشه‌های زمینی‌اش [Terriennes] وابسته است. این شیوه هنوز کاملاً شهری [citadine] نشده است و تنها توانسته به درک ابزاریِ خیلی محدودی از امر شهری [L'urbain] ‌برسد. تفکر یونانیان باستان هم بر همین اساس بنا شده بود و این [شیوه‌] درک از همان زمان دست بالا را یافته است. برای آنان شهر ابزار سازماندهی سیاسی و نظامی بود. در قرون وسطا شهر تبدیل به محیطی دینی شد و پس از آن با ورود بورژوازی صنعتی به صحنه به ابزاری برای بازتولید نیروی کار بدل شد. تا این زمان تنها شاعران بودند که شهر را به ‌مثابه مکانی برای سکونت [demeure] انسان‌ها می‌فهمیدند. در همین‌جاست که می‌توان واقعیتی شگفت‌آور را توضیح داد: دنیای سوسیالیسم خیلی آرام و دیر به عظمت و وسعت پرسش‌های شهری و ماهیتِ تعیین‌کننده‌ آن‌ها برای ساختن جامعه‌ای  جدید پی برد.

در نگاه اول، روزمره‌گی [امری] بسیار ساده به‌نظر می‌رسد. روزمره‌گی قویاً متاثر از امر تکرارشونده است. تحلیلگر روزمره‌گی به‌سرعت وجوه چندگانه و پیچیده‌ آن را کشف می‌کند؛ از جمله‌ این وجوه عبارت‌اند از فیزیولوژیک، زیست‌شناختی، روانی، اخلاقی، اجتماعی،‌ زیبایی‌شناختی و غیره. هیچ‌یک از این وجوه برای یک‌بار و همیشه ثابت و متعین نشده‌اند و از آنجایی‌که زندگی روزمره پرتراکم‌ترین مقّرِ [le lieu le plus traverse] تناقض‌های کردار اجتماعی است، هرکدام از وجوهِ پیش‌گفته‌ آن ممکن است ابژه‌ خواست‌های گوناگونی باشند. این تناقض‌ها بر هم افزوده می‌شوند و خود را نشان می‌دهند. بازی و جدیت،  مصرف و مبادله، امر کالایی و امر عمومی،‌ امر محلی و امر جهانی از جمله‌ این تناقض‌هایند. به ویژه در شهر، بازی و جدیت در عین ضدیت در هم تنیده‌ اند؛ سکونت،‌ راه‌رفتن در خیابان،‌ ارتباط برقرارکردن و حرف‌زدن - جملگی هم جدی‌ اند، هم سرگرمی.

شهروند [Citoyen] و ساکنِ شهر [citadin] از یکدیگر جدا شده‌اند. [پیش‌تر] شهروند بودن به این معنا بود که [شخص] مدتی طولانی در یک قلمرو بوده است. اما در شهر مدرن، ساکنِ شهر مدام در حال جابه‌جایی است - پیوسته می‌گردد و دوباره ساکن می‌شود، تا در نهایت به کلی از قید مکان رها شود یا [دست‌کم] به دنبال این است. افزون بر این،‌ در شهرِ بزرگِ مدرن مناسبات اجتماعی در حال فراملی‌شدن‌ اند. این اتفاق نه تنها به دلیل فرایند‌های مهاجرت رخ داده است بلکه به‌ویژه دلیل‌اش چندگانگیِ فناوری‌های ارتباطی و فراگیرشدن دانش در کل جهان [monadialisation] است. با توجه به چنین جریاناتی آیا واجب نیست که چارچوب مفهومیِ شهروندی [la citoyennete] را از نو فرموله کنیم؟ بایستی میان شهروند و ساکنِ شهر پیوندی برقرار شود، بی‌آن‌که با هم قاطی شوند. [بدین ترتیب] حق به شهر چیزی جز مفهومی انقلابی از شهروندی نیست.

مترجم:‌ امیر طهرانی - به نقل از روزنامه ستاره صبح

 

موضوعات مرتبط : حقوق شهروندی    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید