تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :290

کارگاه فرشبافی پدرم

احمد کسروی (۸ مهر ۱۲۶۹ تبریز - ۲۰ اسفند ۱۳۲۴ تهران) از رجال مشهور دوره قاجار و پهلوی اول و دوم و مورخ و محقق است. در اینجا بخشی از کتاب «زندگانی من» به قلم خود او را می‌خوانید:

یكی از داستان‌های پدرم رفتار او با حاجی میرمحسن آقا بود. این مرد كه آن زمان مشهدی میرمحسن نامیده می‌شد، نوه عمه پدرم و شوهر خواهر او می‌بود. پدرش آقا میررضا به روضه‌خوانی می‌پرداخت. ولی وی پدرم را ازآغاز جوانی‌اش با خود به بازار برده به داد و ستد در بازرگانی واداشته و با خود همباز ( شریک) گردانیده بود كه گذشته از داد و ستد در بازار، یك كارخانه بزرگ قالی بافی در همان هكماور(زادگاه کسروی) برپا گردانیده بودند و چون گذشته از خویشاوندی و همبازی، همسایه نیز می‌بودند، بامدادان با هم به بازار رفته شامگاهان با هم بازگشتندی.

 

پدرم با آنكه در سال بزرگ‌تر می‌بود، به دور اندیشی و كاردانی او ارج گذارده در بیشتر كارهای او اندیشه او را پرسیدی و به كار بستی. او نیز همچون برادر كوچك‌تری به پدرم پاس گذاردی. این دو تن با یكدیگر بیست سال كما بیش راه رفته كمترین رنجشی از خود نشان نداده بودند. تنها كاری كه میان ایشان رخ داد این بود كه در كارخانه قالی بافی او، برادر كوچك‌تر خود و پدرم یكی از خویشان خود را به راهبری گمارده بودند و این دو تن چون با هم راه نمی‌رفتند، پدرم با حاجی میرمحسن آقا بهتر دانستند كه كارخانه را دو تا گردانند و هریكی كارخانه جدایی دارد.

درباره فرشبافی آنچه در تاریخ‌ها خوانده‌ام، این هنر در ایران از زمان‌های باستان رواج می‌داشته. می‌بینیم در زمان هخامنشیان سخن از قالی‌های خوب ایران و گل‌های قشنگ آنها می‌رود. ثمیستوكلیس سردار بنام یونانی چون به ایران آمده به دربار هخامنشی پناهیده و در اینجا یك پذیرایی تاریخی دید، می‌بینیم در داستان او می‌نویسند كه پادشاه هخامنشی به او گفته هرچه درباره یونان و كارهای آنجا می‌داند و می‌اندیشد بگوید و ثمیستوكلیس پاسخ داده: «سخن آدمی به فرش‌های زیبای ایرانی می‌ماند. فرش‌های زیبای ایرانی را چون باز كنی و بگسترانی، نگاره‌های قشنگ آن همگی نمایان است، ولی تا که نپیچانی، آن پیكره‌ها پدیدار نباشد.» خواستش این بوده كه او را مهلت دهند كه اندیشه به راه‌اندازد و سخنان خود را به‌سامان گرداند.

...

در پنجاه سال پیش از اینكه ما گفت‌وگو از آن می‌داریم، همچون امروز كانون قالی‌بافی، كرمان شمرده می‌شد. لیكن در آذربایجان نیز رواج بسیار می‌داشت. من نیك به یاد می‌دارم كه چند كارخانه بزرگ برپا می‌بود. در آن روزها بیش از همه قالی‌های بسیار بزرگ ابریشمی بافته می‌شد و گاهی بازار آن چندان گرم بودی كه بازرگانانی به كارخانه‌ها رفتندی و فرش‌های نیمه بافته را خریده پولش را از پیش دادندی و چون یك قالی به پایان رسیدی و برای بردن آن آمدندی، به استاد آن قالی و همچنین به استاد كارخانه پاداش‌هایی دادندی و آن روز در كارخانه را بسته شاگردان را آزاد گردانیدندی.

بدین‌سان فرشبافی یكی از كارهای بسیار پر‌سود به‌شمار رفتی. از آن‌سوی در هكماوار، یك نیمِ مردم؛ برزگر و یك نیم دیگر؛ كارگر روزمزدی می‌بودند (وكنون هم می‌باشند) و این كارگران چون بیمار شدندی یا مردندی خانواده‌هایشان بینوا وگرسنه ماندندی و در این هنگام‌ها كارخانه قالیبافی یك گشایشی در كار آنها بودی، زیرا بچه‌ها را از 10 سالگی به بالا به كار فرستادندی. كارخانه ما بیش از همه برای پذیرفتن این‌گونه مستمندان می‌بود و پدرم سفارش‌ها درباره آنها كردی. در كارخانه ما به شاگردان ناهار نیز داده شدی و پدرم سپرده بود كه روزهای تابستان دو یا یك ساعت پیش از فرو رفتن آفتاب آزادشان گردانند كه به گردش یا به بازی پردازند.

با این حال پدرم از حال بدبختی شاگردان همیشه اندوه خوردی. دو، سه بار شنیده بودم كه با دوستان خود به گفت‌وگو پرداخته می‌گوید: «من این كارخانه را برای این بچه‌های بی‌پدر باز كرده‌ام. پنجاه و شصت خانواده از اینجا نان می‌خورند. ولی این بچه‌ها بی‌سواد می‌مانند و چون بزرگ شوند كار دیگری نخواهند توانست.» یك‌روز دیدم می‌گفت: «دلم می‌خواهد یك ملایی از شهر بیاورم كه هر روز دو ساعت درس به این شاگردان دهد كه اینها بی‌سواد نمانند....» سپس دیدم چنین گفت: «بدی این كار اینجا است كه در این كوی به درس و سواد ارج نمی‌گذارند. توانگران بچه‌های خود را به مكتب نمی‌فرستند، چیزی كه یاد گرفته‌اند پول گرد آوردن است...» باری در سال ١٢٨١(١٣٢٠ قمری) حاجی میرمحسن آقا به كربلا رفت و پدرم تنها ماند و ما بارها می‌دیدیم به اندیشه فرو رفته بسیار اندوهناك است، چون راز خود را بیرون ندادی ما به چیزی پی نمی‌بردیم. ولی سپس كه مرگ پدرم رخ داد، دانستیم چگونگی این بوده كه در اروپا در نتیجه چه پیشامدی كه نمی‌دانم بازار فرش بسته بوده و فرش‌هایی كه پدرم با دیگران به استانبول می‌فرستاده‌اند در آنجا مانده به فروش نمی‌رفته و در نتیجه این زیان بسیار بزرگی به پدرم رسیده، سرمایه او را از میان برده. اندوه پدرم از این راه می‌بوده.

 

- زندگانی من، احمد کسروی



نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید