تاریخ آخرین ویرایش : دوشنبه،19-4-1396
تعداد بازدید :1387

سفرنامه افغانستان و تاجیکستان (2) ورود به هرات یا کلیاتی درباره افغانستان

تریلی های بسیاری در کنار مرز تایباد پارک کرده بودند. از ایران به افغانستان کالا می برند. اقتصاد افغانستان و به ویژه هرات با اقتصاد ایران گره خورده است. برای همین خیلی از هراتی ها نگران اوضاع اقتصادی ایران هستند و همین که بازار ایران با مشکل روبرو می شود، آنها هم آسیب می بینند. به ساختمان بزرگی در مرز وارد شدم که متعلق به ایران بود. 15 هزار تومان عوارض خروجم را در باجه کوچک بانک ملی که درون همان ساختمان بود واریز کرده و به سالن انتظار رفتم. چون هنوز ساعت 8 صبح نشده بود، انتظار داشتم اولین نفر یاشم؛ تقریباً اما جزو آخرینها بودم. یک عالمه آدم پیش از من آنجا بودند. تقریباً همگی افغانی. گذرنامه ها را روی هم چیده بودند که نوبت افراد مشخص شود. اما هنوز متصدی اش نیامده بود. سمت چپ سالن انتظار خروج، یک دیواره شیشه ای بود که آنسوی اش سالن انتظار ورود بود. یعنی کسانی که می خواهند از افغانستان وارد ایران شوند باید آنجا کارهای شان را انجام دهند. بالاخره متصدی اش که یک افسر نیروی انتظامی بود آمد. البته مأموران نیروی انتظامی بسیاری در این سالن و محوطه اطراف هستند. چون من جزو آخرینها بودم، می دانستم نوبتم حالا حالا نمی شود. بنابراین کمی این سو و آنسو نگاه کردم تا چشمم افتاد به یک جوان افغانی خیلی خوش تیپ و خوش پوش که با زن و چهار فرزند قد و نیم قدش روی صندلی ها نشسته بود. انصافاً خیلی خوش تیپ بود. لباس افغانی سفید و تمیز به تن، یک عرق چین سفید به سر، ریش بلند و انبوه، و چشمانی سبز. رفتم کنارش نشستم و شروع کردم به صحبت کردن. معلوم بود تمایلی ندارد به حرف زدن. اما آنقدر حرف زدم تا بالاخره شروع کرد و ازم پرسید آیا ایران کار می کنم؟ پاسخ دادم که ایرانی ام و برای چَکَّر زدن (Chakkar = سیاحت) به افغانستان می روم. بعد برای اینکه موضوعی برای صحبت بیابم، درباره راهها ازش پرسیدم و اینکه آیا می توانم از سَرَک (جاده) حلقوی صفحات شمالی به میمنه و فاریاب و مزار بروم؟ می گفت سرک ها ناامن است و به ویژه اگر بفهمند ایرانی هستی، ممکن است ببرند توی قریه ها برای اختطاف (گروگان گیری) و لت و کوب (ضرب و شتم) ات کنند. راست می گفت. البته درباره ناامنی سرک ها. وضعیت سرک ها در افغانستان بسیار نامناسب است. یک سرک حلقوی دارد که دور تا دور افغانستان کشیده شده و بیشتر شهرهای مهم این کشور را به یکدیگر وصل می کند. اگر از هرات آغاز کنیم و به سمت شمال برویم (مناطقی که به «صفحات شمالی» معروف است)، به ترتیب به قلعه نو (مرکز ایالت بادغیس)، میمنه (مرکز فاریاب)، شبرغان (مرکز جوزجان)، مزارشریف (مرکز بلخ)، سمنگان (مرکز سمنگان)، پل خمری (در ایالت بغلان و نزدیک مرکز این ایالت)، چاریکار (مرکز پروان)، کابل (مرکز این ایالت و کشور)، میدان شهر (مرکز وردک)، غزنی (مرکز غزنی)، قلات (مرکز زابل)، قندهار (مرکز قندهار)، بوستان (در نزدیکی لشکرگاه که مرکز ایالت هلمند است)، دولت آباد (در نزدیکی فراه که مرکز ایالت فراه است) رفته و نهایتاً دوباره به هرات وصل می شود. یعنی از 34 ولایت افغانستان، از 15 ولایت گذشته است. اما نکته نخست اینکه وضعیت این سرک چندان مساعد نیست؛ به ویژه در جاهایی که از بس مینهای کنار جاده ای منفجر شده، چیزی از سرک باقی نمانده است. از سوی دیگر دولت هنوز نتوانسته امنیت سرک ها را تأمین کند. به عبارت دیگر دولت در شهرها حکومت می کند، جنگجویان در روستاها و کوهها، و راهزنان هم در سرک ها. بنابراین هر شهر افغانستان حکم یک جزیره را دارد که ارتباطی با دیگر شهرها ندارد. شاید رضا امیرخانی درست می گوید که تا وضعیت راهها درست نشود، درگیریهای قومی در افغانستان برطرف نخواهد شد؛ چرا که تعاملی بین اقوام وجود ندارد تا مایه آشنایی بیشتر و رفع کدورت شود. برگردیم به ادامه ماجرا. آن جوان خوش تیپ بالاخره نوبتش شد و رفت. نگاهم به آنسوی دیواره شیشه ای افتاد. به نظرم مأموران ایرانی با افغانهایی که می خواستند به ایران بیایند می توانستند برخورد بهتری هم داشته باشند. بگذریم. خلاصه نوبتم شد و نامم را خواند و ویزایم را بررسی کرد و اجازه داد از سالن بروم بیرون. حدود صدمتر آنسوتر، یک ساختمان کوچکتری هست متعلق به دولت افغانستان. بالاخره وارد خاک افغانستان شدم. حس عجیبی بود. هم از این جهت که نخستین بار بود از مرزهای سیاسی ایران بیرون می رفتم؛ و هم از این جهت که داشتم وارد سرزمین کهنی می شدم که درباره تاریخ و فرهنگ و ادب و بزرگانش آنقدر خوانده بودم که اسطوره شده بود برایم و دیدنش آرزویی بود دیرینه. وارد آن ساختمان کذایی شدم. سربازی ازم انگشت نگاری کرد. از همه کسانی که از این مرز وارد می شوند انگشت نگاری می کند. بعد هم با حالتی خیلی رسمی، اما محترمانه راهنمایی ام کرد به طرف اتاقی در انتهای سالن. در آن اتاق هم مرد میانسالی نشسته بود که وقتی فهمید برای چکر زدن به افغانستان آمده ام، خیلی محترمانه باهام برخورد کرد. فرمی پر کرده و چهار هزارتومان پرداختم تا کارت اتباع خارجه برایم صادر کرد. هنوز توی همان اتاق بودم که مرد شصت ساله ای با لباس و دستار افغانی وارد اتاق شد و گفت پول ات را چینج (Change) نمی کنی؟ پرسیدم هر افغانی چند تومان؟ گفت پنجاه و پنج تومان. قبلاً قیمت را پرسیده بودم و می دانستم زیاد نمی گوید. در برابر یکصد و ده هزار تومان، دوهزار افغانی ازش گرفتم. چون واحد پولشان افغانی است، برای همین خیلی از اتباع افغانستان دوست ندارند آنها را «افغانی» بنامی و می گویند افغانی یعنی پول؛ ما «افغان» هستیم. اما من یکی راستش توجیه شان را قبول ندارم. اگر اینگونه باشد، افغان هم در اصل به پشتونها اطلاق می شود، اما اکنون همه اهل این کشور هستند. به هرحال من هم اگرچه با «افغانی» نامیدن شان راحت ترم، اما تا آنجا که بشود به خاطر احترام به خواسته شان، آنها را «افغان» می نامم. همان مرد صراف پرسید سیم کارت موبایل هم می خواهی؟ پرسیدم آیا سیم کارت «روشن» دارد یا نه؟ داشت. پنج هزار تومان دیگر بهش دادم و یک سیم کارت «روشن» خریدم. در افغانستان پنج اپراتور تلفن همراه فعالیت می کند: روشن، اتصالات، ام تی ان (که در ایران هم ایرانسل نماینده اش است)، افغان بی سیم و افغان تله کام. سیم کارتها را باید رجیستر کرد؛ اما سیم کارتهایی که سر مرز می فروسند، رجیستر شده اند. توی هر سیم کارت به نسبت نوع اپراتور، بین 30 تا 40 افغانی شارژ هم هست. من قبلاً بررسی کرده و به نظرم آمد که روشن بهتر است. سیم کارت را درون گوشی موبایلم گذاشتم. بیرون از این سالن مرزی، همیشه خودروهایی ایستاده اند که مسافران را از مرز به هرات می برند. هر نفر بین 100 تا 150 افغانی. یک تویوتای ون که گُل بار زده بود، مرا دعوت کرد که سوار شوم تا حرکت کند. چون دانست ایرانی ام، کرایه ام را به تومان گفت: 15 هزار تومان. سوار شدم. راننده و دوستش که از ایران آمده و تعدادی گل گلخانه ای با خودش آورده بود، جلو نشسته و من یک پیرمرد هم عقب. بقیه فضا را هم گلها گرفته بودند. همین که سوار شدم، راه افتاد. سریع گوشی موبایل را روشن کرده و به شعیب زنگ زدم. راننده هم صدای ضبط را که داشت آهنگی از گوگوش پخش می کرد، کم کرد. در افغانستان خواننده های ایرانی ساکن لس آنجلس بسیار پرطرفدارند. به ویژه برخی شان مانند گوگوش. البته جوانان اکنون بیشتر رپ ایرانی گوش می دهند. اما به هرحال در بیشتر تاکسی ها، اتوبوسها و دیگر خودروهای عمومی ترانه های لس آنجلسی پخش می شود. بگذریم. شعیب را توی Couchsurfing (سایت مخصوص یافتن میزبان در هر نقطه از گیتی) پیدا کرده بودم که پذیرفته بود در شهر هرات راهنمایم باشد. به جز او حیثم را هم پیدا کرده بودم؛ اما فهمیده بودم که سرش شلوغ است و نمی تواند وقت آنچنانی برایم بگذارد. البته من بیشتر در هرات به دنبال کسی می گشتم که بتوانم شبها را در خانه اش بمانم. اما هر دوی اینها گفته بودند که در خانه نمی توانند میزبانم باشند. به هر ترتیب به شعیب که زنگ زدم، گفت که همراه یک توریست دیگر است و وقتی به هرات رسیدم بهش زنگ بزنم تا بیاید دنبال من. از گفتگویم بقیه سرنشینان خودرو هم فهمیدند که برای چکر زدن به آنجا آمده ام. برای شان جالب بود؛ چون کمتر ایرانی ای را دیده بودند که برای چکر به افغانستان برود. پیرمردی که کنارم نشسته بود گفت که مادرش سبزواری است؛ اما از وقتی که مرده، ارتباط شان هم با ایران قطع شده است. می گفت بچه که بود، خوب به یاد دارد که خیلی ساده تر از این حرفها به ایران رفت و آمد می کردند و به خانه آشنایان شان در سبزوار می رفتند؛ اما اکنون سالهاست آنقدر سختگیری می شود که دیگر آشنایان شان را هم فراموش کرده اند. بعد هم شروع کرد به اصرار که قرارم را با دوستم کنسل کرده و مهمان او بشوم. اما کلی تشکر کردم و گفتم چون با شعیب هماهنگ کرده ام، دیگر خوب نیست و دوستی مان به هم می خورد! البته اگر می فهمید که قرار نیست بروم خانه شعیب، مطمئناً رهایم نمی کرد و به زور هم که شده بود، می بردم خانه خودش. اول شهری در افغانستان که پس از مرز بر سر راهت قرار دارد، «اسلام قلعه» است. شهری خیلی کوچک یا بهتر است بگوییم روستایی بزرگ. برای همین است که افغانها این مرز را به نام مرز اسلام قلعه می شناسند. در دو سوی جاده، مغازه که نه، بلکه دکه هایی برپاست که انواع کالاها را می فروشد. به جز کالاهایی که از ایران به افغانستان می رود، بقیه کالاها که از دیگر کشورها به این کشور وارد می شود، بهایی کمتر از ایران دارد. بنابراین برخی از افغانها یا ایرانیها از افغانستان کالاهایی همچون گوشت منجمد، پوشاک و... وارد می کنند. بازار اسلام قلعه یکی از مکانهایی است که کالاهای دو کشور در آنجا داد و ستد می شود. به دلیل باریک بودن سَرَک (جاده)، ترافیک به وجود آمده بود. از اسلام قلعه که بیرون شدیم، دیگر شهری در مسیر نیست تا خود هرات. البته چند روستا می توان دید با خانه های گلی و کودکانی که در میدانها یا کوچه ها، با یکدیگر بازی می کنند یا به هم گلاویزند. به موازات سرک، می توان دکلهای کابل برق را دید که از ایران به هرات کشیده شده اند. افغانستان در زمینه تولید انرژی الکتریسیته ضعیف است. برای همین سولرهای (صفحه های) انرژی خورشیدی جزو اصلی ترین منابع تأمین برق است که تقریباً بیشتر خانه ها و اماکن، به ویژه در روستاها به آن مجهزند. اگرچه باز هم به اندازه نیازشان نمی تواند برق تولید کند.

پیرمرد کناری، دوباره تمرکزم را به هم می زند و می پرسد: «آمدی فقط هرات را بگردی یا جایی دیگر هم می روی؟». می گویم که: «می خواهم به قندهار و غزنی و کابل و...» که یکباره می پرد وسط حرفم: «می خواهی بروی قندهار و غزنی؟». و وقتی پاسخ مثبتم را می شنود، می گوید: «تازه از مرز آمده ای نمی دانی چه خبر است! مگر قندهار و غزنی رفتن شوخی است؟ هنوز گیر پشتونها نیفتاده ای». و بعد هم شروع می کند به توضیح دادن درباره اینکه پشتونها چه می کنند و چه نمی کنند. لابلای حرفهایش هم هی تکرار می کند که «البته خوب و بد همه جا هست» و دوباره از خاطرات بد خود یا دوستان و آشنایانش می گوید که پشتون ها به وجود آورده اند. در طول این سفر این ماجرا بارها و بارها برایم پیش آمد که این دو گروه نزد من از یکدیگر بد بگویند. افغانستان با 652 هزار کیلومتر (کمتر از نصف ایران) جمعیتی کمتر از 30 میلیون نفر دارد که از چند گروه قومی اصلی تشکیل شده اند: هزاره و تاجیک و ازبک و ترکمن که عمدتاً در صفحات و ایالتهای شمالی اند؛ و پشتونها که در ایالتهای جنوبی اند. همه آن گروه اول در یک جبهه، و پشتونها در جبهه ای دیگر (البته می توان به گروههای قومی کوچکتری همچون آیماقها، بلوچها، نورستانی ها که شخصاً خیلی به این گروه اخیر علاقمندم و... نیز اشاره کرد). در افغانستان اگرچه خوشبختانه درگیریهای مذهبی بین شیعه و سنی چندان دیده نمی شود، اما بلای جان این کشور شده درگیریهای قومی. پشتونها که جمعیت شان از بقیه گروهها بیشتر است و بین 40% تا نیمی از جمعیت این کشور را تشکیل داده اند، چشم دیدن دیگر اقوام و به ویژه هزاره ها را ندارند، و دیگر اقوام -و در رأس شان هزاره ها- هم چشم دیدن پشتونها را. هزاره ها و تاجیکها به دَری (شاخه ای از فارسی) سخن می گویند و پشتونها هم به زبان پشتون. پشتونهای افغانستان ارتباط فرهنگی و قومی شان را با پشتونهای پاکستان نگه داشته اند. آنها هزاره ها و تاجیکها را ایرانی می دانند. اما افسوس از رفتارهای ایرانیانِ از دماغ فیل افتاده که مظلوم تر از افغانی، کسی دیگر گیر نیاورده اند. البته منظورم از این سخنان این نیست که ایرانیها باید در برابر پشتونها، مدافع هزاره و تاجیک باشند؛ اتفاقاً کاملاً برعکس، ایران می توانست در این سالهای آوارگی افغانان، پذیرای پشتونها هم باشد و از ارتباط ناگزیر آنها با گروههای افراط گرای پاکستانی پیشگیری کند. چرا که اکثریت قریب به اتفاق نیروهای طالبان از پشتونها هستند. نگرانم که اگر مدعی شوم مناطق پشتون نشین امنیت شان به مراتب کمتر از دیگر مناطق است، متهم به سوگیری شوم. اما این واقعیتی است تلخ. حتی در صفحات شمالی که هزاره و تاجیک نشین است هم روستاهایی را می توان دید که پشتونها در آن ساکن اند و در واقع همچون جزیره ای هستند در محاصره هزاره ها و تاجیک زبانان. اما در میان امنیت نسبی آن ایالتها، همین روستاها ناامن هستند. شاید شهر کوچک بلخ نمونه ای از این دست باشد. دلیل این امر شاید عدم آگاهی باشد. چرا که نیروهای افراطی و در رأس آنها طالبان که بیشتر فعالیت شان در میان پستونها است، با آموزش هر آنچه غیر از مبانی اسلامی -آن هم به تفسیر خودشان- است، مخالفند؛ به ویژه اگر برای دختران باشد. اما خوشبختانه در میان پشتونها هم نیاز به آموزش، حتی برای دختران دارد احساس می شود. از همین روست که می بینیم اهالی پشتون شهر غزنه (که خودش یکی از ناامن ترین شهرهای افغانستان است) اسلحه به دست می گیرند و جلوی نیروهای طالبان که می خواهند درب مدارس دخترانه را ببندند، می ایستند. شنیدن چنین اخباری واقعاً امیدوارکننده است. بالا رفتن آموزش در بین افغانها (چه پشتون و چه دیگر اقوام) می تواند از شدت این نگاههای قوم مدارانه و منفی بکاهد. البته برخی از پشتونها که این موضوع امنیت پایین مناطق پشتون نشین را قبول دارند، می گویند که نیروهای خارجی با تمرکز امکانات آموزشی و سایر امکانات برای هزاره ها و تاجیکان، تلاش دارند که از قدرت پشتونها بکاهند و مثلاً با رسیدن هزاره ها و تاجیکان به مدارج بالای دانشگاهی، پستهای مهم را در اختیار آنان قرار دهند. اگر اینگونه باشد، تردیدی ندارم که همان موازنه منفی است و خارجی ها تلاش دارند با این کارها، بی ثباتی در این کشور تداوم یابد. با توجه به آزادی رسانه ها در بیان حقایق و نقد سیاستهای حاکم -که پیش از این در یادداشتی در روزنامه قانون درباره اش نوشته ام، امیدوارم این اختلافات در راستای انسجام ملی رنگ ببازد. به هرحال همه چیز به خود افغانان بستگی دارد.

فاصله مرز تا هرات نزدیک به یکصد و ده کیلومتر است. سرک (جاده) اینجا جزو بهترین سرکهای افغانستان است. به جز در ابتدای سرک که از مرز می آیی، بقیه اش هموار است. در کنار این سرک همچون سایر سرکهای این کشور می توان لاشه تانکها و خودروهای نظامی و غیرنظامی بسیاری را دید که منفجر شده و از کار افتاده اند. به هرات که نزدیک می شوی، نمایشگاههای خودروی بسیاری بر سر راهت قرار دارند. برخی از این نمایشگاهها بیش از یکصد خودرو درون خود و البته در فضایی روباز جا داده اند. نشمردم، اما گمان می کنم بیش از یکصد نمایشگاه خودرو در ورودی شهر هرات باشد. نکته جالب درباره خودروهای افغانستان این است که بیش از نود درصدشان تویوتا است. عمدتاً هم تویوتاهای جدید. مثلاً تویوتای لندکروز مدل 2010 به بالا، هایلوکس دوکابین، پرادو و حتی هامر در شهرهای افغانستان به مراتب بیشتر از تهران است. به هر ترتیب میانگین کیفیت و سلامت خودروها در افغانستان بسیار بالاتر از ایران است. بقیه خودروها که کمتر از ده درصد کل خودروها است، بیشتر شامل سوزوکی، بنز و بی ام دبلیو است. پراید در اینجا هم دیده می شود. بیشتر در نقش تاکسی. البته پرایدهای موجود در افغانستان جزو کهنه ترین خودروها هستند؛ چرا که همگی ساخت کره (مربوط به پیش از 1375 خورشیدی) هستند. قیمت خودرو در افغانستان تقریباً نزدیک است به قیمت خودرو در ایران سه سال پیش (پیش از گران شدن ارز و بالا رفتن تورم). مثلاً با چهل هزار دلار (یا به قول خودشان دالر) می توان یک پرادوی مدل 2013 خرید.

همین که وارد شهر شدیم، دوباره به شعیب زنگ زدم. عذرخواهی کرد که مجبور شده برگردد سر کارش. اما قول داد سریع بیاید پیشم. از من خواست گوشی را بدهم به راننده. بعد به راننده توصیه کرد که مرا راهنمایی کند به طرف چاک گلها (چاک، چاوک یا چوک به معنای چهارراه) و هوتل موفق (هتل را معمولاً هوتل می نویسند). آنجا برایم اتاق رزرو کرده بود. راننده هم ابتدا قول داد که مرا سوار تاکسی هایی کند که به چاک گلها می روند. اما بعد تصمیمش عوض شد و گفت: «مهمان را نیمه راه رها نمی کنم». مرا رساند تا نزدیکی چاک. این شد نشانه آغاز یک سفر خوب! تشکر کرده و پیاده شدم؛ در حالی که پیرمرد همچنان اصرار می کرد که به خانه اش بروم. حدوداً دویست متر تا چاک فاصله داشتم. پیاده راه افتادم. بیشتر مغازه های این محدوده، ابزارفروشی بودند. هوتل موفق دقیقاً نبش چاک گلهاست. چاک گلها هم مرکز شهر است. دعا دعا می کردم اجاره هتل زیاد نباشد. عادت به هتل رفتن ندارم و حالا هم ناخواسته پایم باز شده به هتل. پیرمردی که لباس نظامی به تن داشت و اسلحه کلاشینکفی در دست، جلوی درب هوتل روی صندلی نشسته بود. همین که خواستم وارد شوم، جلویم را گرفت و پرسید: کجا؟ وقتی توضیح دادم که اتاق برایم رزرو کرده اند، گفت که باید «تلاشی» (بازرسی) شوم. ابتدا لباسها و بدنم را تلاشی کرد و بعد هم محتویات کوله ام را. بعد اجازه داد وارد شوم. همه هوتلهای افغانستان نگهبان مسلح دارند. دست کم دو تا (در دو شیفت) و البته هوتلهای بزرگ، بیش از ده نگهبان مسلح. تازه برخی هوتلها (مانند هوتل نظری و هوتل تجارت در هرات) دیواره بتنی بلندی در جلوی شان دارند که نه تنها مانع عبور گلوله و ترکش می شود، بلکه اجازه نمی دهد از بیرون، درون هوتل را ببینند. برج دیده بانی هم دارند!

ادامه دارد... ( بخش سوم : هرات و افغانسات در گذر تاریخ)

بخش نخست این سفرنامه با عنوان «چرا افغانستان» را می توانید در اینجا بخوانید.

امیر هاشمی مقدم - به نقل از وب سایت انسان شناسی و فرهنگ

موضوعات مرتبط : میراث مشترک    


نظرات:

برای ارسال نظر جدید ابتدا باید وارد سایت شوید